-
انشا نویس
سهشنبه 17 دی 1398 13:33
عطف به پست قبلی:بچه یه انشایی نوشته که بیا و ببین.هر کی انشاش رو بخونه قسم می خوره که ( وی در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود)
-
کشته
دوشنبه 16 دی 1398 12:41
فی الْحُبّ وَ فی الحَرب...یُقتَلُ الأبْرِیاء... دائماً!در عشق و در جنگ...بیگناهان کشته میشوند... دائماً!"نجیب محفوظ"
-
خلاقیت فوری
دوشنبه 16 دی 1398 12:40
از بچه دبستانی ها امتحان شفاهی ترم اول بگیرین، هرسوالی که جواب ندادن چهار نمره و پنج نمره کم کنین و بعد به اونی که 16 شده بگین 4 نمره ، به اونی که 7 شده بگین 13 نمره، به اونی که 10 شده بگین 10 نمره بهتون میدم اما فردا باید یه انشا در مورد سپهبد قاسم سلیمانی بیارین که بیست بشه نمره ی امتحان شفاهی تون.اصلا هم سوءاستفاده...
-
همین الان تبدیل به سوسکم کن
شنبه 14 دی 1398 15:20
عزیزم تو به ما چند سال خواب راحت، چند سال روز پر از آرامش، چند سال لبخند از سر امنیت مالی و جانی و چند سال قهقهه های مستانه بدهکاری.نگی ندادم اینام نفهمیدن.عزیزم تو به ما خیلی بدهکاری.ما نه خودمون خواستیم اینجا دنیا بیاییم نه خودمون خواستیم 98 درصد آری بگیم نه خودمون خواستیم جنگ راه بیفته و پسرها و پدرها و شوهر ها و...
-
:))
جمعه 13 دی 1398 00:19
از وقتی گفتین مدل خودپسندانه ای دارم، خجالت می کشم دیگه چیزی از خودم بگم.حالا خوب شد من دچار بحران خود نپسندی شدم؟ خوب شد؟
-
محبت محبت فزاید
سهشنبه 10 دی 1398 22:37
جواب ( چرا منو دوست داری) ها رو که می خونم چشمام پر میشه. چی باعث میشه که بقیه تو رو خوب ببینن در حالیکه خودت می دونی از این خبرها نیست. می دونی در تو هم خشم و کینه و بدی وجود داره و به ضرب و زور و بلا خودت رو کنترل می کنی که خوب باشی و بمونی و بدی هات بیرون نزنه و دیده نشه.فکر می کنم حرفایی که زدن از روی مهر و لطفه....
-
مرا با توست چندین آشنایی
دوشنبه 9 دی 1398 15:00
خب... من می شناسم توناون جمله کاملا درست بود و مورد نگارشی نداشت اصلا
-
چالش راه بندازیم
دوشنبه 9 دی 1398 02:07
پیرو حرفهای قبلیم می خوام یه مساله ای رو مطرح کنم. اگه دوست داشتین به پیج اینستام بیایین و در موردش حرف بزنین. یا همینجا بگین.تو که هم خون منی، تو که فامیل منی، تو که دوست نزدیک یا دورمنی، تو که همکار منی، تو که همسایه ی منی، تو که خواننده ی منی، تو که گذری راهت افتاده به اینجا،منو دوست داری؟اگه آره...به من بگو چرا؟چی...
-
عاشقی
دوشنبه 9 دی 1398 02:02
پسرم جلوی اجاق گاز، وقتی مایه ی ماکارونی رو تف می دادم ازم پرسید: مامان عاشقی؟نگفت عاشق بودی یا عاشق شدی. بی مکث گفتم: البته که عاشقم.همیشه عاشق بودم.مدتیه که داریم در مورد این مساله (فرایند عشق و تحولات عاشقی)با هم حرف می زنیم و از زوایای مختلف بررسیش می کنیم .خنده ش گرفت از مصداق های عشق برای من. از صدای بلبل خرمای...
-
زبان نیم منی را تکان بدهید و حرف بزنیدش
یکشنبه 8 دی 1398 23:23
چندماه قبل یکباری که محل درد عضلاتش را ماساژ می دادم، درست وسط یک صحنه ی دراماتیک سانتی مانتال از همدلی و مهرورزی و شفقت و همراهی مسیر حرفها رفت به جایی که خیلی عادی و بی جبهه گیری گفت:-تو که دوستم نداری.لال شدم. به معنای واقعی لال. پس اینهمه مراعات؟ این همه مراقبت؟ این همه تر و خشک کردن؟ این همه حواس جمعی به تند و...
