-
اولین باران پاییز
چهارشنبه 1 آبان 1398 00:51
همه را نوشتم و کوچه ی علی چپِ حال خوب را نشان دادم که نگویم از اولین باران پاییز امسال. پارسال اولین باران، اولین برف، اولین سرما، اولین عید، اولین بهار، اولین شکوفه و اولین تابستان، را نشانش دادم و گفتم:( بابا اولین بارون پاییز بارید. حیف نیستی ببینی)( بابا اولین برف زمستون بارید. حیف نیستی ببینی) ( بابا اولین سرمای...
-
مخلوق خوب خدا
چهارشنبه 1 آبان 1398 00:34
ظهر سیب زمینی های تپلی را توی تابه سرخ می کردم، پیشبند گل گلی رنگ و رورفته ام پر از لکه های روغن می شد، نیما نان تازه گرفته بود .پسرک بخاطر شورای معلمان ساعت ده تعطیل شده بود و از خود ساعت ده با ور ور حرف زدن و درخواستهای بجا و نابجا مغز سرم را خورده بود. کشاندمش پای سینک که کمتر حرف بزند: _بیا این دوتا لیوان رو برام...
-
مامان فروش دردمند
چهارشنبه 1 آبان 1398 00:17
امشب اعلام کرد که مرا می فروشد. با آقای پدرش مشغول شوخی و خنده بود که حرف را رساندند به من و نفهمیدم چی به چی ربط پیدا کرد که گفت ( مامان رو هم می فروشم). دیگر من و زبان به قول پسرک تیکه بار کننده ام ماند و پسرک! تکان می خورد می گفتم( بعله! کسی که منو می فروشه ، این کار رو هم می تونه بکنه). شب به درازا کشید و پسرک توی...
-
کی بود؟
سهشنبه 30 مهر 1398 01:11
از دوستان اینجا کیا اومدن توی کانال؟ نمی خوام آیدی تلگرام تون رو معرفی کنین. فقط می خوام بدونم با اسم های اینجا کیا اومدن؟ در هر صورت خوش اومدین
-
بربادرفته
سهشنبه 30 مهر 1398 01:07
قدیم ترین خاطره ای که از موهای کوتاه جلوی سرم دارم مال هفده سال قبل است. خانه در حال نقاشی و این چیزها بود. ترم تابستانی را مهمان شدم و رفتم گنبد. هوای شرجی باعث می شد از این ور سشوار بکشی از آن ور موهات وز شود. خواهر کوچیکه تا چشمش به من می افتاد می گفت: ( اشلی ویلکز ) موهای وز وزی دوطرف سرم فر خورده بود و پف کرده...
-
به خودش چیکار داری؟
دوشنبه 29 مهر 1398 13:42
چند بار از جاهای مختلف بهم پیام دادن برای مصاحبه و معرفی کتابهام و برنامه های مربوط به کتاب. شماره م رو می گیرن و میرن که میرن. نمی دونم جریان چیه. از شماره م خوش شون نمیاد، از عکسای پروفایلم خوش شون نمیاد، یا بعد از پیشنهاد یادشون می افته که (نه...اینو نمی خواستیم) یا چی؟ جالبه که پیگیر پستها و استوری هام هم هستن و...
-
مساله ی عجیب خالِ لپ
دوشنبه 29 مهر 1398 13:36
خانومه از دور آشنا نگاه می کرد. ته لبخندی مهربان داشت کش می آمد روی لبهاش. از آن قسمت از بدنش که دیده می شد توجه و اشتیاق می تراوید سمت آدم. گفت: -من با یه خانوم معلمی... کنارش که رسیدم ساکت شد. لبخند زدم. گفت: -نه... اشتباه گرفتم. شما نیستی. من با یه خانوم معلمی اینجا آشنا شدم. قرار گذاشتیم همدیگه رو اینجا ببینیم....
