-
قال پروانه
شنبه 15 تیر 1398 00:18
1-جواب بیشعور ها را ندهید 2-جواب بیشعور ها را ندهید 3-جواب بیشعور ها را ندهید 4-جواب بیشعور ها را ندهید 5-جواب بیشعور ها را ندهید 6-جواب بیشعور ها را ندهید 7-جواب بیشعور ها را ندهید 8-جواب بیشعور ها را ندهید 9-جواب بیشعور ها را ندهید 10-جواب بیشعور ها را ندهید . . . . که خود را در همان حد نزول خواهی داد. والسلام!
-
با نمک
چهارشنبه 12 تیر 1398 19:59
میگه: -مامان... بچه ی آدم نباید نمک نشناس باشه... آره؟ درسته ؟ -بله. اما تو نمک نشناس رو از کجا شنیدی؟ -شنیدم دیگه. -معنی شو هم می دونی؟ -بله. -یعنی بلد نباشه نمک طعام رو از سدیم و کلر تشخیص بده. شیطانی خندید و دور شد!
-
تصادفی
دوشنبه 10 تیر 1398 23:49
پشت چراغ قرمز چهارراه گیر کردیم. این چراغ قرمز را بشدت عاشقم و هرگز از گرفتار شدن در ازدحام ماشین هایش خسته نمی شوم. . تمام بلوار وسط خیابانش پر است از رنگهای تند و زنده ی گلهایی به غایت زیبا و فریبا. فاصله ام تا گلها به اندازه ی یک دست دراز کردن است . بوته های رودبکیا، آنقدر می تابند که فراموش می کنی خورشید، زرد...
-
کروکودیل دارن
یکشنبه 9 تیر 1398 19:50
میگم: -مه نیا! توی حیاط تون مورچه هم دارین؟ میگه: -نه مورچه نداریم. فقط سوکس و پروانه و تمساح داریم! -تمساااااح؟ -آره تمساح! به مارمولک می گفت تمساح!
-
کصافطا! ماماناتونو دوست بدارین!
یکشنبه 9 تیر 1398 19:48
از دم غروب پریشون بود. از همه کناره می گرفت. جوابی اگه می داد تهش خشم و بغض حس می کردم. با هر سوال ( چی شده؟) ، می گفت:( چی شده؟) و ته چشماش خیس می شد. می دونستم که الان وقت جواب دادنش نیست. بغضش باید بمونه، خیس بخوره، فصل چیدنش که شد، خودش میاد توی بغلم و حرف می زنه. آخر شب که وقت خاموشی شد، اومد. بغلش کردم. خودشو...
-
نام کوچک من بلقیس
جمعه 7 تیر 1398 20:45
مجموعه ای از یادداشت های منتشر شده ی بلقیس سلیمانی در جراید ، در این کتاب گردآوری شده. یادداشتهایی در مورد نوجوانی، جوانی و زمان حال نویسنده. در این یادداشتها خودِ خود نویسنده را عینا به تماشا می نشینیم. برای ما با تخیل و تکنیک ، قصه و داستان سرهم نمی کند بلکه از چیزهایی که تجربه کرده، به آن معتقد شده، از آن دلزده شده...
-
هشدار ...
جمعه 7 تیر 1398 20:35
یا ایهالمسلمات درد زانو، کشیدگی پشت پا، کشیدگی ماهیچه ی پشت پا ( زیر زانو تا مچ) ، درد مچ پا ، پیچیدن و قفل شدن ماهیچه ی پشت پا هنگام غلت زدن یا کش آوردن خودتان، علایم سیاتیک است. از اندیشیدن در مسیرهای دیگر خودداری کرده و دنبال درمان دیسک کمر و سیاتیک محترمٍ کصافط تان باشید. تا اطلاع رسانی دیگر خدافظ!
-
عاشقتم نیم وجبی
پنجشنبه 6 تیر 1398 01:42
دخترک سه چهار ساله ست. خوراکی هاش رو به همه تعارف می کنه. اما یک روش و تکنیک خیلی باحالی داره. خوراکی رو جلوت می گیره و میگه: -می خوری؟ طبعا همه میگن: -نه ممنون که یک بار دیگه تعارف کنه. اما دخترک خوراکی شو می بره جلوی نفر بعدی . بعد که مطمئن شد کسی نمی خوره، می شینه خودش نوش جون می کنه. مامان جونش بهش میگه: -به فلانی...
