-
خنده بر هر درد بی درمان دواست ، البته!
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 23:48
در آخرین جلسه ی مدرسه یکی از اولیا از معلم بچه ها پرسید: -مطالب تاریخی و دینی ِ درس تاریخ و هدیه های آسمان گاهی خیلی با واقعیت تناقض دارند. بچه ها هم کنجکاوی می کنند و ما هم در می مانیم جواب درست را بدهیم یا همان مطالب نادرست و غیر واقعی را تایید کنیم. نظر شما چیست؟ چه کنیم؟ آی خندیدیم. آی خندیدیم.
-
اسکروچ تاریخ ساز
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 23:41
عیدی هایش را با پدرجانش برد بانک یک حساب باز کرد. پدر جانش هم مقادیری بهش اضافه کرد و از همان لحظه تا الان که رفت بخوابد، ماجرا داریم. اول از همه فرمول حساب کردن سود بانکی را یاد گرفت. بعد نشست با ماشین حساب چرتکه انداخت که ماهی فلان قدر و سالی فلان قدر سود گیرش می آید. خدا شاهد است که سود سه سالش را هم حساب کرد.بعد...
-
ترس خورده
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 19:27
خب حالا می توانم در موردش بنویسم. چند روز است دارم جان می کنم. چند ماه قبل، توی دل زمستان، حضوردر کلاس یکی از هنرجوها که هم سن و سال خودم است، نامرتب شد. وقتی آمد تعریف کرد که ناگهان متوجه سرطان پیشرفته ی پانکراس در مادرش شده اند. و حالا نه درمان فایده ای دارد نه می شود از شدت درد دست روی دست گذاشت. شیمی درمانی را...
-
بزرگ
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 19:04
از فاصله ی نزدیک به دستهای کوچکش نگاه کردم. به صورت کوچکش نگاه کردم. چشم های کوچک. بینی کوچک. ابروهای تابدار کوچک. دستهای کوچکش. دستهای کوچکش! بزرگ بود اما.
-
کجایی پس؟
دوشنبه 2 اردیبهشت 1398 18:59
دلم بوی علف می خواهد چرا کسی رسیدگی نمی کند آخه؟
-
دورهای واقعی
شنبه 31 فروردین 1398 15:39
خیلی وقت بود از ما کناره گرفته بود. گفته بود گرفتاری هایش زیاد است و حوصله ی خواندن حرفهای ما را ندارد.حرفهای مفتی که گاهی شبها تا هزارپیام چرت و چرند می شد. اصلا از یک وقتی به بعد همه مان کمتر با هم حرف زدیم انگار. هرکدام توی پیله ی خودمان فرو رفتیم و نفهمیدیم امشب تولد کیست، سالگرد ازدواج کیست، سالگرد نامزدبازی...
-
بی کتابی
جمعه 30 فروردین 1398 21:17
در سنه ی 1226 به دوران سلطنت محمدعلی شاه قاجار ، پالکونیک لیاخوف تهران را میدان یکه تازی های سربازان روس می کند و مجلس را به توپ می بندد. در جریات بمباردمان مجلس شورا، قزاق، مشروطه را به تیر می زند. هرجا و هروقت میلش کشید ، انگشت می اندازد توی کاسه ی چشم هاش و تخم چشم ها را بیرون می کشد. بدنش را با شوشکه قطعه قطعه می...
-
ساحر
جمعه 30 فروردین 1398 21:09
به زانو درد حالا، مثل یک چیز شگفت نگاه می کنم. گلسنگ نشسته بود که جادو کند. نکرد. سرمای دوقطب هجوم آوردند که جادو بکنند، نکردند. دست داغ شد، یخ کرد. جادو نشد. زانو تیرکشید . تمام مساحت پا تا کف ،سوزن سوزن شد. اما جادو نشد. . . جادو شد. جادو شد. جادو تلاشی بود که انجام شد. همتی بود که شکل گرفت. نیرویی بود که خرج شد....
