-
اینا و اونا
سهشنبه 20 آبان 1399 21:09
باز دورتسلسلِ : اینا پشت اونا، اونا پشت اینا، اینا زیرآب اونا، اونا زیرآب اینا، اینا روبرو لبخند به اونا ، اونا روبرو لبخند به اونا،اینا خنجر تا دسته از پشت به اونا، اونا خنجر تا دسته از پشت به اونا. کرونا داره همه رو درو می کنه، باقی مونده ها هم از ایست قلبی و سکته و چربی و آمبولی و سرطان پرپر میشن. چرا بساط خاله...
-
راضی
سهشنبه 20 آبان 1399 21:04
به خودم می گویم تو صورت محتضر را از فاصله ی خیلی خیلی نزدیک دیده ای.بوش را شنیده ای.پس رفتگی گونه ها را، گود شدن چشمخانه را، یخ بودن نوک انگشتان پا را. بی جان بودن انگشتان دست را.اینی که ی بینی احتضار نیست. بعد یک دست مریزاد به تشخیص درونی ام می دهم و لبخند می زنم . لرزه های استخوان را، پس رفتن سیاهی چشم را،چانه ی...
-
از آدم بودن خجالت می کشم
دوشنبه 19 آبان 1399 22:59
باید یه قصه بنویسم در ژانر وحشت نه در ژانر رذالت و کثافت با این مضمون که به پیرزن آب ندین بخوره و هرچی گفت تشنه ام کر بشین که جیش نکنه بهش غذا ندین بخوره و هرچه گفت گرسنه ام کور بشین که پی پی نکنه چرا؟ چون ایزی لایف گرونه کلا. الانم که گرون تر شده. یعنی چی که ماهی یک میلیون بدین پول ایزی لایف؟ خودش پول داره؟ خب داشته...
-
مرثیه ی پیری
یکشنبه 18 آبان 1399 13:33
بشینی بالای سری بیماری که هم می شنوه ،هم حرف می زنه، هم می فهمه اما بی حال و بی جون شده، چون فشارش خونش خیلی بالاست و پایین نمیاد و منشاء ش مشخص نیست ، و هی در مورد کفن و دفنش حرف بزنی، درمورد اینکه کنترل ادرارش رو نداره ، شکوه و گلایه کنی، نماز خوندن و نجس شدنت رو به رخش بکشی، و از اون تاپاله ی متعفن و زباله ای که...
-
الله اکبر
یکشنبه 18 آبان 1399 13:25
انسان اسیر زندانی است که خودش برای خودش ساخته است. این جمله رو بارها و بارها تکرار می کنه. میره میاد.میشینه، پامیشه میگه ش. میگم: -منظورت اینه که این جمله رو بنویسم؟ تو که هی به من میگی دیگه در مورد حرفهای من هیچی نباید بنویسی. در حال بیرون رفتن از اتاق میگه: الله اکبر!!! الله اکبر!!!
-
آرزو
شنبه 17 آبان 1399 23:40
تصمیم به انجام کاری گرفتم. انجامش دادم. هیچ پشیمون نیستم. ابدا. اما امان از این مهره های ناسور کمر. کاش هیچ وقت از دست و پا نیفتیم. اینکه بپرسی چی؟ چی؟ چی؟ لذت دو جهان رو داره. همون که سعدی میگه: او می کشد قلاب را
-
لم یزرع
شنبه 17 آبان 1399 23:38
آب، خاک، آتش، سه عنصر از عناصر اربعه در شکل گیری این رمان نقش اساسی دارند . آب سعدون را به دیدن آب تنی کردن احلی و عاشق شدن و دیدار پنهانی می کشاند، خاک بستر رویش این عشق و این داستان است (نخلستان، کشتزار، زمین برای احداث جاده) و آتش که به جان کامیون و سربازان می افتد. و تضاد جالب این سه عنصر که مایه ی آبادانی و عمران...
-
کجایین
جمعه 16 آبان 1399 23:18
طوری شده که اگه از کسی توی فضای مجازی بیشتر از سه چهار روز بی خبر بمونم یا مطمئنم کرونا گرفته یا دور از جونش مرده. همینقدر سوررئال و گوتیک و ترسناک!
-
نخند... سر خودت هم میاد
جمعه 16 آبان 1399 23:15
دیشب پسرها اومدن سراغم.که اگه نیومده بودن قلبم می ایستاد از این فشار و سنگینی و تیر کشیدن. بزرگه چیزایی گفت و چیزایی شنید و حواسم پرت شد از غصه ای که وجودمو پر کرده بود. او که رفت نوبت کوچیکه شد. طبق معمول حرف زدن های این چند وقته ش، کلماتی توی حرفهاش و خطاب به من گفت که باز تذکر دادم و اخم و تخم کردم. گفت: قوانین...
