-
کوه به کوه نمی رسه
جمعه 15 فروردین 1399 02:48
برای اون کسی که بعد از سالها بهش پیام دادم و سال نو رو تبریک گفتم، نوشته بودم ( بعیده منو یادتون باشه). گفت( اتفاقا خیلی هم خوب یادمه. همون وقتها گفته بودم استعداد نویسندگی داری و باید رمان بنویسی) و من پرت شدم به گزارش کار نویسی های دوران دانشجویی از کلاسهای بسیار جذاب فوق برنامه ای که برای پایان نامه م تا کرج می...
-
افشاگری ممنوع
جمعه 15 فروردین 1399 02:39
گفت ( حریم خصوصی ما رو می نویسی و پست میذاری برای مردم) گفتم( کدوم؟ چی؟) چیزی رو گفت که کلی سرش خندیده بودیم . از نظر من هیچ جای نگرانی یا احتیاط نداشت. روال طبیعی زندگی و سن و سال بود. خلاصه این دومین اخطاریه که من برای نوشتن روزنگار گرفتم. اولی پسر بزرگه بود که هرچیزی فورا به تریج قباش برمی خوره. من بعد قراره از...
-
رنگ
جمعه 15 فروردین 1399 02:33
دلم می خواد موهامو رنگ کنم. سفیدی بیش از حد پیش و کناره های سرم بدفرم روی اعصابه. قرار بود بعد عمل مامان برم آرایشگاه سانتی مانتال خواهرک و حسابی خودمو با انواع روشهای بکش و خوشگلم کن ،در کلیه ی نقاط سرو کله و صورت خجالت بدم. نشد. گاهی این زنِ با موهای نصفه رنگ با موهای سفید لابلای موهای سیاه رو دوست دارم و میگم بذار...
-
واکنش صفر
جمعه 15 فروردین 1399 02:29
یک موقعیتهایی هست که خودت ایجادشون کردی و نمی تونی خودت رو ازش بیرون بکشی. نه که نتونی، خودت نمی خوای. دوست داری بمونی و همراهی و همدلی کنی. اما نمی دونی اصلا فایده ای داره یا نه. معلوم نیست مزاحمی یا همراه یا باری به هرجهت ؟ ترس داری که پافشاریت برای موندن معنیش پیله بودن و سماجت آزار دهنده باشه. از طرفی هم دو تا بال...
-
طاعون قرن
جمعه 15 فروردین 1399 02:25
از فرط خودآازاری طاعون رو می خونم. انگار مازوخیسم ادبی در من حضورش رو فریاد می کنه. بعضی صفحاتش رو اسکرین می گرفتم و می گذاشتم توی کانال یا استوری می کردم. تصمیم دارم دیگه اینکار رو نکنم. بس که شباهتش با اوضاع امروزی حیرت انگیز و ترس آوره. رفتارهای نابهنجار اجتماعی، برخوردهای پلتیکال با قضیه ، به جنون رسیدن مردمِ توی...
-
پیامبران
جمعه 15 فروردین 1399 02:20
نویسنده جان قشنگی( که خیلی دوستش دارم) توی ایام عید زنگ زده بود که تسلیت بگه و حالم رو بپرسه.از صمیمیت و راحتی بودنش وقت حرف زدن خیلی خوشم میاد. خود خودشه. نه نقاب داره نه فیگور غرورآمیز. حرف کشید به وضع و اوضاع امروزه و کرونا. گفتم:( خووووب توی کتابت پیش بینی امروز رو کرده بودی. عین عینش رو نوشته بودی؟ خودت تعجب...
-
فرانکشتاین در بغداد
چهارشنبه 13 فروردین 1399 23:22
دستفروش بغدادی طی یک اقدام جنون آمیز اجزای بدن کشته شدگان در انفجارهای شهر را به هم می دوزد تا یک انسان کامل داشته باشد. دلیل این کار سخنان تمسخر آمیز یکی از پرسنل سردخانه است که تلاش او را برای یافتن بدن کامل دوستش به تمسخر می گیرد و می گوید: ( از هر بدنی چیزی بردار و برای خودت یک جسد کامل درست کن و ببر.) از اینجا...
