-
این چه مرَضیه؟
یکشنبه 31 شهریور 1398 19:45
روزهایی که کلافه ام و بشدت اندوهگین، حس طنز نویسی م بشدت گل می کنه.
-
پسرک کنجکاو فضول!
یکشنبه 31 شهریور 1398 19:44
فیلم ژن خوک رو می دیدم. اون کاراکتری که جلوی ماشین و خونه ی لاکچریش به ملت فحش می داد اومد روی صفحه تلویزیون. پسرک گفت: -عه..این منظورش همون آقازاده هه ست که به مردم توهین می کنه. اسمش چی بود. ساشا چی؟ پسر وزیر چی بود؟ -تو از کجا می دونی؟ -وقتایی که نت دارم. توی تبلیغات نتی دیدم. -بعد... چی دیدی؟ ( بله منم دقیقا نگران...
-
ترکمانچای
یکشنبه 31 شهریور 1398 19:38
اومدم بگم که یک بار از ترکمانچای بسته ی پستی داشتم. عهدنامه ی عباس میرزا و فتحعلی شاه اینا بود ؟ نه... پایان نامه ی یکی از همدوره های ارشدم بود که خیلی زودتر از من دفاع کرده بود و ازش خواهش کرده بودم برام بفرسته و با مهربانی و سخاوت سی دی پایان نامه ش رو برام فرستاده بود. اسمش مریم بود. هرجا هستی مریم ترکمانچایی( این...
-
اعترافات
یکشنبه 31 شهریور 1398 13:51
تا وارد بخش مرجع شدم( امروز اینجا کلاس داشتیم. تعدا بچه ها کم بود) یکی یکی و پشت سر هم گفتند( خانوم مبارکه.خیلی بهتون میاد). خندیدم و گفتم ممنون. تا وسطهای جلسه چشم برنمی داشتند از صورتم. همیشه بهشان می گویم با فاصله از من بنشینند تا بتوانم ببینم شان.( با نزدیک بینی چشمم آدمها و اشیا را باید حداقل با فاصله ی پنجاه...
-
میری یا میای؟
جمعه 29 شهریور 1398 15:05
بچه رو نوشتیم اونجا! اما همچنان منتظر اینجاییم که ببینیم چی درمیاد!
-
دیر آمدی ری را
جمعه 29 شهریور 1398 15:00
فرض کنیم یک آرزو و خواسته ی مهم داریم. اونقدر برامون مهمه که خواب و رویامون رو پر کرده. دلمون مشتاقانه می خواد که بهش برسیم. فرض کنیم خونه، ماشین ، مدرک ، مهربانی و توجه آدمی که عاشقش هستیم، بچه یا هرچیزی که به اقتضای زمانی که توش زندگی می کنیم، میل داریم داشته باشیمش. حالا اگه خونه رو بعد از یک ورشکستگی مالی ، ماشین...
-
دگردیسی
جمعه 29 شهریور 1398 14:51
وقتی از بی مهری و بی توجهی کسی که دوستش دارین رنج می برین، این رنج اول به صورت دلتنگی، اشک و آه و کسالت و بیماری خوش رو نشون میده. هرچه زمان ازش بگذره این حس ها تبدیل به خشم میشه و هرچه میزان این خشم بیشتر میشه، شما از اون آدم مهرطلبِ عاشقِ خواهنده، تبدیل میشین به آدمی عصبانی، خشمگین و پس زننده و انتقام جو. با این پیش...
-
زندگی با سایه ها
جمعه 29 شهریور 1398 14:47
از نویسنده نپرسید( این قصه رو خودت زندگی کردی؟ خودت تجربه کردی؟ خودت از نزدیک دیدی؟ ). نویسنده خودش، پدر و مادرش، خواهر و برادرش، همسرش، دختر و پسرش، دخترخاله و پسرخاله ش، دخترعمه و پسرعمه ش و ... رو توی دل قصه هاش جا میده. ولو به اندازه ی یک دندان جلوی کرمو، یک دزدی بچگانه ی مداد رنگی ، یک آواز خوندن، یک معاشقه در یک...
-
بابا
پنجشنبه 28 شهریور 1398 17:51
تلفنم که زنگ می خورد. بچه ها می پرسند :کیه؟ من جواب می دهم : بابا اوایل با تعجب نگاهم می کردند. مامان گاهی از گوشی ات زنگ می زند. من عکست را روی صفحه ی گوشی می بینم و جواب می دهم: سلام مامان جان. چطوری؟
-
دلم تنگته
پنجشنبه 28 شهریور 1398 17:48
امروز رسیدم به یک دلیت اکانت توی تلگرامم. آخرین پیام از صفحه ی اصلی پیدا بود و می دانستم تویی. آه از نهادم برآمد که با آپدیت های جدید، اسم و عکست حذف شده. چرا من نفهمیده بودم که هر بار می نویسی (س) یعنی سلام؟ هربار می نویسی( چ) یعنی چطوری؟ چرا بعد از نبودنت همه رافهمیدم و توی گریه خندیدم. امروز برای تمام ( س) هایت...
