-
سه گانه
یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 23:43
سه گانه تشکیل شده از سه مجموعه داستان که پیش تر به صورت جداگانه به چاپ رسیده. (قدم بخیر مادربزرگ من بود) ( اژدها کشان) ( عروس بید) همخوانی این سه مجموعه داستان در کنار هم مجال بررسی و قیاس بین این سه اثر را برای خواننده فراهم می کند. بعد از مکان بی جغرافیای میلک که جهان داستانی نویسنده در داستانهای کوتاه او( و حتی...
-
مفت و مجانی خور....
یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 23:31
توی روزهایی که ایرانسل فرت فرت پیامک می داد که سرپرست های خانوار برای دریافت سیمکارت رایگان به فلان سامانه و آدرس مراجعه کنن، یک روز که دو سه تا پیام برای پسرک اومد ، گفت: -کاشکی منم سرپرست خانوار بودم که الان می رفتم سیمکارت رایگان می گرفتم. گفتم: میدونی سرپرست خانوار یعنی چی؟ یعنی بابا.یعنی پدر فرزند. یعنی شوهر یک...
-
پسر پسر قند عسل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 15:53
یه نفرم هست که میاد وبلاگ منو می خونه. از امروزم برام نظر میذاره و می نویسه ( جوووووووون). و ( چرا مسایل شخصی منو برای مردم تعریف می کنی؟ ) و ( چرا واقعا چرا؟) بعد که بهش میگی برو اونور می خوام مطلب بنویسم، میگه من که میام می خونمش. چرا موقع نوشتن ازم قایمش می کنی؟؟؟ لازمه معرفیش کنم؟ نه...اول باید برم نتش رو قطع کنم....
-
ماخولیا
یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 00:40
چرا وقتی آدم می دونه یه کاری اشتباهه و نباید ادامه ش بده، هی اون کار رو انجام میده. هی خودشو بی حرمت می کنه؟ هی خودشو حقیر می کنه؟ چرا دوست داشتن اینقدر آدمو بیچاره می کنه؟ چرا نمیشه یه چیزی رو از خیال و دل کند و انداخت دور؟ چرا نمیشه قیدش رو زد؟ من با ابن سینا کاملا موافقم. عشق ماخولیاست. درمانش سخته. ماخولیای...
-
مدرس کارگاه
شنبه 6 اردیبهشت 1399 17:48
نشستم سر لپ تاپ. چند روزیه که بیمارش شدم. کار خاصی نمی کنم. دارم یک سری چیزهای خرده خرده جمع شده رو مرتب می کنم بلکه یک روز بشینم و شروع کنم. پسره اومده سراغم. ور دلم نشسته و سر می کشه توی مانیتور. -باز داری توی وبلاگ افسردگیت با اون اسم افسرده کننده می نویسی که خواننده ها رو افسرده کنی؟ -برو بچه! کار دارم. -نمیرم. می...
-
شکست
شنبه 6 اردیبهشت 1399 00:07
ساغرم شکست ای ساقی رفته ام ز دست ای ساقی برموج غم نشسته منم در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم
-
برباد رفته
جمعه 5 اردیبهشت 1399 19:56
خانم لیلا فروهر در اوایل جوانی و جاهلی ما فرموده بود: همینو می خواستی.آها! همینو می خواستی. باید عرض کنم که تو هم همینو می خواستی! آها...همینو می خواستی؟؟؟ البته من سوال می کنم. مثل خانم لیلا خبری و تاکیدی حرف نمی زنم. یک وقتهایی از چیزی مطمئن نیستی. نشانه و چراغی نمی بینی. جاده خاکی ست. تابلو ی راهنما ندارد. نمیدانی...
-
عشق
جمعه 5 اردیبهشت 1399 17:03
دارم جان می دهم. دارم پای جان شیرینی، جان شیرین می گذارم. (( هرگونه ظنّ و گمان به قتل عمد منتفی بوده و تشییع و تدفین بلامانع است. )) همین.
