-
هم راه
دوشنبه 6 بهمن 1399 14:41
ساعت شش صبح، پسرجان با یادداشت روی میزمطبخ منو شگفت زده کرد.(من ساعت هشت با استاد ...، در پارک ...قرار دارم.یا ماشین بدین برم یا منو برسونید).صبحونه خورده نخورده بیدارش کردم که دیرش نشه و در کمال ناباوری منو هم راه انداخت و برد. توی این چند روز از رفت و آمد شهر به شهر و مطب و آزمایشگاه و خرید و ...پاهام تاول زدن و نای...
-
سکوت؟؟؟
پنجشنبه 2 بهمن 1399 22:11
این سکوت تون آدمو می ترسونه...
-
اجازه میدی؟
پنجشنبه 2 بهمن 1399 15:35
توی این سوئیت یک پزشک زنان هست یک پزشک عمومی. بیماران دکتر زنان به مراتب بیشتر هستن. خانومه پالتوی فوتر و شال موهر و کتونی نگین دار صورتی داشت. یک هارمونی قشنگ از صورتی .اخم هام توی هم بود. مغزم مشغول ظرفشویی با قوی ترین شوینده ها.دلم هم گازری پیل تن، مشغول شستن ملافه های چرک. خانوم صورتی غر غر می کرد.منشی دخترک جوان...
-
یازده
چهارشنبه 1 بهمن 1399 22:03
از دو شب قبل هی جلوی چشمامی. هی خوابت رو می بینم. فردا میشه یازده ماه. یهو صورت متعجبت، صورت خوشحالت، صورت گرفته ت، صورت عادی ت جلوی چشمم، درست نزدیک تیغه ی بینی م زنده میشه و من فکر می کنم همینجایی. نزدیک تر از هر چیز و کس دیگه به جسمم. نمیدونم ذهنم شرطی شده که سرهرماه، نزدیک روز رفتنت تو رو احضار کنه یا واقعا چیزی...
-
برق
چهارشنبه 1 بهمن 1399 15:31
هر روز هر روز ، صبح، طهر، بعدازظهر، غروب، شب، روزی دوساعت برق قطعه. بیرون باشی، با ماشین پشت در می مونی. خونه باشی بخوای برای کاری بری بیرون؛ باز همین وضعه. میشه با کلید مخصوص در رو باز کرد.اما در گیر داره و به راحتی ممکن نیست. روزی دوساعت باید زل بزنی به در و دیوار ببینی کی این برق صدتا صاحاب دار( قدیما می گفتن بی...
-
هدیه
یکشنبه 28 دی 1399 23:30
امروز توی راه پله با خانومی که برای نظافت میاد حرف زدم. بهم پرستار معرفی کرده بود که تلفنی توافق نکردیم. چندسال پیش ها ازش شنیده بودم یه دختر معلول داره که زیرنظر بهزیستی ازش مراقبت میشه. حال دخترش رو پرسیدم. گفت: دخترم مرد. مبتلا به هیدروسفالی بود. با مرگ مغزی رفته بود و تمام اعضاش رو اهدا کرده بود. گفت وقتی دنیا...
-
اعدامیتم ص
یکشنبه 28 دی 1399 23:26
برادرزاده ی ص تهدیدم کرد که منو لو میده و میگه من حرفای سیاسی می زنم تا بیان منو بگیرن ببرن. دلیلش چیه؟ چون بهشون برخورده که من حرف از مهربونی و آدم بودن می زنم. تموم اینستای منو شخم زدن و هر عکسی رو تفسیر کردن که: از عکس این غوله، منظورت خواهرمه. اون مامانمه. اون بابامه. اونو به من گفتی. اونو به فلانی تیکه انداختی و...
-
برق برقی
یکشنبه 28 دی 1399 23:20
یک هفته ست که پرستار جدید میاد و میره و ص به طرز بسیار محسوسی سرحال اومده. هنوز توان تنها راه رفتن نداره و نیاز به کمک داره برای نشستن روی توالت، اما سرو و صورتش برق می زنه از تمیزی. توی این هفته سه بار حموم برده ش. براش دوتا روتختی و چندتا روبالشی دوختم و اتاقی که تختش اونجاست خیلی باحال و رنگی رنگی شده. بهش میگم...
