-
چشم... دکتر میشم
جمعه 7 آذر 1399 23:58
آ... سبزی پاک کن درونم اینو فراموش کرد تعریف کنه. یه شب بعد از تموم شدن تدریس زبان به داداش دخترک و علوم و ریاضی خودش، دخترک گفت: -تو دکتری؟ گفتم: نه گفت: عه چرا نیستی؟؟ من دکتر دوست دارم. دکتر بشو. گفتم: چشم!!
-
سیره
جمعه 7 آذر 1399 23:48
ص با تغذیه ی مقوی ، کمپوت های مناسب ، بسی بهتر و سرحال شده. از اون حجم استخوان و گوشتی که گوشه ی تخت افتاده بود و چشماش رو به سقف دودو می زد، تبدیل به زن مسنی شده که فراموشی مقطعی داره، برای دستشویی و غذا خوردن و حمام نیاز به کمک داره. اما طوری نیست که فکر کنی ممکنه امروز و فردا ... شاید بدجنسی و خباثت منه، اما حس...
-
بپز
جمعه 7 آذر 1399 23:38
دیشب برای دخترک و ص ( زین پس اسم سالمندمون اینه) کیک بردم. پارسا پخته بودش. اومد همه ی کارهاش رو کرد. من فقط قالب ها رو روغن زدم و ناگهان ول کرد رفت و گفت توی کار من دخالت کردی. منم میرم. اینو من نپختم. تو پختی!!! قهر کرد رفت. * دخترک با دیدن کیک گفت: چرا خامه نداره. من از اینا بدم میاد. دوست ندارم. من کیک خامه ای می...
-
نه ماهه
پنجشنبه 6 آذر 1399 16:38
یکشنبه که دوم ماه باشد، سراغ دکتر رفتیم.نبود. در مطب قفل بود. گفتیم لابد رفته مسافرت توی این بگیر و ببندهای سفر نرو و بیرون نیا. دیدم چقدر دلم سفر می خواهد. چقدر دلم بودن توی جاده می خواهد. چقدر دلم نرسیدن می خواهد. نرسیدن می خواهم چون می دانم از این به بعد هیچ جاده ای مرا به جایی که تو و بابا بودید نمی رساند. هیچ...
-
ناقل
پنجشنبه 6 آذر 1399 15:37
یه جوری با شتاب برای نوشتن اینجا میام که انگار ممکنه هر نوشته آخرین نوشته م باشه. این روزها کانال و اینستا رو محرم نمی دونم. بس که فضول باجی سرک می کشن توش. اینجا هم که یه فضول بزرررررررررررررررررگ دارم. که البته این یکی محرمه سلام فرمانده ده دوازده روز قبل رفتیم دکتر .نیاز بود وضعیت دوباره چک بشه تا مطمئن بشیم اون...
-
علم بهتر است بابا!
چهارشنبه 5 آذر 1399 12:45
خب خب خب اون کیه که کتاب خرید و الان کارتش سه رقمی شده و رسما هیچچچچچچی نداره ته کارتش؟؟؟ من من من ! فکر کنم سه چهار تا کتاب از لیستم موجود نبود. بقیه رو از دوتا کتابفروشی آموت و پاراگراف سفارش دادم. که متاسفانه کمابیش داشتن کتابها رو. بسته ی دومم برسه ببینم چیا کمه. ( زورش می آید از روی لیست کتابفروشی چک کند.باید...
-
با نوشابه اضافه
چهارشنبه 5 آذر 1399 12:40
تقریبا همه با این خانومه حرف زدن که چون همسایه ی روبرویی هستی و می تونی بری و بیای ، شرایطت برای ما خوبه که پرستار سالمندمون باشی. بیا و قبول کن که پوشک عوض کنی و شبا هم دوخط در میون اینجا بخوابی.با بچه هات بیا بخواب. و به همه گفته نه. گفتن حقوقت رو دوبرابر می دیم و خورد و خوراکت همینجا و راحت باش. فقط حواست باشه که...
