-
المپیاد چای ریختن
پنجشنبه 20 شهریور 1399 07:36
در حال چای ریختن از قوری به لیوان ها بودم. دیدمش که اومد طرفم. گفت: -اینو بخون... نیم نگاه سریعی کردم و دوباره چشمم به قوری و لیوان بود: -الان؟ دارم چای می ریزم. -خب بریزی. اینم بخون. -آخه توی این موقعیت؟ در حال چای ریختن؟یه دقیقه مجال بده مادر. -نه بخونش. وگرنه می رم. چای ریختن تموم میشه . چند تا کلمه ی شوخی جدی میگم...
-
گیوتین
پنجشنبه 20 شهریور 1399 07:28
زیر پست خانه ادریسی ها طوری در مورد فضاسازی عالی و شخصیت پردازی محشرش نوشتن که گویی من قصد کردم ساحت مقدس غزاله علیزاده رو کلا از چیزی به نام قدرت فضاسازی و شخصیت پردازی عاری نشون بدم. عزیز من! اگه بنا باشه چیزهایی که توی مقاله ها و نقد و بررسی هایی که در نت موجوده رو تکرار کنم که می رم کپی پیست می کنم خلاص! دوست دارم...
-
خانه ادریسی ها
سهشنبه 18 شهریور 1399 14:16
بعد از وقوع انقلاب، بلشویک ها به خانه ی اشرافی ادریسی ها در عشق آباد هجوم آورده و آن را از قصری که ساکنانش کمتر از تعداد انگشتان دست هستند، تبدیل به خانه ی اشتراکی می کنند که گروه پرجمعیتی از آدمهای مختلف وارد آن می شوند و نظم و سیاق اداره ی خانه را به هم می زنند. تقابل رفتاری و شخصیتی آدمها، قصه را پیش می برد و این...
-
مقابله به مثل
سهشنبه 18 شهریور 1399 00:17
خدایا ملنگ ها و مغرور ها و حرف نزن ها و غُد ها و از خود متشکرها و دُرّه ی نادره ها و یکی یکدانه ی عالم و دنیا به یک ورش حساب نکن هات را می فرستی سراغ من که چه آخه؟؟؟؟ خیلی اعصاب دارم من؟؟؟؟ نمیشه از این ملوس هاس خوش سر و زبون و فدایی و قربان صدقه گوی : چه سری، چه دمی ،عجب پایی هات را می فرستادی برام؟ یکی لااقل. فقط...
-
نکشی مون رییس
سهشنبه 18 شهریور 1399 00:06
شماره پنج یادتونه؟ ایـــــــــــــــــــنجا رو ببینید و پستهای بعدیش رو. کاس ششم های مدرسه مون امسال سیزده تا قبولی استعدادها درخشان داد. چهارتا دانش آموز از مدارس دیگه بودن که البته همین معلم خودمون باهاشون کار می کرد. نه تا شون مال مدرسه خودمون بودن.یکی از این نه تا پسر مامان شماره ی پنجه. فقط تصور کنین برای چاپ و...
-
شیب خراب
شنبه 15 شهریور 1399 22:45
امروز بعد از شش هفت ماه، بردمش بیرون تا براش پیراهن مردونه و ساعتی که بهش قول داده بودم رو بخرم. نهایتِ راه رفتن در این هفت ماه ، دو سه بار پیاده تا پارک با دوست همکلاسیش و ما مامانا و چند روزی پیاده روی صبح خیلی زود در پارک دیگری بوده که سرهم ده روز هم نمیشه. پیاده روی محبوب منه. و در این شرایط هم دوستش دارم. هم برای...
-
قول محضری که میگن همینه
جمعه 14 شهریور 1399 19:29
می بینه. جواب نمیده. عصبانی میشم. کلا بیخیال هرچی گفتم میشم. به خودم محکم و جدی میگم( من و یکبار دیگه حرف زدن؟ عمرا! ابدا! هرگز! ) دوباره تا یه چیزی می بینم که بدونم ممکنه جالب باشه یا دوست داشته باشه، یادم میره چه قولی به خودم داده بودم. خداااااااااااااااااااااااااااااااااا
-
لطفتون مستدام سرورم
جمعه 14 شهریور 1399 19:27
این ماه تا سر موعد حجم ماهانه ، دوازده گیگ از نت خونه مونده بود.پررو پررو میگه: -می بینین چه لطف بزرگی بهتون کردم. استریم دیدنمو کم کردم. گیم آنلاین دیدنمو کم کردم تا شما نت داشته باشین؟ باید ازم تشکر کنید و قدرمو بدونین. فقط دلم برای نیما سوخت که بتونه امتحانهاشو بده و بخاطر تموم شدن نت از امتحانش نمونه. حالا نیما...
