-
نو که بیاد به بازار...
جمعه 31 مرداد 1399 22:02
می گه: داری می پیچونی؟ می گم: نه. فقط نظر میدم. گوش بده. یا رد کن یا قبول. می گه:آخه هم درست می گی. هم من نمی خوام قبول کنم. منطقیه که رد کنم. اما دلم می گه... می گم: اگه دلت بخواد همه شو برات می گیرم. بدون شرط. می گه: پس نمی خوای بپیچونی. می گم:نه!!!!!! از دوسال پیش که هنوز پنجم نرفته بود، گفت ششم ام که تموم شد...
-
تعبیرخواب
جمعه 31 مرداد 1399 00:24
باز خواب یک گلدون بزرگ سانسوریای ابلق با کلی پاجوش دیدم. و پاجوش ها منو بیشتر از برگهای افراشته و بلند سرذوق می آورد. برم بگردم ببینم ابن سیرین در این مورد نظری نداره؟ یعنی چی که سانسوریای ابلق بشه نماد چیزی توی خواب های من. حالا داشتنش چندان هم برام حیاتی نیست. در واقع اونقدر خوابش رو دیدم که فکر می کنم دارمش و نباید...
-
ادویه ها
چهارشنبه 29 مرداد 1399 18:30
بعد از پست ادویه ها در اینستا ، یه آقای نویسنده ی محترم و متشخصی ازم خواستن چند تا ادویه بهشون معرفی کنم. ادویه هایی که چندان معمول نباشن. عجیب بود برام.
-
بخوان ! بخوان!
چهارشنبه 29 مرداد 1399 18:26
یادم نیست چندم دبستان بودم، اول یا دوم؟ بابا به اشتباهی خواندن کلماتم می خندید.یکی از سرگرمی هاش این بود که هی بگوید: اینو باز بخون...اینو دوباره بگو... قبل از مدرسه نوشتن اسم و فامیلم را یاد گرفتم. جاهای مخفی دیوارها را پر می کردم از اسم و فامیلم و بعد منکر می شدم که کار من نیست! اولین کلمه ی اشتباهی ام خزر بود....
-
فضول بچه
سهشنبه 28 مرداد 1399 22:31
من با این بچه چیکار کنم؟؟؟؟ جلوی من نشسته من تایپ می کنم. اون فورا رفرش می کنه و پستهام رومی خونه و جواب می فرسته توی وبلاگ. به نظرم باید اسباب کشی کنم و جای دیگه بنویسم. امنیت ندارم از دستش
-
ندیمه
سهشنبه 28 مرداد 1399 22:27
سرگذشت ندیمه را چندسال قبل خواندم و ضرورتی برای دیدن سریال حس نمی کردم. نه که نخواهم ببینمش ، فکر می کردم من که از محتواش خبر دارم، پس اگر بماند برای بعدها، مثلا چندسال بعد هم فرقی ندارد دیدن و ندیدنش. همین هم شد. بعد از یکی دو سال انبار کردن دارم می بینمش. انصافا که چیز خوش ساختی ست. میمیک صورت زن قرمز پوش نهایت...
-
میله
سهشنبه 28 مرداد 1399 22:06
دیشب به حس غریبی دچار بودم. حسی که گاهی سراغ آدم می آید. و وقتی بیاید دل و روده ی آدم را هم می آورد. نه سر داری نه سامان. نه دل داری نه دماغ. نه ... حس می کردم توی دنیای به این بزرگی هیچ کس، هیچ کسی نیست که ذره ای دوستم داشته باشد. هرچه می گشتم و مرور می کردم، کمتر می یافتم. دلم آنقدر کوچک و تنگ شده بود که بلند شدم با...
-
انگشتونه
سهشنبه 28 مرداد 1399 12:54
واضح و مبرهن نوشته بودم انگشتونه رو نمی تونم تحمل کنم. ده تا دایرکت اومد برام که( یه وسیله هست.فلزیه .روش شبیه سوراخ سوراخه. توی انگشت میندازن که سوزن دست رو سوراخ نکنه. از اون سفارش بدین. باهاش کار کنین که آسیب نبینین). خدایا خودت ظهور کن!!! یکی هم نوشته بود( سفارش بدین براتون بسازن!!) دو یو اسپانسرد می فور میک...