-
لعنتی
پنجشنبه 28 شهریور 1398 09:20
لعنتی توی خواب های من چه می کنی آخه؟
-
پیله
پنجشنبه 28 شهریور 1398 09:20
سرو کله زدن با آدمهای پیله کار جانفرسایی ست. و آدم های پیله چه آدمهایی هستند؟!!! شاید اعتماد به نفس ندارند. شاید فکر می کنند به اندازه ی کافی توی چشم نیامده اند. شاید احساس می کنند آنقدرها که باید و شایسته ی آنهاست دیده نشده اند و مردم به کفایت و ارزش شان پی نبرده اند.پس باید هی پشت سر هم حرف بزنند و توضیح بدهند و...
-
...
چهارشنبه 27 شهریور 1398 21:59
دلم گرفته خدا را گره گشایی کن
-
پاسخگو باشین
سهشنبه 26 شهریور 1398 12:11
خیلی وقته که این مساله توی ذهنم وول می خوره. بارها با مصادیقش در آدمهای مختلف برخورد داشتم. سوال: اگه نویسنده ای در بیان واکنش هاش به مسایل شخصی ، اجتماعی ، فرهنگی و ... مودبانه حرف نزنه، وقیح باشه، طلب بخواد از همه، دیگران رو به ریشخند و تمسخر بگیره، چه می کنید؟ -خودش رو ندیده می گیرید و کتابهاش رو می خونید؟ ( از هر...
-
درست حرف بزن
سهشنبه 26 شهریور 1398 12:03
جواب مردم را با طلبکاری و بی ادبی نداده ام و نمی دهم. چه رو در رو چه توی کامنت یا دایرکتهای شبکه های مختلف مجازی.اما وقتی بعضی ها از همان اول بی ادب هستند یا طلبکارند، نمی شود مدارا کرد. گاهی جواب می دهم( باز هم مودبانه) و گاهی دلیت . در مواردی نیز بلاک و خلاص.
-
نیما
دوشنبه 25 شهریور 1398 14:46
پسرک بالا می پرد، می رقصد، مشت توی هوا بالا می برد و هورا می کشد و پشت هم می گوید: _آخ جون...زندگی بدون نیما! -آخ جون اتاق تکی بدون نیما! -آخ جون آزادی بدون نیما! -آخ جون نفس می کشم بدون نیما! -آخ جون راحتی بدون نیما! -آخ جون همه ی اتاق مال خودم بدون نیما! نیما یه طوری باهاش تا می کردی که اینقدر از فکر رفتنت شنگول...
-
"توجیه " درست است
دوشنبه 25 شهریور 1398 14:40
خدا بگم چیکارتون نکنه با املاهای غلط غلوطی که توی این چندسال باب کردین. پست قبلی رو الان خوندم و خوره افتاد به جونم که نکنه ( توجیه) رو غلط نوشتم. نکنه (توجیح) درست باشه. و بعدسراغ فرهنگ معین توی کتابخونه م رفتم تا مطمئن بشم. ( حتی به دهخدای نتی اطمینان ندارد)
-
عشق و چیزهای دیگر
دوشنبه 25 شهریور 1398 14:30
هانی پسراهوازی که بعد از اتمام تحصیلات فیزیکش برای دیدن دخترهای خوشگل در تهران مانده در یک چشم به هم زدن عاشق پرستو، کارمند بانک شده . این عشق آنقدر برایش جدی است که خاک پای پرستو را نیز تقدیس می کند، حال آنکه برای پرستو عشق فرعی ترین مساله ی زندگی ست. او یک زندگی امن از نظر مالی و عاطفی و روانی را به طوفانِ عشق ترجیح...
-
خدایااااااااااااااااااااا
یکشنبه 24 شهریور 1398 21:16
می گفت ( فلانی با چه جراتی پسرش رو تنهایی فرستاده با ماشین توی جاده؟ اونم مشهد؟ ) -بابا...دارن میرن ماه عسل! با پدر و مادرش بره؟ -بله! نباید بچه رو تنها فرستاد توی جاده. خطرناکه. -عزیزم ماه عسله. بچه الان همسر داره. مرد خانواده شده. -هرچی! نباید تنها می فرستاد. باید خودشم پشت سرشون می رفت که مراقبشون باشه. -یعنی تو می...
-
یا قانع شو یا باید قانع بشی
یکشنبه 24 شهریور 1398 21:13
صبح رفتم به مذاکره و درخواست و خواهش و قانع کردن مدیر و موسس و ... تا کلاس پسرک تغییر کند. آقای مدیر مثل همیشه در کمال احترام و بزرگواری و متانت، بدون لحظه ای درنگ در ادای احترام یا تغییر نگاه یا رگه ای از استیصال و کلافگی در حرکاتش، شنید و شنید و شنید و در نهایت گفت: ( هیچ کاری از من بر نمیاد) خسته شدم بس که حرف زدم....
