-
به به
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399 15:31
خواهرک با همسرش رفته جلسه ی دفاع. همسرش از پایان نامه ی ارشدش دفاع کرد. عکس رو دیدم. پرسیدم کادوهای روی میز چه کتابی هستن؟ چه کتابایی برای داور ها و استاد راهنما و مشاور گرفتین؟ نوشت: پرتقال خونی و خواب عمیق گلستان! توی چشمام ستاره برق برق زد.
-
خون خواهی
دوشنبه 29 اردیبهشت 1399 15:27
خونخواهی شکلی از روایت جنگ است. روایتی که با در هم تنیدن قصه ی هرکدام از شخصیت های داستان، شکل می گیرد. زندگی طرفین جنگ نیز در هم تنیده شده. ایرانی و عراقی با هم درآمیخته اند تا نتوانی آدمها را سیاه و سفید مطلق ببینی. از هر طرف که نگاه کنی رشته ی وصلی میان آدمهاست که مانع می شود انگ (دشمن) بزنی به آنها. از طرفی دشمنی...
-
تلاش برای داستانک با عکس
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 19:44
گفتم دلدارت بشوم. گفتی نه. گفتم غمخوارت بشوم. گفتی نه. گفتم چارقت دوزم ، کنم شانه سرت. گفتی نه. گفتم دستکت بوسم، بمالم پایکت. گفتی نه. گفتم غم تو دارم. گفتی نه. گفتم که ماه من شو. گفتی نه. گفتم دلم رفته .گفتی نه. گفتم حرف امروز و دیروز نیست، حرف روزها و شبهای زیادی ست. گفتی نه. گفتم فقط یکی. فقط به همین یکی گوش کن....
-
راستگو
یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 19:33
نیستی که نباش! اصلا هم دلتنگت نیستم. اصلا هم یادت نمی افتم. اصلا هم یادم نمی افتد چقدر دوری. اصلا هم فکر نمی رود به اینکه چه کج کج و دلبر می خندی. اصلا هم نمی میرم برای دوباره شنیدن درد دل هات. اصلا هم جان نمی دهم برای دیدن چشم های پرشیطنتت. اصلا هم جان نمی کنم که بهت فکر نکنم. اصلا هم غصه دار نیستم که هزار روز است...
-
عیان
شنبه 27 اردیبهشت 1399 14:26
کاملا معلومه باز به هم ریختم و این به هم ریختگی همه چیزم رو تحت الشعاع قرار داده. کاملا معلومه. چند روز زمان می بره تا بهتر بشم؟ دارم به آخر ماه و اومدن دومین روز ماه بعدی نزدیک میشم. میدونم دلیلش همینه. میدونم دلیلش بالا پایین کردن عکسهای مامانه توی تلگرام و واتساپ برای دادنش به سنگتراش امامزاده که درست کنن و خودشون...
-
قبل و بعد
شنبه 27 اردیبهشت 1399 14:21
بعضی اتفاق ها زندگی مون رو به قبل و بعد از خودش تقسیم می کنه. برای قدیمی ها قبل انقلاب و بعد انقلاب، برای ماها قبل هشتاد و هشت و بعد هشتاد . برای بعضی هامون اومدن و رفتن بعضی آدم ها میشه نقطه ثقل زندگی. قبل از اومدن شون و بعد از اومدن شون. قبل از رفتن شون و بعد از رفتن شون. اومدن بعضی آدمها رو ما نمی بینیم. در واقع...
-
عادت
جمعه 26 اردیبهشت 1399 22:02
لوسیا به سام آمبولانس میگه: چقدر طول می کشه تا آدم مرگ کسی رو که عاشقشه فراموش کنه. سام آمبولانس میگه: هرگز. بعد ادامه میده که آدم فقط یاد می گیره باهاش زندگی کنه. باهاش کنار بیاد. چون اون آدم کنارته. حتی اگه زنده نباشه و نفس نکشه.دیگه مثل اولش کوبنده و مهلک نیست.دیگه جوری نیست که در توانت نباشه و در جایی که نباید...
