-
تو با کدام باد رفته ای؟
سهشنبه 13 اسفند 1398 08:17
عکس بابا را گذاشته ام بالای کتابخانه. روی سقفش. جایی که گاه گداری چشمم بهش بیفتد. الان اعتراف می کنم که دلیلش چیست. چشمم که به عکس می افتاد خشم زبانه می کشید توی دلم.اخم هام در هم می رفت.از اینکه چرا به فکر خودش نبود و بیماری اش را جدی نگرفت و هرچه التماسش کردیم دنبال درمانهای پیشرفته و جدید نرفت و گذاشت تمام جانش زیر...
-
قول
سهشنبه 13 اسفند 1398 08:02
توی اولین روزهای ویرانی و پریشانی برای بابا، وسط (صبور باش، تحمل کن، بی تابی نکن) های زنها، یادت هست مامان؟ بهت گفتم( مامان تو رو خدا تو مواظب خودت باش که چیزیت نشه. تو رو خدا مواظب خودت باش مامان. اگه سر تو هم بلایی بیاد من می میرم از غصه. من دق می کنم. تو رو خدا مواظب خودت باش که چیزیت نشه). یادت هست مامان؟ یادت هست...
-
ممنون
دوشنبه 12 اسفند 1398 22:41
خونه پر و خالی می شه از مهمون. زن داییم که عمه ی بچه ها هم هست، چهار طبقه پله رو با کمک برادارش اومده تا این بالا. توی دلم میگم ( کاش اینقدر خودشو به زحمت نمی انداخت.توی این وضعیت کرونا، با این آرتروز پیشرفته، با این پله های تمام نشدنی ما).اما اومد تا بغلم کنه و اشک بریزه و تسلیت بگه و همدردی کنه. نمی دونم چی توی من...
-
شعرو سنگ
یکشنبه 11 اسفند 1398 14:44
روز سوم از روی خاک تازه که بلندمان کردند و هر کدام مان را تپاندند توی ماشین خودش، یکی بطری آب داد دستمان و یکی شانه مان را مالش داد و توی گوش مان خواند که صبوری کنیم.نشسته بودم روی صندلی جلو و حواسم به خودم نبود که صدایی گفت( تسلیت میگم پروانه جون). از پشت چشمهای پف کرده ی پر ورم نگاهش کردم و گفتم ( ممنون). ادامه داد...
-
مامان ! تمام زندگی ام درد می کند.
جمعه 9 اسفند 1398 23:48
از پنجشنبه شبی که مینا گفت ( مامان خوب خوب شده بود. دیگه درد نداشت. برگه ی ترخیصش رو گرفتیم اما بازدردهاش شروع شد و زیاد شد و غیر قابل تحمل شد)، از جمعه صبح فرداش که سودی هشت صبح زنگ زد و به نیما که گوشی را برداشته بود گفت( نه مامانتو بیدار نکن) و من گوشی را گرفتم و پرسیدم ( مامان بهتر شد؟) و سودی سعی کرد گریه اش را...
-
مپخ
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:33
هنوز سی سالم نشده بود. اواخر دهه ی بیست بودم. بیست هفت یا هشت. ناگهان شوق عروسک سازی افتاد توی جانم. چند تا کتاب گرفتم و از این ور و آن ور الگو پیدا کردم و پشت سرهم عروسک های پولیشی درست کردم. طوری شد که تبلیغات vox , RTL آلمان را می دیدم و از انیمیشن های عروسکی اش الگوی ذهنی می کشیدم و عروسک می دوختم. پنگوئن لینوکس...
-
فال سعدی
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:14
توی شبهایی که برایش گلستان می خواندم و محل نمی گذاشت و سرش به بازی با روتختی و بالش و لگو و ... بند بود، گفتم: -بیا اتفاقی یه حکایت رو انتخاب کنیم بخونم برات.شاید خوشت اومد. یک حکایتی آمد که درش از باد معده ی یک بزرگزاده گفته بود. پسرک حسابی خندید و گفت: -از این بامزه ها برام پیدا کن بخون! اخم کردم و حکایت دیگری را...
-
زور مامان
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:06
آقای نویسنده از پارسا پرسید ( کتاب می خونی؟) پارسا سر تکان داد و زیرلبی گفت( ای..) آقای نویسنده گفت( خودت با علاقه داری یا با زور مامان می خونی؟) پارسا تصمیم گرفت تمام صداقت و شجاعت و راستگویی یی که در نهاد و سرشتش قلمبه شده بود را یکجا خرج کند، پس گفت( با زور مامانم...)
