-
دلم تنگته
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 17:27
چی شده؟ باز توی سرمی . جلوی چشمامی. شبا نمی تونم بخوابم. قشنگ حس می کنمت. می بینمت. اسم بی آر تی میاد، یاد روزهایی می افتم که نشون به نشون مسیر رو یادگرفتم و می اومدم تا بیمارستان. اسم عطش ماه رمضون میاد، یاد عطشت می افتم که آب یخ می دادیم بهت و هی می گفتی آب گرم نیارین. یخ بندازین توی آب. شاید مال گرمای هواست. گفته...
-
ترس
یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 18:28
بارها پیش آمده که به طور کامل یک چیز را از دست بدهم.، مثلا یک فایل ورد یا موسیقی، محتوای چندساله ی وبلاگ بلاگفایم را ،یک دوستی را ، یک رابطه ی خونی را، اعتماد به کسی یا جمعی یا چیزی را ،ایمان به یک باور را و ... سالها قبل تر می نشستم به غصه خوردن. افسوس خوردن. گاهی گریه کردن. اول تعجب می کردم. باورم نمی شد. بعد انگار...
-
آبله ی ماکیان
شنبه 21 اردیبهشت 1398 22:56
شروع کننده علی بود. علی هم از خواهرهای دوقلوی خوشگل چشم رنگی شش ساله اش گرفته بود. علی عاشق پسرک است. خانه شان در همین خیابان، دویست سیصد متر پایین تر از ماست. هر روز جلوی خانه مان از سرویس پیاده می شوند و جلوی در می ایستند.حرف می زنند، قرار می گذارند، گاهی توی حیاط چرخی می زنند و بعد علی پیاده می رود تا خانه خودشان....
-
برتر جان
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 19:43
داشتم می بردمش دکتر تا آبله مرغان را تایید کند و پماد معروف کنترل خارش جای دانه های قرمز را بدهد. یکی از اقوام را دیدیم. -دیروز عکست رو دیدم پارسا فکرم رفت به ( اینستا؟ تلگرام؟ کانال؟ کجا؟ کدام شاهکاش را نوشته ام که دیده و می خواهد در موردش بگوید). -کجا؟ -توی سایت مدرسه. می خواستم پسرم رو ثبت نام کنم. عکس پارسا توی...
-
He has chicen pox
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 19:36
نیمه شب ناگهان از توی جا بلند شدم و با اشتیاق گفتم: -فکر کنم آبله مرغونه! و همه با لبخندی آرام، آرام گرفتیم. سه روز تب کرد و بی حال بود. بعد پشه کبابش کرد. دلم برایش سوخت با این پوست حساس و نازکی که از طرف من به ارث برده و با کوچکترین تحریک بیرونی یا کبود می شود یا مثل کهیر بیرون می ریزد، تمام تنش جا به جا قرمز شده...
-
موی تو..روی تو...طاق ابروی تو...برده قرارم
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 16:03
موهای زیر ابرو و پشت لبش رو می شد بافت. به جان خودم می شد بافت! از فرط بلندی. چادر را کشیده تا روی ابروها. آرام و بی رمق حرف می زند. اما نیش دار و گزنده. -مادره ، دختره رو با یه تیکه پارچه برمی داره میاره توی خیابون. فکر کن با همین تیکه پارچه. دختره دیگه بچه نیست که. بزرگه. با این وضعیت می افتن توی خیابون. ( دخترکی که...
-
برای تو و خودم چشم هایی آرزو می کنم که...
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 15:51
دیروز دوبار قلبم درد گرفت. قبل ترش ترتیب اعصابم داده شده بود.( این یکی بماند) حسین و ایلیا دوتا کلاس پنجمی اند که با هم همکلاس اند. کارگاه داستان نویسی را تازه کشف کرده اند. خنده از لبهای حسین و ایلیا گم نمی شود. حسین با صدای بلند می خندد ، اما خنده ی ایلیا محجوب و شرمگین است . اصلا یک جورِ قشنگی. یک محمدرضا هم با این...