-
اول کجا برم؟
شنبه 23 شهریور 1398 17:23
-راه دور...! یعنی من می تونم مامان؟... یعنی میشه؟ عحب حال عجیبیه. هم خوشحالم ، هم نگران. اصهفانم میریم...می ریم!! -مامان جان تو اول حموم برو. بعد اصفهان! خفه شدم از بوت!
-
نهنگ ها
پنجشنبه 21 شهریور 1398 14:01
گفته بودم ( خودکشی دستجمعی ) . دور میز بزرگی جمع بودیم. یکی مان گفته بود( پس اسم منو خط بزن. من با مرگ و این چیزا حال نمی کنم. اگه جشن و پارتی و بزن برقص بود، منم بیار). توی ذهنم داشتم ( همان خودکشی دستجمعی). این شبها، این شبهای گاهی فرصت، گاهی بیداری، گاهی سرگیجه، دستجمعی اش را کنار گذاشته ام. بی اختیار دارم به سمتی...
-
من و اوی لعنتی
چهارشنبه 20 شهریور 1398 19:53
طوری میره و میاد که تمام حرکات و رفتارش نشون میده: ما ، دوتا دشمنیم... ما ، دوتا دشمنیم... ما ، دوتا دشمنیم... ما، دوتا دشمنیم... -( بیا بچه بزرگ کن) -( بشدت اندوهگینم) -(بچه داشتن از اون دارایی ها و تملک های دو سر سوخته. دو سر سوخت! )
-
به سلامت!
چهارشنبه 20 شهریور 1398 19:47
معلمی که برای امسال پسرک در نظر گرفتن، مورد تاییدم نیست . روزی که کارنامه گرفتیم ، مدیر مدرسه قول داد توی اون یکی کلاس باشه. توی هشت سال درس خوندن پسرجان و پنج سالِ پسرک توی این مجموعه آموزشی، اولین باری بود که درخواست کردم توی کلاس کی باشه یا نباشه.خیالم هم تخت بود که به اعتبار این سیزده سال سرجمع، حرفم رو زمین...
-
انقلاب
چهارشنبه 20 شهریور 1398 19:41
سرعت نت در همین دقایق بقدری خوب و غیر عادیه که انگار انقلاب شده هر چی رو کلیک می کنم، سیم ثانیه ..بالا میاد
-
خودت پیدا شو
چهارشنبه 20 شهریور 1398 19:40
عکس های کتابهایی که می خونم رو گم می کنم. مطلب رو میذارم و بعد باید دنبال عکس بگردم. دقیقا همون جایی که سیو شدن، گم میشن. مدتی پس از ارسال مطلب و گذاشتن عکس نتی، عکس خودم رو پیدا می کنم. الان یه معرفی کتاب دارم که رفته توی چرکنویس، فقط بخاطر نیافتن عکس. اونقدر تنها اونجا بمونه تا عکسه پیدا بشه!
-
مثل قصه می نویسمش
سهشنبه 19 شهریور 1398 23:35
یک پیشنهاد جالب و هیجان انگیز برای بار چندم تکرار شده. انجامش برایم عملی نیست. اصلا نیست. اما هر شب دارم خوابش را می بینم. مثل یک داستان هرشب دارم دنباله اش را توی خواب می سازم برای خودم و کیف می کنم. توی خواب هم می دانم که دارم خیال پردازی می کنم.
-
عروس استانبولی
دوشنبه 18 شهریور 1398 23:49
بهار 96 که ایـــــــــــن مطلب را نوشتم ، می دانستم که بارها تجربه ام تکرار خواهد شد و با دیدن چیزی یاد چیز دیگری می افتم که شاید از دید بقیه خنده دار باشد. اقتضای بشر بو دن و جان وَر بودن همین است. یک روزی تمام می شوی و خلاص! صبح تا کتری جوش بیاید و تخم مرغ برای صبحانه ی روزهای تعطیل آبپز شود، تلویزیون را روشن کردم...
-
امان از نت
یکشنبه 17 شهریور 1398 16:14
1 پسرک هروقت به نت دسترسی داره میاد اسم وبلاگ رو سرچ می کنه و پستهای جدیدم رو می خونه و سیو می کنه و در نامناسب ترین جای ممکن، در حضور دیگران اشاره ای به چیزی که نوشتم می کنه و می خنده. دیشب دیروقت، همسایه پایینی ( صاحب روضه ) برامون حلوا آورد. پسرم دم در رفت و گرفت. بعد از بستن در رو به من گفت: -بازم می ری تو وبلاگت...
-
هیچ عنوانی ندارم
شنبه 16 شهریور 1398 18:33
بحمدلله این روزها درها و پنجره ها باز هستند و بچگان مهمانان ( تبعیت مضاف و مضاف الیه با اختیار نگارنده) در راه پله مشغول سیر آفاق و انفس و کشف و کشوف و جیغ و سرو صدا . مادران مشغولند گاهی به گریستن و گاهی درگوشی حرف زدن و گاهی عروس جستن . بچه ها حیاط و پارکینگ را شخم زده و ... بلندگو بی رحمانه مشغول دریل زدن به...