-
دست از این مسخره بازی ها بردار ، اوستا
شنبه 23 فروردین 1399 22:44
بن مایه و تم داستانهای این مجموعه در یک کلمه خلاصه می شود: گرسنگی. گرچه که انقلاب صنعتی مائو و انقلاب فرهنگی پس از مرگ مائو در پلات داستانها عرض اندام می کند، اما همه حول همان یک محور که ذکر شد می چرخند.چینی ها در زمان جنگ با ژاپن، دچار فقر و فاقه اند و مثل برگ خزان کشته شده و روی زمین می ریزند.در زمان انقلاب صنعتی...
-
دریایی جانم
شنبه 23 فروردین 1399 22:38
و من نگران خنده های روح دریای شمالم. دل واپس باران های ابرهای گیلانم. چشم چشم می کنم که شمعدانی ها و آفتابگردان های تراس رو به خیابانش را ببینم. به خیال های بد مجال پیش روی نمی دهم. می خواهم فکر کنم همه چیز خوب خوب است. خودش خوب است. خورشید و ماهش خوبند. سوال صریح نمی پرسم. می ترسم از جوابی که می شنوم. منتظر می مانم...
-
د رمان
شنبه 23 فروردین 1399 22:35
برای جانک خندانم یه پروژه ی ایجاد آرامش گذاشتم و تلاش می کنم که حالش خوب بشه. لبخند بزنه. بخنده. استرس کرونای کوفتی رو فراموش کنه. اما هرچه تلاش می کنم به جایی نمی رسم. لعنتی محل ... نمیده به آدم. شیطونه میگه برم یه کیسه زباله ی تر خالی کنم توی تختش تا وسواس ترس از آلودگیش از بین بره. مگه روان شناس ها نمی گن باید شخص...
-
انتقام سخت
شنبه 23 فروردین 1399 22:32
اینو توی کانال طور دیگه ای نوشتم. پسرجان که سرکلاس آنلاین می شینه، صدای محیط برای استاد قابل شنیدنه. میره توی اتاق در رو می بنده، ما هم صدامونو میاریم پایین و تلویزیون و بقیه چیزهای صداخیز خاموشه. من چیکار می کنم؟ میرم توی اتاقش. کنارش میشینم و ادای جیغ کشیدن درمیارم. از اون جیغ هایی که از ته گلوه می کشی و زبون کوچکت...
-
از شما به دور....
جمعه 22 فروردین 1399 16:37
پیرو پیامک همسرآزاری وی. بهداشت: گفته بودم: قرنطینه اگه کشته هم بده عجیب نیست. دعوا و اختلاف که کاملا طبیعیه. پسرک گفت:چرا قرنطینه باعث میشه که پدر و مادرها اختلاف داشته باشن؟ گفتم: به نظرت الان که بابا بیشتر خونه ست، حس نمی کنی بیشتر به کارهات حساسیت نشون میده. گفت: چرا. خیلی گیر میده. به همه چیزم ها... گفتم:یادته...
-
همسرآزاری
جمعه 22 فروردین 1399 16:29
آقای همسر ظهر گوشیش رو باز کرد و گفت: دعواو اختلاف های زن و شوهری زیاد شده. وی.بهداشت یه پیام داده که موارد کودک آزاری و همسرآزاری رو به این سامانه اطلاع بدین. برای تو هم اومده حتما. گفتم: آره شنیدم سرتاسر جهان دچار این مساله ان.اصلا هم عجیب نیست. پسرک پرید وسط که: مگه همسرآزاری هم داریم؟ من فقط کودک آزاری شنیدم....
-
افسانه ی ژاپنی
جمعه 22 فروردین 1399 15:42
بچه رفته سرچ کرده (داستان ترسناک) . رسیده به مطلبی تحت عنوان: افسانه های ترسناک ژاپنی. یک زن ژاپنی مورد آزار و اذیت مردی قرار می گیره و ار فرط ناراحتی کشان کشان خودش رو از روی پلی میندازه پایین. از شدت ضربه ی سقوط بدنش دو نیمه میشه. نیمه ی بالایی که از کمر به بالاست، روی زمین می خزه و میاد توی یک ایستگاه پلیس. یک پلیس...
-
تکبیر!!!
