-
شهود
جمعه 28 دی 1397 11:07
تا خود صبح...تا خود صبح...تاخود صبح... در تمام لحظاتی که خواب بودم سرم پر از صدا بود. پر از حرف بود. پر از کلمه بود. پلک هام از زور خستگی از روی هم بلند نمی شد. جان کندم تا لای چشم هام باز شد. سفیدی روشن روز زد پس تخم چشم هام . هنوز سرم پر از صدا و حرف بود. تاخود صبح. تا خود روز.انگار اصلا نخوابیده بودم و تمام ثانیه...
-
آبرو داری
جمعه 28 دی 1397 11:01
برای مهمون های کوچولوش کلی دستور و اوامر داد. کیک بپز. ژله درست کن. خونه رو جارو کن، آبروم میره. گردگیری کن آبروم میره . بستنی بخر،آبروم میره . غذا چی می خوای درست کنی؟ برامون شیرینی بخر . آجیلم بگیر. راستی فلش سبزه ت رو هم بده من بیام هر آهنگی کف گفتم برام بریز. فلش های دیگه ت به درد نمی خودن. همه غمگین ان؛ آبروم...
-
خجالت نکش
جمعه 28 دی 1397 10:46
مدتی ست متوجه شدم پسرکم از حضور من خجالت می کشد . و (ما ادریک) مادری که پسرش از وجودش شرم کند. اول دبستان که بود می گفت: ( تو چرا معلم ریاضی نشدی که من باهات توی مدرسه پز بدم؟معلم فارسی و عربی که نشد معلم!پز دادن نداره.معلم ریاضی بشو که ریاضی منم خوب کنی و من باهات پز بدم.) امسال که خودم زبان می برمش تا از تیر و ترکش...
-
پسرهای دانشمند گل دوست
پنجشنبه 27 دی 1397 17:00
پسرک با دوتا از همکلاسی هایش مشغول یک پروژه ی دانش آموزی اند. یک جور اختراع و خلاقیت جدید. بماند که کل تجهیزات و ساخت و ساز را یک نفر انجام داد و این دوتا فقط قطعات را سرهم کردند و روند عمل و نتیجه گیری را سه تایی با هم تماشا کردند. ( یاد دوران دانش آموزی خودم افتادم که مثلا گروهی روزنامه دیواری درست می کردیم . شعرش...
-
سربسته، دربسته
چهارشنبه 26 دی 1397 15:34
1-خدا جان برای بار هزارم اعتراف می کنم ( عاشقتم). کی جز تو می تواند ارکان هستی را طوری بچیند که اینطوری بشود. هان؟ هیشکی! فقط خودت. 2-ناز هم می کنید طوری ناز کنید که بشود جمعش کرد. طوری نکنید که طوری بشود که خودتان دربمانید در کرده تان! 3-بلند گفتم: خوب کاری کردی. بعد شیطانی و خبیثانه خندیدم و گفتم: دلم خنک شد.دل خنکی...
-
چیپس خوشبو
چهارشنبه 26 دی 1397 01:56
بعد از جلسه ی مدرسه ی پسرک ، از پله برقی پل هوایی پایین می آمدم . روی نوار نقاله دوتا خانم به فاصله ی کم پشت سرم بودند.یکی شان به دیگری گفت: -وای ... چه بوی چیپسِ... کر شدم که بقیه ی حرفش را نشنوم. ترسیدم بگوید بوی چیپس سرکه نمکی می آید. ای توی روحت کراتینه ی گیاهی با پایه ی سرکه ی سیب! سه روز است طبق دستور موهایم را...
-
خدا مگر بغل کند مرا
دوشنبه 24 دی 1397 16:35
یک وقتهای از در و دیوار می بارد. از آسمان و زمین می بارد. از غریبه و آشنا می بارد.از همه جا...از همه کس. نمی دانی چکار کنی. نمی دانی با چه کسی حرف بزنی. نمی دانی با چه کسی حرف نزنی. نمی دانی چکار کنی. آنقدر زیربار تحمل کردنش کم می آوری که تا خفگی، تا بریدن، تا له شدن، تا خرد شدن فاصله ای نداری. آغوش و بوسه درمانت نمی...