-
میدل مارچ
چهارشنبه 23 بهمن 1398 14:03
(میدل مارچ) روستایی کوچک در انگلستان در دوران ارباب رعیتی محور اصلی داستان است. سه رابطه ی عاشقانه در خلال اتفاقات اجتماعی مطرح می شوند و دلایل موفقیت و عدم موفقیت آنها با ریز بینی راوی که گاه گاه مستقیم خواننده را مورد خطاب قرار داده و تلاش دارد او را به آنچه رخ داده راضی و قانع کند، بیان می شود. طوری که در پایان جز...
-
بیست زخم کاری
یکشنبه 20 بهمن 1398 07:32
داستان کتاب اقتباس از مکبث شکسپیر است. در مکبث پادشاه با نروژی ها می جنگد و در بازگشت با ساحران پیشگو روبرو می شود. پادشاه و ملکه شخصی را در خوابگاه می کشند و لیدی مکبث در نهایت به جنون مبتلا می شود. این مولفه ها را در بیست زخم کاری می بینیم. مکبث تراژدی یی مبتنی بر آسیب های جسمی و روانی در کسانی ست که عطش قدرت دارند...
-
متنوع هوایی
یکشنبه 20 بهمن 1398 00:22
از بعد از ماجرای هواپیمایی که با دوتا موشک زدنش( لعنتیا چرا دومی رو زدین آخه؟) تا هواپیما روی آسمون می بینم دچار استرس میشم که سالم می شینه؟ نمی زننش؟ آدمای توی هواپیما الان چقدر احساس ناامنی دارن؟ الحمدلله نزدیکی خونه به مسیر فرودگاه مهرآباد هم مزید علت شده برای افزایش روز افزون این استرس ها. خواهرک امروز قرار بود...
-
جلسه ی نقد ( فصل پنجم سکوت)
یکشنبه 20 بهمن 1398 00:15
منتقدی که برای این جلسه دعوت شده بود دچار بیماری شد و توی بیمارستان بستری شد و من دعوت شدم برای نقد کتاب. آقای محمدرضا بایرامی در مراسم جلال نهم که پرتقال خونی جانم نامزد نهایی شده بود، برنده ی نهایی جایزه ی جلال شد و بودن در کنارشون افتخار بزرگی بود برام. بسیار خونگرم و صمیمی و خاکی بودند و روز پر انرژی و عالی و خوبی...
-
ماکت ساز
شنبه 19 بهمن 1398 02:14
رفتم برای ماکت بچه ها که یک خیابان بیرون شهری ست، از فروشگاه ابزار مهندسی، ابزار ماکت خریدم. چند تا درخت و نیمکت و گل و گیاه های مصنوعی مخصوص ماکت. گوشی ام مدتهاست که مرحوم شده و خاموش است. دوربین تبلتم هم دوسال است بخاطر ضربه خراب شده و عکس نمی گیرد.منتظر ماندم با گوشی اقای همسر عکس بگیرم. توی گروه سه نفره ی مامان...
-
در مورد عشق
شنبه 19 بهمن 1398 02:10
اینکه چرا تا الان بیدارم مال این است که ساعت یازده قرصهام را نخورده ام که ده دقیقه بعدش به خمیازه های پشت سرهم بیفتم و فورا خوابم بگیرد. چرا نخوردم؟ چون کتابی بهم محول شد که باید می خواندمش و برای فردا آماده می شدم. کتاب تمام شد. قرص را همین چند دقیقه قبل خوردم و خدا کند تا آخر این یادداشت چشم هام به اشک ننشیند از فرط...
-
خانم رییس
دوشنبه 14 بهمن 1398 23:30
مامان شماره پنج رو یادتون هست؟ اگه نیست پستهای اردیبهشت امسال رو در خصوص روز معلم و مراسمش ببینید. از خجستگی بخت و اقبالم امسال پسرک و دوست صمیمیش با پسر این مامان توی یک گروه افتادن تا توی پروژه ی جابر بن حیان یک طرح پژوهشی رو ارائه بدن . ما از پارسال هم توی جابر بودیم و چم و خم کارهاش رو بلدیم و تقسیم کار و روال...