پنجشنبه 21 فروردین 1399 13:42
اونقدر عاشقانه های کوتاه و بلند می نویسم و هرجا منتشر می کنم تا همه ی عالم رو عشق بگیره و همه عاشق هم بشن و هیشکی یادش نیاد دلخوری، خودخواهی، نفرت، کینه و امثالهم یعنی چی. اونقدر بیت ها و متن های عاشقانه رو کپی پیست می کنم که باز هم همون موارد بالا. دلم می خواد!!! همه که میگم، همه ی همه نه ها! بعضیا مستثنا هستن. بعضی...
-
جنون
پنجشنبه 21 فروردین 1399 13:32
به (مجموعه داستان) خوانی علاقمندم و به این جنون مبتلام که نخ نامریی میان آدم ها و اتفاقات قصه های یک مجموعه را کشف کنم. گرچه که هر قصه در زمان، احوالات، مکان و به دلیل خاصی نوشته شده باشد و ارتباطی میان شان متصور نباشد. اما معتقدم که خالق کلمات، پس ذهنش یک ارتباط معنوی و درونی با عناصر قصه هایی که در یک مجموعه جا داده...
-
بنویسم بلکه کم شود این هراس
چهارشنبه 20 فروردین 1399 15:06
از وقتی رفتم دندونپزشکی، ترس افتاده به جونم. تپش قلب داره خفه م می کنه. مال ترسه. تا قبل از اینکه برم مطب، کرونا برام بیماری یی بود که بقول اساتید خفیفش رو گرفتیم و خلاص.( اگه اون همه درد و عذاب خفیف بود، پس شدیدش چیه؟) . خبرهای آمار فوتی ها و مبتلاها رو اصلا نمی خونم. عکس چندش هزار دست و پایی ویروس رو نگاه نمی کنم....
-
کشتن به سبک خانگی
چهارشنبه 20 فروردین 1399 11:53
مجموعه داستانی با نُه قصه ی در هم تنیده. آدمهای هر قصه وارد قصه ی بعدی می شوند تا برشی از زندگی شان را ببینیم و بخوانیم. گاه این آدمها آنقدر جاندار و زنده اند که تا داستانهای بعدی هنوز دنبال ردپایی از آنها در قصه ها هستی. ژولی و فاطی یکی از همان آدمهاهستند . آدمهای این محله هرکدام قصه ای دارند در خور توجه، که گرچه به...
-
ویروس
چهارشنبه 20 فروردین 1399 11:32
رفتم دندون پزشکی که خمیر روی دندونم رو برداره. دو تا خانوم ماسک زده به علاوه ی خودم با ماسک سفید و دو تا منشی با ماسک آبی و دکتری که همیشه ماسک داره، جامعه ی کوچکی زیر سقف مطب دندونپزشکی بودیم. توی خیابون هم تقریبا شصت هفتاد درصد از آدما ماسک دارن. وقتی از کنار هم رد می شیم نگاه مشکوک مون رو میندازیم تو چشم هم که...
-
بازی
چهارشنبه 20 فروردین 1399 07:12
کله ی صبح میام وبلاگ چرا؟ چون باید صبحانه بذارم که آقای همسر بره سرکار. تا بره و بیاد من قلبم تو دهانم می زنه. آدم آلوده و ناقل بهش نزدیک نشهو.آدم بیمار بهش نزدیک نشه. توی راه آلوده نشه. ای خدا... تموم کن این بازی کثیف رو.
-
دندون
دوشنبه 18 فروردین 1399 14:44
طبیب ناگهان گفت: جراحی لثه! قلب حقیر مثل گنجشککان مانده در زیر آبکش کودک بازیگوش، بنای تپیدن گذاشت و حالا نکوب کی بکوب. تا طبیب آبدزدک حاوی بی حسی را در جای جای لثه های پیشین بنشانَد، ضعف کردم و آب قند در حلقومم ریختند. سپس تیغ برداشته و بریدن لثه را آغازید. بُرش ، حقیر رامحسوس آمد و فریادم را به هوا برد. بی حسی و...
-
غول مدفون
دوشنبه 18 فروردین 1399 14:35
داستان در انگلستان قرن پنجم می گذرد.متعلق به زمانی ست که مردم به غول ها و اژدها و پری ها معتقدند و زندگی روزمره شان بسته به تکان و حرکات و رفتارهای این موجودات بالا و پایین می شود. اژدهایی ماده بخار گرم نفسش را روی سر قوم ساکسون و بریتون دمیده و آنها را به فراموشی دچار کرده.طوری که هیچ چیزی از گذشته به یاد نمی آورند....