-
با عزیزجان در عزیزیه
دوشنبه 24 دی 1397 16:19
این کتاب سفرنامه ی حج نویسنده است که در فضایی زنانه وآمیخته به طنز انتقادی، نوشته شده. عزیزجان پیرزنی ست که در ابتدای سفر او را به زنی جوان تر می سپارند مبادا که عاجز وتنها بماند در سفر. عزیزجان به فراخور سن و سالش از گفتن هر درست و نادرستی با صدای بلند ابا ندارد و بی ترس از داوری و قضاوت مردم، رفتار می کند. پیرزن...
-
بی حرکت
یکشنبه 23 دی 1397 20:03
ما بلدیم ابتدا به ساکن حرف بزنیم. این موضوع جزو استعداد های نهانی مان نیست. گویش مان این گونه است . از کودکی یادش گرفته ایم. امروز با چند کلمه ی ابتدا با ساکن( کلمه ای که حرف اولش ساکن است . فتحه و کسره و ضمه ندارد، سکون دارد) ، لبخند و حیرت و تعجب دیدم. همه چیز از آنجا شروع شد که قرار شد خوی را تلفظ کنیم. با سکون (خ)...
-
آناهید ملکه ی سایه ها
جمعه 21 دی 1397 21:48
آخرین شاهان ایرانی پیش از حمله ی اعراب به ایران،شاهان سلسله ی ساسانی بودند. اردشیربابکان با شکست دادن اردوان چهارم، آخرین پادشاه اشکانی،سلسه ی ساسانی را بنا کرد. شاپور یکی از پسران اردشیر، قهرمان این داستان است. شاپور به آناهید ،دختر یکی از دشمنان پدرش، دل باخته و علیرغم مخالفت اردشیر صاحب فرزند نیز شده اند. کلیت...
-
پسرم اینجا را نخون :)
پنجشنبه 20 دی 1397 21:35
یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن. بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید: -من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟ -نزدیک؟ -مثلا من می خوام... نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد. -مثلا می خوام زن و...
-
به یکی که باید بنویسد
چهارشنبه 19 دی 1397 11:41
کلی حرف زدم و تایپ کردم.اما در نهایت دیدم شبیه نصیحت شده. همه رو دلیت کردم. آرزو می کنم حال دلت زود زود خوب بشه. دوست نداشتم از سختی های راه و موانع و خرابکاری ها و تلخی هاش بگم که هم حال خودم با یادآوریش بد بشه ، هم تو رو ناامید کنم. برای خرید کتاب باید برنامه ریزی کرد. مثلا پس انداز چندماهه و سالیانه. به کتابخونه...
-
خودتو نزن به نشنیدن
سهشنبه 18 دی 1397 09:12
بعد از صبحانه، در حال پوشیدن لباس فرم مدرسه، به عادت همیشگی آنقدر توی هال و اتاق و آشپزخانه راه می رود تا لباس پوشیدنش کامل شود. نزدیکم می ایستد. -عینک شنام هنوز توی سطل آشغاله! -توی سطل آشغال چیکار می کنه؟ -نیما انداخته ش. دیشب دعوام کرد. گفت وسایلتو جمع کن. بعد از توی ساک ورزشی درآورد، انداختش توی سطل آشغال. -خب چرا...
-
شب و قلندر
سهشنبه 18 دی 1397 08:42
داستان ترکیبی از واقعیت و افسانه است.انبانی ست از اطلاعات تاریخی و اسامی و اشخاص حقیقی از دوره ی ناصری تا سلطنت احمدشاه قاجار و اواخر مشروطیت و سلطنت رضاشاه، که در قالب داستانی خواندنی و جذاب بیان شده. نویسنده با نثری فاخر و پاکیزه ، متناسب با محتوای تاریخی کتاب، داستان کاکو افراسیاب را آمیخته به روایات و افسانه های...
-
روش تربیتی
یکشنبه 16 دی 1397 14:47
در حاضر جوابیش که شکی نیست. جواب میده اندازه ی آن دیو سپید پای دربند! عصبانی بشی...بده! نشی، نمیشه خب! این چندروزه که داریم با هم امتحان میدیم، بجای تواضع و کرنش و سراندر جیب مراقبه فروبردن، بازهم حاضرجوابی می کنه. هر برنامه ریزی فرهنگی و فاخری رو پس می زنه و همون سرگرمی ها و شیطنت های روتین خودش رو داره. هرکاری می...