-
تند تند مبتلا میشه
یکشنبه 28 مهر 1398 23:20
شنیده بودم دانشجوهای پزشکی با خوندن علایم هر بیماری به خودشون مشکوک می شن و مطمئن هستن که خودشون مبتلای اون بیماری اند. وجه طنر قضیه وقتی خودش رو اون پشت مشت ها قایم کرد که بچه ی من با خوندن دو مبحث از روانشناسی و شنیدن اوصافش یه غروب که رسید خونه با چهره ی برافروخته و عصبانی گفت: -باید برم چند تا آزمایش بدم. من مبتلا...
-
مینی بوس
یکشنبه 28 مهر 1398 23:12
راجع به مینی بوس یک سری اطلاعات می خوام. کسی می تونه کمکم کنه؟ مخصوصا مینی بوسی که توی یک خط خاص کار کنه. از این مینی بوس جدیدا
-
برادران کارامازوف
یکشنبه 28 مهر 1398 23:06
تئودور مرد عیاش و شهوتران و ظالمی ست که تا آخرین لحظات عمر جز به لذت از زنان فکر نمی کند و به قتل می رسد. مظنون اصلی این قتل پسرش میتیا ست. تئودور دو بار ازدواج کرده .میتیا پسر همسر اول و ایوان و آلیوشا پسران همسر دوم او هستند. هر دو زن را با فریب و نیرنگ راضی به فرار و ازدواج کرده و پس از مرگ همسران، پسرانش را رها می...
-
زایمان
پنجشنبه 25 مهر 1398 20:43
از سرگرمی های پسرکم چند تا را نام ببرم: 1-قفل زدن روی کانال هایی که آخوند نشون میده، مخصوصا اگر برنامه کودک باشه. ( می خوام ببینم چی میگن به بچه ها) 2-تماشای دایمی برنامه ای که شهرام شکیبا با یه پسر تپلی توی مراسم محرم و .. داره( می خوام ببینم با چیا شوخی می کنن) 3-این جدیده: پیگیری خبر زاییدن زنان باردار در چادرهای...
-
متصل است او
پنجشنبه 25 مهر 1398 14:16
خیلی هم خنگ نباشیم. توی عالم ادبیات داستانی و غیرداستانی و پژوهشی هم هرکی اسمی در می کند و صاحب سبک و متد و دفتر و دستک می شود، به نحوی متصل است. به نحوی نزدیک است. به نحوی آشناست. می بینی طرف سن و سالی ندارد اما توی هر محفل رسمی و رسانه ای نشانی ازش هست. توی نوشته هاش که سرک می کشی می فهمی ( بابا از خودشونه ! ) . به...
-
سفر سلامت
پنجشنبه 25 مهر 1398 14:11
سلام سلام بسیار بسیار حال کردم با نوشته تون یعنی نمی دونم چطور لایک کنم و چی بگم که احساساتم کامل بیان کنه ولی عالی بود توهم ما ایرانیا ، بسته نگه داشتنمون من که خیلی درگیرش نیستم ولی همین الانشم می گن کلی ادم نمی تونن از پس هزینه های تحصیل بربیان با این آموزش رایگانشون خدایا همیجوری هم داریم زیاد می شیم چرا عرضه رفتن...
-
گفتم می کشمت اگه سرمام بدی
پنجشنبه 25 مهر 1398 13:54
دیشب رفتیم دیدن کربلایی های فامیل نزدیک. از هر خانواده سه تا پنج نفررفته بودند. با صورتهای آفتاب سوخته و چشمهای ورم کرده، هر کدوم از روبوسی امتناع کردند و گفتند: (روبوسی نمی کنم. سرما خوردم. یه وخ نگیری). در عوض قبل از شام، موقع شام و تا آخر مجلس هی بیخ گوش و توی صورت و دهان آدم خاطره تعریف کردند و از حماسه آفرینی های...
