-
اسقف مامانش
پنجشنبه 15 خرداد 1399 19:15
اومده جلوی من توی پذیرایی، پرده جمع کن رو از روی گل میخ برداشته و میگه: -میدونی من بچه بودم با این چیکار می کردم؟ -چیکار؟ حلقه ی طنابی رو مثل گردنبند میندازه دور گردنش و شرابه های کریستای دار رو با دستاش پریشون می کنه.میگه: -خیلی کرمولانه !!!! اینو مینداختم گردنم و می نستم تلویزیون نگاه می کردم اینجا. میدونی چه حسی...
-
درد دل
پنجشنبه 15 خرداد 1399 15:54
همزمان یک کتاب ایرانی و غیرایرانی را می خوانم که یکی بیرون از این مملکت چاپ شده و جوایز بزرگ و زیادی صف کشیده اند برایش و دیگری در دسته ی کتابهای عامه پسند و با یک نشر نه چندان معروف اما از یک نویسنده ی خیلی معروف است. وجه تمایز دو کتاب تکنیک قصه است. یکی زیبا و دل انگیز و سحر انگیز است از فرط درخشش فرم و روایت ، و...
-
خیال
سهشنبه 13 خرداد 1399 16:27
لیوانهای بزرگ چای را پشت هم با آبنبات پسته ای می نوشم و خیال می بافم و تایپ می کنم. خیال می بافم و می نویسم. کورشفا می دادی. تریاکی ترک می دادی. آب مروارید را با پاکی می تراشیدی. شفاخانه داشتی. دکتری می کردی. ترا به قصه می آمیزم و آنچه دل خودم می خواهد ازت می نویسم. نه تطهیرت می کنم نه تکفیر. آنچه شنیده ام را آمیخته...
-
ماسک
سهشنبه 13 خرداد 1399 07:35
دیروز توی مطب دندونپزشکی شش نفر رو دیدم که ماسک هاشون زیر دماغ شون بود. قشنگ دهان و چونه و بخشی از گردن شون رو پوشش داده بود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 خرداد 1399 07:34
به پسرک گفتم: برای تو هم چای بریزم؟ صبحونه می خوری؟ با خشم گفت: نخیرم. نمی خورم. خوابم میاد! دوتا چای گنده ریختم و مربا رو گذاشتم روی میز تا آقای پدرش بیاد برای صبحونه و بخوره و بره سرکار . پسرک اومد نزدیکم. گفت: یه جمله بگم بهت؟ گفتم بگو. گفت: آتش آتش را نمی سوزاند، آب آب را غرق نمی کند، باد باد را آسیب نمی زند.اما...
-
آن تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد!
دوشنبه 12 خرداد 1399 23:48
خب.. من دوباره افتاده ام روی دور گریه و زاری . اثر قرص و دارو فاتحه مع الصلوات! امروز تولد بود مثلا. رفتم بیرون و یکساعت و نیم همه جا را پیاده گز کردم و دوباره هدیه خریدم برای صاحب تولد. قبلتر ، پیش از عید، چیزِ جانانی خریده بودم و توی روزهای عید آوردم بهش دادم و گفتم: ببین...ما الان کرونا داریم همه مون. معلوم نیست کی...
-
شلوغ پلوغ
یکشنبه 11 خرداد 1399 14:28
وقتایی که لباس های فصلی رو جابجا می کنم، یا کمد و قفسه ای رو تمیز می کنم به نتایج جالبی می رسم. و جالب تر اینکه که هربار به همون نتایج قبلی می رسم. وقتی کیف هام رو می بینم متوجه می شم ( وای من جنون خریدن کیف دارم. چقدر کیف خریدم و همه رو هم تقریبا نگه داشتم و سالها ازشون استفاده می کنم). وقتی جاکفشی رو باز می کنم می...
-
تمرین
یکشنبه 11 خرداد 1399 11:44
می دونم نوشتن از هرچیزی و هر اتفاقی منو عریان و آشکار و دردسترس می کنه برای کسی که می خونه. می دونم این خیلی بده. می دونم این اصلا خوب نیست. اصلا حرفه ای نیست. نباید تا می ترسم و می لرزم بیام و بنویسم و عمومیش کنم. می تونم بنویسم و برای خودم انبار کنم. بنویسم و بعد از یه مدت پاک و حذف کنم. نمی دونم چرا ناخودآگاه می...
-
بی نوا مادر
شنبه 10 خرداد 1399 20:59
غول این مرحله را رد کردیم. خدا آدم را سگ کند مادر نکند. بارها و بارها این جمله را شنیده ام. بارها و بارها توی دلم گفته امش. بارها و بارها خواسته ام هرچیزی بودم جز مادر. بس که غصه خوردم پای مادری. بس که گریه کردم پای مادری. پرسید اگه فلان چیز بود چی؟ گفتمش: نبین اون وقتا گریه می کردم و از حال می رفتم و چشمام ورم می کرد...
