-
محض!!!
چهارشنبه 26 آذر 1399 07:48
این که می دونیم یعنی بالاخره دانا می شیم و می فهمیم و به عینه می بینیم کسی که براش پر پر می زدیم، همچین ارزشمند و تاپ و ناب و خواستنی هم نبوده، بلکه خیلی هم عیب و اشکال داره، اما هنوز پیگیرش هستیم و ازش دست نمی کشیم و به هر بهونه ای سراغش می ریم و اون حس پر پر زدن رو زنده می کنیم و خودمون رو بی ارج و قرب؛ اگه اسمش...
-
بیایین بیایین لایو آوردم
یکشنبه 23 آذر 1399 23:30
راستی فردا شب ساعت 10 توی پیج نویسنده ی خلاق، لایو دارم. در مورد تجربه ی زیسته و داستان نویسی حرف می زنم. از پیج خودم هم قابل مشاهده ست. اسمم یا اسم کتابهام رو سرچ کنید بالاخره از روزنه ای به من می رسین ( مثلا نمی خوام مستقیم آدرس پیج بدم که ریا نشه !! ) ایشششششششش در افق محو می شود چون مطمئن نیست آیدی خودش را درست...
-
سفارش
یکشنبه 23 آذر 1399 23:27
خدایا من دوست دارم برگردم به دوران عاشقانه نویسی هام لطفا آن بخش از مغزم را فعال کن. ممنونم. زیاده عرضی نیست.
-
پولاش
یکشنبه 23 آذر 1399 23:23
یه فضول باجی یی امروز اومده به ص گفته ما می خواهیم ببریمش خونه خودمون. من به آقای همسر گفته بودم فعلا به ص چیزی نگه.ممکنه جلوی آقای روی مبل حرفی از این موضوع بزنه و همین بهانه ای بشه برای تحقیر و توهین کردن آقای روی مبل به ص. گفتم قطعی که شد بهش بگیم. قبول کرد. و امروز فضول باجی ِ ، تِر زد توی تصمیمات آمیخته به درایت...
-
بابا حافظه!!!!!!!!!!!!
یکشنبه 23 آذر 1399 23:08
هر کی میگه ص مغزش داره از کار می افته ..... ( نقطه چین) این از من! بدو بدو از مطب دکتر رسیدم خونه. قورمه سبزی ریختم توی طرف در دار تا ببرم برای ص. غذا رو گرم کردم. بهش دادم. چای ش رو هم دادم و دستشوییش رو هم انجام داد و پوشک رو بستم. نشیت روی تخت و گفت: -این دختره خیلی ناراحتی می کنه. از اینکه دیگه تو بهش درس نمیدی...
-
چه دکتری
یکشنبه 23 آذر 1399 22:57
اول از دکتر بگم. دکتر نگو بوگو باقلوا. خوش اخلاق. با شخصیت. حوصله دار. با دقت می شنید و توی حرفت نمی پرید و برای تموم حرفهات دلیل و توضیحی داشت . سوال می پرسیدی هم سرحوصله پاسخگو بود. و از اونجایی که ایرانی جماعت حتما باید یه چیزی توش دربیاره توی خیابون به شوخی!!!! ( پشت هر شوخی امری جدی نهفته است ها!! ) گفتم: خب فوق...
-
دریا ، آسمان ...
شنبه 22 آذر 1399 09:50
باید خیلی وقت پیش تر می نوشتم. باید. آنقدر مشغله ریخته سرم که خودم را هیچ جا پیدا نمی کنم. یک توضیح برایت می گذارم و چند روز بعد می بینم بالکل از آنجا رفته ای.و لابد پیام مرا نخوانده ای. توضیحم به چه دردی می خورد. عادت این سال های اخیر است که دیگر توضیحی نمی دهم. چون فکر می کنم کسی که فکری توی سرش است با توضیح من...
-
...
جمعه 21 آذر 1399 23:57
با خودم که سنگ وا می کنم می بینم اونقدرها هم بزرگوار نیستم که مسئولیت به این بزرگی رو قبول کنم.