-
فعل مستقبل
شنبه 27 دی 1399 17:03
گفتم اول قصه مو تموم کنم یا قصه م تموم میشه؟ روتختی پسرها رو بگیرم یا خودم بدوزم؟ آقای پدر رو مجبور کنم بره چکاپ کامل یا بذارم باز دست به سرم کنه؟ گلدوزی مو تموم کنم و همه رو قاب کنم یا چون هامونی رنگهای آبی هنوز به دلم ننشسته بذارم همینطوری بمونه؟ پلیور نیمه کاره ی پسرکوچیکه؟ پتوی نیمه کاره ی پسربزرگه؟ اون پارچه ی...
-
وحشی
چهارشنبه 24 دی 1399 23:06
در مواجه با آدمهای وحشی چه رفتاری دارین؟ خودتون تا حالا وحشی گری کردین؟ امروز پشت پارتیشن اتاق سونو با یک زن وحشی روبرو شدم.مرحله ی اول کار من نیمساعت قبل انجام شده بود و برای مرحله ی دوم وارد اتاق شدم.به منشی گفتم که برای مرحله ی دوم اومدم و آماده ام و اگه سریعتر انجام بدن ممنون میشم که ما هم موقع برگشت بخاطر فاصله ی...
-
روبالشی
چهارشنبه 24 دی 1399 12:59
دیروز ملافه و روبالشی های ترگل ورگلی که دوخته بودم رو بردم و روی تختش انداختم. خانم پرستار محو روبالشی جیگری شده بود که با تکه پارچه های برگ انجیری هاوایی و یه ساتن قهوه ای، ترکیب کرده بودم.( دقیقا بخاطر کمبود پارچه). می می پرسید: اینم خودت دوختی؟ خیلی قشنگه. دوساعت پیش ص بودیم و کمی جمع و جور و ... . یهو آقای همسر...
-
مجلس نشین!
سهشنبه 23 دی 1399 21:57
برای مامو و سونویی که دکتر دعوام کرد و تشر زد که حتما باید برم، رفتم نوبت بگیرم. دونفر برای اسکن ریه اومده بودن.صداشون رو از پشت پارتیشن نوبت دهی می شنیدم. خواهر کوچیکه نوشته بود: دیشب خواب دیدم تو و یکی از خواهرا مُردین و خودتون توی مراسم تون اومدین نشستین. خندیدم. نوشتم: رفتم جایی دوتا مشکوک کرونا برای اسکن ریه...
-
عقاب تنها
سهشنبه 23 دی 1399 21:54
خنده داره. اما شدم مثل زن هایی که در زمان جنگ شوهرها رو می فرستادن جبهه و می گفتن دلم خواد پیش خودم بمونی اما واجبه که بری بجنگی. دلتنگم. به اندازه ی تمام دنیا دلتنگم. پسرها هم دلتنگن. اونها صریح ابراز دلتنگی می کنن و من پنهان می کنم که فکر نکنن روی حرف خودم نایستادم. دلتنگم اما خیال راحت ص توی شبهایی که آقای همسر...
-
کودک کار
سهشنبه 23 دی 1399 10:11
چندسال قبل یه فیلمی دیدم که دخترهشت نه ساله ی خانواده ، ناخواسته و خیلی اتفاقی مرگ یک کودک رو سبب شد.( سبب شدن )هم واژه ی سنگینیه برای اون اتفاق. در واقع با باز موندن در پشت بام و اومدن کودک روی پشت بوم و بازی و شیطنت روی بام بی حفاظ، بچه ی کوچولو روی نخاله های یک ساختمان در حال ساخت سقوط کرد و مرد. نقش دخترک چی بود؟...
-
رحیم
سهشنبه 23 دی 1399 09:57
رسیدن به صلح با خود، کی اتفاق می افته؟ وابسته به جنسیته؟ وابسته به سن و ساله؟ وابسته به آموزش دیدنه؟ وابسته به مذهب و آیینه؟ وابسته به محیطه؟ وابسته به همه ی اینها هست و نیست.هرکدوم از ایم متغیرها می تونن تاثیرگذار باشن و نباشن. همه با هم و هرکدام به تنهایی. اما اون اتفاق نهایی زمانی اتفاق می افته که روحت برای پذیرش...
