-
این همه بار
یکشنبه 15 تیر 1399 22:02
بار تمام خستگی های جهان روی دوشمه. بار تمام غصه های جهان توی دلمه. بار تمام اشکهای جهان توی چشمامه. بار تمام بی کسی های جهان روی وجودمه.
-
کتلت گیر
یکشنبه 15 تیر 1399 09:05
از وقتی یاد دارم، از نمیدانم چند سالگی،سرویس رنده و کفگیر ملاقه مان دسته قرمز بود. حالا قرمز هم که نه. نارنجی بود. طوری به این دسته نارنجی ها خو کرده بودم که فکر می کردم در تمام خانه ها باید از همین ابزار دسته نارنجی موجود باشد. فکر می کردم یکی از رکن های بند و بساط زندگی باید همین دسته نارنجی ها باشد. برای همین تا...
-
نظر
یکشنبه 15 تیر 1399 08:46
از صندلی پشتی گفت: -داشتم توی راه فکر می کردم که دل تو چقدر بزرگه. واقعا بزرگه ها. منظورم اینه که واقعا دل بزرگی داری. می دونستم چرا این حرف رو زد.گفتم: -برای اینکه دوست تون دارم.این هم یه نوع بی عرضگی و بدبختیه که بخاطر دوست داشتن کسی، نتونی در برابر حرف زور یا غیرمودبانه ش چیزی بهش بگی. یا تنبیهش کنی. یا قهرت رو...
-
قفل
جمعه 13 تیر 1399 23:34
این اتاق قفل شده از بس این روزها اتفاق می افته توی خوابهام هم به صورت نمادین جلوه کرده بچه های کصافط در اتاق قفل کن!!!
-
آشفتگی
جمعه 13 تیر 1399 23:32
خواب آشفته ای دیدم. می دونم تحت تاثیر اتفاقات اخیر و نگرانی ها و استرس هاشه. آدم عزیزی مهمونم بود. با همکارهاش که اونا هم عزیزن و دوست داشتنی. توی خونه ی شهرک گلستان اهواز که شهرک نظامی بود و سال68 و 69 اونجا بودیم. .اما خونه ی من بود. توی همین سن و سال. برادر و خواهرها سن بچگی شون بودن. مامان همونجایی که توی اون خونه...
-
نامجو
پنجشنبه 12 تیر 1399 20:01
قبلا گفته بودم وقتی موهام با عرق سرم فرفری میشه یاد مارگارت اتوود می افتم با اون موهای فلفل نمکی بامزه ش. الان عرض می کنم ایشون رو فراموش کنین. حیفه که اون پرتره ی قشنگش توی ذهن تون تخریب بشه. از این به بعد آقای محسن نامجو رو در نظر بیارین. با فرهایی در شعاع های به اطراف پراکنده. حتی رو به آسمون خدا. فر موهام همون قدر...
-
مغزشوری
پنجشنبه 12 تیر 1399 19:58
کمال همنشین ( بخون خواندن محتواهای روز جامعه ی جوانان در اپلیکیشن های ارتباطی / بابا تلگرام و اینستا و واتساپ رو میگم ) در من بسیار اثر کرده. موقع نوشتن اینجا یا توی کانال ، درباره ی هرموقعیتی اصطلاحات و کلماتی سر زبونم می چرخه که بیاد بیرون که اگه نوشته بشن، همون لحظه باید زمین دهن باز کنه و منو درسته قورت بده . آخه...
-
بخندی برامون
پنجشنبه 12 تیر 1399 16:57
چکار کنم؟ کجا برات بنویسم که هم خودم آروم بشم هم تو نترسی و نگرانی هات بیشتر از اینی که هست نشه؟ کجا حرف بزنم که نترسم تو می خونی و ترس توی جونت ریشه دارتر میشه. کاش کنارت بودم. بغلت می کردم. محکم نگهت می داشتم. و هی بهت می گفتم نترس. نترس. نترس. می گفتم درسته که مدتهاست که ترس با خون مون عجین شده و توی رگ هامون جریان...