-
آمیخته به طعم ادویه ها
سهشنبه 28 مرداد 1399 12:52
از علایق شدیدم عشق به انواع ادویه هاست. دلم می خواد ادویه های سراسر دنیا رو تست کنم توی غذا. فعلا محدوده ی عملم ترکیه تا پاکستانه. که تقریبا هر دوش رو خواهرک برام آورده. همجواری استان آبا اجدادی مون با پاکستان باعث شده تندی و تیزی ادویه ها رو دوست داشته باشم و هرجا رد و نشانی از ادویه های جنوب شرق می بینم خواهانش بشم...
-
هیششششششش!! یا به قول فرنگی ها :هاش هاش!!
یکشنبه 26 مرداد 1399 22:25
جلز ولز کردن و سر و صداکردن و دادار دودور کردن و آی بیایین من از همه چی خبر دارم و شماها هنوز خنگین و نادانین... از ویژگی های انکار نشدنی جوانیه. استادم می گفت: نخود لوبیای غذا تا وقتی نپخته و غذا قوام نیومده، هی از جوشش آب می خوره به دیواره های قابلمه و سرو صدا می کنه. خوب که پخت، از شورو هیاهو می افته و در سکوتی از...
-
اینقدر نصیحتم نکنید
یکشنبه 26 مرداد 1399 22:10
بلد نیستم ادا و اصول و افه بیام که مثلا چون نویسندگی می کنم خودمو بگیرم و شق و رق باشم و هرچیزی رو ننویسم و هرسوالی رو جواب ندم و تیکه بندازم و متلک بار کنم و تهاجمی برخورد کنم. با تمام وجود خودمم : دهانی لق برای گفتن همه چیز برای همه کس! دستانی آماده ی تایپ فی الفور هرچیزی! قلبی با دهانی اندازه ی غار اصحاب کهف برای...
-
گل دوخی
یکشنبه 26 مرداد 1399 22:02
نگم براتون... دو تا گلدوزی خوشگل دوختم بعد از بیست سال... انگشتامو زدم سوراخ سوراخ کردم با ته سوزن. تحمل انگشتونه ندارم. برای همین دستام داغون میشن. ولی چی دوختماااااااااااا... یه فریدای دلبر... یه شازده کوچولوی ماه...
-
افتخارات ویژه
یکشنبه 26 مرداد 1399 22:00
چه جالب... پسرک چندباره که بهم میگه: -ماکارونیت خیلی خوشمزه بود. به ماکارونیت افتخار کن که من می خورمش. -برنج و مرغت خیلی خوشمزه بود، به برنج و مرغت افتخار کن که من می خورمش. و ... میگم: -به خودم افتخار کنم که خوب پختم یا به غذام...؟ بعد هم تو این وسط چیکاره ای که خوردنت مایه ی افتخار باشه؟ میگه: -تو که همیشه مامانمی....
-
جوابگوی کی بودی تو
شنبه 25 مرداد 1399 12:48
از اتاق میاد بیرون. صدا از لپ تاپ پخش میشه. از ساعت هشت کلاس آنلاین داشته. داره به استاده نقل و نبات می گه و ... -درس نمیده که . فقط داره از روی متن کتاب می خونه. همونم بلد نیست بخونه. جواب پسرها رو نمیده. فقط جواب دخترها رو میده. هر چی سوال کنیم خودشو می زنه به نشنیدن. میگم: -تو هم که استاد شدی همین کارو رو خواهی...
-
شورزندگی
شنبه 25 مرداد 1399 12:22
( من روز به روز بیشتر به این نتیجه می رسم که ما نباید خدا را در این دنیا قضاوت کنیم. این دنیایی که ما می بینیم نقشه ای است که درست اجرا نشده. مثلا هنرمندی را که نقاشی ناقصی کرده و آدم دوستش داره چطور می تونه ملامتش کنه؟ نمی تونه انتقاد بکنه و خاموش می مونه به انتظار اینکه اثر بهتری به وجود بیاره. شکی نیست که این دنیا...