-
التماست نمی کنم.اصلا.
شنبه 10 خرداد 1399 09:16
چقدر سِر و خوگر شده ایم که می نشینیم دوتایی جلوی اجاق گاز راجع به بدترین حالت و موقعیت فرضی حرف می زنیم. راجع به چیزهای سختی که آدم را از ترس می کشد. دست خودمان نیست، آنقدر عزا سرمان ریخته که جان گریه و زاری نداریم. بغلت نمی کنم که نترسی. دست به سرت نمی کم که نترسی. نه... حقیقت این است که نفهمی من چقدر می ترسم.که من...
-
...
شنبه 10 خرداد 1399 09:09
ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم! ای سخت ترین شنبه ی عالم!
-
شنبه
پنجشنبه 8 خرداد 1399 22:27
شنبه ها را گذاشته اند برای شروع رژیم های هرگز گرفته نشده. برای تصمیم های هرگز عملی نشده. برای اول هفته های هرگز سفر نرفته. برای کارهای هرگز شروع نشده. شنبه ی من مثل جمعه ی سیاهی است که توی تاریخ انقلاب ماندگار شده. یا مثل یکشنبه ی غم انگیزی که آدمهای زیادی را به سمت مرگ سوق داده. روی گسل ام. روی بزرگترین گسل تهرانم....
-
یاس زرد
چهارشنبه 7 خرداد 1399 12:13
دیروز واتساپ آتشم زد. دخترها بعد از 94 روز رفته بودند امامزاده. فضایی پر از سنگریزه و اسم هایی که با رنگ زرد روی بلوک ته هر ردیف نوشته شده بود. اسم صاحبخانه را نوشته بودند. فامیلی مامان را با رنگ زرد، دم در خانه ی جدیدش. بغض وحشی شد و هی بالا و پایین شد توی چانه و سینه و گلویم. کتاب عاشقانه ای را تمام کردم. دو عاشق با...
-
خانه ی پدری
سهشنبه 6 خرداد 1399 19:54
سالهای آخر دهه هشتاد، مشغول جمع کردن پایان نامه بودم. فیش می نوشتم و متن استخراج می کردم و خودم تایپ می کردم . کیبور شده بود همدم صبح و ظهر و شبم. در اتاق را می بستم تا پسرک که یکسال و خرده ای داشت، چهاردست و پا نیاید زیرپایم و با یک فشار دکمه ی آبی کیس را نفشارد و خاموشش نکند و زحمت چند ساعته ام را به باد ندهد. (...
-
حواس
سهشنبه 6 خرداد 1399 10:59
خواستم بیایم به گلایه گذاری و التماس و این ادا اصولها. دیدم توی همه ی این سالها بارها و بارها هی برایت نوشته ام و مستقیم به خودت گفته ام که ( فلانی! حواست باشد. نقره داغم نکنی. کبابم نکنی. به ولوله ام نیندازی. ) اما کردی، انداختی . دیدم هرچه بگویم چه فایده. خط کش تو اندازه های خودت را دارد. نه باور کن این بار قصد...
-
کنیز مطبخی
دوشنبه 5 خرداد 1399 22:02
پسر بزرگه می گه:یادته اون قدیما شب ها هم ماکارونی درست می کردی؟ می گم: می دونی حرف کِی رو داری می زنی؟ دوهزار سال قبل از میلاد! می گه: ولی من یادمه. چه کیفی داشت. شب! ماکارونی داغ. تازه. به به. سرکشیده بودم توی یخچال و فریزر که ببینم چی برای شام شون درست کنم که هم دوست داشته باشن( که اغلب ندارن) و هم تموم بشه و باقیش...
-
ایتقدر نکش قلاب را
دوشنبه 5 خرداد 1399 00:28
سعدی چو جورش می بری، نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر ! من می روم؟ او می کشد قلاب را!!!
-
درهم از مولانا
دوشنبه 5 خرداد 1399 00:27
رحمی نکند چشم خوش تو بر نوحه و این چشم تر من روی خوش تو دین و دل من بوی خوش تو، پیغمبر من آن کس که منم پا بسته ی او می گردد او گِرد سر من؟ با من صنما دل یکدله کن گر سر ندهم، وانگه گله کن
-
اشتیاق خبری
دوشنبه 5 خرداد 1399 00:17
در موقعیتی هستم که ناچار چشمم به تلویزیونه. هندزفری توی گوشمه و صدای تلویزیون رو لای صداهای توی گوشم می شنوم. بیشتر زیرنویس ها رو می بینم. طبق معمول شبکه خبر داره دُرافشانی می کنه. خبر اول: درِ یه خونه ای میرن و دانش آموزان فقیر انگلیسی رو نشون میده که توی کل خانواده فقط یک گوشی هوشمند هست و از تمام افراد خانواده...