-
دسته بندی معقول
پنجشنبه 12 تیر 1399 16:53
خدایی راست گفتن هرچی بیشتر خودتو متمایل و شیفته نشون بدی، طرف یابو برش میداره و فکر می کنه خبریه. یه مدت که مثل بچه ی آدم بشینی سرجات و اون دل صاب مرده تو مهار بزنی و افسارشو دست خودت بگیری، ساکت بمونی و به هرچیزی واکنش نشون ندی، ابراز نگرانی نکنی، هوادری نکنی، مراقبت نکنی، خودش مثل بره آهو، آروم آروم میاد سمتت. مثل...
-
اللهم اشف کل مریض
سهشنبه 10 تیر 1399 21:43
لعنت بهت کرونا
-
مامانِ شرمنده
دوشنبه 9 تیر 1399 21:53
اینکه حرفها و نوشته های من در چندماه اخیر فقط نک و ناله از بچه ها و مادری و مصایبشه قشششششنگ نشون میده که خانه نشینی و موندن در فضای ثابت با آدمهای ثابت و مشغول یک کاری بیرون از خونه نبودن و دور موندن از فضای تدریس و آدمهای متنوع توی کلاسهام چه تاثیر مخربی روی من گذاشته. انصافا بچه ها اینقدرها هم هیولا نیستن. اما وقتی...
-
نفرت سِنی
دوشنبه 9 تیر 1399 21:48
کانالهایی رو می خونم که اغلب دخترها و پسرهای جوون بیست تا سی ساله می نویسن. اغلب هم روزانه نویسیه. نه از این مدل های صبح پاشدم صورتمو شستم و مسواک زدم و شب کرم شبمو زدم و خوابیدم. مدلهایی مورد علاقه م هست که در مورد افکار و عقاید و دیدگاه شون نسبت به محیط و مسایل اجتماعی و ... حرف می زنن و کله ی قشنگی دارن که پره از...
-
بچه آوری!!
دوشنبه 9 تیر 1399 21:34
آشتی که هستیم میاد میگه ریش هامو اینطوری بزنم خوبه؟ سبیل بذارم؟ عه..نمی دونستم اینطوری خوشت میاد. از این به بعد همینطوری صورتمو می زنم. رگ ...ش که ورم می کنه چیزایی به من میگه که باید درجا بکشمش و به قطعات گوشت قیمه ای بدون استخوان تبدیلش کنم. توی این روزای مزخرف که ترس از کرونا رسوب کرده توی جونم ، دارم خودمو می کشم...
-
پایان کبوتر
دوشنبه 9 تیر 1399 16:35
از فرط ازدحام مرگهایی که اتفاق افتاد دلم نمی خواد فایل رو باز کنم. انگار که با گورهای دستجمعی روبرو بشم یا به قبرستانی پابذارم که همه ی آشناهام اونجا خوابیدن. اما دلم پر پر می زنه که برم و ادامه بدم.
-
زبان اصلی
دوشنبه 9 تیر 1399 16:33
برای من پیام می فرستین با متن انگلیسی فصیح و اداری؟ وات د فاز یا کلود آو بلاگ اسکای؟ من اونی ام که به پسرم میگم برام فیلم با زیرنویس چسبیده بگیر بیار. زیرنویس جدا نباشه. اما وی میره زبان اصلی میاره و با نگاهی شماتت بار میگه: -تیچر زبان بودی ها!!! خیلی زشته بگی زیرنویس داشته باشه. تو باید زبان اصلی ببینی!!!! و من...
-
هر کی خونه شو می فروشه از خونه ی من جمع کنه بره بیرون. مرسی. اه.
دوشنبه 9 تیر 1399 16:29
آآآآآآآ.... الان یادم افتاد آخریشون فرمودن: اگه با شوهراتون دعواتون شد و شوهرها از خونه بیرون تون کردن، لااقل یه جایی داشته باشین برید اونجا زندگی کنین!!!! من شوهرامون خونه پدری مون اونی که داره توصیه ی دلسوزانه می کنه به خواهرام گفتم شیطونا نکنه شوهراتون از خونه بیرونتون کردن به من نگفتین؟؟ وگرنه این طفلی چراباید...
