-
بارون
دوشنبه 4 فروردین 1399 22:05
چقدر دلم می خواست امروز زنگ بزنه و بگه ( تولدت مبارک پری جان). دیشب با اون بارون یکسره ی شلاقی چیکار کردی؟ سردت نشد؟ لرزت نگرفت؟ جواب نمیدی مامان؟
-
روزنه
دوشنبه 4 فروردین 1399 22:03
یک هفته بیشتر یا کمتره که روی سنگ سرد و سرامیکهای آشپزخونه راه میرم. با دمپایی و بی دمپایی. راه رفتن برای منی که تقریبا تموم خونه رو از اتاقا تا مطبخ فرش کردم و جاهای خالی به اندازه ایه که بتونم با یک قدم بلند ازش بگذرم و به ساحل امن فرش برسم، یعنی روبرو شدن با یک چالش بزرگ. چرا چالش؟ مگه چیه؟ مگه کاربزرگیه؟ برای کسی...
-
حیوان
دوشنبه 4 فروردین 1399 21:50
دسکتاپ رو توی این یکسال و نیم پر و خالی و دوباره پر کرده بودم ازعکسای دونفره با بابا. حتی عکسای دستجمعی رو کراپ کردم تا من و بابا باشیم. الان دارم با عکسای مامان همینکارو می کنم. کاش شعور و درک آدم هم مثل حیوانات بود. روند طبیعت رو می پذیرفتن. روال تولد و مرگ رو می فهمیدن. اومدنی رفتنیه رو قبول می کردن. اصلا از کجا...
-
تولد
یکشنبه 3 فروردین 1399 12:04
از بین ما دخترها، دوتامون متولد فروردینه. من چهارم، اون یکی هفتم. توی تمام سالهای تاهل کمتر از انگشتهای یک دست، روز تولدم گنبد بودم. هفته ی اول رو می موندیم خونه خودمون تا دیدوبازدیدهای اینجا انجام بشه و هفته ی دوم می رفتیم گنبد که سیزده به در اونجا باشیم.( ناخودآگاه از فعل گذشته استفاده کردم. ناخودآگاهم به قدرت می...
-
دارو
یکشنبه 3 فروردین 1399 11:31
در مورد زایمان نوزاد مرده نوشته بودم. همون اولش گفتم گروتسکه. یکی بهم پیام داد واقعا همچین مشکلی دارین؟ نوزادتون توی شکمتون مرده؟ من یه دارو بهتون معرفی می کنم که مشکل تون حل بشه!!! این یکی از مواردیه که توی کانال در موردش نوشتم.
-
خباثت
یکشنبه 3 فروردین 1399 11:29
اقرار می کنم بعضی چیزها رو همونجا توی کانال می نویسم و کپی می کنم اینستا و دیگه اینجا نمی ذارم. از قضا جالب هم هستن. گفتم اگه چیزی نخونده موند براتون... عذاب وجدان نداشته باشم. (وی به طرز خباثت آلودی کانالش را تبلیغ کرد و ممبر جذب کرد!)
-
تنوع مدل
شنبه 2 فروردین 1399 20:05
انگار این نو شدن سال و اومدن بهار واقعا منو تحت تاثیر قرار داده. حالم بهتره. با صدای بلند غر غر می کنم.خیییلی غر می زنم: ( یکی نیست این میز تلویزیونو دستمال بکشه؟ چرا چاقو و ظرف میوه تونو میذارین توی سینک؟ چرا یه آب نمی زنین بهش؟ چرا روی مبل نون می خورین که خرده نون بریزه روش؟ چرا لباسای روی زمینو روی چوب لباسی آویزون...
-
تدریس
شنبه 2 فروردین 1399 16:00
یه فیلم هست که این روزها زیاد می بینیمش( زن و شوهر در روزهای اول قرنطینهvs در روزهای آخر قرنطینه) ، روز اول دارن با هم می رقصن و روز آخر دارن همو کتک می زنن. خب حالا... دیشب ساعتها رو جلو کشیدیم و صبح یهو با صدای ( پاشو ساعت یازده ست ها...پاشو چای بذار) بیدار شدم. داشتم یه خواب خوب می دیدم. ساعت دو و نیم به وقت جدید...