-
معلم خوب
دوشنبه 14 بهمن 1398 23:20
فرمودن اگه پدر یا مادری بیاد از من شکایت کنه و بگه خوب درس نمیدم، منم ساکت نمی شینم جوابش رو میدم.اگه کار به فحاشی بکشه، به جرم توهین می ندازمش بازداشتگاه. پسرک به شوخی هی میگه تو رو خدا نیای مدرسه فحاشی کنی . گفته می ندازم زندان! شما می تونید خانواده شهید باشید، رسمی اداره باشید، قرآن با صوت بخونین، جوایز جشنواره های...
-
هیچ غلطی نمی تواند بکند
دوشنبه 14 بهمن 1398 23:11
امسال دو تا معلم دارند.یکی ریاضی و علوم درس میده. یکی فارسی و مطالعات. اون معلم پسرک که ادبیات درس میده، بجای درس روی تخته وایت برد نقشه ی ایران رو کشیده و ذکر مصیبت پایگاه های امریکایی دور تا دور ایران رو برای بچه ها گفته و از پایداری و صلابت و رشادت سپاه ایران داستانها سروده و بچه ها رو مطمئن کرده که امریکا هیچچچچ...
-
باز هم نت
دوشنبه 14 بهمن 1398 23:04
یا للعجب که این صفحه باز شد. چهار روزه که دارم التماس می کنم به نت که اینجا رو باز کنه. از چهار روز قبل نت خونه حلزونی شده. هیچی رو باز نمی کنه.خدا می دونه چه خبره.
-
زخم شیر
پنجشنبه 10 بهمن 1398 22:18
مجموعه داستانی رئال و مبتنی بر احوالات و ویژگی های اقلیم جغرافیایی جنوب ایران. رابطه میان انسان و حیوانات به طور ویژه ای در داستانهای این مجموعه مورد توجه قرار گرفته. اسب ، خروس، بلبل خرما، بز حنایی و گاوهای شیرده و سگ موجوداتی اند که ارتباط تنگاتنگی با آدمهای قصه دارند. گاه عشقی شبیه به جنون در آدمها ایجاد کرده اند و...
-
سه ماه
دوشنبه 7 بهمن 1398 19:24
به دکتر گفتم : -با این قرصهای تازه باز باید یک دوره ی خواب آلودگی و خماری رو تجربه کنم تا جسمم عادت کنه و دیگه زیاد نخوابم؟ گفت: -با قبلی های زیاد می خوابیدی؟ -بله. خندید. گفتم: -اما یک خوابهایی می بینم که خیلی کیف می کنم. یک جاهایی می رم، با یک آدمهایی توی خواب روبرو می شم که باورم نمیشه. هیجان انگیز و پر از ماجراست....
-
کشته به دست قشون روس می شدم که رسید
دوشنبه 7 بهمن 1398 19:20
حالا می نشینم پشت موتورش. مرا می برد طرح کاد.مدرسه ی پشت پاساژ .غر نمی زنم که ماشین را بیرون بیار. پام با اگزوز موتورت سوخته.من با موتور نمیام. لباس می پوشد و سینه سپر می کند جلوی خیل مردمانی که به طرفداری پسرک قصه ی پرتقالم می خواهند مرا ادب کنند. توی بلبشوی خون و جنون و غارت قشون روس ، میان مردمانی ژنده پوش و ترس...
-
فانتزیم اینه که...
یکشنبه 6 بهمن 1398 18:44
از دوسال پیش که ناشر خبر داد می خوان پرتقال خونی رو ترجمه کنن و بفرستن برای ناشر مصری و ممکنه پذیرفته بشه یا نشه، یه فانتزی اومد توی ذهنم. برای همه تعریف کردم و با هم خندیدیم. فانتزیم چیه؟ ناشر مصری منو دعوت کنه قاهره و من دلم پر از پروانه بشه برای دیدن قاهره و اهرام ثلاثه و دیدنی های قاهره . البته من اعلام می کنم که...
-
پرتقال مصری
یکشنبه 6 بهمن 1398 18:32
اینبا خبری منتشر کرده مبنی بر انتشار کتابهای ایرانی با ترجمه ی عربی و عرضه ی اونها در نمایشگاه بین المللی قاهره که از 2 تا 15 بهمن در مصر برگزار میشه. دیدن پرتقال خونی در کنار سمفونی مردگان، چشمهایش، ملکوت، ارکستر شبانه ی چوبها و ... اگه افتخار نباشه برای من، پس چی باشه؟ خدا رو هزاران بار شاکرم که این اتفاق برای...