-
از اول کرم
چهارشنبه 5 تیر 1398 00:53
مه نیا سه چهار ساله است. برایم از ملخی که توی حیاط دیده بود تعریف کرد. گفتم: -توی حیاط تون پروانه هم اومده تا حالا؟اون موقعی که همه جا پر از پروانه بود. گفت: -نه فقط ملخ اومده. گفتم : -خب عیب نداره. من پروانه ام. من میام توی حیاط تون. گفت: -یعنی از اول کرم بودی بعد پروانه شدی؟!!!
-
مااااااااااااااااااااااااااااااااه ماه ماه ماه ماه
سهشنبه 4 تیر 1398 10:05
یک چیزهایی از بچگی هام یادم می افتد ، آن سرش ناپیدا. پسرک را غلیظ و صدادار بوسیدم و صدای این بوسه ی آبدار جرقه زد توی ذهنم. فرآیند احوالپرسی و دیده بوسی خویشاوندی یکی از پیچیده ترین روابطی بود که در بچگی تجربه می کردم. دیده بوسی دردناکترین مورد بود. مخصوصا وقتی پیرزن های بی دندان انجامش می دادند و به این ترتیب بود که...
-
کسی که نیست، کسی که هست را ، از پا در می آورد !
سهشنبه 4 تیر 1398 01:26
یکی از خواهرک ها عکسی گذاشته ... قلبم برای ثانیه ای می ایستد. ایستاده وسط خانه اش . یک قدم آنورترش باباست. ایستاده . کج کج نگاهش می کند و من می دانم که می خواهد چی بگوید و حتی چطوری می خواهد بگوید. صدایش، لحنش، زیر و بم کلماتش را هم بلدم. می میرم از دیدن عکس. سوال بی جوابی روحم را می خورد، تنم را می خورد، جانم را می...
-
انگار خودش است.
دوشنبه 3 تیر 1398 00:45
دوستش داشتم. آنقدر که اسم و فامیلی اش را با تغییر خیلی کوچکی روی یکی از شخصیتهای اولین رمانی که نوشتم گذاشتم. سال هشتاد و نه بود انگار. یکی دوساعت قبل یکی با همان اسم و فامیلی که برای دخترک توی رمانم ساختم، دنبالم کرده و پای عکسهای من قلب گذاشته . هی خواستم بروم بنویسم ( سلام...فلانی؟ ) . هی دست نگهداشتم تا اگر خودش...
-
شاد باش جانم!
دوشنبه 3 تیر 1398 00:40
هی شاد باشید، شادی خوب است، ال است، بل است، موجب سلامتی می شود، سلامتی را حفظ می کند، سلامتی را ممتد می کند، شاد باشید، شاد بمانید... اوووووووو... هم تیزرهای تبلیغاتی توی مطب دکتر، هم نصیحت و سفارش های این و آن... خب بابا ، قبول که شادی خوب است، قبول که شادی لازم است... اما سوراخ شادی را هم نشانمان بدهید که بهش دخیل...
-
چکه می کنه همینطوری!
جمعه 31 خرداد 1398 19:42
( وای مگه چند سالته که اینهمه درد داری؟ ) (خدایا... مثل پیرزنا همه جات درده که ) (مطمئنی هم سن منی؟ من که سالمم. چه خبرته؟ ) (شوهرت بهت چیزی نمی گه این همه درد داری ؟ تقریبا همه جات داغونه ها) (خیلی زود مفاصل و استخونهات داغون شدن) (از الان زوده ، ها... نباید از الان اینقدر دردمند باشی) (به سن و سالت نمی خوره. بدنت...
-
نو دیسک
جمعه 31 خرداد 1398 11:28
این روزها در خانه ی ما حرف از دیسک و مهره ی کمر و گردن بسیار و بسیار می رود. پسرک سرمیز صبحانه دستش را برده بود زیر بلوزش ، گفت: -ببین...ببین...منم دیسک دارم. کمر منم دیسک داره. خندیدیم. ادامه داد: -اگه کسی توی کمرش دیسک نداشته باشه بهش میگن: ( no disk in this folder ? ) کبود شدیم از خنده. -بچه دستتو از زیر لباست بکش...