-
در دایره ی قسمت ، اوضاع چنین باشد
چهارشنبه 28 فروردین 1398 17:05
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
-
شگفتا
سهشنبه 27 فروردین 1398 19:55
خیلی حال و احوال خجسته ای دارم من، (جزء از کل ) هم قششششنگ فاتحه می خونه توی روح و روانم . حال و هوای این پدر و پسر مثل پدر و پسر( سهره ی طلایی ) هست. در مورد (سهره ی طلایی) چیزی ننوشتم که فراموشش کنم. اما نمی دونستم که دست بی تربیت تقدیر ، یکی پرزورتر و خوشگل ترش رو برام آماده کرده! دیوانه ها! اَه!
-
تمامش کن دیگه لعنتی
سهشنبه 27 فروردین 1398 19:51
تمرین خریت و کوری و کری راه حل خوبی برای پذیرفتن این گند و نکبتی که اسمش زندگی ست، نیست.اما چاره ای هم هست؟ از کدامش بنالیم؟ گرانی؟ ناامیدی به آینده ی بچه ها؟ ( خودمان که به درک اسفل السافلین! ) ، سیل؟ زلزله؟ سرطان؟ ایست قلبی؟ بی مهری آدمهای اطراف؟ ظهور پرغرور عراقی و سوری و ... در خیابان های ایران؟ کدام را اسم ببریم...
-
آموزش کتابخوانی غیرمستقیم
سهشنبه 27 فروردین 1398 08:32
خیلی خوبه که سرگرمی تون کتاب خوندن باشه و فرزندان از جان عزیزترتون مدام شما رو درحال خوندن یا نوشتن ببینن. علما ! میگن در محیط و فضایی که شما هی کتاب دست تان باشد ، آن نوردیدگان هم به مطالعه علاقمند میشن و نسل بعدی کتابخوانان مجنون کتاب در دامان شما به رشد و اعتلاء خواهد رسید. اما جونم براتون بگه این فرمول همیشه هم...
-
فلش قورباغه ای من
شنبه 24 فروردین 1398 16:42
گاهی اشیاء نیز بخشی از زندگی ما را در خود حمل می کنند. مثل مادری که جنینش را. #پسرک شش ماهه شد که جرات کردم بگذارمش و بروم دنبال کارهای دفاعم. چند جلسه ی دفاع را به تماشای عبرت نشستم تا یادبگیرم. بعد راهی کتابخانه ی ملی و کتابخانه های عمومی تهران و کرج و ... شدم تا منبع و مرجع پیدا کنم. از صوفی گری تا شاهدبازی تا...
-
مهمون مون برق می زد
شنبه 24 فروردین 1398 16:28
فقط خدا می دونه که من دیشب چندبار نزدیک بود منفجر بشم از خنده ی قهقهانه . و خنده ی زیر جلکی م رو پیوند زدم به ادامه ی حرفی و صحبتی و با چه مکافاتی خودم رو کنترل کردم که ناگهان نگم: -بچه ها... یه چیزی بگم؟ همه تون دارین برق می زنین! مدیونید فکر کنید دو روز پیش دوتا پارچه ی لمه برش زدم و چیزکی دوختم و تمام خونه و زندگیم...
-
آرام تر رشد بنمای فرزندم!
شنبه 24 فروردین 1398 16:23
از دو سه سال پیش که فهمیدم رشد گوش و لب و بینی آدم تا زمان مرگ همچنان بی وقفه ادامه داره، افسردگی گرفتم. حالا لب یه چیزی ! بسی هم خوب و زیبا و فریبا! اما آخه بینی؟ گوش؟ و توی عکسها هی می گردم دنبال میزان افزایش حجم بینی م نسبت به سالهای قبل که بسیار باریک و قلمی بود. اصن یه وضی! اه! رشد بی وقفه ی بینی و گوش!! ازت...
-
نمیری یه وخ!
