-
سلام عجولانه
سهشنبه 29 مهر 1399 14:59
از اینجایی که می نشینم و چندسالی ست که محل کارم برای نوشتن شده ( و این چندماه برای فیلم دیدن، چون دقیقا موقعی که تمرکز می خواهی برای دیدن چیزی، تلویزیون محل تردد و ایستگاه تعریف خاطره و یادمان و یادبود بچه ها می شود) ، نو رآفتاب در فصول مختلف قابل لمس است و ملموس ترین شکلش در پاییز اتفاق می افتد.آنقدر جداب و خواستنی...
-
صوت داوودی
سهشنبه 29 مهر 1399 13:39
شنیده بودم یکی از اقوام وقتی بچه بود، بچه های محل رو جمع می کرد جلوی در خونه و خودش می رفت پشت آیفون و شروع می کرد به نوحه خوندن و به بقیه می گفت سینه بزنین! اون بچه هم سینه می زدن ! مورد داشتیم گریه هم کردن پای نوحه ی آیفونی! الان یکی بیاد بچه ها را از جلوی میکروفن های متصل به کامپیوتر جمع کنه. وقتایی که میکروفن شون...
-
به من گفته بودن پزشکه خو
یکشنبه 27 مهر 1399 13:18
به یکی گفتم دکتر جان نکن اینکا رو... یکی دیگه از اینور گفت: نگو دکتر.هوشبره. هوشبر. هوشبر.هوشبر.
-
ناز هم در دل من اندازه دارد
یکشنبه 27 مهر 1399 13:17
رحمتی کن کز غمت جان می سپارم بیش از این من طاقت هجران ندارم
-
عروسی
یکشنبه 27 مهر 1399 13:15
عروسی دعوت کردن برای دو تا پسر همزمان. یه عروسو ببرن آلمان یکی یک شهر بره نزدیک آلمان.یکی آلمان اروپایی. یکی جاده آلمان خودمون! میگه: بیایین حتما. میگم با این کرونا؟ توی جمعیت؟ عروسی؟ نه ما نمیاییم. میگه: وضع اونجا خرابه. اینجا که به اون خرابی نیست. قشنگ می خواد بگه همه بیان اینجا رو هم خراب کنن! چه کاریه خب پدر من....
-
متفق هستم!
یکشنبه 27 مهر 1399 09:28
چرا هر کتابی که انتخاب کردم و توی لیست گذاشتم مربوطه به جنگ جهانی دوم؟ چرا هر فیلمی که این چند وقته دیدم مربوط بوده به جنگ جهانی دوم؟ چرا من اینقدر بازه ی زمانی جنگ جهانی دوم رو دوست دارم و قصه هاش برام جالبه؟ آیا کائنات داره اینها رو به مرکز کشش درونیم هدایت می کنه و چون علاقمند اون دوره ی زمانی هستم ( هم از لحاظ...
-
جنون
یکشنبه 27 مهر 1399 09:14
گاه حس هایی میاد سراغ آدم که نمی تونی دلیل منطقی و واضحی براش داشته باشی اما همه چیز مثل حرکت نگاتیو فیلم سینمایی از جلوی چشمت رد میشه و عینا می بینی شون. توی رابطه هات ، توی نگاهت به آدمها، توی حست به آدمها تاثیر میذاره و ناخودآگاه کناره می گیری.بد می بینی. دلت نمی خواد دیگه پا پیش بذاری، دوست داشته باشی، مثل قبل...
-
رویای صادقه
یکشنبه 27 مهر 1399 09:09
خب... با بابا هم توی خواب دعوا م شد. چشم خودم روشن!!!( دعوا که نه. عصبانی بودم ازش) هفته ی قبل بود. یه دستشویی کوچولوی نیم وجبی با کانتینر توی حیاط خونه شون ساخته بود و می گفت دیگه کسی داخل خونه نره دستشویی.از این سرویس استفاده کنه. نصف آدم هم توی اون دستشویی بیرونی جا نمی شد. آتشفشان خشمم فوران کرد و غر غر کنان از...
