-
لپ تاپ
یکشنبه 3 اسفند 1399 10:43
دلم برای اون بخش از وجودم که روی مبل پذیرایی نشسته تنگه. حتی نخواستم بیارمش اینجا که وقتای بیکاری ممتدفیلم ببینم باهاش. کلا لپ تاپ،برام شده: از دور ببین و سلام برسون.
-
دلتنگیهاش
چهارشنبه 29 بهمن 1399 17:08
سه چهار روز خونه نبودم، پسرک هی میاد مثل گربه خودشو می ماله به سر و صورتم و میگه: یه بوی خاصی میدی.میگم: بوی بیمارستان؟ میگه: نه.انگار مهمونی.انگار اومدی که بازم بری. انگار نمی مونی،باز ما شبها تنهاییم. انگار... ای بچه ی شیرین من.
-
چشماتوودرویش کن پری
چهارشنبه 29 بهمن 1399 17:05
تا حالم بهتر میشه بیام نقل حکایت کنم : توی سالنی که به اتاقهای عمل متعدد منتهی میشد،با بسته ی پمپ درد توی دستم ،منتظر بودم دکتر امضاهاش رو بکنه و ببرنم داخل اتاق. ترس و دلهره هه هنوز بود. و چی حواسمو پرت کرد؟ دیدن رنگهای جذاب لباس های پرسنل اتاق عمل. آبی فیروزه ای،آبی زنگاری،آبی کاربنی،آبی آسمونی سبز سدری،سبز...
-
ترس
چهارشنبه 29 بهمن 1399 14:20
مدتهاست که همه می دانیم. من و پدر و پسرها. نمی شد یواشکی در موردش حرف زد. به دخترها چیز مزخرفی درباره جراحی زیبایی گفتم و دست و جیغ و هورای شادی شان را به جان ترسیده ام کشیدم. راستش را نگفتم. چون خوب می دانم برای ما پنج دختر،اتاق عمل یعنی جاده ی بی بازگشت. یعنی جایی که بابا چندبار رفت و درهم شکسته تر برگشت، جایی که...
-
با همه پوچی از تو لبریزم
یکشنبه 26 بهمن 1399 10:31
و باز من که رفتم یه عالمه کاموا خریدم که پتو ببافم برای اهل و عیال حال حاضر و آینده. گویی قراره عمر نوح کنم. اونی که از ترس کار پیش رو، تیلیک تیلیک می ترسه و هی به این و اون و صیت و نصیحت می کنه که بعدِ من فلان کار رو کنید و فلان کار رو نکنید، کیه پس؟ دم خروسم ، حضرت عباسم رو به خنده ی قاه قاه انداخته.
-
ای غائب از نظر...
یکشنبه 26 بهمن 1399 10:29
یکی هم من که صبوری می کنم تا چقدر زمان بگذره که دست من به خواهرک برسه که اون سر دنیا نباشه وسر و کله ی کلمبیایی ها و چشم آبی ها رو زیبا و فریبا نکنه و بتونه بیاد خونه ی ما و منت کشون که: بیا مش دربیار از توی موهام. و موهای ضعیف و کم پشت و نازکم با مواد شیمیایی بسوزه ، ولی دلم خوش خوشانش باشه که رشته های روشن بین...
-
سرگذشت حاجی بابای اصفهانی
یکشنبه 26 بهمن 1399 10:19
جیمز موریه منشی سفارت انگلستان در زمان پادشاهی فتحعلیشاه، زندگی مردی به نام حاجی بابا را به رشته تحریر درآورده .این اثر توسط میرزا حبیب اصفهانی به شیوه ی برداشت آزاد و اقتباس به فارسی ترجمه شده و از حیث ترجمه از نخستین رمان هایی ست که به زبان فارسی برگردانده شده. پرداختن یک انگلیسی به جزئیات ریز و درشت فرهنگی زندگی...
-
جاده - فدریکو فلینی
یکشنبه 26 بهمن 1399 08:00
جلسو مینا... من یک نخراشیده ی قلدر بزن بهادر الاغم. من بویی از آن چیزی که توی سر توست نبرده ام. حتی از آن چیزی که توی دل تو روشن شده خبر ندارم. نمی فهممش. من فقط بلدم با ترکه روی ساق پاهات بزنم تا خوب برقصی و بخوانی. من فقط بلدم بطری بطری سربکشم و تو را هروقت دلم کشید، بین بازوهای زمخت و بزرگم گم کنم و فردا صبح هیچ...