-
معلمک
جمعه 21 آذر 1399 23:56
ظهر رفتیم که من پماد ضد درد رو روی کمر ص بزنم و برگردیم. هرچه در زدیم، کسی در رو باز نکرد. یا باید در خونه ی خانوم پرستار رو بزنیم که خودش یا دخترش بیان در خونه ی ص رو باز کنن، یا خودشون داخل خونه هستن و در رو باز می کنن. خونه نبودن و طبیعتا منتظر بودیم در رو باز کنن. یک ربعی پشت در موندم تا در باز شد. دخترک با موهای...
-
عجیب غریب
پنجشنبه 20 آذر 1399 12:39
گل هام کمتر شیک و بازاری ان. معمولا خودم قلمه زدم یا ترکیب شون رو بعد از خریدن و تعویض گلدون تغییر دادم. در واقع انگار این منم که شلخته و درهم توی گلدونها نشستم و برگ دادم و قد کشیدم. لباس هام کمتر شیک و بازرای ان. معمولا خودم پارچه می خرم و گل و گشاد و آزاد و راحت می دوزم و می پوشم.حتی لباس بیرون . گاهی تکه دوزی،...
-
سِتّه
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:16
در مورد احساس سرما در قلب و علایم مشابه سرچ کردم. نوشته علامت سکته قلبی. والله یکماه و نیم بلکه بیشتره که این علامت رو دارم. سکته مکته خبری نبوده. تلفن چندتا دکتر قلبو گرفتم. اما صبح جرات نکردم وقت بگیرم. درد جدید، داروی جدید، مراقبتهای جدید، از توانم خارجه. محمود دولت آبادی توی کتابهاش سکته رو در گویش مردم خراسان،...
-
چله
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:13
اعظم توی واتساپ عکس فرستاده.اولین باره که توی این فضا چیزی برام می فرسته. سه شنبه چهلم همسرشه. قلب دردناکم بیشتر و بیشتر درد گرفت. طفلک من چطوری این همه مدت رو تاب آوردی؟ چهل روزه؟ من که از دور می بینمت انگار چهل سال شده. برای تو هم همینه می دونم. بیشتر هم هست. خدا دلت رو گرم و امن کنه عزیز من. خدا خودش نگهت داره برای...
-
گزینه های روی میز
پنجشنبه 20 آذر 1399 00:08
قراره ص رو بیاریم پیش خودمون. می دونم کار خیلی سختی خواهد بود. بسیار سخت. نمی دونم ازش برمیام یا نه.نمی دونم رفتارم درست خواهد بود یا نه. نمی دونم عصبانی میشم یا نه. کلافه و خسته میشم یا نه؟ نمی دونم. آقای همسر یه پیش شرط کشنده و جانگداز گذاشته البته. بهشون گفته پولهای سرگردان ص رو که این و اون خیرات بردن رو جمع کنن و...
-
یخما چیزی ست فراتر از سرما
دوشنبه 17 آذر 1399 22:31
بشدت احساس سرما می کنم. یک ماه شده دیگه. قلبم یخ یخه. و این یخما از قلبم به اطراف منتشر میشه. هر نوشیدنی داغ و لباس گرمی هم که استفاده می کنم فایده ای نداره. پارسال اوایل استفاده از داروها این طوری شده بودم. عوارض داروها بود. الان به چی ربطش بدم؟ داروها که عوض نشدن.
-
شماره تلفنش
دوشنبه 17 آذر 1399 22:28
چند وقته وقتی به حرکات و واکنش های ص موقع غذا خوردن یا تعویض نگاه می کنم، مامان میاد جلوی چشمم. با خودم میگم مامان می موند که این روزها رو تجربه کنه؟ اگه می موند، خوب بود؟ خوب نبود؟ دروغ چرا. من راضی بودم زنده بمونه، ولو با این شرایط. می دونم بی رحمیه. می دونم خودش اصلا راضی نبود به از دست و پا افتادن و حرف همیشگی...