-
ضدعفونی
جمعه 5 اردیبهشت 1399 15:54
خیلی پایه ی وسواس و شستشوی ویرانگر نشدم. به خواهر و دوست و ... هم سفارش کردم که زیادی وسواس به خرج ندن. در واقع اصلا به خرج ندن. جونم براتون بگه که خریدها رو همینطوری میارم روی میز خالی می کنم و کما فی السابق، توی یخچال، فریزر، کابینت ها و ... می چینم و خِلاص!!!( بدون هیچ نوع شستشو و حتی دستمال کشیدن) ها...یه چیز مهم...
-
جنون خوردنی
جمعه 5 اردیبهشت 1399 15:46
توی این مدت که همه خانه نشین و همدم اجباری هم هستیم( من که خانه نشینی رو بلدم و عادت دارم؛ بچه مدرسه ای ها و دانشجوها سختشونه)، پختن انواع و اقسام خوشمزه جات شده جزو رفتارهای اجتماعی و مدنی و فردی م. چیزهایی که تا الان در برابرش مقاومت می کردم رو هم می پزم و درست می کنم و چون شیرژیان می شینم سر ظرف و می خورم و نمی...
-
دوستگانی
جمعه 5 اردیبهشت 1399 15:36
همیشه گفتم از فضای وبلاگ خیلی بیشتر از سایر رسانه هایی که داخلش هستم خوشم میاد.هم راحت ترم و هم حس می کنم تعداد آدمهایی که می خونن منو اینجا به انگشتهای دوتا دست هم نمی رسه. یه جور امنیت خوبی داره برام. الان با پیام های دوستانی که پیگیر پستها و روزگارم هستن، جو دوستانه ای ایجاد شده که واقعا دوستش دارم. ممنونم که اهمیت...
-
شب های تاریک
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 10:42
روزها بدک نیستند. آفتاب هست، پنجره ی باز هست. نسیم و گاهی باد هست. نور که باشد اصلا انگار همه چیز خوب است. شب اما مخوف است. ترس دارد. وهم دارد. هرچه خانه نشینی در روز داغ می گذارد به دل آدم و از حسرت پرش می کند که ( الان باید می رفتم پیاده روی، خرید، تماشا، دیدن و بوییدن گل و علف )، شب های خانه نشینی چندبرابر...
-
من
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 18:15
(من) رو خوندم. یک عاشقانه ی بسیار جذاب و دوست داشتنی. زبان ادبی و جذابی داره. تصاویر زیبا و خیره کننده ای از شرق آسیا توی کلمات می بینیم. در کل هم قصه ، هم زبان روایت قوی هست. کمی با فرهنگ بومی و آشپزی و تاریخ ویتنام آشنا می شیم. این کتاب مجوز نگرفته و مترجم بعد از دوبار رد شدن در اداره ی کتاب، ترجمه رو به صورت رایگان...
-
منو نکش
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 18:01
گفتم که پسرک دیشب کلی با گوشیم ور رفت و خیلی چیزها ازش بیرون کشید و هی گفت: این کار رو هم می کنه. دیدی تو نمی دونستی!!! علاقه ی عجیبی به فیلترهای عکس دارم. هرچه فان تر ، بهتر . خودم هرچی گشتم پیدا نکردم و فکر کردم گوشی اصلا این آپشن رونداره. بچه سیم ثانیه پیداشون کرد و رفت سراغ گوشی پدرش که سه سال قبل خریده بود. اونجا...
-
اعترافات هولناک لاک پشت مرده
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 14:57
داستانی که در یک کلام توصیف می شود: هولناک! همه چیز این داستان هولناک است. آدمهایش. رفتارهاشان.اعتقاداتشان،بیرون و درون شان،حرفهاشان،عزاداری و تدفین شان. بجز لاک پشتهایی که از قضا چندان خوی وحشی گری ندارند و نسبتا آرامند، همه چیز به معنای واقعی هولناک است. مردن کانی بهانه ای ست که رذالت و خباثت خانواده ی کانی و ضیا را...
-
گفتگوی پیرزن و جوان
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 11:57
دیشب گوشی منو گرفته تا امکاناتش رو پیدا کنه و بهم یاد بده. قبلش هم چندتا متلک نیش دار به سمتم شکلیک کرد که: ( وقتی خبر نداری چه امکاناتی داره چرا باید این گوشی را بخری؟ اینا به درد جوونهایی مثل من می خوره نه پیرزنها!!!!!) همین جمله ی آخرش برای در دم به قتل رسوندنش کافی بود. تا جا داشت به هر جمله م ( پیرزنم! پیرزنا! هر...