-
سفر نمی روم دگر
یکشنبه 16 دی 1397 00:05
امسال زهر بود. زهر. نه درخت دیدم نه گل و گیاه. نه دریا دیدم نه کوه و جاده. امسال سفر نرفتم. حتی یک روز. حتی دو روز. یکی گفت: چرا سفر رفتی که! دوبار گنبد رفتی! آره رفتم. خیلی هم نزدیک به هم رفتم. یکبار برای دیدن بابا که گفتند زود بیا . دیگه نمی تونه از جاش تکون بخوره. دیگه نمی تونه غذا بخوره. بیا. فقط بیا. و بعد دوساعت...
-
مرگ بر همه ، بجز خودمون خوشگلای مهربون
شنبه 15 دی 1397 11:29
دیروز دنبال الیاف ویسکوز دانه دار بودم تا برای لم دادن های شاه و شاهزاده های لوس و پرتوقعی که خودم پرورده ام، تشکی کوچک و نرم درست کنم. قبل تر یکی درست کرده بودم و مورد اقبال عمومی قرار گرفت. این دومین تجربه ام بود. ( دیر نیست که دوچرخه ای بردارم، کمانی پشتی وصل کنم و در کوچه های شهر جار بزنم: لااااف دوزم! لاااااف می...
-
هی غر بزن
شنبه 15 دی 1397 11:16
نه که غرغرو نباشم. نه! هستم. متاسفانه هستم. بیشتر از اینکه بلد باشم راه حل پیدا کنم، گریه می کنم و غصه می خورم و می آیم اینجا غرش را می زنم. چه کنم. یک چیزهایی هست که با هیچ کسی نمی توانی در موردش حرف بزنی. با هیچ کسی. حتی همسرت. حتی دوستت. حتی خانواده ات. با هیچ کس. یک چیزهایی مال درونِ درون خودت است، گرچه مساله ای...
-
کم
پنجشنبه 13 دی 1397 18:13
بعضی ها صبرشون کمتره. بعضی ها شعورشون کمتره. بعضی ها درصد وجدان شون کمتره. بعضی ها مهر و مهربونی شون کمتره. بعضی ها اندازه ی مغزشون کمتره. بعضی ها کنترل احساسات شون کمتره. بعضی ها کنترل زبون شون کمتره. بعضی ها شرافت شون کمتره. بعضی ها ادب و حفظ حرمت شون کمتره. بعضی ها عفت شون کمتره. خب قربون سرت برم من... جهد کردی که...
-
روزگار سپری شده ی مردم سالخورده
چهارشنبه 12 دی 1397 23:24
چنین به نظر می رسد که ارواح پیرسالی دورهم جمع شده اند و حکایت کودکی تا لب گورشان را برای هم بازگو می کنند. گاهی این حکایات فصل مشترکی بین این ارواح دارد و گاهی هر روحی راوی قصه ی خویش است. اینها ارواح مردمان سالخورده ای هستند که طی دو نسل، با مرارت و مشقت، به سالخوردگی ِ جسمانی رسیده یا نرسیده، به مرگ مبتلا شده اند....
-
کنجه کلون بابا
سهشنبه 11 دی 1397 23:29
خودت هم می دانی یازدهم هرماه چقدر سنگین است؟ می دانی چه دردی دارد؟ می دانی چه سوزی دارد چشم های دخترت وقتی یادش می افتد که شده پنج ماه؟
-
معطر
سهشنبه 11 دی 1397 23:28
کتابه چه بوی بدی میده! از این عطرایی که فروشنده ها می ایستن جلوی در مغازه یا دکه ی عطرفروشی و نوارهای کاغذی رو به زور می ذارن توی دستت تا مدهوش بوی عطره بشی. با عرض معذرت هیچ وقت بوی این عطرها رو نتونستم تحمل کنم. نمی دونم چی داره توش. بینی م کیپ میشه و نفسم سنگین میشه. خدا نکنه کسی لباسش با این عطرها بو گرفته باشه....
-
سیاهپوست عزیز من
دوشنبه 10 دی 1397 01:08
به تاثیر یک معلم روی زندگی بچه ها ایمان دارم . حالا از وجه ادبیاتی بودنم مایه می گذارم و معلم های ادبیات را خاص الخاص در نظر می گیرم و ادعا می کنم که معلم ادبیات تاثیر شگرف و بی نظیری روی سرنوشت یک آدم می تواند داشته باشد. ادبیات جهان محشری ست برای آدمهایی ک درکش می کنند. می توانی معلم ریاضی باشی اما اهل ادبیات . از...