-
شب بود سیبیلاتو ندیدم
یکشنبه 16 آذر 1399 10:37
بچه ها این بار متوجه دلخوری مون شدن. خب قبلا هم پیش اومده که هشیارش بشن.اما این بار شاید بخاطر واکنش علنی من بیشتر براشون به چشم اومده. بزرگه چپ میره راست میره، میگه تمومش کن دیگه. بسه. کش نده. کوچیکه هم میگه: تو رو خدا آشتی کن. یعنی ممکنه تا یکسال طول بکشه؟ به بزرگه چشم غره میرم که سرت تو کار خودت باشه . تو کار...
-
ببیناااااااااااا
یکشنبه 16 آذر 1399 10:31
از دیشب منع تردد از ساعت 9برای شهر نارنجی ما هم برقرار شده. برای همین هفت و نیم تا یک ربع به 9 رو برای رفت و برگشت در نظر گرفتیم.ساعت هفت و نیم دخترک هم اومد توی خونه ی ص. غذایی که بردم رو گرم کردم و بهش دادم و میوه پوست گرفتم و خرد کردم و خانوم مامان ظاهر شد. امر فرمود که ریاضی رو باهاش کار کناااا..این همه چی یادش...
-
خنگ کی بودی تو؟
جمعه 14 آذر 1399 17:25
خانومه دیشب چندتا برگه ی ریاضی و علوم آورده.میگه اینا رو مدرسه داده برای اونایی که گوشی ندارن. گفته بخونن بیان همینا رو امتحان بدن. برگه ها رو نگاه کردم.خلاصه ی چهار فصل ریاضی و سوالات علوم و جوابهاش بود. دختره رو نشوندم، چندتا سوال ریاضی رو نشون دادم گفتم: اینا رو بلدی که. نه؟ بهت درس دادم.خواندن ساعت و الگوهای عددی...
-
آفت
جمعه 14 آذر 1399 17:21
همان وقتی که دوست داشتن توی دلت جوانه زد باید سم آفت کش بریزی روی خاک. دوست داشتن آفت است. همان وقتی که دیدی بخاطر دوست داشتن کسی با خوب و بدش راه می آیی، باید بزنی پس کله ی خودت. دوست داشتن آفت است. همان وقتی که متوجه شدی چون کسی را دوست داری هی می بخشی اش و هی فراموش می کنی، باید میل داغ بکشی توی چشمهای کورت.دوست...
-
یادشه
پنجشنبه 13 آذر 1399 11:26
حال ص خیلی خیلی بهتر شده. یه چیزایی کشف کردم که از طرفی خنده م میندازه. از طرفی میگم خدا کنه واقعا خوب باشه ولو با چیزی که کشف کردم. چندشب قبل بلندش کردم که روی توالت فرنگش بشینه. منو گرفت و با سختی بلند شد. برای نشستن هم منو گرفته بود. نزدیک بود بیفتم روش. به سختی کنترل کردم وزنش رو روی خودم. وقتی دوباره بلندش کردم و...
-
لولو خورخوره
چهارشنبه 12 آذر 1399 13:39
کمی برگردم به زندگی عادی. گرچه ممنوعم و منعم از حرف زدن از بچه ها. از عکس گذاشتن ازشون و تعریف کردن ماجراهاشون یکی دوسال قبل بعد از ( مامااااااااان این خوراکی های منو هم می خوره) ( مااااااااااااامان فلان کیک مال من بود، اون سهم خودش رو خورده بود ، حالا کیک منم نیست) ( ماماااااااااااااااااان بهش بگو دست به سهم من نزنه)...