-
خاک زوهر
دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 21:36
سردرگمی و تنهایی انسان معاصر، مثل اکثر داستانهای امروزی، پیرنگ این داستان کوتاه است. دختری ساختارشکن که تن به قوانین ِ برو و بیای خانواده نداده و روابط و آمد و شدش را طبق میل و علاقه ی خودش چیده و از قطع رابطه با خانواده ابایی ندارد. ذهن به همه چیز منتقد و زبان تیزش او را شخصیتی عصیانگر و ناسازگار نشان می دهد. خیانت...
-
هیس! بس!
شنبه 14 اردیبهشت 1398 23:58
خانوم.. باز داری اینجا پرحرفی می کنی ها! چه خبره هی تند تند پست میذاری؟
-
گاهی هم خودم هستم
شنبه 14 اردیبهشت 1398 23:57
می گفت: امکان ندارد نازلی و گلستان را زندگی نکرده باشی و اینطوری ازشان نوشته باشی. اینقدر زنده و واقعی و طبیعی . می گفت: هنوز یادشان می افتم اشکم سرازیر می شود. البته که خیلی محبت داشت. البته که خیلی لطف داشت.اما یاد ندارم داستانی خوانده باشم و فکر کرده باشم که نویسنده دارد زندگی واقعی خودش را برای من حکایت می کند. چه...
-
دلبرم دوباره زنده شده
شنبه 14 اردیبهشت 1398 23:42
گل کاغذی را پارسال تابستان بردم توی باغچه کاشتم. از گلدانی که داشت تُنُک و کم رمق می شد دل کندم بالاخره. زمستان ، بی برگ و خشک شد. مطمئن بودم که دیگر نباید امیدی بهش داشت. خاله می گفت: ( این گل فقط از سرما عاجزه) . و عجز دیده بود توی سرمای زمستان. بعد از عید چند وقت بود متوجه برگهای ریزی روی ساقه های خشک و مرده اش شده...
-
ممیزی خانگی
شنبه 14 اردیبهشت 1398 10:02
-مامان تا حالا از کتابهای تو چیزی حذف شده؟ مثلا بهش گیر بدن ، حذفش کنن؟ جلوی سینک، دستم توی کف و ظرف است. -بله -میشه بگی چی؟ -همین الان بگم؟ توی این وضعیت؟ -خب آره. این که کتابم نیست که بگم املا بگو . دستت خیس باشه. دفترمم نیست بگم بیا سوال بگیر. با زبونت کار داری. اونم که مشکلی نداره.با دستات داری ظرف میشوری نه با...
-
مرغ
شنبه 14 اردیبهشت 1398 09:50
در تراس را باز می کنم. از جایی نامعلوم صدای مرغ و خروس می آید. آن ور غرغروی ذهنم را ندیده می گیرم که باز شروع نکند ( مگه آپارتمان جای مرغ و خروسه؟ مگه آپارتمان جای حیوونه اصلا؟ یا صدای سگ میاد یا صدای مرغ و خروس). صدای قدقد قدقد قدقد ممتد مرغ، هوای ابری، خنکای صبح، خیالم را قلقلک می دهد. بگذار فکر کنم اینجا شمال است....
-
راهنمای کشورگشایی
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 22:16
رفته توی اتاق خواب ما و روی تخت ولو شده و داره درس می خونه. از پنجشنبه تا شنبه، روزی هفت تا درس مطالعات اجتماعی . رسیده به بخش جغرافی. -پارسا... در تراس رو ببندو لامپ اتاق روشنه. الان پشه ها هجوم میارن. میگه: -یه دقیقه بیا..جون من بیا...فقط یه دقیقه. میرم. خودم در تراس رو می بندم. میرم کنارش. کتابش رو نشونم میده.نقشه...
-
هیس بچه !