-
سه سکانس از پاییز
چهارشنبه 13 فروردین 1399 23:14
جز سکانس اول که به ادبیات بازاری تنه می زند و چیز خاصی در چنته ندارد، دو سکانس بعدی سرشار از شگفتی و تکانه ی داستانی ست. با هر پاراگرافی بخشی از شخصیت های قصه برای خواننده رو می شوند و خواننده وسط ماجرایی درهم پیچیده و رمز آلود، متحیر برجا می ماند و قادر نیست میان حق و ناحق شخصیت ها داوری کند. نقطه ی قوت داستان...
-
مادری
سهشنبه 12 فروردین 1399 22:06
غروب خواستم بنویسم: (دخترا...از خواب پاشین. نخ بندازین روی اون صورتهای پشمالوتون. سیبیلای سیاه تونم بردارین. دوش بگیرین. یه لباس خوشگل رنگی بپوشین و باز بگیرین بخوابین. من که می دونم شماها شبها بیدارین و از صبح تا سرشب می خوابین.) دیدم زیادی لوس و زیادی سرخوشانه است. انگار من کسی باشم که ربطی به این ماجرا ندارد و از...
-
آرامش
دوشنبه 11 فروردین 1399 23:33
اینکه برم خدا ر شکر کنم که تدفین درست حسابی داشتیم؛ سوم داشتیم؛ هفتم خصوصی داشتیم و خانواده ی بیمارانی که بخاطر کرونا رفتن حتی تدفین درست و حسابی که دلشون رو آروم کنه ندارن، منو آروم نمی کنه. اینکه برم خدا رو شکر کنم که قبل از بسته شدن در آرامگاه ها مراسم برگزار شد و اگه برای الان می موند، ما هم نمی تونستیم مراسم مون...
-
چله نشین
دوشنبه 11 فروردین 1399 03:59
اغلب همچین روزی و همچین ساعاتی( سه و نیم صبح) ، من بیدار می شدم، نیما رو بیدار می کردم.لوازم جمع شده ی سفر رو میذاشت توی پارکینگ.بعد همسرم رو بیدار می کردم .یه چای می خورد و می رفتیم پایین. صندوق رو می چیدیم و توی تاریکنای ساعت چهار و نیم ، پنج صبح راه می افتادیم. فردا روزی که دوازدهم باشه، همه جا تعطیله، پس شهر گردی...
-
پری ها
دوشنبه 11 فروردین 1399 03:21
میگه هندزفری تو گوشمه. دارم گریه می کنم. افسردگی من تازه داره شروع میشه. میگم خودتو سفت نگه دار.به بهانه های کوچیک با صدای بلند بخند. خودتو مجبور کن الکی بخندی. میگه پایتخت نگاه می کنم ولی ابتذالش بیشتر عصبیم می کنه. میگم همونو نگاه کن و بیخود و بی جهت بخند.بخند برای گول خوردن مغزت. نه برای اینکه واقعا خنده داره. میگه...
-
روزگار دوزخی خانم ایاز
یکشنبه 10 فروردین 1399 17:41
چند روزه هی میاد به من میگه: برام یه شعر بگو -یعنی چی؟ -یعنی یه شعر برای من بگو -خب یعنی چی؟ می خوای توی مسابقه شرکت کنی... من شعر بگم که ببری به اسم خودت...؟ -نه. یه شعر برای من بگو. تقدیمش کن به من. برای من بگو. چشمام گشاد و لبهام فشرده، مغزم سوت کشیده، نگاهش می کنم. امروز باز اومده میگه شعر بگو برام. میگم( خو شعر...
-
تغییر
یکشنبه 10 فروردین 1399 17:34
امسال سال غریبی شده برام. حتی چند روز قبل از تر نو شدن سال. کارهایی رو کردم که هرگز تصور انجامش در ذهنم نمی گنجید. بعضیاش رو میگم. ( نیما الان میاد میگه همه چیزت رو ننویس. ننویس. ننویس). به کسانی زنگ زدم برای تبریک سال نو که هرگز زنگ نزده بودم. من با بغض تبرک گفتم و تعجب تو صداشون تا آخرین کلمه ای که گفتن کاملا محسوس...