-
بهاره
پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:42
به اسم بهاره می شناختمش. بهاره ی ... . هنوزم وقتی می خوام در موردش فکر کنم توی ذهنم با همون اسم توی ذهنم می چرخه. دوستی مجازی خوبی یا بدیش اینه که همون اسمی که برای شناسایی خودت انتخاب کردی باعث میشه بعد ها دیگران گمت کنن و نتونن توی دنیایی که دیگه از علنی کردن اسم و رسم واقعیت نمی ترسی، پیدات کنن. از بختیاری منه که...
-
کتاب با طعم سانسوریا
پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:31
بعد از شش هفت ماه امروز از کتابخونه کتاب امانت گرفتم. جلد چهار تا هفت آتش بدون دود. تا جلد سه رو بهمن خونده بودیم( همسرانه) و کرونا اومد و تعطیلی ها و موند موند موند تا امروز. رفتن توی مخزن ممنوع بود و خود متصدی کتاب رو می آورد. اینکه می دونستم کدوم کتابو می خوام کمکم کرد. وگرنه باید وارد سایت کتابخانه های عمومی کشور...
-
بقچه
دوشنبه 20 مرداد 1399 23:32
بقچه ی گلدوزی شده اش پر است از لک های زرد بزرگ که مال گذر زمان طولانی ست.نمی دانم دخترِ خانه بوده یا تازه عروس که اسمش را بالای یک بیت شعر دوخته و زیرش یک گلدان رنگارنگ با کوک های منظم گلدوزی کرده . هرچه هست با دیدنش درد نیش می زند تا عمق جانم. دیشب شستمش که اتو کنم و در اولین فرصتی که دست بدهد برایش قاب سفارش بدهم و...
-
بیهودگی
دوشنبه 20 مرداد 1399 23:17
انگار دارم به یک آدم شنیداری تبدیل می شوم.یک چیزی شبیه همان شنونده. پای اجاق گاز که این روزها کلی وقت پایش صرف می شود که چیزی مربا و مارمالاد شود یا سرخ ، هندزفری توی گوشم است و گاهی یکی از گوشی ها افتاده روی گردنم تا صدای محیط را وقتی کسی باهام حرف می زند ، بشنوم . سالهای سال است که موقع کار کردن توی آشپزخانه، صدای...
-
چهاردیواری مادر
سهشنبه 14 مرداد 1399 08:10
خب... آدم یارکشی و دسته و گروه و مافیا و باند نیستم. نه بوده ام نه خواهم شد.شکل زیست خودم را بیشتر دوست می دارم تا به هر نسیمی خم و راست شدن را. با اینکه می گویند زبانم نیش دارد و می سوزاند، اما به کنایه سخن گفتن را هم بلد نیستم. آنقدر ابلهم که سیاستِ زبان چرب و نرم را یاد نگرفته ام و رک و مستقیم حرف می زنم. و از آن...
-
1984
سهشنبه 14 مرداد 1399 08:01
حکومت های توتالیتر و انحصار طلب از یک فرمول و قاعده ی معین پیروی می کنند. یک دشمن فرضی در نظر بگیر و آن را برای مردمانت غول بی شاخ و دمی بنمایان و ترس به جان شان بریز و آنقدر مردم را در مضیقه ی مالی و فرهنگی نگه دار که برای کوچکترین نیازهای طبیعی محتاج لقمه نانی باشند که پیش پایشان پرت می کنی. سپس حکومت کن. جامعه ی به...
-
کنکوری کی بودی تو
دوشنبه 13 مرداد 1399 09:00
بچه آزمون سمپاد رو داد و از چندماه آزگار تست زنی و استرس و حواشی ش راحت شد. چندتا استوری در موردش گذاشتم، عکس خودش رو گذاشتم. چی ازم پرسیده باشن خوبه؟؟؟؟ -کنکور داره؟ -وای فرستادیش بره کنکور بده. نترسیدی کرونا بگیره؟ -انشالله یه رشته ی خوب بیاره تو کنکور!! -هشتگ نه به کنکور حالا اینکه قد بچه از من بلندتر شده قابل...