-
خسته
چهارشنبه 12 آذر 1399 09:34
به پت پت افتادم. خسته ی خسته ی خسته ام. انرژیم ته کشیده. جونم تموم شده. نا ندارم.مغزم هنگ کرده.دلم می خواد یک هفته ی تمام ، شبانه روزی بخوابم بلکه خستگی از جسم و روحم بره.دلم می خواد توی اتاق خوابم پناه بگیرم و از جام تکون نخورم.مطلقا هیچ کاری نکنم. کتاب، فیلم، آشپزی، هیچی. هیچی. نکنه علایم کروناست؟
-
عاشقانه
چهارشنبه 12 آذر 1399 09:32
این چه آتشی بود به جانم افتاد؟ این چه خبطی بود که کردم و دوستدارت شدم؟ این چه هوایی بود که سرم را پر کرد. نیمه شب انگشتهام به کار می افتند؛ قربان آن ابروهای تابدارت بروم. قربان آن موهای مشکی ات بروم. قربان آن دستهای ظریفت بروم. قربان آن صدایت بروم. قربانِ... اصلا دربست قربانت بروم من ، خلاص.! هرچی آهنگ گلایه و شکایت...
-
شتاب
دوشنبه 10 آذر 1399 13:19
نگرانم که کتاب خوندنم نمیاد . توی ده روز اخیر ده صفحه هم نخوندم. به خودم میگم خوب وا دادی ها... بعد یادم می افته اصلا فرصت ندارم برای خوندن. نمی دونم روز و شب کی تموم میشه. مدام در حال بدو بدو.
-
هیس!!!
دوشنبه 10 آذر 1399 08:37
خونه ی ص رو توی روزهای اول حواس پرتی و آلزایمرفروختن. پولش رو سرمایه ی مغازه ی خودشون کردن. و الان ترجیح شون اینه که ببرنش خانه ی سالمندان و با حقوق بازنشستگیش هزینه ی اونجا رو بدن.تعریف شون از خانه ی سالمندان اینه: بهترین دکترها اونجا بهش رسیدگی می کنن. بهترین پرستارها اونجا برای خدمات انجام میدن. حوصله ش سرنمیره. با...
-
خرده فرمایش
دوشنبه 10 آذر 1399 08:26
دیشب دخترک میگه: -مامانم گفته از درس های توی گوشی خیلی عقبی. باید برسونه تو رو. خیلی کند درس میده بهت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تند تند درس بده. * ریاضی یاد می دادم بهش. حواسش پرت بود. یا توی تلویزیون بود یا به حرفهای بقیه گوش می داد.مامانه هم که اومد ه بود گفت: از بس خنگه یاد نمی گیره. خنگی دیگه. برای همین اینقدر...
-
کشف
یکشنبه 9 آذر 1399 12:46
پرینت کتاب رو داده بودم بخونه. برای خودم پرینت گرفته بودم که بازنویسیش روی کاغذ برام راحت تر باشه از فضای word . دو سه صفحه ی اول چیزی شبیه طرح دارم همیشه. در قالب جمله هایی که داستانک های شخصیت ها رو بگه. کاملا شخصی و برای خودمه. موقع پرینت ، اینها هم اشتباها چاپ شده بود. بهش گفتم قصه رو بخون. این چند صفحه رو نخون....
-
چیدمان ری...مان
شنبه 8 آذر 1399 16:02
اسمی که برای عنوان توی ذهنمه کاملا مناسب و به جاست. اما نمی دونم بالاخره برای عنوان می ذارمش یا نه. بماند که در سال 99 من حسابی ادبیات با وقار و محترم رو گذاشتم کنار و هرچی از دهنم دربیاد رو میگم و بارها و بارها از طرف پسرها شنیدم که: ماماااااااااااااااااااااااااااان... خیلی بی ادب شدی!!!!! اگه عنوان رو گذاشتم منو...
-
دلگرم
شنبه 8 آذر 1399 15:32
این روزها انگار نوبت منه که زبان باز کنم و خلاف عادت و خوی 44 ساله ام که فقط سکوت می کنم و لام تا کام حرفی نمی زنم برای توصیه و پیشنهاد به کسی، به او که با اولین خبر فشارش حسابی رفت بالا و نیومده پایین و اضطراب و ترس و نگرانی و غم رو به وضوح میشه در حرکات و سکناتش دید، بگم که: -ببین عزیزم... هر اتفاقی بخواد بیفته، می...
-
کتاب پاییزه
شنبه 8 آذر 1399 14:52