-
ندا بیا...بنگاه املاک زدم.
دوشنبه 9 تیر 1399 16:25
دور و بری های ما از فامیل نسبی گرفته تا سببی خیلی علاقه نشون میدن به ارشاد و هدایت ما خواهرا به راه راست. هروقت ناگهانی و جهت رفع دلتنگی و به بهانه ی مثلا دیشب خوابمونو دیدن تماس می گیرن، بعد از ده دوازده تا جمله ی تکراری ناگهان میگن: -میگم....خونه ی پدری تون رو نفروشین ها. بذارین یادگاری بمونه براتون. با تمام...
-
نمیشه مثل گربه ها بزایی و ول کنی توی کوچه؟
یکشنبه 8 تیر 1399 09:01
از مادر تمام وقت بودن خسته ام. انرژی م ته کشیده. توانم رفته. دلم یک فراغت می خواد فقط برای خودم. برای رسیدن به حال خودم. برای مدارا کردن با روح خودم.برای نوازش کردن و در آغوش گرفتن خودم.برای نگران خودم بودن. برای دوست داشتن خودم. برای لالایی خوندن برای خودم. از همیشه مادر بودن و نگران بودن و ترسیدن و بیم داشتن و در...
-
خوددرگیری
شنبه 7 تیر 1399 23:55
کتابهایی با محتوای پست قبلی رو که می خونم فکرم میره سمت بچگی خودم. کودکی، نوجوانی و جوانیم . به اینکه تاثیر تربیت و رفتار والدین تا کجاها با ما میاد؟ از کجا ما مستقل میشیم و خودمونیم؟ این کسی که در برابر خشم و شادی و عشق و نفرت عکس العمل نشون میده منِ منه یا والد درون مونه؟ رفتار ما همون آموخته های کودکی مونه که در...
-
جایی که هستم
شنبه 7 تیر 1399 23:30
جایی که هستم متن اصلی آخرین کتابی که از جومپا لاهیری می خوانم ( جایی که هستم)، به زبان ایتالیایی نوشته شده نه انگلیسی . گویا نویسنده علاوه بر تجربه ی یک زبان دیگر برای نوشتن،مسیر جدیدی را نیز در سبک نوشتاری اش می آزماید. این کتاب شبیه داستانهای قبلی اش نیست. داستان های قبلی قصه گو هستند و این کتاب نانفیکشنی با بخش های...
-
کجا برم؟
شنبه 7 تیر 1399 16:01
توی شهر فقط دو بیمارستان دولتی بیماران کرونایی رو بستری می کنه. تختهای مربوطه درهر دو بیمارستان پر هستن و اگه بخت و اقبال همراهت باشه و اورژانس تخت خالی داشته باشه، بیمار جدید رو توی اورژانس بستری می کنن. البته نه به این سادگی. اگه فاکتورهای حیاتی مثل پلاکت و اکسیژن خون و ضربان قلب افت داشته باشه، پذیرش میشی. وگرنه که...
-
چه سلامی؟
جمعه 6 تیر 1399 18:48
سلام سلام سلام سلااااااااااااااااااااااااااااااااام می شنوی؟ می بینی؟ می خوانی؟ می فهمی؟ هوای این بچه را داشته باش. همه ی ما به درک! هوای این بچه ی ترسیده و کم طاقت و رنجور را داشته باش.
-
خالی
پنجشنبه 5 تیر 1399 14:47
دیروز دوساعت توی خونه تنهاش گذاشتیم.جایی کار داشتیم. سر شب که فلش رو زدم به تلویزیون تا قسمت بعدی سریال روببینیم دیدم ارور میده با لپ تاپ چک کردم،دیدم کلا خالیه زیر بار هم نمیره که کار خودشه اعتراف هم نمی کنه که چه بلایی سر فلش و محتواش آورده.