-
دیو خشمگین
دوشنبه 22 دی 1399 14:38
بعد از قطعی شدن پرستار قرار شد، یه هفته درمیون آقای همسر و آقای مبلی شب خونه ص بخوابن. و با دیشب دو شبه که آقای همسر شبها پیش مون نیست. اینکه خونه چه فضای غریبانه و مخزون و خالی یی گرفته یه طرف، دیکتاتوری و استبدادی که من برای سرساعت خوابیدن پسرها از خودم نشون میدم یه طرف. می دونم بخاطر تنهایی تحت فشارم و دلم می خواد...
-
بنجس!!!
دوشنبه 22 دی 1399 14:29
یه سری سرگرمی هایی برای خودم دارم که نمی دونم چرا بدجنسی می کنم و در موردش با کسی حرف نمی زنم و نمی گم. بعضی هاش رو حتی به خواهرام نگفتم. البته این یکی دلیل داره. زیرا که دقیقا مربوط به اونها میشه. یه چیزی رو داشتم براشون درست می کردم و اگه حرف می زدم عکس می خواستن و لو می رفت. خلاصه که حالم خوبه وقتی دستم توی رنگهای...
-
خل
دوشنبه 22 دی 1399 00:15
امروز که پرستار می گفت دیشب پوشک ص رو بسته و رفته . غذاش رو داده و چای داده و آب و دون داده و ... ، حس می کردم یکی اومده داره بچه منو ضبط و ربط می کنه. حس می کردم ص مال منه و این پرستار داره ازم می گیردش. خل شدم حسابی. خل!!!
-
نقاب
دوشنبه 22 دی 1399 00:12
ما هرچقدر هم ادا دربیاریم که کسی رو دوستش داریم و می خواهیمش و ولش نمی کنیم، باز اون هیولای که درون مونه از یه جایی سر و یال و دم و اشکمش می زنه بیرون و خودش رو نمایان می کنه. هرچقدر هم که زبون بریزیم که هوای کسی رو داریم و براش هرکاری می کنیم و براش چقدرها زحمت کشیدیم، باز اون دروغ، مثل بوی تند ادرار دستشویی های بین...
-
برق برقی
دوشنبه 22 دی 1399 00:05
شاید زوده که بخوام از پرستار جدید ابراز خوشحالی کنم.اما از دیروز که اومده خونه ص برق می زنه از تمیزی. همه جا دستمال کشیده و تمیزه. امروز هم ملافه ها و یخچال و کابینت ها رو ریخته بود بیرون و می شست. ص بهش گفته تو نرو خونه ت. بمون پیش من. من می ترسم از تنهایی. و من دیوانه میشم که اون زن وقیح همسایه رو چطور توی این دوماه...
-
نیش عقرب
دوشنبه 22 دی 1399 00:01
از اون روزها بود. از اون روزها بود. تصمیم داریم برای ص خونه پیدا کنیم. واحد کوچکی که امکانات بهتری داشته باشه. امروز بخشی از بقچه بندیل های قدیمیش رو ریختیم بیرون و مرتب کردیم و چیزمیزهای قدیمی رو ریختیم دور.خواهرزاده ها و برادرزاده هاش رو هم گفتیم بیان. و نیش بارون شدم من از دوست اون دوتا برادرزاده ی زبون دراز بی...
-
مطمئنی؟
شنبه 20 دی 1399 08:40
یک هفته قبل با پرستاری حرف زدم و قرار مدار گذاشتم برای امروز که بشود روز شروع کارش. از آن طرف یک پرستار شبانه روزی معرفی کرده بودند که تلفنی باهاش حرف زدم و جور نشد. می گفت: سالمندتون ترک نباشه. من لرم. ترکی بلد نیستم. گفتم ترک نیست.گفت غرغرو نباشه ، من حوصله ندارم. گفتم نیست. گفت لجباز نباشه.من نمی تونم تحمل کنم....