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 16:23
بچه ها یکی یکی جلو آمدند تا شاخه گل رز و کادوهاشان را تقدیم کنند. یکی از پسرک های شیطان مشغول دادن هدیه اش بود که پسرکم او را صدا زد. پسرک برگشت و نگاهش کرد. گفتم: -هیس! پارسا! منظورم این بود که آن بچه را صدا نزند تا برنگردد و عکسشش خراب نشود. همین سوژه شد: -چرا گفتین هیس؟ / صدا می رفت توی عکس ، عکس خراب می شد؟ / اگه...
-
افتاده بودیم در گرنه ی حیران
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 22:06
مجموعه داستانی درخشان و قابل تحسین، با قلمی پخته و حرفه ای. غم غریبی به دل می نشاند هرکدام از داستانهای این مجموعه. غمی از نبودن و گم بودن آدمهایی که هرکدام دلیلی موجه و منطقی دارند برای نبودن. یکی را سکته می برد، یکی را آب، یکی به تیرغیب می رود، یکی به هجوم وحشیانه ی خاک. روایت نویسنده از این نبودن ها آنقدر ملموس و...
-
کف!
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 21:56
شماره 5 وسط های جشن وارد کلاس شد. نیم ساعت طول کشید تا مثلا ماها را ببیند و بیاید احوالپرسی. ظهر که عکس های بچه ها را توی گروه مادرها فرستادند شماره 5 گفت: -عکس پسر من خیلی بده. نه خودش خوب افتاده نه آقاشون. و چی شد؟ مامانی که عکس می گرفت ناگهان ده تا عکس در حالتهای مختلف از پسرمامان شماره5 و آقاشون فرستاد توی گروه....
-
تاک
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 01:12
سراغ انتشارات تاک و آمو رفتم. نیم طبقه ی بالای شبستان. سال قبل یک عنوان کتاب را نشان کرده بودم که بعد از نمایشگاه بخرم. اما نمی دانستم که ناشر افغانستانی بیرون از نمایشگاه کتاب، جایی برای فروش کتاب ندارد. امسال فورا رفتم سراغ کتاب. عنوان ها آنقدر جذاب و رویایی بود که دلم می خواست ده بیست تا کتاب بخرم. اما هم کتابهای...
-
پسرک علمی یی من
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 01:01
زل زده به صورتم. مثلا دارد زبان می خواند. می پرسم: -چشمای من از پشت عینک درشت تر دیده میشن یا اندازه ی معمولی ان؟ می گوید: عدسی عینکت محدبه یا مقعر؟ -یه سوال معمولی ازت پرسیدم. لازمه که با قوانین فیزیک چشم منو اندازه بگیری؟ عادی گفت: -آخه من که اندازه ی همیشگی چشمای تو رو از حفظ نیستم که. فقط هم از طریق نوع عدسی ها می...
-
پودر دوست داره
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 00:58
یکی از بچه ها خورده زمین و صورتش بدجوری زخمی شده. مامانش صبر کرد تا زخم ها بهتر شوند و از پسرکش فیلم بگیرد برای روز معلم. بالاخره دوشب قبل فیلم را فرستاد. پسرکش عینک زده بود و تبریک گفت. مامانش گفت چون صورتش هنوز زخمی ست خجالت کشید بدون عینک ازش فیلم بگیرم. شماره 5 گفت: باید یه ذره پودر می زدی به صورتش. فیلم می گرفتی....
-
میکسولوژی پسرانه
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 13:50
مامان خوش ذوق و قشنگی همان روزهای اول پیشنهاد داد پسرک هامان ، هرکدام تبریک چند ثانیه ای به معلمشان بگویند. ما فیلم بگیریم و یکی از مامانها با میکس این فیلمها کلیپ درست کند و به معلم شان هدیه بدهیم. هربار یکی از مامان ها فیلم پسرکش را می گذارد دل من غش می رود برای این همه معصومیت و عشقی که پسرکها به معلمشان دارند. صفا...
