-
صاف کننده ی کی بودی تو
جمعه 19 مهر 1398 00:13
( معلم باخدا) یادتونه؟ ضرب المثلی با کلمات پونه و مار رو هم بلدین؟ خب... پسرک یک شماره تلفن و یک پیغام آورده بود برام: ( این شماره ی آقامونه. گفت بهش زنگ بزنی و راهنماییش کنی که چطوری کتابش رو چاپ کنه ) منو میگی!!! یعنی دهان مبارک کائنات صاف!!! که دهان مبارک ما رو این چنین آسفالت می نماید!
-
تکانه
جمعه 19 مهر 1398 00:11
چی تکونم داده؟ نمی دونم. می دونم و نمی دونم. حرفهای اینجا؟ پیام های اونجا؟ پرسش های اون؟ شنیدن حرفهای سارا و معصوم؟ همه ش! خوبه!
-
برخی توضیحات :) و سفر به بغداد
پنجشنبه 18 مهر 1398 14:30
خب معلومه که هنوز دوستم دارین که پیام دادین همینجا یه چیزایی رو عمومی کنم. پسر بزرگه مترجمی زبان آلمانی دانشگاه اصفهان ، روزانه قبول شد. پیش ثبت نام هم کردیم. اما روانشناسی آزاد و صنایع غذایی هم همینجا و شهرهای اطراف مون آورد ( پنج مورد ). ترجیح مون همین نزدیک خودمون بود.الان روانشناسی ازاد می خونه. یکی اینکه آقایون...
-
سوال نیم شبی
پنجشنبه 18 مهر 1398 00:18
فکر کنم دیگه دوستم ندارین که پیام نمیذارین! آره؟
-
تخیل بچه
دوشنبه 15 مهر 1398 16:17
امروز می گفت: آقای فلانی( این یکی معلم امسالش است)به من توجه خاصی داره. بهم گفت از بچه ها درس بپرسم. خیلی بهم احترام میذاره گفتم: خب لابد قابلیت خوبی در تو دیده. لبخند زد. گفتم: -پس بالاخره یکی پیدا شد که توی دلت جای آقای (...)/ معلم پنجمش/ رو بگیره. فورا گفت: -نخیرم. جای آقای (...) رو هیچ کس توی این دنیا نمی تونه...
-
دوست خدا
دوشنبه 15 مهر 1398 16:12
از تابستان برنامه می ریخت که برای تولد معلم جان سال قبلش هدیه خوبی بخرد. می خواهد خودش پول جمع کند و تنهایی هم تلاش کند. چون برای آقای معلمش ارزشش را دارد که تمام تلاشش را برایش بکند. دیشب هدیه ی نقدی یی که اداره ی آقای پدر برای دانش آموزان ممتاز در نظر می گیرد، از راه رسید. پسرک روی هوا می پرید از خوشحالی: -آخ...
-
پلاک
دوشنبه 15 مهر 1398 16:09
پسرک با وجود اینکه به معلم های امسالش روی خوش نشون میده، همچنان در آتش عاشقانگی برای معلم پارسالش شعله وری می کنه. چند وقت پیش شب هنگام از خرید می اومدیم. ماشین وارد پارکینگ شده، پسرک گفت: -مامان ماشین سفیده رو جلوی خونه دیدی؟ -نه -فکر کنم ماشین آقای فلانی( معلم جان پارسالش) بود. فکر کنم اومده توی خیابون ما.فکر کنم...
-
دیالوگ محوری
دوشنبه 15 مهر 1398 16:02
میگه: یه کیایی تو رو برای خوشون می خوان و انتخاب می کنن که تو نمی خواهی شون، بعد از اونور تو یه کیایی رو برای خودت می خوای و انتخاب می کنی که اونا تو رو نمی خوان. این ظلم نیست؟ -هست یه جورایی. اما چه میشه کرد؟ -فقط یه جورایی نه . همه جوره ش ظلمه. ببین تو جونت در میره که اون کیایی که می خوای، فقط یه لبخند بزنن بهت.اما...
-
سوزن به خود
دوشنبه 15 مهر 1398 12:59
1- گل که بزرگ میشه، ریشه هاش که زیاد میشن، باید گلدون رو عوض کرد.وگرنه ریشه های زیادی ،گل رو خفه می کنه.گل رو می کشه. گل رو نابود می کنه. دارم گل هامو می کشم. نابود می کنم. خفه می کنم. 2-بعضی گل ها توی فضای کوچک، با تحت فشار بودن ریشه ها پاجوش می زنن.گل میدن، شاداب و زیبا می مونن. بیخود و بی جهت چندتا گلم رو به رشد...
-
در حاشیه ی جشنواره ی داستان ایرانی ققنوس با پروانه سراوانی
یکشنبه 14 مهر 1398 22:20
بیایین منو ببینین اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجا
-
من ژانت نیستم
یکشنبه 14 مهر 1398 22:04
مجموعه داستانی خواندنی و جذاب. محمد طلوعی زاده ی رشت است و ردپای زیست بومش در داستانهای این مجموعه به شدت پیداست. حتی اگر اهل رشت نباشید و اسم خیابانهاش را نابلدید، ایستاده در میدان، صدای زنگ ساعت شهرداری گوشتان را می نوازد . در داستان (پروانه) دختری که به مردش مشکوک است برای کنترل کردنش چادرچاقچور می کند و پیچیده در...
-
جنگ نفرت انگیز است
شنبه 13 مهر 1398 20:37
زمین سوخته، آی سوخت مرا. گذاشتم چندروزی از خواندنش بگذرد و دراره اش بنویسم .اما باز هم سوختم. کباب شدم. لعنت به جنگ.