-
برای آدم خوبه ی خدا
سهشنبه 2 اردیبهشت 1399 15:46
اگر خدا دور و بر ما را با آدمهای خوبش نمی گرفت چه غلطی می کردیم؟ شب از نیمه گذشته باشد و تو حیران باشی که چه کنم. چنگ بیندازی به ریسمانی که انگار از آسمان افتاده. از آن سر ریسمان کسی تکانی بدهد و بفهمی که می توانی دل گرم کنی به ریسمان. پشت در چشم چشم کنی و گوش بدوانی تا چیزی بشنوی و غرغر و گریه بعد از ساعتی تبدیل شود...
-
شکل مادری
سهشنبه 2 اردیبهشت 1399 15:37
از دیشب تا همین الان بغض چسبیده بیخ چانه ام. یک باریدن درست و حسابی می خواهم بی سوال و جواب که ( چی شده؟ چرا اینطوری شدی و ...) مادری سخت است. خیلی سخت تر از آنکه فکرش را بکنی. حبس شدن توی خانه و از هر طرف خوردن به در و دیوار یک چیز است. بلد شدن روح و روان بچه هات یک چیز دیگر. گاهی دوتایی با هم جنگ دارند. گاهی هرکی با...
-
مردسالاری
یکشنبه 31 فروردین 1399 15:22
گاهی گیف و فیلمهای جالب تلگرام و اینستا رو مخصوصا اگه علمی و فنی باشه ( چون عاشق اختراع کردنه) نشونش میدم. امروز کنارم دراز کشیده بود و هرچی تبلت رو یک وری کردم که تبلیغ های دل انگیز تنگ کننده و سفت کننده ی پروکسی رو روی نوار بالا نبینه و نخونه، بالاخره سرک کشید و گیر داد به یه فیلم: -این چیه؟ دارن چیکار می کنن؟ مگان...
-
شکل ترس
یکشنبه 31 فروردین 1399 13:52
اگه حس کنید کسی ازتون می ترسه چیکار می کنید؟ نه ترس از زور بازو و قلدری و بی ادبی و بی حیایی و بی شخصیتی، نوعی ترس که از عدم اطمینان میاد. مثلا بترسه که شما کاری کنید که در شأنش نباشه. یا خطری برای موقعیتش داشته باشین. واکنش تون چیه؟ باید از سر راهش برید کنار؟ بذارین خودش کم کم اعتماد کنه؟ برید مستقیم در موردش حرف...
-
آفتاب ندیده
یکشنبه 31 فروردین 1399 13:46
سرعت نت چند روزه که افتضاحه. در واقع کلمه ای رساتر از افتضاح ندارم براش. ( هرچی کلمه ی بی تربیتی بلدین، همون! ) کلی چیز هست که باید دنبالش بگردم و نت راه نمیده. یه چیزایی می خوام بنویسم و حلزون نت پشیمونم می کنه. امروز پسرک رو بردم توی حیاط. قشنگ از دهم اسفند که از گنبد رسیدیم خونه ، بست نشسته و بیرون در نمیاد. بارها...
-
دلتنگی دوچرخانه
جمعه 29 فروردین 1399 17:29
اوایل دهه ی هشتاد با معدل دانشجویی یک هدیه ی نقدی صد هزارتومنی دریافت کردم. رفتم یک دوچرخه ی ثابت زرشکی خریدم تا مشکل زانوهام را رفع کند. ( فیزیوتراپی که سراغش می رفتم هر روز بیست دقیقه رکاب زدن با دوچرخه ثابت با اصطکاک بالا برایم تجویز کرده بود). دوچرخه روزهای اول جذابیت های آشکاری داشت و هر روز سراغش می رفتم . کم کم...