-
غلط کردی دوستش داری
یکشنبه 8 دی 1398 23:15
متوجه شدم وقتی توی یه جمعی اعم از خانوادگی، دوستانه، کاری ، اجتماع و ... از کسی خوشم بیاد، تعریف کنم، ابراز محبت کنم؛ تحسین کنم با هر نوع واکنش مثبتی در جمع بهش نشون بدم از جانب بقیه با یک هجمه ی عظیم مواجه میشم که می خوان طرف رو خراب کنن و از چشم آدم بندازن. و در مرحله ی بعدی این رابطه ای که اصلا ممکنه شکل واقعی...
-
خواننده ی خواب عمیق گلستان
یکشنبه 8 دی 1398 23:03
ضحی کاظمی زنگ زد و خندان و شاد در مورد گلستان حرف زد. از داستان خوشش اومده و می گفت بازیهای فرمیک زبانی و زمانی کتاب رو دوست داشته. می گفت با خوش بینی سراغ کتابم نرفته( یعنی فکر می کرده زرد نویسم؟؟؟ ) و از نگاه داستان به جنگ و دوران جنگ و زندگی یی که زیر پوست جنگ در جریان بود، اعم از عروسی ها، دوستی ها، خواهرانگی ها،...
-
پیشگو
شنبه 7 دی 1398 16:13
فهمیدم چرا دوشنبه هوا آلوده میشه و تعطیل میشه!نهم دی ماهه!
-
افلاطون
شنبه 7 دی 1398 00:39
معلم فوق متعصب مذهبیِ پسرک رو دیدم و درس و اخلاقش رو پرسیدم. گفت:-خیلی خیلی راضی ام ازش. آینده ی روشنی در پیش رو داره و حتما آدم موفقی میشه.سرکلاس هم پسرک رو بلند کرده و همینها رو توی کلاس بهش گفته.پسرک اومده به من میگه:-الان من باید بر حال خود بگریم. چون جاهلی مرا ستوده و بر حال خود باید گریست.بعد رفته حکایت افلاطون...
-
خوش سلیقه ها
شنبه 7 دی 1398 00:34
سلیقه ی کتابی مون اونقدر مخالف و متضاد همه که میگه:-بذار من این کتابه رو بخونم. اگه خوشم اومد تو نخونیا -تو بخون...اگه خوشت اومد من دیگه نمی خونم!
-
فقدان
شنبه 7 دی 1398 00:32
دیشب که چهلم کشته های آبان بود، باز صدای تیراندازی می اومد. باز کیا رو کشتن که بندازن توی سد کرج؟دیشب آقای همسر تا یازده و نیم توی محل کارش همراه بقیه ی پرسنل موندن .چرا و برای چه کاری نمیدونم. مجبور بودن بمونن تا شلوغ نشه. فرضا شلوغ می شد چه کاری می تونستن بکنن؟ بگن ما رو آتیش نزنین؟ بگن بمب نندازین توی محل کارمون؟...
-
مقدر
شنبه 7 دی 1398 00:27
آخرهای تابستون، دقیقا یکی دوهفته مونده به مهر، یه پیشنهاد کار وسوسه انگیز داشتم برای معاون پرورشی بودن یا معلم انشای دبستان پسرانه.همینجا هم رمز آلود در موردش نوشتم.دلایل زیاد و موانعی در کار بود که نشد قبولش کنم.گاهی که به یادش می افتم نمی دونم این که نشد جزو تقدیرم بود یا جزو خرّیت هام؟بخشیش خرّیت محض بود و...
-
بجز دماوند و فیروزکوه
شنبه 7 دی 1398 00:24
بعد از دو هفته ی آلوده و کثیف و پر از سرفه و بی حوصلگی و آسمون سربی؛ صدای چلیک چلیک از توی خیابون میاد. بارون میاد و دلم خوش شده به اینکه چند روز بارون داشته باشیم.اما پیش پیش خوندم که دوشنبه باز هوا آلوده ست و مدارس تعطیل.پسر اعظم به مامانش گفته بچه های طالقان لیسانس گرفتن، ما هرروز تعطیلیم و آخرش هم کلاس چهارم مون...
-
مترجم
یکشنبه 1 دی 1398 10:47
چند روزه مترجم عربی پرتقال خونی عضو کانالم شده.هم دلم می خواد برم بهش خیر مقدم بگم. هم دستم پیش نمیره روال عادی پست گذاشتنهام رو ادامه بدم. می گم الان به خودش میگه:-این بود اونی که کتابشو بردیم مصر؟ این؟ با این تمایلات ؟ با این ادبیات؟
-
شما ساکت باش
یکشنبه 1 دی 1398 10:42
آقاهه از میان سالی به بعد رفته دیپلم گرفته و تا سپید مو شدن فوق لیسانش شو تموم کرده. توی هشت سالی که مشغول تحصیل در شهری دور بوده، زار و زندگی رو سپرده به خانمش.اصلا و ابدا کاری به یک قرون و دو زار زندگی نداشته که کی و کجا خرج شده( متمول هست الحمدلله)، امورات درس و مشق بچه ها یا آب و برق خونه، کلا رسیدگی به تمام امور...