-
کجا ایستاده ام؟
جمعه 19 دی 1399 00:14
مثل نگهداری از یک بچه. مثل مراقب همه چیز بودن برای یک بچه. دو هفته بعد از شروع رفت و آمدن های دایم مان به خانه ی ص ، خواب دیدم یک نوزاد دختر دارم. توی خواب از شادی بال درآورده بودم که دخترک سه چهارساله ی حاضرآماده ی ترگل ورگل خوشگل را چطوری گذاشته اند توی بغلم.حساب کتاب می کردم که پسرها با دخترک بدرفتاری نکنند، حالش...
-
خودم
سهشنبه 16 دی 1399 14:35
دیر یادمون می افته که بغل معجزه می کنه. دیر یادمون می افته که بوسیدن موی سر معجزه می کنه. دیر یادمون می افته که آروم تپ تپ زدن روی بازو، معجزه می کنه. دیر یادمون می افته که ( هرچی هم که بشه خودم مراقبتم) معجزه می کنه. دیر یادمون می افته که ( غصه ی هیچی رو نخور، خودم هستم) معجزه می کنه.اونقدر دیر که تقریبا بی فایده ست....
-
حمله!
دوشنبه 15 دی 1399 17:20
دیروز هم دم غروب حمله شروع شد. میگم حمله. خدایی حمله ست. الان شرشر عرق و نرم نرمک خزیدن حس سرما توی قفسه سینه م شروع شده. برم دوتا بافتنی روی هم بپوشم تا نمردم مثل دیشب. جون دادما....جون دادم تا صبح.
-
راحت باش
دوشنبه 15 دی 1399 17:17
بس که توی این سال کرونایی با مردم توی خونه معاشرت نداشتیم، اصول اولیه ی ترو تمیز کردن و جمع و جور کردن رو رها کردم به امان خدا. بجای یک روز قبل، دو روز قبل جارو و گردگیری می کنم. بجای چپوندن بالش و لباس توی کمد، همه رو روی هم ردیف می کنم کنار تخت. بجای فشردن کاغذ ماغذ و سررسیدهای مربوط به قصه هام توی کشوها و قفسه ها،...
-
ما برای وصل کردن آمدیم
دوشنبه 15 دی 1399 15:59
با یک پرستار حرف زدم که از هشت صبح تا هفت و نیم غروب می تونه بیاد.ظهر هم یکساعتی میره خونه ش به بچه هاش سربزنه. این مورد روزی پیش اومد که ص خواسته بود بره دستشویی و زمین خورده بود و آلوده شده بود و آقای روی مبل باز سرش داد و توهین و تحقیر و آرزوی مرگش و ... فرموده بود. ما وسط بلبشوی توی حموم از کمر به پایین شستنش و...
-
ای عزیز دل شکسته
یکشنبه 14 دی 1399 23:25
برای اعظم سوگوارم جوک و عکس و این چیزها می فرستادم. بی شمار و عدد. همه جوره. بی پروا و بی تربیتی حتی. حالا که مدتی از چهلم همسرش گذشته، باز چیزهایی می فرستم برایش. و چقدر حساب و کتاب می کنم برای هرچیزی که می خواهم بفرستم. که عاشقانه نباشد. که اسم کرونا تویش نباشد. که کلمه ی مرگ نداشته باشد.که حرف از تنهایی شبانه نزده...
-
هیس!!
یکشنبه 14 دی 1399 23:19
باز امشب دچار حمله ی سرما شدم. دقیقا عین یک حمله است.می افتم از پا. آنقدر سردم است که با هیچ چیزی گرم نمی شوم. حس می کنم قلبم دارد از کار می افتد. پسربزرگه گفت: خودت که می دونی چرا اینطوری شدی. از دیروز که رفتی اونجا و اعصابت خرد شده می دونستم باز اینطوری میشی. و من گیر کردم.واقعا گیر کردم بین هزار فریادی که توی...
-
دروغگو
شنبه 13 دی 1399 23:49
به آدمی که ممکن است شبیه آشنای تو باشد نگاه نمی کنم، نمی خواهم یادت بیفتم .به آدمی که ممکن است شبیه دوست تو باشد نگاه نمی کنم، نمی خواهم یاد تو بیفتم. به اسمی که ممکن است مثل اسم تو باشد و روی تن دیوار یا شیشه ی مغازه ای نوشته باشد نگاه نمی کنم، نمی خواهم یاد تو بیفتم. به ابرویی که تابش مثل ابروی تو باشد نگاه نمی کنم،...