-
بزک نمیر بهار میاد
جمعه 1 فروردین 1399 14:29
شاید یه روزی..یه وقتی..یه جایی، وارد قصه م شدی و اینطوری آروم بگیرم که برای همیشه مال من خواهی موند. اجازه ش رو که گرفتم..اما کووووو تا اون روز.
-
محض خنده
جمعه 1 فروردین 1399 14:23
یکی تو که با اون امکانات وسیعت ،چشمی شلوار رو می بینی و کمرش رو می کشی و میگی همین اندازه مه و خرید می کنی.یکی من که باید ده تا شلوار رو پرو کنم و توی اتاقک تنگ پرو هی بخورم به در و دیوار و بغض کنم که ( ای وا بمونی که هیچی اندازه ت نیست.) من نمی گم کی..تو هم به روی خودت نیار. شماهایی هم که فهمیدین فقط لبخند بزنین. خب؟!
-
زایمانی چنین
جمعه 1 فروردین 1399 14:19
نوشته بودم که انگار زندگیم وارد فاز جدیدی شده. یک جور گروتسک در هم پیچیده. یک طنز سیاه وحشتناک. کاری رو کردم که عقل و شعور می گفت نباید انجامش داد اما هر دو رو سگ محل کردم و گفتم. گفتم و از دست دادم. کوچکترین روزنه ی روشنی رو هم به روی خودم بستم. روزنه ای بود که نم نمک دلمو گرم می کرد.اما یهو با حماقت محض اون روزنه رو...
-
سوررئال
جمعه 1 فروردین 1399 14:06
حال و روزم مثل زنی هست که روی تخت زایشگاه داره زور میزنه تا بزاد. دکتر و پرستارها تنهاش گذاشتن تا فرایند زاییدن رو به تنهایی انجام بده . از شب قبل بهش گفتن که بچه توی شکمش مرده و باید بچه ی مرده رو طبیعی دنیا بیاره. طبیعی. کاملا طبیعی! همین قدر مینی مال. همین قدر سوررئال. همین قدر وحشتناک.
-
غصه نویسی
پنجشنبه 29 اسفند 1398 16:08
یکی هشدارم میده که مراقب چیزایی که می نویسم باشم. هرچیزی رو ننویسم. خصوصی ننویسم. یکی میگه خودمو سانسور نکنم و رها باشم. وارد فاز جدیدی از زندگیم شدم انگار. هیچی برام مهم نیست. دلم می خواد از همه چی حرف بزنم. بی ملاحظه. بی ترس. بی حفاظ. چند سال قبل یه بار مامان زنگ زد و بهم گفت: ( مامان! هروقت دلت گرفت بنویس. غصه هاتو...
-
خستگی
پنجشنبه 29 اسفند 1398 16:03
از امسال دیگه هیچ کسی رو ندارم که به محض شنیدن توپ سال تحویل زنگ بزنم بهش و بگم( عیدت مبارک مامان)( عیدت مبارک بابا). هزاری هم که بهم بگین پدر و مادر همه میرن، هیشکی تا ابد زنده نمی مونه،آخر و عاقبت همه همینه، امروز گوشم کیپ و بسته ست. هیچی نمی شنوم. کاش بود و هر روز بهش زنگ می زدم که( مامان بیرون نری ها. کرونا...
-
یکی که باید باشد، اما نیست
پنجشنبه 29 اسفند 1398 15:57
امروز برای دومین بار توی روزهای قرنطینگی بیرون رفتیم. ته کتری آب می داد و دیگه نمی شد باهاش مدارا کرد. سراغ میوه هم رفتیم. نارنجی پرتقال ها و زردی سیب ها داشت دیوونه م می کرد. اومده بودم چه غلطی بکنم؟ میوه بخرم برای مهمونهایی که شاید بیان نوعیدم؟اونقدر عنق و آویزون بودم که پیرمرد میوه فروش که سالهاست می شناسد مون...