-
سیاوش اسم بهتری بود
جمعه 26 اردیبهشت 1399 17:50
لیلا صبوحی چنان عاشق سایه هاست که سایه ها در هر دو کتابش، پای ثابت قصه هستند. ارواح سرگردان گذشتگان که به سلیقه ی نویسنده به سایه تعبیر می شوند سرتاسر قصه همراه راوی اند. زبان روایت مردانه است و باورپذیر. عباس، شوهر ناهیدِ کتاب پاییز، در روزهای پا به ماهی همسرش و آمدن بچه ی دوم، قصد صعود دماوند می کند تا راز چارقد...
-
گذر
جمعه 26 اردیبهشت 1399 17:04
از تو بگدشتم و بگذاشتمت با دگران تو بمان و دگران... وای به حال دگران!
-
مانع ابراز
جمعه 26 اردیبهشت 1399 00:20
بدبختی اینه که دلم می خواد چیزایی رو اینجا بنویسم که جاهای دیگه نذارم که کسی نخونه. اما عدل پسرکی که اساسا مطلب کاملا بی ربطه بهش، میاد می خونه و در ملاء عام در حضور همه بیست سوالی می پرسه ازم که ته و توی قضیه رو دربیاره. اونوقت من باید برای همه توضیح بدم موضوع چیه و کیه. از این بچه فضولا که دیوونه ت می کنن!
-
ممد نبودی
جمعه 26 اردیبهشت 1399 00:14
هرچی ما ازسرودهای انقلابی دوران ابتدایی و راهنمای و دبیرستان کهیر می زدیم، چون مجبور بودیم حفظ شون کنیم و با آرایش یک، سه، پنج، هفت، نُه، سر صف بالای سکو بایستیم و برای دهه ی فجر بخونیم و توی مسابقات سرود دهه فجر شرکت کنیم بلکه آبرو و اعتبار مدرسه مون بشه، بچه هه یه مدته گیر سه پیچ داده به اون سرودهای مذکور. عادت...
-
تو پلنگ منی، منو چنگ می زنی
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 08:46
خب... در راستای ورزش با آهنگهای سخیف، امروز بخت باهام یار بود و سرودهای انقلابی نصیبم شد. منظورم بوی گل سوسن و یاسمن آید نیست،اون آهنگایی رو میگم که انقلابی در عرصه ی موسیقی ایجاد کردن و جریان راه انداختن. خفن ترین آهنگ امروز، پلنگه چش قشنگه بود. به خودتون بخندین. خیلی هم انرژی داشت. کمرم دو نیمه شد از شدت و حدّت...
-
رباب
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1399 01:47
دو زلفونت بود تار ربابم چه می خواهی از این حال خرابم تو که با مو سر یاری نداری چرا هر نیمه شب آیی به خوابم باباطاهر (رباب) کلمه ی مهمی است. ساز مهمی است. با رباب کشتم و زنده کردم.
-
لبخند
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 00:14
وقت و حوصله ی نوشتن ندارم و تمام این به صحرای کربلا زدن ها هم مال همینه. حوصله م تنگ اومده. دلم به تنگ اومده. کفری ام. زیاد. باید به چند تا گلدون سر و سامان بدم، مونده تا کی وقتش بشه. منتظر یه لبخندم. یه لبخند که سقف آسمونو بشکافه و دلمو گرم کنه.
-
دستمال جیبی
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 00:11
روی داشبورد ماشین یک بسته دستمال کاغذی جیبی بود. گذاشتمش داخل داشبورد. دو ماهی اونجا بود. هربار چشمم بهش می افتاد خنده و خشم قاطی می شد با هم. روز تدفین، یکی داده بودش دستم. از اقوام مامان. توی گریه و تاری دید گرفتمش و تشکر کرده و نکرده سوار ماشین شدم و گذاشتمش روی داشبورد و همانجا ماند و ماند تا یکی دوهفته قبل که از...