-
خارجی دوس دارن
جمعه 14 شهریور 1399 19:24
آقا یکجایی به کتابی که خیلی هم باحاله و مفهوم غنی یی داره میگن اه اه و پیف پیف. جمله هاش سنگین بود. نمیشه سریع خوندش.( کتاب ترجمه) بعد همونجا میان میگن کتاب فقط سارتر و کامو. ایرانی هم اصلا نمی خونم چون اندیشه ندارن.نمی فهمن.وقت تلف کردنه. لااقل نمیگه دور از جون ده پونزده تا آدمی که نویسنده ان و توی این جمع نشستن و از...
-
فعل
جمعه 14 شهریور 1399 19:19
خدا بخیر بگذرونه با این بازگشایی مدارس و حضوری شدن احمقانه ای که تا چند ساعت مونده تا بازگشایی هنوز تکلیف صریحش مشخص نیست. امیدوارم مدرسه ی جدید اونقدر کاردانی و درایت داشته باشه که با جون این بچه ها بازی نکنه و فاجعه به بار نیاد. فعلا که جلسه ی توجیهی دانش آموز و حضور یکی از اولیا اجباریه. دوساعته ست. بریم ببینیم چیا...
-
مرغ همساده
پنجشنبه 13 شهریور 1399 11:49
دارم کتابی رو می خونم که دوست مترجم بزرگواری گفتن کتابی از این نویسنده دیدن که از لحاظ مجوز گرفتن از ارشاد اصلا در کشور عزیرمون قابل ترجمه نیست. همینی که که دارم می خونم تا اینجا جالبه برام. هم محتوا هم زبان روایتش. دختر راوی داستان بشدت عقده ی حقارت داره و یک ارزن اعتماد به نفس در وجودش نیست و مدام در حال مقایسه خودش...
-
شوخی شوخی...با ریش بابا هم شوخی؟
پنجشنبه 13 شهریور 1399 08:32
معاشرت و هم صحبتی و حتی رفت و آمد با دوست های خوب و باب میل، حس خیلی خوبی داره. دنیا قابل تحمل میشه. رنجوری هات کمتر میشه. سروتونینی که در خونت ترشح می کنه، حالت رو واقعا خوب می کنه.حالا از هر طیفی که باشن. خانواده، فامیل، غیرهمخون، ندیده ی مجازی و ... (خوب) یعنی همون باب میل تو بودن. یعنی هم شکل تو بودن. یعنی مثل تو...
-
نصف العیش
پنجشنبه 13 شهریور 1399 08:16
خب.. امروز بهترم. تهوع و پیچش لعنتی معده رفته. سرگیجه و عدم تعادل هست.از توی سرم یه چیزی مثل جریان الکتریسیته رد می شد. انگار میدان الکتریکی قوی یی توی مغزم اتصالی داده بود و جرقه هاش سطح زیرین استخوان جمجمه رو می لرزوند. مسلمان نشنود، کافر نبیناد! دارم هنوز اینو. اما در کل خدا رو شکر. دلم می خواد راه بیفتم برم چند تا...
-
بی تقصیر
چهارشنبه 12 شهریور 1399 01:50
یک سری رفتارها و واکنش های خاصی دارم که غیرمنطقی به نظر میاد اما در تمام این سال ها نشده تغییرش بدم. در واقع نخواستم. یکیش اینه که وقتی در مورد مساله ای به پزشک اطمینان نداشته باشم، هرگز سراغش نمیرم.یا خوب میشه یا... با این حال بد اخیرم و احتمال کرونا زیربار نرفتم که دکتر برم. وقتی داروی خاص و مطمئنی براش نیست رفتن رو...