-
خودزنی
پنجشنبه 29 اسفند 1398 15:48
موسیقی تاثیر غریبی روی دل و روحم داره. یکی وقتی آرشه ی ویلن کشیده میشه روی تارها.یکی ... مثل اون شبی که سرمیز شام محسن، پسر نازنین رو فرستاد پشت پیانو تا بزنه و بخونه و اشکهای من صف بستن برای ریختن. نیم ساعت توی آشپزخونه ی سودی و اتاق خواب، ریخت و ریخت تا به خفگی رسید و کاپشن آقای همسر رو آوردم دادم و گفتم پاشو بریم و...
-
عکس
چهارشنبه 28 اسفند 1398 10:14
دنبال یه عکس می گردم که برای یه هفته دیگه می خوامش. پیداش نمی کنم. باید بگردم. باید بگردم. تویی و شمع سی یا سی و چهار. باید پیداش کنم. حتما باید پیداش کنم.
-
همه جا بوی تو جاری
چهارشنبه 28 اسفند 1398 10:13
تنها چیزی که این روزها زمزمه می کنم( آخر قصه) ی بی رحم ابی هست. (تو کجایی که ببینی). (آخر قصه همینه، تو دیگه بر نمی گردی.) صبحها توی تخت چشمام باز که میشه مامان جلوی چشممه. صورت آروم و چشمای بسته ش.( خودت اما دیگه نیستی).رد اخمی که وسط ابروهاش افتاده بود. بود و بابا همیشه بهش می گفت اون اخمو شل کن و آخر سر چندسال پیش...
-
درمونده
سهشنبه 27 اسفند 1398 11:44
تاثیر شبه؟ تاثیر مرگ و میر فراوون کروناست؟ جنون خود آدمه که گاهی فوران می کنه؟ چیه نمیدونم... کاری کردم که نه راه پس دارم نه راه پیش. اصلا باید انجام می دادمش یا نه؟ گفتن هرچیزی لازمه؟ نگفتن هرچیزی ضرورته؟ چیکار کردم من!!!!!
-
نگرانم نباشین
یکشنبه 25 اسفند 1398 22:44
زن توی آینه رو گاهی گیر میندازم. سرسری نگاهش می کنم. باز توی لباسای مشکیه. باز زیرابروهاش از موهای نازک و کم پشت چهل سالگی پر شده.موهاش نامرتبه. قیافه ش نچسبه. اخماش توی همه. چشماش مظلومیت روزهای نوجوونی رو داره.اما دور چشمها چروک افتاده. ساعتهایی عوض میشم. به خودم تشر می زنم که باید جواب پسرک رو که هرشب می پرسه: ( کی...
-
کتاب
یکشنبه 25 اسفند 1398 22:34
یکی از دردناکترین کارهایی که توی خونه پدری کردیم این بود که من و مینا کتابهامون رو از توی قفسه ی کتابخونه ی بابا برداشتیم. کتابهامون رو که برای مامان و بابا امضا کرده بودیم. کتابهایی که بابا و مامان به هر مهمون غریبه و آشنایی نشون می دادن و دلشون پر از پروانه می شد. و کی می دونه این کار چقدر درد داره.چقدر درد داره....
-
چو تخته پاره بر موج
شنبه 24 اسفند 1398 23:56
دارم تلاش می کنم حالم رو خوب کنم. دارم عمدا تلاش می کنم که غرق نشم.
-
بی جنبه
شنبه 24 اسفند 1398 23:54
1 برای پسرک سیمکارت گرفتیم که با معلمش توی واتساپ در ارتباط باشه تا تکالیف درسی رو براش بفرسته. امروز اتاقش رو کمی جمع و جور کرد و استوری گذاشت: خونه تکونی! 2 معلم تست رو می فرسته و بچه ها باید عکس پاسخنامه رو براش بفرستن. پسرک پاسخنامه ها رو فرستاد و معلم براش نوشت: ممنون پسرک مطمئنم بخاطر نزدیکی محل حروف (ک ) و ( م)...