-
صیاد رفته باشد
جمعه 16 آبان 1399 23:07
خدایا چه صدای گرفته ی درمانده ی خراشیده گلوی دردناکی. خدایا چه حسرتی .چه اندوهی. چه غمی. خودت بغلش کن. خودت ارومش کن. خودن سخت و محکمش کن. خودت صبوری یادش بده. آمین
-
دور قمری
پنجشنبه 15 آبان 1399 18:37
قلبم داره پاره پاره میشه. تحمل سنگینی و دردش رو ندارم. چیه این آدم که به یک آه و دم بنده؟ دوست طفلک من... چطوری تاب میاری؟ چطوری ؟
-
محبوس
پنجشنبه 15 آبان 1399 12:31
با خودم حرف می زنم. میگم کاش کرونا نبود. می شد برم تشییع جنازه. تدفین. می شد بغلش کنم و دلداریش بدم. می شد هر روز بهش سربزنم. بعد یادم می افته اگه کرونای لعنتی نبود که الان تشییع و تدفینی در کار نبود.
-
سفری
پنجشنبه 15 آبان 1399 12:29
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود حافظ
-
باز نیامد
پنجشنبه 15 آبان 1399 10:14
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید گفت این دو بیت رو مدام پشت در آی سی یو زمزمه می کنم. هزار بار بیشتر از دعا و امن یجیب آرومم می کنه.باید برگرده. باید برگرده. بهش گفتم معلومه که برمی گرده. شک نداشته باش. برمی گرده و باز شبها که...
-
واصل
چهارشنبه 14 آبان 1399 16:12
استاد میکروفون دانشجوها رو باز گذاشته. در این حالت صدا برای هر دو طرف، هم استاد هم دانشجوها قابل شنیدنه. استاد درس میده و می رسه به این مطلب که رژیم پهلوی سرنگون شد. و با این جمله حرفهاش رو می بنده: و شاه به درک واصل شد. از یکی از میکروفون ها این صدا میاد: عمه ت به درک واصل شد .پدرس... مامان یکی از دانشجوها بود!
-
کشتن عمه خانم
سهشنبه 13 آبان 1399 12:04
پسر جوان که تمام عمر نزد عمه خانمش بزرگ شده در حرکتی ناگهانی او را می کشد .ظهر سراغ کشیش می رود و به قتل اعتراف می کند و در هر فرصتی با صدای بلند در مهمانی و خیابان و معاشقه و ... اعلام می کند که قاتل است. روایت خونسرد و بی تفاوت تکه تکه کردن پیرزن چنان دهشتناک است که عرق سرد بر تیره ی پشت خواننده می نشاند. راه های از...
-
ترمیم بشه انشالله
شنبه 10 آبان 1399 22:42
داروهای آرامبخشی که به بیماران کرونایی میدن، توهم زاست. بیمار بیقراری می کنه. همه چی رو به هم می ریزه. میز و تخت و دستگاه مانیتورینگ رو میندازه. بهش خواب آور میدن تا توی خواب مصنوعی ، روند درمان رو ادامه بده. توی این مدت که از ده تا شصت روز بستری در آی سی یو طول می کشه، دیواره ی بیرونی ریه که تخریب شده ، با کمک دارو و...
-
نجات
شنبه 10 آبان 1399 16:20
من صدای درماندگی رو می شناسم. صدای بی چارگی رو می شناسم. صدای خدایا حالا چی میشه رو می شناسم. صدای فقط تموم بشه...هرچی که شد رو می شناسم. صدات ته گلوی خشک شده ت گیر کرده و درنمیاد. یه عالمه حرف داری و نمی تونی لب از لب بجنبونی. یه عالم بغض داری و وقتی برای گریه نداری. فقط دلت می خواد این روزهای سردرگمی و پریشونی تموم...
-
گاورس ریزه های منقا
شنبه 10 آبان 1399 00:25
متوجه شدم توی گلبرگ رزهای سفید پارک از نیمه های مهر که هوا خنکترشده، رگه های صورتی دویده و هرچه جلوتر میریم، این رگه ها بیشتر می شن .طوری که رزهای سفید از دور صورتی به نظرمی رسه.نزدیک که میشی می بینی یه جور حالت مرمری پیدا کرده با این رگه های صورتی.روزهایی که تعطیله دیرتر می ریم پیاده روی، که هوا روشن باشه. دوست ندرام...
-
خبرخبرخبرخبر
پنجشنبه 8 آبان 1399 10:31
چند وقته به بهانه ی مطلع شدن از روزهای دورکاری و حضور در ادارات تهران و استان تهران، باز دوباره خونه ی ما شده مرکز رسانه ای. و مجبورم صدا و تصویر موجوداتی که مدتهاست پرهیز می کنم ازشون رو بشنوم و ببینم. حالم بده. به هم ریخته ام. با شنیدن مزخرفات و چرندیاتی که هنوز که هنوزه وقیحانه گفته میشه و هشتاد میلیون آدم بی پول و...
-
فلفل نبین چه ریزه!