-
یه چیزایی که نمیشه گفتش
یکشنبه 27 مهر 1399 09:01
می گه: کاش مامانها یه دکمه داشتن که مامان بودن شون آف می شد.بعد بچه می تونست با مامانش مثل دوستش یا خواهرش حرف بزنه.یعنی هرچیزی می خواست بهش می گفت، مامانش هم ناراحت نمی شد. متوجه می شد شوخیه و چیزی نمی گفت! موضوع اینه که گاهی چیزهایی به من میگه و با عنوان هایی منو مورد خطاب قرار میده که تذکر می گیره: نگو. درست نیست....
-
رازهای سرزمین من
یکشنبه 27 مهر 1399 08:50
کتابی در دو مجلد مشتمل بر مرور اتفاقات سیاسی ایران از هزار و سیصد و سی و دو تا هزار و سیصد و پنجاه و هشت. از روزگار سلطنت محمدرضا تا پیروزی انقلاب. گرگ اجنبی کش موجودی جادویی ست که آمریکایی را می کشد و ایرانی را نه. آمریکایی در ایران به زن و دختر ارتشی و غیر ارتشی تجاوز می کند و قانونی نیست که مانعش باشد.پس ایرانی به...
-
بریتیش امریکن
سهشنبه 22 مهر 1399 08:11
مدل درس کار کردن باهاش اینطوریه که هرچیزی رو باید چندبار تکرار کنه تا دست از سرش بردارم. چندبار؟ دقیقا پنج بار. با انگشت می شمارم. از دوم دبستان که باید شعر حفظ می کرد تا کلاس پنجمش. حتی زبان موسسه رو. امسال باز باید باهاش سرو کله بزنم. بعضی درس ها جدید هستن و ترس میارن با خودشون.میگه عربی چرا اینطوریه. اصلا نمی...
-
آقای جهیزیه
دوشنبه 21 مهر 1399 15:22
پسرجان گفت: ببین داره بهش میگه از رو بخون، میگه نمی خونم. پرسیدم کی؟ گفت خبرنگاره. توی خیابونهای فرعی انقلاب چرخیدیم تا کتابهای این ترمش رو بخریم. داشتم توی گوشی دنبال اسنپ می گشتم که اینو گفت. نزدیک ایستگاه متروی انقلاب چندنفر پای دوربین و میکروفون و ...ایستاده بودند و مردم رو گیر می انداختن و تبلت ده اینچی رو جلوی...
-
چشمهای بسته چشم های باز
یکشنبه 20 مهر 1399 22:49
با انتشار عکسهای روز تدفین و قطعی شدن رابطه خانم بازیگر و خانواده ی شجریان برای مردم کنجکاو و دلسوز، یکی برای همایون شجریان نوشته: خدا خودش چشم همایون رو باز کنه تا بفهمه این دختره به دردش نمی خوره. خداکنه پدرش به خوابش بیاد و بگه این دختره فلان و بهمان... موندم در کف گشادنظری این ملت شریف! دوغت رو بنوش هموطن!
-
هاع؟؟
یکشنبه 20 مهر 1399 22:46
موضوعی که عمدا پای اون پست ننوشتم این بود که خدابیامرز اصلا به ما هیچ حس عاطفی و محبتی نداشت. کلا با خواهرزاده هاش حال نمی کرد. موندم مامان چطور اونو واسطه کرده به من پیام بده. فلسفه ی اون ( سلام مامان) این بود. البته تفسیر کردن که این خواهر برادر اون دنیا با هم جیک و پوک دارن. وگرنه همچین خوابی نمی دیدم.
-
شاد
یکشنبه 20 مهر 1399 16:10
رفتم اداره پست . شماره گرفتم و پاکت . آدرس نوشتم و درِ پاکت رو چسب زدم و منتظر موندم تا شماره م رو صدا بزنن. اومدم توی حیاط جلویی ساختمون تا از ازدحام فضای داخلی و بیم ویروس در امان باشم. توی حیاط ، سه کنج دیوار، مامانی با دخترهشت نه ساله ش نشسته بود.ظاهرا گوشی مامانه وصل شد به شاد یا اپلیکشن دیگه ای و دخترک باید وویس...
-
معضلی به نام آب!