-
فرار کردم
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 13:43
دیروز رفتم دکتر. زانو دردم از مرداد ماه که ساعتهای متمادی دوزانو می نشستم و حواسم به خودم نبود، یکسره درد می کنند. زانوی چپ رسما دارد بیچاره ام می کند. هر ترفندی از مرداد تا دیروز زدم فایده نداشت. ورزش، رقص، زانو بند، بالش زیر زانو و لای پا موقع خواب، ماساژ عضلات پشت پا،روغن سیاه دانه و روغن زیتون، پیاده روی،هیچ کدام...
-
بازگشت
دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 13:36
توی این هیری ویری گرونی و بی ارزش شدن پول لعنتی، لپ تاپ چند روز درمیون ادا درمیاره و غش می کنه . روشن نمیشه. گوشی م که مدتهاست شارژ خالی می کنه و با 60 درصد شارژ خاموش میشه . تبلتم هم هنگ می کنه و ... خلاصه... من که ازم برنمیاد هرسه تاش رو نو کنم. حتی یکیش هم برام سخته. پس چاره ای نیست جز خداحافظی با دنیای دیجیتال و...
-
امر دیگه؟
یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 14:12
شماره 5 گفت: بادکنک نیارن بچه ها. اونم هلیومی! شلوغ میشه! خود مامانا چهارتا بیارن توی کلاس باد کنن.
-
در راستای علف نگری
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 16:46
غر غرهایم را می آورم اینجا. شادی هایم را هم بیاورم خب. صبح با دختردبیرستانی های 27 سال پیش رفتیم علف نگری! رفتیم به استنشاق بوی علف! رفتیم توی یک پارک بیرون شهر( بین شهر؟ ) صبحانه خوردیم. راه رفتیم. پنبه ی شوهرها را زدیم. غر پسرها و دخترها را زدیم. خندیدیم. بغض کردیم. اه اه و ایش ایش کردیم. یکی گفت: - به شوهرم گفتم تو...
-
جونت رو بردار و فرار کن شماره 5
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 16:33
شماره ی 5 هنوز در حال دستور دادن و گوهرفشانی ست. خدایا قدرتی بده که وقتی دیدمش، نزنم بکشمش. خشمم از شماره 5 شاید افراطی و احمقانه به نظر برسد. آخخخخخ که چیزهایی از این شماره ی پنج هست که بخودم اجازه نمی دهم در موردش چیزی بگویم. آخخخخخخخ از اول سال پدر همه را رسما درآورده. خدا قوت معلم جان. چطوری تحمل می کنی این حجم از...
-
رستم بوَد پهلوان
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 23:43
باهات سر جنگ دارم دنیا. دیگه نمی تونم تحملت کنم. خیلی بیشتر از حد تاب و توانم داری بد تا می کنی.
-
خودت کوشی؟
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 23:41
از خوشی هایمان حرفی نمی زنیم. مبادا چشم بخوریم. از بدبختی و بدبیاری و ناخوشی هایمان حرفی نمی زنیم مبادا مردم فکر کنند عجب موجودات مفلوک بیچاره ای هستیم و به ما بخندند. کلا پشت نقاب های الکی ، قایم شده ایم.
-
شماره5
سهشنبه 3 اردیبهشت 1398 23:33
یک حکایت یا جوک بود با این مضممون که: طرف وصیت می کند برای عزای من به هیچ وجه سیاه نپوشید. از قضا می میرد و عده ای سیاه می پوشند. گروهی که شاهد وصیت بودند به سیاه پوشان در مورد وصیت می گویند. گروه سیاهپوش می فرمایند: ( مرحوم به ما هم وصیت کرده بود. اما غلط کرده بود. ما به احترامش می پوشیم)! بخدا این جوکها را از روی...
-
بشین سر جات
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 23:51
این دل آدم هم چه غلط هایی می فرماید یه وقتایی!