-
هجمه ساز
سهشنبه 11 شهریور 1399 10:12
شب قبل پسرک گفت: فردا مرغ درست کنم؟یاد میدی چطوری درست کنم؟ -درست کن. -آخ جون همه ی غذاهای مورد علاقه م رو یاد بگیرم تا... -تا چی؟ تا مامانت زنده ست؟؟ -اه..باز شروع کرد. همه ی نویسنده ها فقط بلدن قصه درست کنن برای هرچیزی! چرا هجمه درست می کنی؟ من کی اینو گفتم؟
-
و ما أدراک الکرونا
سهشنبه 11 شهریور 1399 10:09
یکی از خواهرا میگه: خودت تشخیص دادی؟ خانوم دکتر...!!!! تو مسموم شدی. کرونا نیست. اون یکی میگه: منم عینا همین علایم رو داشتم. با داروی فلان و فلان سه هفته ای خوب شدم. کروناست. یکی از دوستان میگه: تمام علایم کرونا رو مشاهده کردیم ولی تست سه بار منفی شد. پسربزرگه میگه: کرونا؟ توهم من درمان شده. مال تو شروع شده. یه چیز...
-
بخش از کتاب
سهشنبه 11 شهریور 1399 09:52
-اگر چند هزار سال است که انسان زودباور مذهبی، به کمک مذهب، مشقات را تحمل کرده، یعنی مذهب وظیفه اش این بوده که انسان را به تحمل و قبول مشقت و ستم وادار کند. یعنی مذهب در خدمت ستمگران و علیه ستمدیدگان بوده و به من بگو که چندهزار سال است که همین انسان زودباور به کمک کدام نیرو، پیوسته علیخ مشقت و ظلم قیام کرده، ایستاده ،...
-
آشپز جدید
یکشنبه 9 شهریور 1399 21:22
چندتا سیب زمینی و یک پیاز و چند حبه سیر گذاشتم توی سینک و منتظر شدم ببینم کی از اتاقش درمیاد که با چشمای گربه ی شرک بهش بگم: غذای امشبتون رو تو درست می کنی؟ یکساعت گذشت و هیشکی بیرون نیومد. پسرک رو صدا کردم و گفتم: حاضری درست کنی. با اشتیاق گفت: واقعا اجازه میدی؟ واقعا میذاری؟ رفت سراغ سیب زمینی ها.با پوست کن پوست شون...
-
لالا لالا گل پونه
یکشنبه 9 شهریور 1399 16:37
اگه کرونا هم باشه فعلا خفیفه. بدن درد و سرفه و سرگیجه ش گاهی غیرقابل تحمل میشه اما اغلب میشه باهاش کنا ر اومد. دارو می خورم . بس که قیافه ی ترسیده و نگران پسربزرگه رو می بینم که دم در اتاق کشیک میده ببینه من دچار تنگی نفس میشم یا نه، حس می کنم کم کاری کردم که نفس تنگی ندارم. به پسرکوچیکه و آقای پدر هم باید پنج بار در...
-
شکر
جمعه 7 شهریور 1399 00:45
تابستون رسمی ما دهم مرداد شروع شد. تا نهم مرداد چندبار تاریخ آزمون تیزهوشان عقب افتاد، لغو شد، نامعلوم شد تا بالاخره نهم رو تعیین کردن. روزها و شب هامون با ذکر مصیبت پسرک که( من قبول نمیشم..من قبول نمیشم...من قبول نمیشم) سر می شد. سوم راهنمایی بودم. مدرسه م توی دومین ماه سال تحصیلی بخاطر انتقالی بابا به اهواز عوض شده...
-
کر کر خنده ی کوید نوزده
جمعه 7 شهریور 1399 00:20
دلم که تنگ میشه، دلتنگ که میشم، گریه که می کنم، چشمام پف می کنه از گریه ورقلمبیده میشه، قلبم که مچاله میشه و می خواد از جاش کنده بشه، فکر می کنم دیگه آخر دنیاست. دیگه بدتر از این ممکن نیست. دیگه سیاه تر از این سرم نخواهد اومد.اما همیشه چیز قشنگ تری هست که منتظرمه و تا منو می بینه میگه: ( بچه ها...پری داره میاد....
-
ببر مرا
چهارشنبه 5 شهریور 1399 22:32
دیروز دخترها گفتند گنبد زرد است. امامزاده باز شده. خفتگان زیر خاک و سیمان و سنگ ( که هریک بسته به شانس ِ نوبت دهی شهرداری و پیگری بازماندگان، روکش بالینش یکی از اینهاست) مجازند به دیدار. امروز هی فکرم رفته بود به آن سنگ سیاهی که نیم تنه اش بر آن نقش بسته بود و هیچ کدام از ما پنج دختر ، توی این شش ماه ندیده بودیمش....