-
هیس!
یکشنبه 17 فروردین 1399 23:17
حرفت را اگرچه نباید، اما زده ای.کارت را اگر چه نباید، کرده ای.باقیش را رها کن. خیال بافی را رها کن. کفشی که یا تنگی و پا را می زنی، یا گشادی هی لخ لخ صدا می دهی روی آسفالت خیابانش. غلط کردی و خیال را نوشتی. تمامش کن. رشته را پاره کن. زخم را برای تمام عمر یادگاری داشته باش و لام تا کام حرف نزن. سرت را تکان بده و بریز...
-
فراری
یکشنبه 17 فروردین 1399 23:11
صبح اول وقت رفتم دندانپزشکی که روکش افتاده ی دندانم را با چسب دایم، دوباره بچسبانند سرجایش.دندانهای جلویی هم کمی کار دارندو افتاد برای فردا صبح. این چند وقته هرجا کار و خریدی داشته ایم، با ماشین تا نزدیکترین جایی که ممکن است رفته و کار را سریع انجام داده و برگشته ایم. امروز خودم پیاده رفتم تا دندانپزشکی. ترس برم داشته...
-
رقصنده
یکشنبه 17 فروردین 1399 21:29
نزدیک سیزده ساله توی این خونه ایم. همسایه های کوچه پشتی که تراس شون مشرفه به تراس ما به نوعی آشناهای زیستی م به شمار میان. از همون سالهای اول ،نزدیکهای ظهر صدای سنتور می پیچه توی فضای تراس. سالهای اول ناشیانه بود ودبستانی و هرچه گذشت پخته تر شد و زیباتر. قصه ی من چیه؟ فکر می کنم پسر یا دختر یکی از واحدهای کوچه پشتی...
-
سن عقلی
یکشنبه 17 فروردین 1399 21:24
پسرک دیروز یه تست نتی نشونم داد که سن عقلی رو از سن واقعی تشخیص می داد. سن عقلی پسرک سی ساله بود. یعنی هفده سال بزرگتر از سن واقعیش. کلی تشویقش کردم و به به و چه چه ، که آفرین! تو با هوشی! خیلی هم عاقلی و اینا. گفت بیا تو هم بزن. زدم. سن عقلیم چهارده سال از سن خودم کمتر بود. به پدرش گفت بزن.زد. دوازده سال از سن واقعیش...
-
زنده گی
یکشنبه 17 فروردین 1399 21:24
خوندن طاعون واقعا بهم می ریزه منو . شرح درماندگی و ناامیدی مردم ، زجری که از بیماری می کشن و خو کردن با مرگ محتوم خیلی دردناکه. نمی خوام ناتمام بذارمش. می خوام تمومش کنم. و چیزی که برام تکان دهنده ست اینه که علیرغم بی توجهی و اعلام نترسی م نسبت به کرونا و مرگ آور بودنش ، با خوندن طاعون بشدت دلم می خواد زنده بمونم....
-
امیدواری
یکشنبه 17 فروردین 1399 21:23
طاعون تمام شد. من هم دچار شعف شدم که موش ها به خیابان برگشتند. گربه و سگ در شهر پیدا شد و قرنطینه ی شهر طاعون زده به انتها رسید. کرونا همتمام می شود. کلاس ها باز می شوند و بچه ها معلم ها را از سرو صدا دیوانه می کنند . پلاسکویی ها پر از رنگ می شوند و زن های خرید با کیسه های ورم کرده به خانه برمی گردند. کافه ها از...
-
همسانی
یکشنبه 17 فروردین 1399 01:00
گفتم که خرابم. گفتم که ویرانم. دیدن یک پسر کله فرفری توی آی سی یو ، دیدن دم و دستگاه های توی آی سی یو، دیدن نشانگرهای صعود و نزولی دستگاه های توی آی سی یو و شنیدن فریادهای پر از درد مادری که می پرسید پسرش مرده؟ مرده؟ مرده؟ مرده؟... مقاومتم را شکست. پای سریال دوزاری عربی زار زدم. زار زدم. زار زدم.