-
حس ششمت منو کشته نَنَه ...
دوشنبه 10 دی 1397 00:22
این سیستم توصیفی دبستان از اون پدیده هاییه که بهتره هرچه زودتر بره و تموم بشه که جز تخریب زیرساخت آموزشی هیچ هنری نداره. قبل از اینکه متن طنازانه ام آلوده به انتقاد و اعتراض بشه، برم سر اصل مطلب. پسرک ریاضی ماهانه ی مهر ماه رو (خوب ) گرفت. ماهانه ی آبانش هم (خوب) شد. و این برای حضرتش که کلی ادعا و مفاخره داره، دلچسب...
-
لای ابرها
جمعه 7 دی 1397 22:50
این ماشین باباست. هرسال سیزده به در او جلوتر می رفت و ما پشت سرش. با هزار هزار گفتن پسرک که( بابا تندتر برو ...از بابابزرگ جلو بزن)، کسی گوش به حرفش نمی داد و بابا تا رسیدن به جایی که بند و بساط مان را پهن می کردیم، جلوتر می راند. هرسال بابا... هرسال... کجایی تو؟ چه شد که رفتی؟ چطوری به نبودنت فکر کنم؟
-
آفتاب پرست کی بودی تو
جمعه 7 دی 1397 22:28
دنیا، دنیای خوبی است. خیلی خوب. سرجایت بنشین و خوب به این خوبی ِ دنیا نگاه کن. آدمها را نگاه کن. ببین چطور دشنام و توهین و تحقیر و تمسخر، رنگ عوض می کند و می شود کرنش و احترام و تا کمر خم شدن. دنیا، دنیای خوبی است. آینه ای قدی ست برای تکرار و تکرار و تکرار ! و آنچه البته پایانی ندارد، خریت و حماقت و بلاهت است. وقاحت...
-
پریباد
پنجشنبه 6 دی 1397 00:28
آنچه بر سر مردمان پریباد می آید، تکرار تاریخ این سرزمین است. خوانین آتشخوار دختران زیبا و باکره را می ربایند و تصاحب می کنند، گلوی پیرزنان را می درند تا سوز و گذاز آنها برای کشتار جوانان سینه ستبر و رشیدشان، دیگران را نشوراند. گرچه که جوان بلند بالای این سرزمین از میان کتف هایش بال دربیاورد و از جایی بالاتر از دیدگاه...
-
جون مادرت برقص
پنجشنبه 6 دی 1397 00:05
حالا من یک روز رفتم کلاس پارسا، قدر یک ماه خاطره دارم ازش. خاطره هم نداشته باشم، برام خاطره سازی می کنن. وسط هیاهوی بزن برقص های پرانرژی ، نشستم روی نیمکت. بعد از حرف زدن با فرانچی، ازش برگه ای گرفتم تا چیزهایی یادداشت کنم. حالا اینکه چی... مهم نیست. اصلا هرچی! این رو به شما نمی گم. خطاب به پسرک هاست. چون ثانیه ای...
-
بوی اسفند
چهارشنبه 5 دی 1397 21:51
و از دلخوشی هام که اصلا هم لاکچری و مفاخره آمیز نیست ( اصولا هیچکدام ار دلخوشی هام از این دست نیستند) ، غش و ضعف رفتن برای بوی اسفند پشت چراغ قرمز است. گمانم این عشق ، پا به پای شیدایی برای نرگس های پشت چراغ قرمز پیش می رود. مورد داشتیم وقتی عمو و خاله اسفندی ها از کنار ماشین رد می شوند و شیشه ی ماشین بالاست، با تمام...
-
کم / زیاد
چهارشنبه 5 دی 1397 21:45
ماهیت غم طوری ست که وقتی به تو وارد می شود، فکر می کنی بدتر و سنگین تر و فجیع تر از چیزی که تو تجربه می کنی، امکان وجود ندارد. تنهایی از پا در می آوردت، غصه پشتت را به خاک می رساند، بی کس تر و بی چاره تر از خودت، کسی را در تمام هستی نمی شناسی. و ماهیت شادی طوری ست که هرچه بیشتر باشد، بیشترش می خواهی. زیادش هم کم است....