چهارشنبه 21 فروردین 1398 00:29
نمی دانم من یک مرض مد روز گرفته ام یا مد روز تصمیم گرفته مرض مرا هی به رویم بیاورد؟ هر کانال و صفحه ای را بازمی کنم ده تا تبلیغ در مورد طب سنتی و مدرن و داروهای تلفیقی آنها می بینم که هشدار می دهند به کشندگی و مرگ آوری کبد چرب با توضیحات دلخراش و ترسناک. خب بابا...ترسیدم!! اضافه کنم که دوستانی هم که درگیر بیماری های...
-
آلوت
چهارشنبه 21 فروردین 1398 00:20
در جهانی خیالی با المان های آشنای دنیای واقعیِ دوران معاصر، فخرالدین به دنیا می آید . کودکیِ رقت انگیز و بی هیجان و عاری از هوش و رفتارهای طبیعی را سپری می کند تا جایی که همه فکر می کنند ( از این بچه آدم در نمی آید)، اما ناگهان زبان باز می کند. نوجوانی اش در مدرسه ی دینی می گذرد و از آغاز جوانی ملای ده و شهر و ... می...
-
چرا منو نمی شناسی لعنتی؟!!!
سهشنبه 20 فروردین 1398 13:18
پیام ناشناس. با اسم تلفیقی از پدیده های طبیعی و غیرطبیعی -سلام -....(جواب نمی دهم) سه روز بعد -فلانی ام. دختر( ...) ت . تحویل نمی گیری! دختر یکی از اقوام نزدیک بود. * پیام از یک آیدی با حروف الفبای انگلیسی -سلام (پریِ ....) / اسم کاربری سایتی که چندسال قبل در آن بودم را می آورد. -سلام -نشناختی نه؟ -نه متاسفانه ....
-
دموکراسی در روز روشن
دوشنبه 19 فروردین 1398 19:35
بعضی وقتها به غذایی واکنش منفی نشان می دهند و جهد می کنند که نه تنها آن غذا را نخورند، که تخریبش هم بکنند. اخیرا پسرک از آبگوشت بدش آمده. هربار با کلی خواهش و تمنا و التماس و در نهایت تهدید و ارعاب ، نیم ساعت بعد از همه می آید می نشیند سر میز و غذای یخ کرده ی به درد نخور را می خورد. دل و جگر گوشت توی ظرفش را تکه تکه...
-
هارمونی کلمات اتفاقی
دوشنبه 19 فروردین 1398 19:27
دارد با پسوند ها و پیشوند ها کلمه می سازد. من هم که به حکم ازلی ، از عهد الست مامورم که کمکش کنم. می گوید: با ( بر) کلمه بگو چند تا کلمه می گویم. می گوید( تکراریه. یکی دیگه بگو) می گویم: برانداز -بعدی... -برکنار -بعدی... -برقرار می نویسد. بعد از نوشتن می گوید: -کلماتت خطرناک ان ها... کلا کلمات انقلابی گفتی. یعنی چی...
-
یادت
یکشنبه 18 فروردین 1398 23:50
بعد از هشت ماه ریمیکس 48 دقیقه ای که عید پارسال از خواهرک گرفته بودم را زدم به گوشم و تکان تکان تکان...عرق ریختم. دستم پیش نمی رفت به این همه نزدیکی انرژی و اکتیویته به گوشم. احمقانه نبود که با هر تکه آهنگ یادم می افتاد( من دیگر بابا ندارم) ( من دیگر بابا ندارم) ( من دیگر بابا ندارم). نبود. درد داشت. تکان هام یخ می...
-
صاحب نظرجان
یکشنبه 18 فروردین 1398 23:47
عاقااااااااااااااااا از وقتی اینستا نصب کرده ، میره پای پستهامون ، کامنتها رو دونه دونه چک می کنه. بعد میره طرف رو چک می کنه. در مورد بعضیا هم نظرات ویژه داره: -چرا قلب نداد؟ -چرا قلب داد؟ -چرا واکنش نداشت؟ -چرا خندید؟ -چرا ... -کی بود؟ -کیه؟ اسیر شدیماااااااااااا
-
هدیه ت منو مرده
یکشنبه 18 فروردین 1398 23:44
پسرجان پنج شش تا چیز را برای تولد پسرک پیشنهاد داد. با همه مخالفت کردم. -نه. خطرناکه -نه. دردسر میشه -نه. نمیشه -نه. به درد نمی خوره -نه... چند تا چیز را هم من پیشنهاد دادم که او قبول نکرد. آخر سر گفت: -پس تنها گزینه ای که برام می مونه اینه که قول بدم برادر خوبی براش می شم!