-
مهربانی تان چه رنگی ست؟
شنبه 24 اسفند 1398 23:51
منت می ذارین و به من از تلفن زدن فراری زنگ می زنین و باهام حرف می زنین. خدا می دونه چقدر خدا رو شکر می کنم از بودنتون. چه دوست قدیمی باشین، چه دوست تازه آشنا، چه همکار نویسنده ای که خدای معرفته، چه فامیل و اقوام. از همه تون ممنونم.
-
پورزال جُنت
سهشنبه 20 اسفند 1398 15:39
روز تدفین دستهایی که اطرافمون رو گرفته بودند منو نشوندن روی لبه ی سکویی که مشرف به قبرهای خالی آماده بود.صدای گریه ی هرکدوم از خواهرها توی گوشم بود. می شد فهمید چقدر فاصله دارن باهام. لبه ی سکو، کنارم یک پیرزن چروکیده ی ریزه میزه نشسته بود. شناختمش. توی گریه صدای فریادهای سودی رو می شنیدم. سودی توی بغل خودم بزرگ...
-
عید ما...
سهشنبه 20 اسفند 1398 15:26
هرسال این موقع، حتی پارسال که بار غم بابا رو روی دوشم داشتم، می دویدم دنبال یک متر و نیم رومیزی شیشه ای نو، دم کن و دستگیره ی نو، فرچه توالت نو و ... امسال از ده روز قبل اسفند طوری کن فیکون شدیم که بهار هم قدرت نداره تکونم بده. لای پنجره ها رو باز می کنم که هوای تازه بیاد اما برای گل ها نه برای خود خموده ی بی حوصله...
-
...
یکشنبه 18 اسفند 1398 23:06
میای توی خواب نیما و سفارشمو می کنی که بیتابی و بیقراری نکنم؟ میای توی خواب خواهرکها و بهم لباس و پارچه هدیه میدی؟ میای توی خواب خودم و عادی و معمولی حرف می زنی انگار نه انگار که رفتی؟ چیکار کنم من؟ چطوری باور کنم؟
-
فریب
یکشنبه 18 اسفند 1398 22:53
بافتنی می گیرم دستم که دستهام مغزم رو فریب بدن. نمیشه. کتاب می گیرم دستم که کلمه ها مغزم رو فریب بدن . نمیشه. جلوی تلویزیون خیمه می زنم که تصاویر مغزم رو فریب بدن. نمیشه. عه...این مدل همونه که مامان هم بافته ش.دو رج بافته و نبافته میندازمش کنار. عه...این قصه هم که آی سی یو و غسالخونه و مراسم تدفین و ختم داره.دو صفحه...
-
دلم گریه می خواد
چهارشنبه 14 اسفند 1398 23:18
دلم گریه می خواد مامان. دلم های های گریه می خواد. چی ریختن توی این قرص ها که اشکهای منو بندآورده؟ کاش یه چیزی توش بود که فکر و خیال رو هم بند بیاره. مانتوت رو آویزون کردم به چوب رختی. انگار که مهمونی اومدی خونه م. انگشتر نگین سیاهت توی دستمه. انگار که گفته باشی یه لحظه دستت کن من برم دستهامو بشورم برگردم. اون مانتو و...
-
گریه هم کاری ست
سهشنبه 13 اسفند 1398 23:59
از مهر ماه امسال که دارو می خورم و خودم را سپرده ام به دکتر مغز و اعصاب، گریه هام بند آمده.توی روزهای سخت مامان اما گریه می جوشید و خودبخودی می آمد. اما آن گریه ای نبود که باید باشد. بیشتر ناله کردم و فریاد کشیدم تا گریه. این روزهای قرنطینه توی خانه ی خودم، که نه می شود بیرون رفت و آنقدر راه رفت و راه رفت که از نفس...