-
دل ترس
یکشنبه 26 بهمن 1399 07:39
دلم برات تنگ میشه. نمی دونم این دلتنگی مال ترسه یا مال منطق. نمی دونم بهش میگن پیش بینی قبل از وقوع یا همه ش به همین بند اومدن نفسم از ترس مربوطه. می خوام بگم که از همین الان دلم برات تنگ میشه. نگاهت که می کنم می گم: یعنی من دیگه نبینمت؟ بلافاصله هم خنده م می گیره که:فرض کنیم ترست واقعی بشه. خنگ خدا...تو دیگه دیدن...
-
بهونه
یکشنبه 26 بهمن 1399 07:36
این فاز مخالف همه چیز بودن رو درک نمی کنم. برای روز زن، روز مرد، روز مادر، روز پدر، روز عشق، روز هرچی،بیانیه و حکم صادر کردن و مردم رو مسخره کردن و متهم کردن و تحقیر کردن ، خیلی بی رحمانه ست. قرار نیست همه فاز روشنفکری داشته باشن و همه پایبند به مناسبات باستانی و نژادی و مذهبی یا بی مذهبی باشن. هفتاد و دو ملت باشیم...
-
مهلت دیدار
شنبه 25 بهمن 1399 14:24
خانم دلم برات تنگ شده. دلم خیلی برات تنگ شده. دوباره زانوم درد می کنه. به همون وخامت و شدت بعد از بابا.می دونم منشاء ش عصبیه. می دونم باز با یک قرص آرامبخش قوی خوب میشه. پامو دنبال خودم می کشم و لنگ می زنم و زیر لب زمزمه می کنم: این یک دو دم که فرصت دیدار ممکن است....نشد که...ممکن نیست که. باز ورود به شهرها ممنوعه ....
-
بوی عیدی؟؟
جمعه 24 بهمن 1399 12:48
تند تند و عجولانه کارهامو می کنم. خونه تر و تمیز شده. می ایستم به تماشای شیشه های براق و پرده های درخشان. بوی عید نمیاد. خبری از عید نیست. اما باید انجام می دادم که نمونه.دستهام به درد و گزگز افتاده. درد گردن و زانو هم مزید بر اینها. محبورم؟ نه.اما خودمو مجبور کرده به انجامش.شاید اینطوری بهتر باشه. ببینیم خدا چی می...
-
آمیخته به بوی ادویه ها
جمعه 24 بهمن 1399 12:45
مجموعه ی هشت داستان کوتاه در کتابی با اسمی جذاب و کاریزماتیک در این کتاب گردآوری شده. زبان نویسنده پاکیزه و خوب و متمایل به شاعرانگی بدون اضافات افراطی است. بستر کلی داستان ها جنوب ایران به ویژه آبادان است. رسم و رسوم، تکیه کلام ها، غذاها و علایق بومی مردم جنوب در قصه های این مجموعه به قوت قابل مشاهده است. زن های قصه...
-
خوش خیال
سهشنبه 21 بهمن 1399 23:20
اونقدر سرخوشم که برای کتابهایی که قراره بخونم و چیزهایی که باید بنویسم و بدوزم و ببافم و ببینم و بشنوم و بپوشم و بکارم؛ برنامه ریزی می کنم. یهو به خودم میام و میگم: هیییییییییییییییییییییی کجایی تو؟ می فهمی؟
-
من خوابم
سهشنبه 21 بهمن 1399 23:17
خانوم پرستار میگه وقتی اقای مبلی میاد، ص خودش رو به خواب می زنه.کلا پشتش رو می کنه به همه و چشمهاشو می بنده و ادای خواب بودن درمیاره و هرچی آقای مبلی بهش بگه و ازش بپرسه، جواب نمیده.خیلی که اصرار کنه میگه: ها؟ خواب بودم. نشنیدم! به آقای همسر میگه: شما میای، ص همیشه نشسته لب تخت. حرف می زنه. می خنده.جریان چیه؟ * در...