سهشنبه 6 آبان 1399 21:15
فلفل دلمه ای کیلویی 35 هزار تومن!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عزیزم با چی ساختینش مگه؟ کود طلا دادین بهش؟؟؟؟؟
-
من شماره سه
سهشنبه 6 آبان 1399 21:11
پسر چشم آبی مو بور نوزده ساله ی بی نام که به انتخاب دکتر تیمارستان او را شماره سه می نامند، بی آنکه بتواند حرف بزند، هرچه می خواهد بگوید را نقاشی می کشد. سرکلاس جوجه خروس های دانشجو می نشیند و پای درس استاد از مکانیزم مغز و چگونگی اختلالات مغزی و ایجاد بیماری های روان تنی مطلع می شود و می خواهد بهترین روانپزشک شود....
-
سالامانکا
سهشنبه 6 آبان 1399 07:52
ادواردو داره با اسپانیولی سر و کله می زنه. چندتا کلمه به من هم میگه و می ره. توی سینک ظرف جمع شده و سرم قیلی ویلی می ره برای خودش. ادواردو نشسته پشت میز ناهارخوری و داره ماکارونی می خوره. چشم میندازم به بشقابش. با چهار قاشق ، ته بشقاب جمع خواهد شد. میگم: -خیلی هم عجله نکن برای تموم کردنش. با آرامش بخور . می خنده.میگه:...
-
شما نشنیده بگیرین. دلم خیلی پره.
دوشنبه 5 آبان 1399 15:59
خوبه اینجا هست که بتونم دو کلام برای خودم بنویسم و هزار تا چشم توش نباشه. این که هرکسی دوسه تا کتاب چاپ کنه و با رانت حکومتی و هرچی که خودش می دونه نویسنده ی فیلمنامه سریال تلویزیونی بشه و کتاباش با تیراژ بالا و چاپهای متعدد بیرون بیاد باعث نمیشه که اون احمق بیشعور به خودش اجازه بده و بیاد با آدم خودمونی و صمیمی حرف...
-
مسالمت آمیز کی بودی مادر؟
یکشنبه 4 آبان 1399 10:34
پسر بزرگه مدتیه بخاطر نزدیکی به مودم میاد روی مبل پذیرایی منبسط میشه و در دنیای صفر و یک ها سیر می کنه. یعنی دقیقا در محل سکونت من برای نوشتن.چندبار بهش گفتم مکان منو پس بده و جاش رو عوض کنه و گوش نکرده. یه بار هم قهر کرد که درون دلم دستهامو به هم مالیدم و گفتم: آخ جون!! قهر کرد. دیگه نمیاد! اما باز هم میاد! دیروز یکی...
-
مامان ننویسنده!
یکشنبه 4 آبان 1399 10:25
میگه: چرا دیگه آخر شبا توی وبلاگت نمی نویسی؟ آخه من عادت کردم که با بابا فیلم ببینم تو هم نباشی و برگردم توی پذیرایی رو نگاه کنم ببینم داری توی لپ تاپت تایپ می کنی.بعد فردا برم بخونم! پس الکی نگو بچه ها نمیذارن من تمرکز کنم بویسم. چون شبها بیدارن. ببین...این خودتی که شبها نمی ری بنویسی!!! ما و بهونه نکن! یعنی قشنگ دلش...
-
بچه پررو
یکشنبه 4 آبان 1399 10:21
در مورد انجام یک کاری هی برام کنفرانس میذاره و تحقیقاتش رو با رسم شکل روی وایت برد و صفحه های سایتهای مختلف توی مانیتور کامپیوتر نشونم میدم که وبینار رو امتحان کنم. در نهایت بهش میگم : هروقت خواستم جدی بهش فکر کنم، حتما ازت کمک می گیرم، چون خیلی خوب می تونی انجامش بدی. اما تصمیمم فعلا اینه که اگه خواستم شروع کنم از...
-
لایک
یکشنبه 4 آبان 1399 10:16
هنوز شجریان میاد اینستا، پستهامو لایک می کنه، کامنت و دایرکت میده! اونم با چند تا اکانت!
-
هشتگ
شنبه 3 آبان 1399 23:16
یه وقتایی اونقدر نزدیک خودم حس می کنمت که انگار داری توی خونه ی من می چرخی و همین پتوس ری کرده ی روبروم رو نگاه می کنی و نشونم میدی و میگی می بینی آفتاب چه بهش ساخته؟ ببین چطوری هم برگهاش پهن تر شده ف، هم رشدش سریع تر. اونقدر این حس واقعیه که لبخند می زنم و بلافاصله یادم می افته فقط خیال کردم ، فقط حس کردم و تو نیستی....
-
انگشتهای نا اندازه
پنجشنبه 1 آبان 1399 22:52
عضو یک خانواده اند. خانواده ای بسیار شلوغ. حرف که می زنی می بینی یکی بغایت مودب و با وقار و با شخصیت است و دیگری ...!!! دیگری توی هرکلمه انگار دارد آدم را می جود. هر جمله بار... دارد. فکر می کنم تاثیر همسرهاست روی این دوتا آدم با یک بستر تربیتی مشترک یا تلاش خودشان برای رشد کردن و بزرگ شدن؟ از آنجایی که آن دیگری شبیه...