-
گرمه
یکشنبه 4 خرداد 1399 12:30
دو سه سالیه که گرما منو از پا میندازه. مخصوصا گرمای فضای بسته. سردرد متصل میاره برام و چند روز بیچاره م می کنه. دوروزه سردرد دارم. خونه گرمه و دم داره. چشمم به گلها میفته و میگم طفلیای من... چیزی تون نشه یه وقت.
-
غمخورک
یکشنبه 4 خرداد 1399 12:28
توی پیج یک کتابفروشی کتابی دیدم با عنوان ( کودکان شاد) یا همچین چیزی. یادم افتاد سال قبل از کتابخونه یک کتاب امانت گرفتم که عنوانش شبیه همین بود. یک مجموعه کتاب روانشناسی هست با تم تربیتی . این جلد مربوط به شادسازی فرزندان بود. کتابای معروفی هم هستن. الان اسمشون یادم نمیاد. خلاصه من این کتاب رو آوردم خونه و روی عسلی...
-
بند
شنبه 3 خرداد 1399 20:52
هرکی هرچی می خواد بگه. مادر و پدر، بدترینش، بی خیال ترینش، ظالم ترینش، بند ریسمان زندگی بچه هان. بچه ها گاهی همه مرواریدن، گاهی بین شون خرمهره ست ، گاهی هم مهره پلاستیکی، که توی این بند و ریسمان به نخ کشیده شدن. پدرو مادر که میرن، اون بند که پاره میشه، دیگه خواه ناخواه صف مرتب و نامرتب همه ی مهره ها از هم می پاشه و هر...
-
سیخونک 3
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 14:36
بخشی از کتاب زمین انسانها آنتوان دوسنت اگزوپری (فقط کمال با من سخن می گوید و پذیرایی می کند.تعارف می کند: خیمه و شتران من و زنها و برده های من همه پیشکش تو.) خدا جان..خودت منو ببخش. ولی فکرم رفت به جاهای نابجا. چشم رنگی ها و موبور ها و سفیدپوستهایی که در قبایل بدوی بادیه نشین و نسل های بعدی شون و الانه در کشورهایی که...
-
سیخونک 2
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 14:30
بخشی از کتاب زمین انسانها آنتوان دوسنت اگزوپری ((بعضی معجزات بهتر است مسکوت بمانند. حتی بهتر است به آنها زیاد نیندیشید، وگرنه از هیچ چیز سردرنخواهی آورد. وگرنه به خدا شک خواهی کرد.)) این مال وقتیه که سه تا از اعراب بادیه نشین یک آبشار رو دیدند که از دل کوه می جوشید. به گفته ی هوانوردها این آب هزاران ساله که می جوشه....
-
سیخونک 1
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1399 14:23
بخشی از کتاب زمین انسانها آنتوان دوسنت اگزوپری ((وقتی آنها را در چادرهاشان بازیافتم یاد برنامه های واریته را که در آنها زنهای عریان در میان گلها می رقصیدند با آب و تاب زیاد تکرار می کردند.اینها کسانی بودند که هرگز درختی یا چشمه ای یا گلی ندیده بودند و وصف باغها و نهرهای آب روان را فقط در قرآن شنیده بودند.زیرا در قرآن...
-
جدال
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 08:46
شب جنون غالب میشه و می فرستم. صبح عقل سر برمیاره که دیوانه چه کردی؟ و تندی میرم پاک می کنم! با آرزوی این که خواب باشه و نبینه. تقبل الله دخترم!
-
الان خودت اژدهایی مادر!
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 08:43
از بچگی های پسرک زیاد نوشتم.گاهی میاد سراغم و میگه بریم وبلاگ منو با هم بخونیم.( قبلا می گفت وِل کاب! ). دیشب یه چیزی دیدم در مورد آرزوی دُم دار بودن آدما. یاد آرزوی بچه افتادم. چهار پنج ساله بود که با اصرار خودش نخ کاموای دو سه متری رو به کمرش می بستم و بچه از این سر تا اون سر می دوید و ادامه ی نخ روی زمین کشیده می...
-
تابو
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 08:36
به سفارش و خرید اینترنتی تمایلی نداشتم. واهمه هم داشتم. هم از کم بودن کمیت و کیفیت کار هم داستانهای کلاهبرداری های بانکی( حالا مثلا یک حساب گل درشت دارم که ترسیدم خالی بشه!!! ). اولین ارتکاب به خرید نتی م خریدن دو تا بوک مارک فلزی دلبر از یکی از دوستانی بود که در همین فضای نت باهاش آشنا شده بودم.دومیش چهارتا کتاب از...
-
جدایی
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 00:46
دوست جان کامنت حاوی مطالب خصوصی تون بود. تاییدش نکردم.
-
کتاب خری
سهشنبه 30 اردیبهشت 1399 00:43
خریدهای طرح بهارانه از کتابفروشی آموت اینکه ارسال رایگان داشتن و کارت هدیه ی خرید کتاب صوتی هم توی بسته گذاشته بودن از جذابیت های این خرید بود.