-
بودن
جمعه 31 خرداد 1398 00:44
بعد از مرگ پیرمردی ثروتمند، وکیل او به مردی که در خانه ی پیرمرد می بیند می گوید که هیچ نام و نشانی از او در اسناد و مدارک پیرمرد نیست. نه حتی عنوانی برای شغل او. نام این مرد چنس(شانس) است. نامی هوشمندانه برای آدمی که پدر و مادرش معلوم نیستند. نه خواندن می داند نه نوشتن. دنیای او محدود است به باغبانی برای پیرمرد و نگاه...
-
یا ایهاالذین ...
جمعه 31 خرداد 1398 00:32
ای کسانی که عاشق کفش پاشنه تخت هستید، و ای کسانی که بیشتر اوقات در حالت ایستاده هستید، همانا خار پاشنه در کمین شماست!
-
تکریم جسم به اعتبار انسان بودن
یکشنبه 26 خرداد 1398 22:28
بخش از کتاب -اینجا یعنی در این مکان ، ما جسم هستیم. جسمی که گریه می کند و می خندد؛ جسمی که پابرهنه روی علف می رقصد.این جسم را دوست داشته باشید. خیلی دوستش بدارید.آنجا جسم شما را دوست ندارند.آنها از جسم شما متنفرند.چشمان شما را دوست ندارند؛ آنها دلشان می خواهد که چشم هایتان را از کاسه درباورند. پوست پشتتان را که اصلا...
-
زبون دراز
یکشنبه 26 خرداد 1398 08:01
خانومه انگشت دوم پایم را گرفت و گفت: -بانو... زبونت سر شوهرت درازه؟ -جان؟ -میگم زبونت سر شوهرت درازه؟ ژل را روز زانوهام ریخت و درجه ی دستگاه را تنطیم کرد . -آخه میگن هرکی این انگشت پاش از بقیه بلندتر باشه زبونش سر شوهرش دراز میشه. می خوام ببینم واقعا هست؟ می خندم. می خندد. ادامه می دهد: -دختر منم انگشتاش همینطوریه....
-
تکون نده اون لامصبو
یکشنبه 26 خرداد 1398 01:37
یکی از ناهنجاری های روانی ام تنفر از لرزه است. عدم تعادل! مخصوصا وقتی روی صندلی نشسته باشم. هروقت روی صندلی یا مبل یا هرنشیمنی نشسته باشم، به قدرت خدا یکی از راه می رسد که سندورم ضربه زدن به پایه ی صندلی، پشتی صندلی، بدنه ی مبل و ... را دارد و عدل می افتد کنار یا پشت سر من و هی با پا صندلی را تکان تکان می دهد. مورد...
-
بقول خودش بازیافت
یکشنبه 26 خرداد 1398 01:26
امل پیدایم کرد. پیام داد (پروانه خوبی؟) از سال هفتاد تا الان چندباری هم را گم و پیدا کرده ایم. تا همین حالا هرگز همدیگر را ندیده ایم. آرزو فصل مشترک من و امل بود. همکلاسی هردومان در سالهای مختلف بود و سبب دوستی نامه ای مان شد. سالهای زیادی ست که از آرزو بی خبرم. آخرین خبرها مال یک کلینیک روانشناسی کودک در آلمان بود....
-
غروب پروانه
جمعه 24 خرداد 1398 19:04
عشق قربانی طلب است. قربانیانش جوانی و زیبایی را پیشکش می کنند و عشق همچنان کور و کر، خونریز است. حتی اگر سرزمینی به نام عشقستان درست کنند در دره های ناپیدا ، راه گریزی از کشته شدن نیست. پروانه در غروبی برفی، زیر درخت مرگ، به دست منکران عشق کشته می شود و مرگش غروب پروانه را رقم می زند. خواهرش خندان کوچولو ، زندگی...