-
شکار
سهشنبه 4 آذر 1399 15:23
دوباره رفتیم شکار روغن. برای این ماه. ماه قبل هم رفته بودیم و با :( فقط دوتا روغن میشه برداشت) روبرو شدیم. امروز سه نفری ایستادیم جلوی صندوق و هرکدوم جدا جدا، دوتا روغن برداشتیم و حساب کردیم و اومدیم.سرجمع شش تا روغن کوچک. برای یک ماه. حالم از خودم بهم خورد باز. هی فکر می کردم الان می فهمن ما باهمیم و روغن رو برمی...
-
بیدار
سهشنبه 4 آذر 1399 15:18
اینطور وقتها بابا می گفت: حالا که دلش رو بیدار کردی؟ منظورش این بود که وقتی اشتیاق داشتن چیزی رو توی دل کسی انداختی و در موردی بهش قول دادی، حتما بهش عمل کن.زیرش نزن. ناامیدش نکن. اینکه بابا کی و برای چی این جمله رو به من گفت بماند. اما شوق دخترک برای مشق نوشتن و اصرار پسرک برای داشتن فست دیکشنری روی گوش یی که عملا...
-
تردید
سهشنبه 4 آذر 1399 10:41
اومدم حسابی غر بزنم و گلایه کنم و خشمم رو بیرون بریزم. کامنت اعظم رو دیدم، روحم شاد شد.حالا غرغرهام رو تلطیف می کنم. یهو توی اتاق کوچک به خودم میام که سرم پر از صداست. از هر طرف صدا میاد. از دهان خودم واژه های انگلیسی و گرامر ، صدای خنده ی دخترک که بازی می کنه با آقای روی مبل.صدای زن که میگه: غذا نخوردی؟ خوردی که....
-
دور
جمعه 30 آبان 1399 23:25
توی سرم هزار تا اسب می تازند. شیهه می کشند. سم می کوبند . مدام گرد و غبار به هواست. سر می فشارندبه پهلوهام. موهام را گاز می زنند. بیقرارم. دهانم هی می جنبد به حرف زدن. به بد گفتن. به اعتراض کردن. به راه و بیراه کردن. مرامم دوری از آدمها بود نه نزدیکی به اصول و مرام شان. تاب نمی آورم. بر می تابم. می خروشم. نق نق می...
-
با ریمیکس اندی
جمعه 30 آبان 1399 11:32
مامان؟ هویج هم می ریزی؟ مامان ...نخودفرنگی هم بریز. مامان...مامان...مامان... مرغ می جوشد توی آب زرد از زردچوبه و عصاره ی زعفران. گوشی می خواند : ای دختر صحرا، نیلوفر. مامان پیاز قرمز توی غذا رنگش می پره؟ مامان چرا دونوع پیاز ریختی توی غذا؟ ببین هم بنفشه هم سفید. چرا یک نوع نریختی؟ مامان موکت زیر صندلی رو جمع کن. پاهام...
-
دختر سفیر
جمعه 30 آبان 1399 10:43
کتاب سکوت رو برداشته و با طعنه و کنایه و تمسخر میگه: کتاب دلخواه ...ها؟؟؟ میگم آره فورا می گم: ها؟ یعنی چی؟ نگاهش رو فلسفی و عاقل اندر سفیه و فاخر اندر چیپ و سریال امریکایی اندر سریال ترکی می کنه و میگه: دختر سفیر!!!! دلم می خواست بگم : نه..قدیمی تر .. فاطما گل! پسربزرگه ی اهل تفاخر به مادرش!!
-
کجایی...چه می کنی؟
جمعه 30 آبان 1399 10:39
چرا دارم اینکارا رو می کنم؟ نمیدونم... نمی دونم... نمی دونم... دنبال تعریف و تمجیدم؟ نه. ابدا. اصلا گیرم که باشم. اینا اهل تعریف و تمجیدن آخه؟؟؟؟ دنبال چه هستم؟ دنبال چه هستم؟ دنبال مامان و بابا؟ دنبال حسرتهای برآورده نشده؟ دلم سوخته؟ آدمیت در من فوران کرده؟ چیه؟ نمی دونم. نمی دونم. نمی دونم! ولی می دونم که روا نیست...