-
پسر شکلاتی
سهشنبه 23 اردیبهشت 1399 23:58
گشتم یک سری آهنگ شادِ شرم آور و جلف پیدا کردم و فایل کردم تا باهاش ورزش کنم. الان از کمر و پا و کتف و گردن فقط نشانه های فیزیکی در من باقی هست و ماهیت همه شون تبدیل شده به استخونهای لق لقو و ماهیچه های به شدت دردناک. به نظرم برم خامه و کره و چیز کیک و اینا بخورم و از زندگی لذت ببرم. کی گفته آدمای دچار اضافه وزن میرن...
-
طاعون
یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 15:51
موش ها جیغ کشان وسط خیابان، توی راه پله ی ساختمان ها و هرجایی که فکرش را بکنی می افتند و خون چکان جان می دهند. کم کم آدمها با علایمی مشابه، کف به دهان آورده، دچار خیارک های سفتی روی تمام بدن می شوند و با تب و درد می میرند. دولت قضیه را جدی نمی گیرد. روزنامه ها آمار مرگ و میر را بسیار کمتر از تعداد واقعی اعلام می کنند....
-
ای ماهم به چشم من نگاهی...
یکشنبه 21 اردیبهشت 1399 01:09
رفتم برای سه ماهه ی سوم تمدید داروهای افسردگی. اینجا مرسوم است ده روز قبل تر وقت بگیری. من دوازده روز زودتر وقت گرفتم. منشی اسم اول را لاک گرفته بود و زیر بار نمی رفت که من وقت دارم. اسمم را نوشت بین مریض و منتظرم گذاشت تا یکساعت و نیم بعدتر از وقتی که داده بود. بهش گفتم برای دفعه ی بعد دیگه وقت نمی گیرم. وقت گرفتن و...
-
مردد
شنبه 20 اردیبهشت 1399 01:12
از فردای نهم اسفند که هفت مامان بود و همه دور هم بودیم ، یکی از خواهرک ها بست نشسته توی خانه و خریدهایش را هم سفارش می دهد و می آورند دم در .فکر کنم دوبار رفته باشد گشت و گذار ، آن هم در دورترین نقاط مرزی که فقط پرنده پر می زند و روباه و شتر می چرند. یکی از خواهرکها از همان روزهای اول از کنار خیابان های کرونایی گلدان...
-
نترس
جمعه 19 اردیبهشت 1399 12:31
آدم داغ دیده با داغ اول روزی هزار بار می میرد و زنده می شود و باز می میرد. مردنی نه به یکبار مردن و خلاص شدن، مردنی با زجر و عذاب. داغ دوم که آمد، صبورتر که نه، کارکشته شده ای. بلد می شوی لااقل دور و برت را مراقبت کنی. آغوشت را به روی بقیه باز کنی. چشمت به پذیرایی و رفت و آمد و احترام گذاشتن به مردمی باشد که برای...
-
اسمش تهدید نیست. شرح حال است فقط!
سهشنبه 16 اردیبهشت 1399 07:45
کسی( بخوان کسانی) را دوست دارم. به شدت دوست دارم. اصلا می میرم برایش. شب تا صبح به پای تبش بیدار مانده ام. صبح تا شب برای خوشایندش هر کاری کرده ام. از حرف زدن، دلداری دادن، آشپزی کردن، ترو تمیز کردن و هزار کار دیگر. برایش لالایی و نغمه های عاشقانه گفته ام. برایش از امید و نوید و صبح روشن گفته ام. روزها بغلش کرده ام که...
-
از مصایب نویسندگی
دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 17:28
وقتی می نویسم به این فکر می کنم که چیزی که می نویسم عقیده و نطر و رای من نیست.اما باید از دهان کسی که توی قصه نفس می کشد دربیاید تا تنوع رای و نظرها و اعتقادات معلوم شود. تا فضا و فرهنگ قصه شکل بگیرد. بعد از خواندن بخشی که نوشته ام اما ، می بینم به چه شدت و حدّتی از چیزی ابراز تنفر کرده ام و یا تمایل و اشتیاق نشان...
-
خار خار
دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 17:21
بعضی چیزها مثل خوره هی روح و روان آدم را می خورد. که از قضا می دانی نشدنی ست. می دانی نباید است. می دانی هرگز است. کاش این خورخوره دست از سر آدم بردارد. کاش عقل آدم بیاید سرجاش. کاش آدم بجای آن حجم نامریی خواهنده که (دل) است، با آن توده ی چروک خورده ی سفیدِ سرخ که( مغز) است تصمیم بگیرد. کاش شب بخوابی و صبح که بیدار می...