-
حالم بد است مثل زنی وقت زایمان
پنجشنبه 25 مهر 1398 09:05
چند روز است پشت پنجره ی آشپزخانه یا پذیرایی می آیدو صدای قشنگ و روحنوازی دارد. عکسش را استوری کردم. یکی از دوستان دبیرستانی گفت اسمش ( بلبل خرما) ست. گفت توی نخلستان های جنوب زندگی می کند و توی حیاط خانه ی پدری اش دوتا هستند که مامانش قربان صدقه شان می رود و باهاشان حرف می زند. صبح ها خسته از بدخوابی و کابوس و دیوانه...
-
لامپ
پنجشنبه 25 مهر 1398 08:50
از چهارسالگی پسرک که برایش (اندراحوالات) می نوشتم تا همین چند روز قبل، این جمله را زیاد شنیده ام. ( خوش به حال تون .چقدر خوشبختین. زندگی تون مثل بهشته). مال سن و سالم است یا مال بدبینی سرشتی ام نمی دانم، ولی خودم هیچ وقت باور نمی کنم کسی که مدام از شادی و خنده بنویسد و حرف بزند، تمام زندگی است پر است از لبخند و قهقهه....
-
زبانت را می فروشند
چهارشنبه 24 مهر 1398 19:32
بچه که بودم باور داشتم ( شما باور نکنین. حتی تا همین چند سال قبل هم مطمئن بودم) که فرهنگ و تمدن ایرانی ال و بل است. که تنها سروران عالم بشریت ایرانی ها هستند و بقیه ی ملتهای جهان خنگول هستند. که زبان فقط زبان ما و خط فقط خط ما و اصلا فقط خود خود خود ما و لاغیر. الان هر جا بشنوم ( هیچ زبانی به اندازه ی زبان فارسی لغت...
-
آنچه تلگرام فرمود
چهارشنبه 24 مهر 1398 11:58
آقای معلم گفت من تخصصم ادبیاته. آقای فلانی تخصصش ریاضیه. پسرک خانه که می رسد هنوز لباس نکنده شروع می کند به تعریف خاطرات آقای معلم از چک برگشتی، ضامن چک فامیل شدن، شکست یا موفقیت در کاسبی، تیر در گلوی داعش، مظلومیت مردم فلسطین و ... می پرسم: -درس هم داد؟ -درس هم میده. اما بیشتر خاطره میگه. میگه درسها خیای سنگین نیست....
-
دست ها
چهارشنبه 24 مهر 1398 11:51
دست خودم نیست. کار امرور و دیروز هم نیست. از وقتی یادم است چشمم به دستهای آدمها بوده. توی اتوبوس، توی جلسه، توی هرجایی که ناچاری ساعتی یا ساعاتی را ساکن باشی و مسیر دید و نگاهت چندان آزادی ندارد. شکل و فرم دست ها را تجزیه و تحلیل می کنم. انگشتهای بلند و کشیده؛ انگشتهای کوتاه و پر، انگشتهای باز، انگشتهای بسته، ناحن های...
-
king lion
دوشنبه 22 مهر 1398 00:08
هی خدا... به اون درجه از عرفان در افسردگی رسیدم که برای بابای سیمبا هم نشستم کلی گریه کردم. حالا گریه نکن ، کی گریه کن...
-
کنار ساحل اند
یکشنبه 21 مهر 1398 17:10
این حجم از حس ویرانی و پریشانی و آوار شدن روی خود، مال سرو کله زدن با حس ها و روزها و شب ها و گفته ها و کرده هایی ست که بی اراده بیرون می ریزند و کلمه می شوند. آنها که مسیرشان عوض شده. نگرانم آخر سر، آن که نهنگ می شود خودم باشم. لودگی را نشانده ام بجای تلخی. شکایت رو در رو را گذاشته ام بجای پنهانی زخمی شدن. نهنگ هام...