-
پاشو از خواب
جمعه 30 آبان 1399 10:32
دلم نمی خواد قبول کنم آنچه می بینم و می شنوم رو. انگار یه چیزی ته دلم؛ ته وجودم سفت نشسته به انکار و فرافکنی که میگه: امتحان کن. شاید اشتباه بوده. شاید اونقدرها هم بد نیست. شاید رگه های طلا در معدن گِل و شُل موجود باشه. امتحان می کنم: -شلغم دارین بپزم براتون؟ -نه دلتون نخواد ظهر آش داشتیم -نوش جون و ... نمیشه. نمیشه....
-
GO HOME
چهارشنبه 28 آبان 1399 11:55
من تو خونه بمونم و بشینم بهتره تا با مردم مراوده داشته باشم و این همه در پوستین خلق بیفتم و بخوام رفتارهاشون رو نقد کنم. والله.
-
جوج-جاج
چهارشنبه 28 آبان 1399 11:52
تا بقیه ی مشکلات و گرفتاری ها سر می رسن در حالی که روی قایق شکسته ی امید دارم توی موج ها بالا و پایین میشم، میگم: باز خدا رو شکر که اوضاع خونه آرومه و میشه چندساعتی خونه نبود . نترسید از عواقبش. به محض خروج این افکار شیرین از مغزی که بی موقع دهانش بازمیشه، می بینم که نیمه شبانگاهان که جان خسته و تن داغونم می خواد دراز...
-
خنده
چهارشنبه 28 آبان 1399 11:43
دیشب نشسته بود لب تخت. چند شب قبل هم نشسته بود. اما دیشب به طور بسیار محسوسی حال و احوالش خوب بود. یادش بود کی اومده دیدنش و خواب بوده . به اسم می شناخت. شوخی می کردی می خندید. هرگز فکر نمی کردم خنده ی کسی بتونه روی خوب و بد بودن حالم اثر بذاره.اما می ذاره. از اخلاق های مزخرفم اینه که بجز آدمهایی که خیلی دوست شون دارم...
-
الفضولُ اَل بی شووووووور
چهارشنبه 28 آبان 1399 11:34
خوبه که اینجا رو دارم. حالا اونقدر اینو بگم که همینجا هم ناامن بشه و کلا قید نوشتن رو بزنم. از کتاب ریاضی دختره عکس گذاشتم اینستا و یکی از بازیگوشی هاش رو مثل جریانات بامزه ای که پارسا داره، تعریف کردم. بدون اسم بردن که اصلا این دختره کیه و کارم باهاش چیه و چرا می بینمش. فضول فضول برداشتن رفتن خونه ی مریض، عکس رو به...
-
لیست دلخواه
چهارشنبه 28 آبان 1399 11:16
لیستم اینها بود. با آرزوی اینکه کتاب گرونهای قحطی اومده باشه و اصلا پیدا نشه نشرچشمه: داستان خانوادگی-واسکو پراتولینی یادداشتهای بغداد-نها الراضی بچه های سبز-الگا توکارچوک زل آفتاب-سروش چیت ساز تصویر بازگشت-عتیق رحیمی اتاق لودویک-آلویس هوچینگ ------ سکوت-انگین اکیورک- نون ( مدیونین فکر کنین از بازیگره خوشم میاد و می...
-
کیک
سهشنبه 27 آبان 1399 10:47
یکی رو بعنوان پرستار از چندماه قبل آوردن که میاد غذا می پزه و در طول روز چندبار سر می زنه و میره. گفته بود من ایزی لایف عوض نمی کنم ، حموم نمی برم. به هیچ عنوان. فعلا در حال گشت و گذار برای یافتن کسی ان که شبانه روزی بمونه و شرایطش مناسب باشه.شرایطی هماهنگ با خیلی چیزها. اینی که الان اسمش پرستاره، با دخترش میاد. گاهی...
-
جو
سهشنبه 27 آبان 1399 10:32
رییس گفت جوگیر شدی. پسره گفت جوگیر شدی. گفتم... چیزی نگفتم. کارمو ادامه دادم. روز اول واقعا سخت بود. واقعا سخت بود. واقعا سخت بود. خونه که برگشتم به خودم گفتم چه مرگت بود آخه؟ خوبه حالا هی عق بزنی و بخوای بالا بیاری؟ هی بو بپیچه توی دماغت؟ چه دردت بود آخه؟ روزهای بعد عادی که نه...اما به سختی روز اول نبود.