-
نظرهای قلابی یه نفر که نمی خوام اسمشو بگم
یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 18:22
سلام چه پسر نازی دارید قربونش برم براش سیم کارت نخریدید؟ برای بچه لازم است باید بخرید چرا نمیخرید؟ بخرید باشه ------------------------ آقای سراوانی چرا زندگی شخصی خودتان را مینویسید و اکثر اش هم الکی است من دوستِ پسرتان، امیر رضا هستم البته اسم من امیر رضا است و به گفته ی پسرتان بیشترش دروغ است و خانوم(....) چرا نظر...
-
خورشید و ستاره ی دریایی
شنبه 13 اردیبهشت 1399 12:39
برای دومین بار در این سال این جمله را شنیدم که ( ترسی در تو دیده می شد که دیگه نیست). محتوا و کلمات متفاوت بود اما معنا همین بود. یکی گفت ترس و فرار اعصاب خرد کنی در من بوده و یکی گفت سایه ی مهیب و سنگینی بالای سرم بوده که دیگه نیست. گفتم تغییر کردم. گفت تغییر نیست. عامل ترس از بین رفته و مستقل شدم. داشتم دنبال دریچه...
-
تی تیش
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 07:51
گاهی کم می آورم تا حدی که باید یک جاده را بگیرم و پیاده آنقدر بروم تا توی افق محو شوم.این گاهی ها، همینطور دارد زیاد و زیادتر می شود تا جایی که روزی می آیم و می نویسم: اغلب کم می آورم. دوست دارم همه چیز را ترمیم کنم، درست کنم، لای ترکهاش ملات بریزم و شیار را برطرف کنم، حفره ها را پر کنم تا همواردیده شوند.دلم نمی خواهد...
-
پیشاپیش مبارک
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 07:40
شاهکار زدم و دیشب به دوستان معلمی که می شناختم روز معلم رو تبریک گفتم. بعد از ارسال پیام ها و تشکر بندگان خدا ، متوجه شدم یک روز عجله کردم. به اونهایی که روم می شد قضیه رو گفتم و بقیه رو گذاشتم فکر کنن که اینا تو خونه شون تقویم ندارن که روزها رو قاطی نکنه!
-
مگابایت
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 14:47
امروز که مخابرات رفتیم تا حجم و سرعت رو بالاببریم ، دوساعتی منتظر رسیدن نوبت شدیم. تمام مدت از نشستن روی نیمکت توی محوطه و دیدن شاتوت های سرخ نارس و نور آفتاب لذت بردم. کارمون که تموم شد یک دختر زیبا با چشمهای سبز زمردی درخشان دیدم و کلی کیف کردم. ( کیه که ندونه من هلاک چشمهای رنگی ام؟ ) توی راه برگشتن با شنیدن یک...
-
رنگ جنون
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1399 01:15
باز هول افتاده به جانم که زنده می مانم تا آخر خواستگاری؟ نه، تا آخر عروسی، نه اصلا...تا سفر به شرق و ... زنده می مانم که خاصه ی سفید و جومن قرمز را ببرم بدهم دست مادر عروس و بگویم: ( دخترتو به من میدی؟ ) بچه امروز بیرون رفت. تا شهری دیگر و تا خط آهن. کارت و جاسوییچی اش را شستم و با پولهای کاغذی اش توی آفتاب پهن کردم....
-
دلتنگی
سهشنبه 9 اردیبهشت 1399 00:00
دلم تنگ می شود و می دانم نباید بشود. دلم می خواهد و می دانم نباید بخواهد. دلم می رود و می دانم نباید برود. دلم می شکند و می دانم نباید بشکند. دلم خون می شود و می دانم نباید خون بشود. تمام نباید ها با یک دلتنگی دود می شود می رود هوا. کاش سنگ بسته بودی به تخت سینه ی همه ی آدمها.همه ی آدمها.همه ی آدمها. اینکه فقط بعضی دل...