-
پسره
یکشنبه 21 مهر 1398 12:17
آخر فایل نوشتم (پسره) یعنی که در مورد (پسره) حتما بگم. الان که نگاهش کردم یادم نیومد کدوم پسره. پسره ی کدوم یکی شون! چند تا (پسره ) هستن که مهم ان. باید برگردم عقب و بخونم ببینم چی بود که به پسره ختم شد. #قصه
-
بزرگداشت حافظ/ کتابخانه جوادالائمه شهرقدس
یکشنبه 21 مهر 1398 09:05
-
دخترک غزلخوان
یکشنبه 21 مهر 1398 08:33
قرار شد از بین دخترکها چند نفری که غزل حفظ کردند، توی جمع بخوانند. اولین دخترک کلاس سومی بود. بلند شد، خودش را معرفی کرد و شروع کد به خواندن. همه تشویقش کردیم.گفت: -شعری که خوندی رو از کجا پیدا کردی؟ کی بهت معرفی کرد؟ گفت: زدیم توی اینترنت شعر های حافظ. یه عالمه شعر آورد. این یکی رو خودمون انتخاب کردیم و حفظ کردیم....
-
عاشق کوچک
یکشنبه 21 مهر 1398 08:24
بیشتر از نصف عمرم در مطبخ گذشته. سالها قبل حتی پشت میز مطبخ، زیر نور هود، می نوشتم. نشست پشت میز. کتابش رو روی سبد نان گذاشتم و به روال خودم از آخرین درس به سمت اولین درس بهش املا گفتم. ( تجربه ی شخصی خودمه که وقتی می خوای درس بخونی همیشه از آخرین درس شروع کن و برو به اول کتاب. چون درسهای اول زیاد تکرار شدن و آخرین...
-
دارم فکر می کنم
یکشنبه 21 مهر 1398 08:11
گفتم به تقاص پس دادن معتقدی؟ گفت... شاید چیزی نگفت، شاید هم اون چیزی رو که باید نگفت. گفتم کارما! قانون پروانه ای. چندساعت بعد صفحه ی کتابی رو نشون داد که توش نوشته بود( اگر بال پروانه ای در آن سوی جهان به هم بخوره، در این سوی جهان طوفانی به پا میشه). گفتم همین خب. همینو می گفتم. از اونا هست که معتقده حتی اندیشه ی خیر...
-
غرور گیر بر وزن سرعت گیر
شنبه 20 مهر 1398 00:03
توی مطبخ مشغول خرد و ریز کردن مواد ترشی بودم.نیم کیلو سبزی ترشی گذاشته بودم جلوی آقای پدر که برام پاک کنه.دو تا چای، دو بار ماساژ دست و پا توسط پسرک ، یک لیوان دلستر تگری، فیلم، آهنگ و ... خدمت شون برده شد تا پس از سه ساعت سبزی ها رو تحویل من داد.در طی این ساعات من همه چی رو شسته،خشک کرده، خرد و ریز و رنده و میکس کرده...
-
اینجا کسی مرده؟
جمعه 19 مهر 1398 09:19
با وجود پرداختن به مرگ و حالت شبه مرگ در تمام فصل های داستان ، اما دغدغه ی اصلی این کتاب محک زدن از خودگذشتگی آدمها برای یکدیگر است.عشق پرشور زمینی ( سحر و دانیال)، عشق آسمانی( مهشید و پسرش)،عشق دمدمی ( سیمین و سینا) ، نفرت( سالومه و پدرش) ،وابستگی( مریم و خواهرش)، سیر و سلوک ( عادل) ، بهانه هایی هستند برای آزمودن...
-
پامنبری مورد نیاز است
جمعه 19 مهر 1398 00:25
شنبه برم برای دخترکهای کلاس ششمی توی کتابخونه در مورد حافظ حرف بزنم.
-
بیا امضا کن
جمعه 19 مهر 1398 00:22
ننه جان بذار یه ترم بری بعد کمپین راه بنداز و امضا جمع کن و اعتراض کن. یه هفته رفتن سرکلاس ، چهارصد تا امضا جمع کردن که کلاس ها رو به وضعیت قبلی برگردونن. توی این واحد دانشگاهی ورودی های 98 رو جداسازی جنسیتی کردن. دخترها اینور. پسرها اونور. قراره تا آخر کارشناسی با همین فرمون پیش برن. گفتمش: -حقته. تو باشی نگی می مونم...