یکشنبه 20 مهر 1399 16:00
دوهفته ی اول سال تحصیلی امسال( نیمه ی دوم شهریور) مدرسه ی پسرک یک جلسه ی مشاوره با دکتر مشاور مدرسه گذاشت. آقای دکتر توصیه کرد حتما به بچه ها توی خونه مسئولیت بدیم و اگه دادیم هی سین جیم نکنیم و چک نکنیم که درست انجام دادن یا نه. نامحسوس کنترل کنیم. مثال عینی ش هم این بود: -بهشون میگین ظرف بشور، نرید بشقاب و قاشق رو...
-
خواب
یکشنبه 20 مهر 1399 01:18
دایی ( مرحوم شده ) ماسک و کلاه آورده داده بهش و گفته: اینو فلانی (مامان من) داده برای پری. گفته مراقب خودش باشه.این ماسک رو بزنه. بهم گفت: نمیدونم یا مریضی یا یه دردی داری یا خیلی گریه می کنی؟ خلاصه این پیغامو بهت دادم.مادرت نگرانته. کلی توصیه کرد برای صبوری بعد از اینکه خوابش رو تعریف کرد. سه روز قبل هم یکی زنگ زد و...
-
از خودم
یکشنبه 20 مهر 1399 01:10
به دختر کوچولو گفتم: آخه مگه تو منو می شناسی که میگی عشق منی تو؟ گفت: آره. گفتم: از کجا می شناسی. گفت: از خودت می شناسم.
-
دختر-پسر
یکشنبه 20 مهر 1399 01:08
برای دختر کوچولو و دخترکوچولوهای اون خانواده گل سرهای رنگی منگی خریدم و بردم براشون. چهار تا دخترک بودن. برق چشمهاشون، خنده هاشون، دور من جمع شدناشون کلی کیف داشت. در این حین، دوتا پسرکوچولوی موطلایی هم خیره نگاهم می کردن. واویلا!!! بچه که دختر و پسر نمی شناسه. دلش میره که یه آدم بزرگ براش چیزی بیاره.چرا حواسم نبود که...
-
گریه
یکشنبه 20 مهر 1399 01:01
هیچ کس نمی تواند منکر این باشد که غمی عمومی بر مردم حاکم است. هیچ کس از این مرگ خوشحال نیست. حتی اگر فکر کنی هشتاد سال، عمری مفید و کافی ست برای آدمیزاد، باز هم دلت می خواهد کاش او عمری ابدی و بی پایان می داشت. تمام سوگواره ها، عکسها، خبرها، کارتون ها، جوک ها، سردرآوردن از رابطه ی آدمها توی این چند روز یکطرف، آن هق...
-
کور
جمعه 18 مهر 1399 10:52
چه شب سخت و مزخرفی شد دیشب. قلبم درد می کرد. سینه سنگینی می کرد. نفس کشیدنم سخت بود. اونجا گریه کردم اما نه اون گریه ای که خالی کنه منو از غصه. غصه رو با خودم کشیدم تا خونه. تا ده شب. توی اتاق در رو بستم و زار زدم. زار زدم.زار زدم. می دونستم باز هم خالی نمی کنه منو. هق هق می خواستم. با صدای بلند. (گریه نکن، گریه نکن)...
-
بی عنوان
پنجشنبه 17 مهر 1399 19:15
سگ تو روحت صدا و سیمای میلی! خائن وطن فروش عامل بیگانه ی این چندسال از چندساعت قبل شد: عزت و آبروی ایران. استاد آواز ایران. و چپ و راست عکس و رپرتاژ ازش پخش می کنن. روحش شاد.
-
عاشق کوچک من
پنجشنبه 17 مهر 1399 19:13
وسط جمعیت عزادار یک فندق کوچولوی قشنگ با ماسک روی صورتش گفت: تو عشق منی. برگشتم طرفش. پرسیدم با منی؟ سرتکان داد . گفت : آره. عاشقتم. نی نی که بود نه بغل می آمد نه هم صحبتم می شد. سه چهار ساله است الان. چشم هام نم داشت. گفتم: آخه چطوری من تو رو بغل نکنم و نچلونمت عزیز دلم.منم عاشقتم. کی و کجا توی دلش نشسته بودم نمی...