-
آرواراه ها
یکشنبه 1 دی 1398 10:37
از اون لحظاتی که از فرط خنده فک آدم درد می گیره، ولو برای ده دقیقه، یک ربع، بیست دقیقه، برای همه، از صغیر تا کبیر آرزو می کنم.مردیم بس که از شدت گریه ضعف کردیم و رفتیم زیر سِرُم و دل بستیم به شربت پرتقال و شربت آلبالویی که توی سِرُم می ریزن.والله.دل و روحت شاد زهرا که اونقدر خندوندیمون .آرواره هامون لق شد.
-
برعکس
شنبه 30 آذر 1398 17:45
چرا نخست وزیر ژاپن وقتی اومد ایران اسمش شینزو آبه بود.الان که روحانی رفته ژاپن اسمشو آبه شینزو صدا می کنن؟از قانون خُلف استفاده کردن؟قشنگ معلومه خستگی پیرم رو درآورده که دارم حرفای خل خلی می زنم.
-
سرّی
شنبه 30 آذر 1398 17:43
پسرک رو با یک کیک کوچولو برداشتیم بردیم یه گوشه ی خوب دنیا که هم خدا رو خوش بیاد هم بنده های خوب خدا رو.روز خیلی خوبی شد.
-
ناراضی
شنبه 30 آذر 1398 17:41
ظلم ترین کار دنیا چیه؟اینه که آرایش داشته باشی، بری حموم. بعد از حموم دوباره آرایش کنی چون مهمون داری یا می خوای بری مهمونی.بخدا خیلی ظلمه.صورت شسته شده مثل گل آخه!کاش آدم رضایت بده مهمون یا میزبان همینطوری صورت بی روحش رو ببینه!من که رضایت نمیدم!
-
همونجا سرت رو می داشتی زمین
سهشنبه 26 آذر 1398 19:27
کتاب شازده حمام را بین کتابهای دیگه می خونم. کتاب در مورد خاطرات کودکی حسین پاپلی هست که در یزد زندگی می کرده. برام جالبه.توی بخشیش گفته:مردها برای کار به هند و کشورهای عربی می رفتند و چندسال یکبار به زن و بچه شون توی ایران سرمی زدند. گاهی پولی برای زن و بچه می فرستادند وگرنه همون چندسال یکبار مقداری لباس و سر و سوغات...
-
پایانش باز نبود
سهشنبه 26 آذر 1398 15:34
باید عرض کنم که وقتی کتاب میدل مارچ تموم شد از چگونگی پایان یافتنش کیف کردم و گفتم( ای ول! نویسندها ی دویست سیصد سال قبل انگلیس هم پایان باز بلد بودن. آفرین!! ) و کیفور از این کشف چشمم افتاد به شیرازه ی کتاب که روش چسب کتابخونه خورده بود. بله... شناسنامه ی کتاب می گفت این جلد اولش بود. و جلد دوم توی قفسه ی کتابخونه...
-
ترجمه و انتشار پرتقال خونی به عربی در مصر
سهشنبه 26 آذر 1398 15:27
بالاخره این بچه کاغذی شد.به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، انتشارات الثقافی در مصر ترجمه عربی کتاب «پرتقال خونی» را منتشر کرد. رایت این کتاب سال گذشته از سوی آژانس ادبی و ترجمه پل به این ناشر مصری واگذار شده بود.خیلی خیلی خوشحالم و امیدوارم روزی کتاب کاغذی ش رو از نزدیک ببینم.اسمش شده (( البرتقال الاحمر)).خوبه...
-
دیشب این حکایت را برای پسرک خواندم، کتابش را قایم کرد که دیگر نخوانم
شنبه 23 آذر 1398 09:07
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده...
-
خودزنی
جمعه 22 آذر 1398 00:34
دیروز پشت سر هم چندتا فیلم دیدم. قصرشیرین، خانه ی پدری و شبی که ماه کامل شد.بغض پسربچه ی قصر شیرین، دسته سنگی که روی سر آن بیچاره کوبیده شد و تق صدا داد و گلوله ای که از روی بالش توی سینه یا سر زن خالی شد، از جلوی چشمم نمی رود.
-
اللهم اشف کل مریض
جمعه 22 آذر 1398 00:31
آدم وقتی نگران کسی ست و مساله ای حیاتی ذهنش را مشغول کرده، خواه ناخواه چشمهاش می افتد، صداش می افتد، انگار از ته چاه در می آید. بارها این حال و احوال را تجربه کرده ام. گیج می زنی. حواست به اطراف نیست. ده بار صدات کنند یکبارش را نمی شنوی، نه غذا می طلبی نه آب و دان. اگر کسی حواسش بهت نباشد، بیشتر و بیشتر در گرداب افکار...