-
تیک
یکشنبه 17 فروردین 1399 00:57
دنیا را پر کنم از تیک های سیاه . پر کنم از کجوک های سیاه. علامت گذاری کنم که دنیا یادش نرود مهمترین رکن حیات چیست. که مهم ترین کار هستی چیست. دوست داشتنت درد دارد.
-
نقاب
یکشنبه 17 فروردین 1399 00:54
هفته ی دوم یا سوم غصه ام بود ، عکس درب و داغون بی آرایشم با موهای پس رفته ی درهم گوریده را برای اولین بار دید. آن هم منی که هرگز هرگز هرگز توی این سالهایی که عکس می فرستم برای کسی، عکسم نامرتب و بی آرایش نبوده.حتی حالت چشمهای پف کرده ام تلخ بود. اندوه داشت. سین شد. چند ثانیه تاخیر افتاد تا جوابش را ببینم. فهمیدم که جا...
-
مکان نکته
شنبه 16 فروردین 1399 14:53
این پستی که در مورد رنگ کردن مو نوشتم رو گذاشتم اینستا.یکی از خواننده ها پرسیده: ببخشید موی سفید چطوری رنگ روشن می گیره؟ آخه وسط یاس فلسفی و عرفانی این سواله آخه؟
-
دوری و دوستی
شنبه 16 فروردین 1399 14:50
صبح ها چیکار می کنی؟ (پخت و پز) ظهر ها چیکار می کنی؟ (پخت و پز) شب ها چیکار می کنی؟ (پخت و پز) توی خواب چیکار می کنی؟ (خواب می بینم پخت و پز می کنم) خرده فرمایش های سر هر غذا بماند بین من و خودشون.ایراد، ادا، اطوار ، ناز و نوز .... کی قرنطینه تموم میشه ؟ دیگه فکر کنم زیادی دارم می بینم اعضای محترم خانواده رو. وقتشه یه...
-
دغدغه ی بچه
شنبه 16 فروردین 1399 14:46
سر یه شبی اومد گفت ( اینجام یه چیز سفته). لباسشو دادم بالا. دست زدم دیدم درست میگه. سمت دیگرش رو چک کردم. سفت نبود. دوباره و چندباره و با شکلهای مختلف و تماسهای متفاوت دست، لمس کردم و دیدم واقعا یه چیز سکه مانند کوچک سفت شده. آقای پدرش رو صدا زدم. چک کرد و خندید. گفت( چیزی نیست. طبیعیه. مال بلوغه). خب خیالم راحت شد....
-
عمر دوباره ی منه، دیدن و بوییدن تو
شنبه 16 فروردین 1399 00:58
می دونید... تا وقتی هستن، فقط مادر و پدرن. فقط مادر و پدر. ازشون طلبکاریم. ازشون دلخوریم. ازشون دلگیریم. انگار هستن که ما فقط کمبودها و نداشته ها و نشده ها رو از چشم شون ببینیم و همیشه شاکی باشیم که اگه فلان کار رو می کردن الان ما وضعمون بهتر بود. اگه زود شوهرمون نمی دادن، اگه زود زن نمی گرفتن برامون، اگه دیر شوهرمون...
-
عشق و اجبار
شنبه 16 فروردین 1399 00:43
چند روزه غر می زنم که برو نوشتنی هات رو بنویس. هربار هم یک چیزی رو بهانه می کنه. امروز با عصبانیت براش خط و نشون کشیدم که یا میری نوشتن رو شروع می کنی و سرساعت فلان برای من فلان قدر صفحه نوشته شده میاری ، وگرنه... گفت: آقامون گفته باید با عشق بری سراغ درس خوندن نه به اجبار. الان من همه ش اجبار در درونم فعاله. نمی تونم...
-
زمین تنگ
شنبه 16 فروردین 1399 00:37
از اون روزها بود که حالم خرابه. بغض ویرانگری چسبیده بیخ گلوم و دلم گریه ی های های می خواد. دلم آدم می خواد برای حرف زدن و گفتن و گفتن و گفتن و آخرش بغل کردنم که: ( خوب میشی! خوب میشی! خوب میشی! من قول میدم) هروقت میرم بیرون این حس گریبانم رو می گیره. خیار و سیب زمینی و کاهو و ...بهانه شد امروز که بیرون برم. بیرون با...