-
بار هستی
چهارشنبه 27 فروردین 1399 22:04
رمانی فلسفی با تکیه و تاکید بر مفاهیم روابط انسانی در تقابل با چگونگی کیفیت هستی. در این رمان چهار شخصیت از لحاظ عقاید و رفتار مورد بررسی قرار می گیرند. توما نقطه ی عطف سه شخصیت دیگر است. ترزا عشقی توام با حسادت را در سرتاسر زندگی تجربه می کند. سابینا با خیانت هیچ مشکلی ندارد زیرا به هیچ چیز احساس تعلق ندارد و آزادی...
-
سعدی و پسرک
چهارشنبه 27 فروردین 1399 15:10
این حکایت رو قبلا برای پسرها تعریف کرده بودم. دیشب یکی شون گفت( اون حکایت از جوونی های سعدی چی بود؟ یادت هست؟) . گفتم (آره) و دوباره تعریفش کردم. حکایت اینه: گویند: در زمانی که" شیخ اجل سعدی" هنوز در سن شباب به سر می برده وتازه لب به شاعری گشوده بود،در شیراز دو نفر شاعرمعروف بوده اند که تخلص یکی از...
-
صبح فروردین
چهارشنبه 27 فروردین 1399 09:55
ارباب پول های کاغذی را توی هوا پاشید.بچه ها دویدند دنبال سر پولهای رقصان. جنون آغاز شد. به سال کروناییِ خانه نشینی.
-
سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات
دوشنبه 25 فروردین 1399 23:46
فایده ی دوست داشتن آدمها چیست جز افزودن رنج مضاعف روی دوش های خودت؟ چه فایده دوست شان داشته باشی و دنیای آنها با مال تو هزار هزار فرسخ فرق داشته باشد. هر روزی، هر ساعتی که عشق به هستی و پدیده هایش توی جانم می جوشد، چیزی جهد می کند چنان سیلی ناغافل بخواباند بیخ گوشم که رَب و رُبم را از یاد ببرم. چه فایده دارد عشق دادن...
-
مدادش
دوشنبه 25 فروردین 1399 18:36
پشت به تلویزیون دراز کشیده ام، سرم توی کتاب است. تلویزیون روشن شده. حرف از کند و کاو باستان شناسی ست. اسم گنبد می آید. می چرخم سمت صفحه ی بزرگ تلویزیون. گروهی دارد در حاشیه ی گنبد، زمین را با فرچه و خاک انداز و تیشه و ... پی کشف تمدن های پیشین می گردند. حرف از ساسانی هاست. از دور گلدسته های امامزاده پیداست. توی زمین...
-
ابراز
دوشنبه 25 فروردین 1399 15:43
دیشب داشتیم از قصه و فرم حرف می زدیم. من عاشق قصه ام. قصه مرا می کشد از فرط ذوق و اشتیاق. فرم را وقتی دوست دارم که قصه را پروار کند. بی قصه نمی توانم هستی را درک کنم. هرچیزی برای من قصه دارد. حتی یک سلام. حتی یک خداحافظ. حتی یک خواب. حتی یک رویای صادقه.حتی یک وسیله ی آشپزخانه. گفت: شاید من هنوز برای قصه خواندن زودم....
-
آرزوی فانتزی
دوشنبه 25 فروردین 1399 15:08
کاش به کله مون یه پرینتر وصل بود که تموم فکر و خیال هامون رو همون موقع که در جریانه، پرینت می کرد و می داد بیرون. الان هرچی فکر می کنم دیشب موقع جان به خواب تسلیم کردن به چی فکر می کردم و چی ها رو پشت سر هم می چیدم که امروز بنویسم، هیچی یادم نمیاد. اللهم خذ آلزایمرنا !
-
برنج پزی و واکنش بچه
دوشنبه 25 فروردین 1399 15:01
هفته ای که گنبد بودم، هر روز ، روزی چندبار با پسرک تلفنی حرف می زدم. آقای پدرش هم روزی یکبار حال و احوال می کرد. یکباری غروب خودم زنگ زدم تا شرح حال مامان رو بدم. رفته بود اتاق عمل. بعد از تموم شدن حرفهای من گفت: برنج چند تا لیوان باید بشورم برای غذا؟ گفتم نفری یک پیمونه از همون پیمونه ای که داخل سطل برنجه. گفت پس برم...