-
عوضی
سهشنبه 21 بهمن 1399 23:10
یکی هم این منشی دکتر مغز و اعصاب که قشنگ علنا و رسما بیمار رو تنبیه می کنه. تلفنی دیوانه ت می کنه. گوشی رو میذاره روی میز و صدای ( کارت تونو بکشین، شماره پرونده تونو بگین، اسم پدر؟ آدرس؟ شماره تلفن؟) گفتن هاش با بیمارهای حضوری، از پشت گوشی روی میز، شنیده میشه و به اون فلک زده ی پشت خط دهن کجی می کنه.تو ممکنه سه بار...
-
رفتنی
یکشنبه 19 بهمن 1399 15:37
لور به او گفته دوستم بدار. او فهمیده بود که لور عاشقش شده. نه مثل همه ی معشوق های سخت دل و ستمگر تاریخ که تا می دانند کسی دوستشان دارد، می گذارند می روند، بلکه مثل خودش، به اقتضای زندگی طولانی و درازی که از سر خودش گذشته بود به لور می گوید: دیر وقت است. برو بخواب. فوسکا در طی روایت می گوید: تا فهمیدم عاشقش هستم ،...
-
پول وده
یکشنبه 19 بهمن 1399 15:25
کار که به حساب کتاب حقوق و پول ص رسیده، اقای مبلی گفته به ازای شبهایی که خونه ص می خوابه و خونه ی خودش و دور از همسرجانش می مونه، باید بهش پول بدن! در واقع در ازای اینکه پیش خواهر پیرش بخوابه حقوق می خواد. کاش قبول می کرد شبانه روزی بمونه پیشش کلا حقوق پرستاری می دادیم بهش. اما نه. خیلی بداخلاق و بد دهنه. می زنه ص...
-
ساز دل
یکشنبه 19 بهمن 1399 15:22
از وقتی توی برنامه ای در شبکه چهار و شبکه دو کتاب معرفی می کرد می شناسمش. بعدتر دیدم ترجمه می کنه.بعدتر کتابی ترجمه کرده رو خوندم. بعدتر دنیار رو گشت. نه مثل عکسهای ژورنالی هتل و استخر و این چیزها.عکسهایی از درخت و کوه و تابلو های رنگ رنگی اروپا. یکجا زنی با پیراهن گلدار از پشت سر توی قاب تصویر بود که هنوز دلم می خواد...
-
سیاسنبو
یکشنبه 19 بهمن 1399 08:22
اقلیم جنوب ایران را به تمام معنا در کلمه به کلمه ی داستانهای این کتاب می توان لمس کرد. چه در کلمات بومی و خاص گویش مردمان جنوبش چه در حرکات و سکنات آدمهاش و اتفاقات جاری در تاریخ چهل-پنجاه سال پیشش . مردمانی که در سخ تی و دشواری روزگار می سپرند و خرده نان بخورنمیری دارند و با این همه دل در گروی عِرق و شرافت خاک خود...
-
این پست مخصوص رباب جونه
چهارشنبه 15 بهمن 1399 00:24
رباب، همسایه روبرویی ص که مدتی ظاهرا پرستاریش رو می کرد و در واقع به فرموده ی آقای مبلی و خانومش، غذا و آب نمی داد به ص که دستشویی نکنه و دردسر درست نکنه برای تمیز کردن و تعویض لباس، یکی از اون آدماییه که هرگز دلم باهاش صاف نمیشه. قبلا گفتم چرا. یکی از روزها اومده سراغ پرستار و بهش گفته: آب و چای نده بهش. کمتر دستشویی...
-
من خیلی خوبم
چهارشنبه 15 بهمن 1399 00:13
از وقتی پرستار جدید اومده برادرهای ص و بچه هاشون و همسرهاشون و ... یکی یکی و چندتا چندتا میان و چاخان هایی ردیف می کنن برای پرستار که از خنده ترک می خوره آدم. وارد فاز ( من دعای مادر پشت سرمه و از بس خوبی کردم به مادرم الان وضع مالیم خوبه) میشن و میگن ص رو از سالهای بسیار دور جمع و جور می کردن و مراقبش بودن و الان هم...