-
دو کلوم حرف
شنبه 9 فروردین 1399 14:58
اصلا و ابدا منظورم این نیست که خودمو نویسنده ی باحالی می دونم. نه. در بهترین حالتش ماها که اهل کلمه ایم، تولید محتوا می کنیم. هر تولید کننده ی محتوایی برای من ( نویسنده)محسوب نمیشه. خودمم از این قاعده مستثنی نیستم. وقتی توی مسیر زندگی یک نویسنده ( همون تولید کننده ی محتوا) قرار می گیرین پی همه چی رو به تنتون بمالین....
-
سنگ
شنبه 9 فروردین 1399 12:44
مثل محتضری که چشم به راهی داره و جون به سر شده و نمی میره تا چشم انتظاریش از راه برسه و خودشو ببینه یا بوش رو حس کنه، چشام سفید شدن به در. بو می کشم تا بویی بیاد.نگاه می کنم بلکه سایه ای چیزی رد بشه. یکی بیاد یک سنگ گنده رو لباس بپوشونه، چشم و ابروی تابدار بکشه براش بده ش بغل من تا من توی جون دادنهای دم آخری گول بخورم...
-
آنجو، زوشیو
شنبه 9 فروردین 1399 12:39
ساعت دوازده و نیمه و بچه ها خوابن. حتی تکون نمی خورن. شبها دیرمی خوابن. ساعت خواب و بیداری همه مون به هم خورده. من هم امروز که آقای همسر رفت سرکار شش صبح بیدار شدم ، صبحونه گذاشتم و سه ساعت بعد دوباره خوابیدم. الان توی این سکوت غریبانه و عجیب خونه دلم می خواد وسط هال بایستم و صدا بزنم: ( فرزندانم..آنجو...زوشیو...) این...
-
نوشتم
شنبه 9 فروردین 1399 08:17
میگه: تو حیاطش اونقدر گل بکار که دیگه چشمت سیر بشه از گل و گیاه. هر روزم از صبح تا شب بشین تماشا کن. چپ و چول نگاهش می کنم و میگم: کِی؟ میگه یکی دو سال دیگه. میگم ( دوماه دیگه معلوم نیست کی از کرونا زنده مونده کی مرده) میگه( تموم میشه. درست میشه) دیگه بهش نگفتم که من کاملا ایمان دارم که در دوره ی آخرالزمان هستیم و...
-
پلنگانه ی لاک پشت
شنبه 9 فروردین 1399 08:01
شما به دل نگیرین.خیال کنین یکی نشسته جلو آب روان داره با خودش سنگ وا می کنه. حقیر شدن بسه دیگه. به خاک نشستن بسه دیگه. مضحکه شدن بسه دیگه. از یه جایی دست بکش از خواب و خیال . خواب دیدی که دیدی. مگه همه ی خوابها تعبیر دارن؟ بلکه م خواب صادقه نبوده. خواب هشلهفتی بوده از فکر و خیالات موهوم. هر چیزی رو که نباید رفت گفت....
-
کمک
جمعه 8 فروردین 1399 23:16
ایراندخت عزیزم در مورد سابقه ی گوگل بیشتر برام بگین من کاملا بیلمزم ممنون
-
بچه پررو
جمعه 8 فروردین 1399 13:47
به بچه نت ندین که واتساپش رو با معلمش داشته باشه و تکالیف درسی بگیره و انجام بده. چون میاد تو گوگل وبلاگتو سرچ می کنه.می خونه .نظر علنی هم میده: ( اسمش که افسردگی مایل به خودکشی داره. مطالبتم همه پر از افسردگیه. نمیدونم تاحالا چند نفر رفتن بخاطرش خودکشی کردن. به نظرم اصلا ننویس. مردمو به خودکشی می کشونی.حتما کانالتم...
-
رقاص اسپانیایی کوچولو
پنجشنبه 7 فروردین 1399 22:03
فقط یکبار ازش عصبانی شدم. یکی دوسال قبل که باران کم بود. بعد از مدتها باران پاییزی رگباری بارید و من پتو پیچ ،جلوی در تراس نشستم تا توی سرما به صدای شرشر دل انگیزش گوش کنم. یکی از همسایه های پشتی ست که تراس مشرف به تراس ما دارند، مردی که گاهی گیتارش را برمی دارد و توی گرمای تابستان یا سرمای زمستان شلوارک پوشیده و...