-
اشرف
یکشنبه 25 آبان 1399 19:12
من زرنگ و با هوشم یا هرکی چند روز بره و بیاد اینها دستگیرش میشه؟ به طرز محسوسی وقتی او از اتاق یا خونه میره بیرون، حرف می زنه. قبلش فقط میگه: نمیدونم. یادم نیست. خبرندارم. اما وقتی او میره، هرسوالی بپرسی، از قدیم، از پنجاه سال قبل، از دیروز، از یکساعت پیش، جواب میده و درست هم جواب میده. چشماش رنجیده ست. سکوتش عمدیه. و...
-
سوال
یکشنبه 25 آبان 1399 19:05
اسم از کسی نبردم و نسبتش با خودم رو ننوشتم. اومده زیر پست پرسیده: واقعا؟ اینو برای کی نوشتی؟ از دخترکی که این روزها گاهی وقتم باهاش میگذره حرف زدم. باز هم بدون اسم و دلیل برخوردم. گفته: تو که دوتا پسرداری. این دختر کیه؟ خب عزیز من... اگه می خواستم معرفی کنم که همونجا می گفتم. واویلا از دست سوال های بیجا!
-
باخه یعنی لاک پشت
شنبه 24 آبان 1399 18:19
مجموعه داستانی مشتمل بر یازده داستان بسیارکوتاه. سرگردانی ها و پریشانی های انسان معاصر در روزگار حاضر دستمایه ی داستانهای این مجموعه است. آدمهایی با تساهل به جرایم اجتماعی، با شکل های متفاوت ظاهری،در شغل های کاذب،با وسوسه های درونی ،حسادت، حسرت، بد دلی و تلافی در اجتماعی که به طرز هوشمندانه ای به هم مرتبطند. هر قصه در...
-
شنوا
شنبه 24 آبان 1399 14:48
خم بودم روی تنش .گفتم: خودتو بکش بالا. آفرین. بالاتر. بهم میگه: خودت چطوری؟ گوشم شنید، اما ذهنم گفت اشتباه شنیدی. دوباره گفت: خودت خوبی؟ چه خبرا؟ مطمئن بودم هم می شنوم هم ذهنم درست تحلیل می کنه. با تعجب قد راست کردم. گفتم: با منی؟ گفت : آره دیگه. خوبی؟ خندیدم. گفتم الحمدلله خوبم. تو امروز چطور بودی؟ بهتری؟ گفت...
-
خالی
شنبه 24 آبان 1399 14:39
لیست کتابم رو رونمایی کردم. به امید اینکه فقط اونایی که هایلایت کردم رو داشته باشن و بقیه رو نداشته باشن. اصلا از بین هایلایتی ها هم دو تا درمیون داشته باشن. روم سیاه. کارتم خالیه!
-
کلمه
شنبه 24 آبان 1399 14:38
با نویسنده جماعت که حشر و نشر می کنین بی خیال حرف ها و نوشته هاش بشین. دلخوری و این چیزها رو بذارین کنار. بیمار کلمات، از گربه ای که روی دیفال راه میره، حرف می زنه تا هرچیزی که بهش ایده بده. شما هم جزو دارایی های کلماتش میشین. ازتون میگه، می نویسه. قبل تر هم گفتم ، عاشق تون میشه. می میره براتون. ازتون متنفر میشه، کشته...
-
زنده
جمعه 23 آبان 1399 22:58
فرایند زنده کردن یک آدم هم چیز غریبیه. وقتی آدم با جون گرفتن یه آدم دیگه اینقدر حالش خوش میشه، دارم فکر می کنم چه کیفی می کنی تو وقت خلق کردن... امیدوارم حالا حالا ها از خوب شدن مریض مون حرف بزنم نه چیز دیگه.
-
غنچه
جمعه 23 آبان 1399 15:28
بنفشه ی صورتی یی که انزلی گذاشتی توی دستم، امروز غنچه داده. یکسال و نیم منتظر بوذم که دوباره گلهاش رو ببینم. دیروز خبری نبود. امروز... غنچه هاش... مریم...