-
پفک
چهارشنبه 15 بهمن 1399 00:06
هرروز پرستار یه چیزایی برامون تعریف می کنه که از ته دل قهقهه می زنیم. ص هم زیرزیرکی می خنده.بعد نمی تونه خودشو کنترل کنه.چشماش خط میشه و از شدت خنده با تموم بدنش میره عقب.باز ما رو به خنده میندازه. به خانم پرستار گفته بود دلم پفک می خواد. خانومه رفته یک بسته خریده و نصفش رو ریخته توی بشقاب و گذاشته جلوی ص. ص خورده و...
-
عشقم
دوشنبه 13 بهمن 1399 12:48
دیشب دوتا ساقه زاموفیلیا و دو تا برگ قاشقی ابلق از گل های قشنگش قلمه گرفتم و امروز صبح رفتم از پلاسکویی گلدان بخرم و بیایم سرغ قلمه ها. طبق معمول دیدن رنگ و شکلِ منتشر در پلاسکویی دستم را برد سمت چند تا خرت و پرت دیگر. تفاله گیر لوله ی قوری، سفره پاک کن بزرگ( اسفنج قبلی از بین رفته)، جا قرصی مستطیلی و مطبق ( که جان می...
-
آبجی
دوشنبه 13 بهمن 1399 12:29
فامیلی مشترکش میگه که از تیر طایفه ی خودمه. اینکه دودمان و خاندانش به کی می رسه و ته تهش نوه عمو و عمه ی کدوم شاخه ی فامیلمه رو نمی دونم.بابا و مامان هم نیستن که بخوام ازشون نشون به نشون بپرسم تا بفهمم کی به کیه. اولین پیامش تقریبا اینطوری بود: پروانه خانم ... فلان جا میشینی؟ ( یعنی زندگی می کنی؟) آبجیِ فلانی هستی؟ از...
-
پسرهای کنجکاو
یکشنبه 12 بهمن 1399 23:29
کاش جایی داشتم که بچه ها نمی خوندن و بی استرس از نگران شدن شون می نوشتم.
-
تنهایی
یکشنبه 12 بهمن 1399 23:28
داشتم فکر می کردم مردن تنهایی هم خوب نیست. حتی وقتی داری می میری باید چند نفر دور و برت باشند. چند نفر که دوستت دارند. چند نفر که نگرانت هستند. چندنفر که وقتی می فهمند وقت دکتر داری ، نیمساعت زودتر از تو توی مطب منتظرت نشسته اند تا برسی و نترسی. چند نفر که تا در ورودی را باز می کنی بی سلام و احولپرسی بپرسند:...
-
آدم نما
یکشنبه 12 بهمن 1399 13:34
نسل موجود انسان ها به بی مرگی رسیده اند.با تعویض و جراحی های بهبود دهنده ای که بر پایه ی سلول های بنیادی انجام می شود، ارگان ها و اندام های نو روی بدن شان می گذارند. به مقتضای شرایط، جراحی مغز می شوند و حافظه شان بسته به دلیل جراحی، خالی از یاد و خاطره می شود. ربات ها ، خدمتکاران همیشه آماده ی گوش به فرمان اند و بهشتی...
-
ترا ندارم آنقدر
سهشنبه 7 بهمن 1399 23:58
سفر نمی روم دگر ترا ندارم آنقدر ز ما فقط رهی ست که مانده پشت سر ببر مرا ز خاطرت مرفت اگر ! ای از من بی خبر. شب چرا می کشد مرا؟ تونشسته ای کجای ماجرا؟ من چنان گریه می کنم که خدا بغل کند مگر مرا هجرتت ، مرده بر شانه بردن است این یقین، مثل مرگ با تو روشن است ای گریه های بعد از این خاطرم نمانده شهر من کجاست ای از من بی خبر
-
عضو
دوشنبه 6 بهمن 1399 22:52
از دست دادن عضوی از بدن چه حسی در آدم ایجاد می کنه؟ مثلا از دست دادن یک چشم. یک سینه. بخشی از روده. یک کلیه. انگشت دست یا پا. از دست دادنش چه حسی داره؟ مثل از دست دادن عضو خانواده ست؟ مثل از دست دادن یک دوسته؟ مثل از دست دادن یک همسایه یا همکار یا همشهری یا هموطنه؟ آیا به نسبت کارایی اون عضو ، غم از دست دادن اون عضو...