-
مامان و معنای زندگی
سهشنبه 1 بهمن 1398 19:34
چند سال قبل که هنوز می توانست ببافد و لنف بسته ی دست چپ ممانعت انجام کار با دست برایش نیاورده بود، از تکه کامواهایی که از بافتنی هاش باقی مانده بود، یک شال رنگی منگی بافته بود. نشانم دادش و گفت: اینو دیدی؟ کلی از رنگهای شادش تعریف کردم و چشمم برق زد. گفت: برش دار. مال تو. بقیه قبل تر شال را خواسته بودند و بهشان نداده...
-
حال بد / فال بد
سهشنبه 1 بهمن 1398 15:01
دیشب ناگهان انرژیم افت کرد و رفت زیر صفر. نه توان ایستادن داشتم نه بلند شدن. حتی شنیدن صدای معمولی حرف زدن بقیه هم مثل ترکیدن بمبم توی سرم صدا می داد. خزیدم توی تخت و دراز کشیدم.خوابم نمی برد، اما پایین رفتن مداوم انرژی را همچنان حس می کردم. تا آقای همسر بیاید توی ذهنم چند تا جمله آماده کردم که بهش بگویم و وصیت کنم که...
-
خون خورده
جمعه 27 دی 1398 13:24
خون خورده روایت بخشی از تاریخ این سرزمین در دهه شصت خورشیدی ست. بخش اعظم آن در سال شصت اتفاق می افتد و سرنوشت چهار پسر کریم سوخته را در هم می پیچد و بخشی به سال شصت و شش که قصه ی یوسفِ زیبارو و کم سالِ پسران سوخته است. گرچه که قطع کتاب، مصور بودن و مستند بودنش آن را از لحاظ شکل ظاهری با سایر کتاب های رمان متفاوت کرده...
-
کدو م وری؟
پنجشنبه 26 دی 1398 10:37
مدتیه جایی خیلی کمرنگ شدم. سردار رفت و کلی اختلاف گذاشت روی دست ما.یکی که خیلی عجز و لابه می کرد برای رفتن و سردار و اینکه دیگه مثلش رو نداریم و باید بریم بمیریم که دنیاهست و ما هستیم و سردار نیست، طبق روال همیشه ش مدام استیکر های پورن میذاره لای حرفای عادی و معمولی روزانه.من یکی نمیدونم گریه ها و حال خراب ملی حماسی...
-
نخبه
دوشنبه 23 دی 1398 15:51
امسال پسرک دو تا معلم دارد. یکی همان معلمی ست که نمی خواستم حتی روزی یکساعت ببیندش. اما نصف روز را با او می گذراند. امروز بچه های کلاس در مورد هواپیما و کشتگانش حرف زدند و گفتند حیف شد همه نخبه بودند.معلم فرموده:نخبه بودن؟ غلط کردن که نخبه بودن. بیجا کردن که نخبه بودن. کسی که درس می خونه و میره به غربی ها خدمت می کنه...
-
خطای انسانی
یکشنبه 22 دی 1398 14:10
مطمئنم هیچ روزی پسرکم نمیاد و نمیگه : مامان امروز آقامون گفته در مورد هواپیمای سقوط کرده با موشک انشا بنویسیم تا ببره اداره و به بهترینش جایزه میدن.مطمئنم نمیاد و نمی گه. چون می دونه برای این مدل اشتباهات و خطاهای انسانی پیش پا افتاده و معمولی که جایزه ای به معلم نمیدن. بچه هم غلط می کنه بخواد در موردش بنویسه.
-
مردن شغل ماست
جمعه 20 دی 1398 18:17
یک هفته را در پریشانی و نگرانی و دیوانه بازی های ملتی که خودش هم نمی داند بالاخره کدام طرفی ست سرکردیم.آن سر دنیا یک دیوانه ی بزرگ دهانش را باز می کند و هرچی دلش می خواهد می گوید و این سر دنیا دیوانگانی سینه سپر می کنند برای خونخواری جنگ و سیراب شدن از خون هموطنان شان. آدمهایی که سی سال قبل را یادشان نیست. جنگ و...