-
سرتو بلند کن ببینم...
سهشنبه 4 شهریور 1399 22:16
غمگینم و باز مثل همیشه همه چیز زیر سر توست. گرچه که رنگها باید حالم را خوب کنند. اما نمی گذاری... نمی گذاری... نمی گذاری...!
-
عاشقِ ازدواجی
دوشنبه 3 شهریور 1399 18:02
پیش آمده چندباری با هم همسفر باشیم. صبحانه ی من سلیقه ی نازنازوی پسرها و ترجیح خودمان به چیزهای فاسد نشدنی توی راه است. و صبحانه های او همیشه چیزهای پختنی و خوشمزه ای شب نخوابیده و نیمه شب درستش کرده تا برای صبح تر و تازه باشد. دوباری که برای صبحانه اتراق کردیم، کوکو سبزی آورده بود. کوکو سبزی اش جوری به من مزه داده که...
-
معرفی پرتقال خونی
دوشنبه 3 شهریور 1399 17:49
اینجا رو ببینید.
-
لک لک داشتم روپایی می زد
دوشنبه 3 شهریور 1399 17:43
الان یادم افتاد. زمستون پارسال خانوم مجری بسیار خوش صدا ( گوینده ی حرفه ای هستن، مدرس فن بیان هستن ) توی جلسه ی نقد، رزومه منو بعنوان منتقد جلسه از روی برگه ی پرینت شده خوند. یه جاییش گفت: -از جمله کتابهای این نویسنده صبحانه ی دونفره، پرتقال خونی، پشت کوچه های تردید، خواب عمیق گلستان، لک لک بوک، بیا با من به دلتنگی،...
-
ندیمه ی بی پیشونی
دوشنبه 3 شهریور 1399 17:33
خودمون کم درد و غصه داریم، غصه ی این خانومه رو هم بخوریم. آفرود رو از توی هواپیما گرفتن. همچی قیافه م رفت تو هم که پسرک در حالیکه داشت از توی اتاق بیرون می اومد چشمش افتاد به قیافه ی من که پشت لپ تاپ بودم.گفت: -هااااا...چیه؟ باز دوباره چیکار کردم من؟؟؟؟؟ فصل دو- قسمت سه
-
نصف سال، نصف عمر، تمام طاقتم را طاق کرد.
یکشنبه 2 شهریور 1399 00:07
یک راه دررویی را یاد گرفته ام و وقتهایی که دلم می خواهد بیشتر بیدار بمانم، قرصهام را بجای ساعت یازده، دیرتر می خورم. حالا یا چیزی برای خواندن دارم یا سرم توی تلگرام و اکسپلولر اینستا و دیدن پارچه های رنگی منگی ست.دیروز دم غروب خوابم برد و یکساعت خوابیدن باعث شد خودبخود بیدار بمانم و ساعت دوازده به بعد گیج و منگ نیفتم...
-
زن در ریگ روان
شنبه 1 شهریور 1399 18:26
ادبیات ژاپن یا لااقل آن کتابهایی که من از این ادبیات خوانده ام، نثر روان و جذابی دارد.( و خوشبختانه ترجمه ای خوب) مفاهیم عمیق انسانی و فلسفی را در واژه هایی آشنا و قابل دسترس قالب گرفته و خواننده را به تفکر و چالش دعوت می کند. ریشه ی اساطیر و افسانه های مکتوب و منقول به قدرت فهم آدمی از طبیعت و محیط برمی گردد. آدمِ...
-
مادر مهربون و فداکار
جمعه 31 مرداد 1399 22:16
یه فیلم چند دقیقه ای خارجی دیدم که از مادرها می پرسیدن: فکر می کنید بچه هاتون در مورد شمای مادر چه نظری دارن. تقریبا همه ی مادرها گفتن( از سختگیریهام شاکیه .دوستم نداره و از رفتارهام بدش میاد). بیشتر مادرها با بغض و نم اشک جملات شون رو گفتن. من هم احساساتی شدم و همون حس رو داشتم و فکر کردم نتیجه ی این همه سختگیری و...