-
دلت خوشه به چی؟
پنجشنبه 5 تیر 1399 14:45
دوست نویسنده ای عکس یه دیوار نوشته گذاشته که روش نوشته ( به چی دلت خوشه؟ ) خیلی وقته که می خوام درگیر تاریکی نباشم. خبرهای بد رو ندیده و نشنیده بگیرم و از روی اخبار مرگ و میر بگذرم. تلاش می کنم به هجوم نکبتی که دامنگیرمون شده بی محلی کنم. می خوام حال و احوالم از اینی که هست بدتر نشه. اما هرجا رو باز می کنی ده تا خبر...
-
سریال دیدن پر ماجرای خانواده ی محترم رجبی
چهارشنبه 4 تیر 1399 01:01
شب دوم پسر بزرگه آمد تخت نشست ور دل مان روی مبل. گفت: منم می خوام ببینم. بعد از اینکه با توصیه و پیشنهاد و خواهش قانع نشد، با جملات نه چندان شیرینی !!! بدرقه شد و برافروخته رفت توی اتاق و در را قفل کرد! شب سوم شامش را خورد و در حالی که روی آفت دهانش گوش پاک کن آغشته به قطره ی میرتکس نگه داشته بودم که بعدش برود توی...
-
حتما چیزی هست
چهارشنبه 4 تیر 1399 00:52
وسط شرشر عرق ریختن و خنکی کولر و حلقه ای که می کوبید به پهلوهام آمد. حلقه را که انداختم زمین رفتم تند تند نت نوشتم. هی سوال کردم و هی نوشتم. الان، همین الان، رفتم سراغ اولین صفحه های سررسیدی که تاریخ فروردین سال نود و چهار را بالای متن نوشته ام و چند صفحه را برای دستگرمی چیزی که معلوم نبود چه زمانی پیدا و آشکار می شود...
-
نسل اژدها
سهشنبه 3 تیر 1399 14:51
1 سریال دیدن ما از اون اتفاقات و رخدادهاییه که مثل دمیده شدن صور اسرافیل ممکنه فقط یکبار در تاریخ عالم بشریت رخ بده. منظورم سریال های ماه رمضون و عید و اینا نیست. اونا رو که تا تیتراژ آخر و با تشکر از خانواده ی محترم رجبی می بینیم... سریال های خانگی و خارجکی رو میگم. پیکی بلایندرز رو به لطف دوست نازنینی دریافت کردم و...
-
دوگانه
سهشنبه 3 تیر 1399 12:52
زندگی همه ی ماها ، چه بلد باشیم در موردش بنویسیم، چه بلد نباشم، دو رو دارد. یکی رویی که می خواهیم و می گذاریم دیگران ببینند و یکی رویی که اجازه نمی دهیم کسی ازش باخبر شود. نه بخاطر اینکه شرم آور و زشت است( که گاهی این هم هست) .اتفاقا گاهی آنقدر درخشان و زیباست که دوست نداریم کسی در دیدنش با ما شریک شود.می خواهیم فقط...
-
گذار
سهشنبه 3 تیر 1399 12:45
گفته بودم که به معلم کلاس پنجمش چه عشقی دارد. چقدر دوستش دارد و چطور خوابش را که می بیند مثل عاشقی مجنون، صورتش وا می رود و با شیدایی خوابش را تعریف می کند و آرزو می کند که کاش خوابش واقعی بود و آقای (...) را از نزدیک می دید و بغلش می کرد و باهاش حرف می زد. این عشق تا عید همچنان سوزان ماند. توی این چندماه با ارتباط...
-
ممد
سهشنبه 3 تیر 1399 12:32
با هزار دل نگرانی و فشار استرس و دل دل زدن پسرک را می برم مدرسه .ماسک و دستکش و ماده ی ضدعفونی و ...همه را چندبار چک کردم و با ادا و اصول نشانم داد. توی راه با چیزهای تیز گوشه دار زخمی ام می کند. نوجوانی یک پسر را قبلا تجربه کرده ام. برای این بار به غش و ضعف نمی افتم. گذر می کنم. اما باز هم دلگیر می شوم. سکوت می کنم،...