-
جیغ قربانی
جمعه 24 خرداد 1398 11:24
آخرهای زمستون اومدن. از روز اول با پدیده ی جدیدمون آشنا شدیم. صدای جیغ های تیز و بلند یک بچه. از اون ها که تا پنهانی ترین پایانه های عصبیت رو مورد عنایت قرار میده. تا یادم میاد از جیغ بچه بدم میاد. حتی از وقتی بچه بودم. جیغ که میگم گریه و نق نق و اینا نیست. جیغ ،ها ! جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغ! به همین بنفشی. از قضا هرکسی...
-
فرشته های برایش قیمه بادمجان درست می کنند
پنجشنبه 23 خرداد 1398 16:34
امروز هفتم پیرمرد است. خدایش بیامرزاد.
-
خنده های روشن
چهارشنبه 22 خرداد 1398 22:47
آن خانوم مسنی که به پرستار گفته بود ( چقدر تو باهوشی) ، امروز قبل از من توی اتاقک یو -اس بود. مانتو را کنده بود وبا یک تاپ سرخابیِ دست و دلباز دراز کشیده بود روی تخت. صدای شوخ و شنگش دلم را شاد می کرد.شوخی هایی با پرستار می کرد که فقط همانجا قابل شنیدن بود نه نوشتن و بازگو کردن در اینجا . وسطهای کارش پرده ی اتاقک را...
-
شکل شناسی دستگاه هایش
چهارشنبه 22 خرداد 1398 02:11
یک دستگاه ضربه های کوتاه و سخت متوالی می زند روی موضع درد. نفست را بند می آورد. دستگاهی دیگر ترا از طول می کشد و هی می کشد و می کشد. انگار کن که توی یک ربع چند سانت قد بکشی و ناگهان قد تقلبی ات مثل کش مرتجع برگردد سرجای اولش. دستگاه دیگر شبیه لوله ی جاروبرقی ست. به جای مکش، دمش دارد و هوای سرد زمهریر را می دمد روی...
-
قورباغه ی کبابی
چهارشنبه 22 خرداد 1398 01:59
توی سالن انتظار مرکزی که برای درمان زانو و کمردرد می روم آدمهای مختلفی از هر سن و سال و قوم و فرهنگ و زبانی می بینم. اینجا پرسنل خوب و خوش برخوردی دارد. با تمام بیماران با نهایت احترام رفتار می کنند. توی ردیف اول سه تا آدم مسن نشسته بودند. یک زن، یک مرد، یک زن. زن سمت راستی حسابی چیتان پیتان و سرحال بود. موقع راه رفتن...
-
مردی که از من نمی رود
چهارشنبه 22 خرداد 1398 01:44
لابد روحِ رفته ها هم حافظه دارد. لابد دل شان برای بودن شان تنگ می شود. لابد می آیند سر بزنند و سرک بکشند به جاهایی که بوده اند. والا چه دلیلی دارد که یکسال بعد از روزهایی که بابا اینجا بیمارستان بستری بود، همه جای این خانه ، شهر ،خیابانها ،آسمان ،هوا و فضا حس اش کنم؟ لمسش کنم؟ ببینمش؟ بشنومش؟ دلت برای کی تنگ شده بابا؟...
-
مردی که از او نمی رود
چهارشنبه 22 خرداد 1398 01:41
چه روز شلوغ و پرمشغله ای بود امروز. پر از انرژی های متفاوت از صبح تا عصر . با معلم جان پسرک و همکلاسی هایش و چند تا از مامانها، رفتیم مدرسه ای رنگی رنگی و پر دار و درخت و قشنگ . معلم های کلاس اول بچه ها را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم و چندساعتی نشستیم به حرف و خنده .پسرک های حیاط ندیده کشتند خودشان را از بازی . پرده ی...
-
خائن بالفطره
چهارشنبه 22 خرداد 1398 01:26
باز قیافه ام درهم است . لب و لوچه ام آویزان است. چشم های زن توی آینه عینِ عین خود گریه اند. منتظر تلنگرند اصلا . عکس خانه ی جدید بابا بهانه باشد یا هرچیز دیگری، فرقی ندارد، درهرحال هوایم ابری ست و مترصد بارشی سهمگین. این گریه های هردمبیل و کوتاه کوتاه افاقه نمی کند. کدام مان از خائن ها خوشمان می آید؟ کدام مان نامرد ها...