-
شیطان
پنجشنبه 7 فروردین 1399 16:18
اینکه این همه می نویسم و حرف می زنم دو دلیل داره. یکی اینکه سبک بشم و با غمم کنار بیام یکی اینکه اون شیطان بیقرار درونم رو خاموش کنم که دلش می خواد بیاد بشینه سر یک فایل جدید و هی از آدما و اتفاق ها بنویسه و اسمش رو بذاره قصه. * بابا که رفت از قصه ی نهنگ ها فقط فصل آخرش مونده بود. نتونستم دیگه بنویسم. یکسال و دو ماه...
-
دگرگونگی
پنجشنبه 7 فروردین 1399 16:12
به دلیلی رفتم سراغ ترانه هام. یه وقتی بین سالهای 90تا93 خیلی ترانه می نوشتم. هم هدف کاری داشتم هم حال و هوام لابد لطیف و شاعرانه بوده. می خوام بگم که روزی روزگاری چه عجز و لابه ای برای عاشقی می کردم. چه سوزناک از عشق می نوشتم. چه دردناک با عشق برخورد می کردم. راستش می خواستم یکی از ترانه هام رو بذارم توی کانال، اما...
-
عربی
پنجشنبه 7 فروردین 1399 15:12
به عادت همیشگی موقع آشپزی، ظرف شستن، خیاطی یا هرکاری که نیاز به تمرکز نداشته باشدموسیقی می شنوم. تبلت یا اسپیکر را روشن می کنم و الله بختکی هرچی بود گوش می دهم. تازگی چهار پنج تا آهنگ عربی توی سیو مسیجم دارم. نیما هی می پرسد (چرا عربی گوش میدی؟ چی شده که عربی گوش میدی؟ )، چیزی نشده فقط خواستم بشنوم. امروز بخت با همین...
-
دست نزن
چهارشنبه 6 فروردین 1399 19:41
خیلی چیزها توی دنیا هست که باید به شکل اولیه ی خودش باقی بماند و آدمیزاده ی الاغ بهش دست نزند و تکانش ندهد. باید به همان شکل باقی بماند تا حرمت و احترامش دست نخورده بماند. تا اندازه اش تغییر نکند. تا تردید و یقین بازی اش ندهد. تا، تا زانو توی گل گیر نیندازدت. به خیلی از چیزهای این دنیا( مادی یا معنوی) نباید دست زد....
-
اگه فکر می کنید حرفهای من نگرانتون می کنه نخونیدش.
چهارشنبه 6 فروردین 1399 19:37
از کجا معلوم که اوضاع و احوال اکنونی جهان، همان روز موعود وعده داده شده ی افسانه های آفرینش و ادیان نیست؟ از کجا که دولت دور قمری تمام نشده و به آخرالزمان نرسیده ایم؟ از کجا که صور اسرافیل همین رسانه ها و مدیاهای دور و اطرافمان نیستند؟ یک ویروس خاردار چسبکی آمده تا به کل دنیا چنگ و دندان نشان بدهد و به ریش همه از بزرگ...
-
امان از این درمان
چهارشنبه 6 فروردین 1399 19:20
دوست خوبم کامنت تونو تایید نکردم.نمی دونستم مایل هستین تایید و عمومی بشه یا نه. حدود بیست سال پیش یه دکتری که سالهاست پیشش میریم، به من توصیه کرد برای مشکلات روان تنی سراغ روانپزشک نرم و مستقیم برم پیش مغز و اعصاب. اون موقع کلی دلیل آورد و منو قانع کرد. الان ریز یادم نمونده که چی گفته بود که من قانع شدم و این جمله مثل...
-
مهربانی
سهشنبه 5 فروردین 1399 13:18
سلام دوست قدیمی آشپز کاش خودتونو معرفی می کردین تا من یادم بیاد درست اومدین خوشحالم که پیام گذاشتین برام پی نوشت: چقدر خوشحالم از دیدنتون
-
فاز دوم
سهشنبه 5 فروردین 1399 13:16
از عجله و هول ، چیزی با خودم نبردم. یادم نبود. حتی مسواکم رو. اونجا ناچار یه چیزی برای موهای وز وز شده م گرفتم که قبل سشوار بزنم. یه سرم دوفاز مو. الان می فهمم معنی دوفازش چیه. یک فازش اینه که صبح که بیدار میشی موهات مثل پشم گوسفند فرخورده و تبدیلت کرده به یک ببعی فرفری زشتوک!