-
مادر
پنجشنبه 17 مهر 1399 19:08
یکی از نزدیکانم مادرش را از دست داده. وقتی وارد این خانواده شدم زن جوان و زیبایی بود که بچه های قشنگش مثل عروسک های فانتزی قد و نیمقد توی جمع می چرخیدند. هجده سالم بود. با بچه هاش منچ و مارپله و نقطه بازی می کردم. بچه ها بزرگ شده اند و حالا بچه ی نوجوان دارند. روی صندلی های با فاصله در فضای باز آرامستانی دور، زن و مرد...
-
شب بی سحر
چهارشنبه 16 مهر 1399 21:55
آخ از این شب های کشدار و طولانی. بلد نیستم ازش استفاده کنم. وقتی دست ندارم برای بافتن، حوصله ندارم برای خواندن، حس ندارم برای نوشتن. دلم گشتن بین ردیف پیراکانتاهای پارک را می خواهد و لمس کردن میوه های گرد ریز نارنجی ش . گفتیم چندتایی با بچه هامان برویم صبحی را توی پارک خلوتی که هیچ کسی میلش نمی کشد سرصبح آنجا باشد،...
-
زن ها
سهشنبه 15 مهر 1399 13:22
من با این زن ها زندگی کردم. مردگی کردم. با این زن ها نفس کشیدم. خوابیدم. خواب شان را دیدم. حرف هاشان را شنیدم. بیدار شدم. گریه کردم. خندیدم. من با این زن ها بار گرفتم. نه ماه رنج بردم و با جیغ های ترسناک از درد، زاییدم. با این زن ها کابوس دیدم. از روی پشت بام ها پریدم. توی تنگ ماهی خفه شدم. من با این زن ها خو گرفتم....
-
تاب
دوشنبه 14 مهر 1399 19:50
شنیدن خبر بیمار و مرگ هیچ وقت تکراری و عادی نمیشه. داشتن و نداشتن نسبت خیلی نزدیک با بیمار و متوفی هم. گرچه نزدیکتر که باشه، اندوهی که به دلت می شینه بیشتره و عمیق تر. همه ی آدمها یک جوری به هم وصلند. در محدوده ی نسبت های فامیلی، اجتماعی، شغلی، جهانی حتی. حتی سونامی سرطان و کرونا هم این مسایل رو عادی نمی کنه. مامان هم...
-
خوبه که هستی
شنبه 12 مهر 1399 07:49
دلم که می گیره، فکر و خیال که وحشی میشه، حال و روزم که خراب میشه، دنیا که تنگ میشه، میرم سراغ وبلاگ پسرک. چیزهایی که از بچگی هاش نوشتم رو می خونم. می خندم. انگار یه آدمی ام که داره خاطره های یه مادر دیگه رو می خونه. گاهی چند تا می خونم ، گاهی چند صفحه.بهتر میشم و می رم تا دلتنگی و فکر و خیال و پریشانی بعدی. چه...
-
بلبل دیوونه
شنبه 12 مهر 1399 07:36
یکی از شعرهای بچگی مون رو براش خوندم. دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده و ... سواد داری؟ نوچ نوچ! بیسوادی؟ نوچ نوچ! پس تو ... من هستی! چپ چپ نگاه می کنه و میگه واقعا برای نسل شما متاسفم که اینقدر ... -اینقدر چی؟ -هیچی! * امروز هم وقت پیاده روی چیزی گوش ندادم. گوش هام رو سپردم به صدای بلبل خرما. یاد یه شعر دیگه افتادم:...
-
درهم
جمعه 11 مهر 1399 23:21
اینکه از توی اتاقت صدای آواز خواندن می آید خدا را شکر می کنم. گاهی ( ساغرم شکست ای ساقی) می خوانی و گاهی ( با من صنما دل یکدله کن).اینطور وقتها بادی به غبغب می اندازم که : مرحبا مامان جانش! ببین سلیقه ی موسیقیت روی بچه هم تاثیر گذاشته. ببین چه چیزایی می خونه. و گاهی چیزهایی می خوانی که هنوز برای من هم قفل است. لعنتی...