-
خر عیسی گرش به مکه برند....چون بیاید هنوز خر باشد
دوشنبه 13 مرداد 1399 08:53
باز خوبه راه های ارتباطی آنلاین هست تا بفهمی آدم و آدمهایی رو که فکر می کردی خیلی خرن...واقعا خیلی خرن گرچه افسار و پالون رنگی و مطلا داشته باشن. از ضرب المثلهای کشنده ی مامان: پیش نمازش ممد قربان بُوَد جانمازش خشتک تُنبان بُوَد یعنی خلایق هرچه لایق... اگه در مصرع اول یک ( کسی که) بذارین ، ضرب المثل مامانم مفهوم تر...
-
درمان
دوشنبه 13 مرداد 1399 08:47
درمان شوپنهاور رو گوش میدم. رابطه ی مادر شوپنهاور و پسرش چقدر برام آشنا و از رگ گردن به من نزدیکتره. اول اینکه خوشحال شدم که این رابطه تنها رابطه ی زخمی عالم نیست و باید دست از سرزنش خودم بردارم و روحیات و منویّات نامنعطف آن طرف رو هم در نظر بگیرم . بعد اینکه همه جا نمیشه راه حل یکسانی رو عملی کرد. اما شنیدن و مطلع...
-
اصوات عاطفه دار
دوشنبه 13 مرداد 1399 08:36
از کتابهای صوتی توی کانال حرف زدم. ( یعنی یه وقتها حال وبلاگ نیست و توی کانال می نویسم...). بابا لنگ دراز رو با تنطیم رادیویی شنیدم. خلاصه بود. صدای گوینده با اینکه حرفه ای بود و تکیه ها و عواطف کلام رو خوب در آورده بود، اما بخاطر اون سرسپردگی آدمیزاد به نوستالژی های بچگی، چیز غریبی بود برام. جرویس پندلتون از چشمم...
-
تا روز قیامت که نمیشه آخه!!!
شنبه 11 مرداد 1399 16:27
خانم اعظم هنوز با من قهری؟
-
در خواب بیند
شنبه 11 مرداد 1399 16:25
خواب دیدم یک گلدون سانسوریای ابلق دارم. کلی پاجوش زده بود که داشت منو می کشت از ذوق. تا همین الان که خوابم یادم افتاد ذوق اون گلدون توی وجودم پشتک وارو می زد. خییییلی دلم سانسوریای ابلق می خواد. خییییلی. ولی گرونه. منم نمی خرم!!! که تنبیه بشن و گرون فروشی نکنن. به جاش خوابش رو می بینیم.
-
نکشی مون با این همه امیدواریت
پنجشنبه 9 مرداد 1399 12:38
طبعا باید غمگین و به خاک فنا رفته باشم. البته که ناراحت شدم بخاطر تایید نشدنش. اما این حجم از بی اهمیت بودنش و تصمیم برای نگه داشتنش ور دل خودم، بی سابقه ست. می خوام بگم که تغییر شرایط محیطی دغدغه های آدم رو هم تغییر میده. حس می کنم الان زنده موندن و زنده نگه داشتن افراد خانواده مهم ترین کاریه که باید بکنم ( گرچه که...
-
وقت سفر شد و دل بی قرار!!!
پنجشنبه 9 مرداد 1399 12:31
مثلا الان که دغدغه ی آزمون تموم شده، ما چمدون و ساک می بندیم و به مقصد جزایر قناری راه می افتیم توی جاده!!! تا کرج هم نمی تونیم بریم!! خاک یو..کرونا!!
-
خلوت
پنجشنبه 9 مرداد 1399 12:28
این جا موند. از چهارم اردیبهشت تا امروز که نه مرداد باشه، بخاطر اوج گرفتن کرونا چندبار تاریخ آزمون تغییر کرد. آخرین تاریخ ده مرداد بود که دو هفته قبل اعلام شد و البته باز هم در شک و تردید بودن که برگزار میشه یا نه . از چند روز قبل تاریخ جدید اعلام شد. گفتن همون کارت قبل و همون محل قبل. و امروز حوزه خیلی خلوت بود. بچه...