-
دیوار
یکشنبه 18 فروردین 1398 23:42
دیوار روبرویم حالا دوست داشتنی و تماشایی شده. تمام و کمال.خیلی سال طول کشید تا این شکلی شود. گاهی گوش گرگی ری کرده بود روی دیوار. گاهی تابلوی سه تکه ی لاله . گاهی نیز خالی ماند. حالا دو گلدوزی دست دوز دارم و یک سرامیک سماع. هرکدام یادگار کسان و لحظاتی خوب اند. حالا مگر می شود روروی این دیوار نشست، لپ تاپ را روی پا...
-
مریض
جمعه 16 فروردین 1398 19:12
باز بیماری کتاب نخونی م عود کرده. کتاب می بینم انگار وبا دیدم. فرار می کنم ازش. می خونم ها..اما به زور و زحمت . انگار دارن کتکم می زنن. خدایا اشفی!
-
پاشو بیا بابا...
جمعه 16 فروردین 1398 19:10
دوتا مهمون موندن که بیان. هردو رو ، هم از ته دل می خوام که بیان. هم بشدت لوس ان و برای اومدن تعارف می کنن. ببینیم چی میشه.
-
الیزابت گم شده است
پنجشنبه 15 فروردین 1398 19:05
*روی کاغذ نوشته ( شیر، شکلات ، تخم مرغ). اما فقط کنسروهلو می خرد. ( دیگه خرید نرو! دیگه کنسرو هلو نخر! خودم خرید های خونه رو انجام میدم! تو هیچی نخر! ) *ساعت زنگ می زند. یادش نیست چرا تنظیمش کرده که زنگ بزند. *بچه می شود. کنار خواهرش است. *پیرشده. کنار دختر و نوه اش است. گاهی آنها را نمی شناسد ( این زنه کیه؟ این دختره...
-
بزدل
پنجشنبه 15 فروردین 1398 18:55
نوشتم تعرض. ده تا واکنش دیدم که تعرض؟ تعرض؟ چندنفر گفتن برات دردسر میشه. گفتن اصلا حرفشو نزن. بده. نباید حرفش رو پخش کنیم. از اثبات و بازجویی و ... گفتن. بله جانم. تعرض. در همین نزدیکی. در همین حوالی. به همین راحتی . حذفش کردم. این قدر ترسو.
-
طفلی که گم شده
پنجشنبه 15 فروردین 1398 18:53
آدمهایی که نمیذارن شاد باشی و شاد بمونی رو چیکار کنیم؟ اونهایی که خندیدنت رو دوست ندارن. اصولا خنده ت انگار آزارشون میده و توی نق نقوی غمگینِ بداخلاق رو بیشتر دوست دارن. بذاریم شون کنار؟ اگه نشه چی؟ اگه به اقتضای هزار و یک مناسبت و ارتباط نشه کنارشون گذاشت چی؟ ندیده بگیریم شون؟ بذاریم تلاش شون رو برای ضدحال زدن و خراب...
-
به مژگان سیه کردی ، هزاران رخنه در دینم
پنجشنبه 15 فروردین 1398 18:49
یک دختری هم بود که عاشق چشم های درشت مردی بود که مژه های خیلی خیلی بلندی داشت. می گفت می خوام نی نی مون رو روی مژه های باباش بذارم. و باباش با تکون دادن سرش، نی نی رو بخوابونه!!!! حالا باباهه کی بود؟ آشنای همه مون بود. بماند! یک چشم درشت با مژه های بلند روی تخته سیاه کشیدیم و نی نی قنداق شده ای روی مژه ها گذاشتیم و...