-
منو ببخش :))
پنجشنبه 11 مهر 1398 19:42
یک بچه ی خوشگل و گوگولی و مامانی با چشم های رنگی و موهای زیتونی ، کلاس دوم یا سوم دبستان بود . همه با هم بازی می کردیم. توی حیاط بزرگ و پر گل و درخت خانه ی قدیمی مان. خواهر ها و پسرعموهای ریزه میزه و پر حرف و فضولچه. بزرگترها رفته بودند جایی. مراسمی، چیزی شاید. یکهو درآمد گفت: -دوست مامانم منو آرایش کرد. خیلی خوشگل...
-
مرغ بی آشیون
چهارشنبه 10 مهر 1398 18:29
جونم براتون بگه تموم وسیله هام رو از روی دراور و اتاق بزرگه برداشتم آوردم ریختم زیر کنسول.خدا هیشکی رو بی خانمان و بی جا و مکان نکنه .
-
فخر عالم
چهارشنبه 10 مهر 1398 18:25
از من پرسید: -شما تا حالا یکی از مفاخررو از نزدیک دیدین؟ -مفاخر چی؟ فرهنگی؟ ادبی؟ علمی؟ چی؟ -هر کدوم. مفاخر ایرانی. مثلا ابتهاج... محمود دولت آبادی و ... گفتم: -والله اینایی که گفتین رو نه ندیدم هنوز از نزدیک. اگه آتش تقی پور رو جزو مفاخر حساب می کنین ، ایشون رو ده بار از نزدیک دیدم. یک بار هم درگیر پروژه ی درسی بودم...
-
پونه پونه ...گل پونه
سهشنبه 9 مهر 1398 11:47
شاعر اینجا فرموده: هر کی رو خواستم عاشقه یکی دیگه بود یا ازش کنده بودن تیکه تیکه تیکه بود یا رقیب داشتم یا رقیب یکی دیگه این همون عشقی که حافظ میگه بود اونی که دوست داشتم ...دوست داشت دوستامو یه مشت دوست مارموز ...ها ...دوستامو! مثله پروانه دورم زدن ...تو رو خدا ... دلسوزامو!!! می خوام بگم یه وقت لازم نیست به انتخابای...
-
حقوق شهروندی
سهشنبه 9 مهر 1398 11:39
دیگه کم کم وارد فاز جدید پروژه ی اتاق تکونی شدیم. اولی: -مامان...؟ این جامدادی های زشتت چی ان نگه داشتی؟ برو سه تا جامدادی ست بخر.اینا رو بنداز دور. -مامان...؟ اصلا چرا مداد رنگی های کوتاه و درب و داغونو نگهداشتی؟ برو یه جعبه ی نو بخر و اینا رو بنداز دور. -مامان...؟ اینا قراره روی دراور بمونه؟ شکل اتاق زشت میشه. بر...
-
دور ریختنی های ماندنی
دوشنبه 8 مهر 1398 22:50
بارها همینجا گفته ام که برای دور انداختن چیزی در خانه ی ما ، آن چیز باید از سه گیت گمرگی عبور کند تا اجازه یافته و برود قاطی قاذورات شود. اولی می گوید: ( این مال بچگی های منه. جزو خاطرات منه. نباید دور بندازیش. من نمیذارم) .تا بیایی اولی را راضی کنی که دیگر قابل استفاده نیست و به درد نمی خورد و کاربردی ندارد و خراب...
-
اوصیکم به no آشغال
دوشنبه 8 مهر 1398 15:27
توی این چندروز که اتاقِ از هم سوا دارن، اخلاقهاشون زمین تا آسمون فرق کرده. دیگه باید برم به درگاه خدا از چیز دیگه ای شکایت کنم. چه ایرادی داره که الان من توی پذیراییم گل دارم، پرونده های کاری آقای همسر دارم، چرخ خیاطی و جعبه ی نخ سوزن دارم، پنکه ی زمینی دارم، لیوان لیوان مدادرنگی و قاشق چوبی رنگی و سررسید های مشغول به...
-
گورچین
دوشنبه 8 مهر 1398 15:19
مهری در پی ناباروری با همسرش صفا راهی آلمان می شود تا با استفاده از متدهای نوین پزشکی ، مادر شود. او مادر می شود اما فرایند این باروری ( اسپرم اهدایی) ، تا سالهای مدید دغدغه و خوره ی ذهنی صفا ست. او با محسن دوست ساکن آلمان که میزبانشان در سفر درمانی بود نیز قطع رابطه می کند تا هر حرف و حدیثی در مورد این بارداری را...
-
ترجمه ی پرتقال خونی به کُردی سورانی
شنبه 6 مهر 1398 17:22
دو روز قبل خبر ترجمه شدن #پرتقال_خونی به زبان کُردی سورانی را از دوست نویسنده ای شنیدم. ظاهرا چاپ دوم هم رفته. در سلیمانیه ی عراق ، اقلیم کردستان. از خوشحالی و خوبحالی و شعفم هرچه بگویم کم گفتم. اشک همینطور سرازیر بود به پهنای صورتم. نکته اینجاست که در کردستان عراق هم مثل ایران به قانون کپی رایت اهمیتی نمی دهند . حق...
-
فرق
جمعه 5 مهر 1398 20:54
میگه( باید پنج دقیقه ای دوش بگیرم. پول آب گرم جدا میاد. پول آب سرد جدا. آب سردم اونقدر هزینه نداره. اما آب گرم... نگو! سیستمش طوریه که آب سرد خودکار میره روی آب گرم. آب لوله کشی به درد خوردن نمی خوره. باید آب معدنی بخرم.برق...آخ...برق. ماه قبل یک میلیون و دویست پول برق دادم. )
-
ته فنجانم بود و نبود
جمعه 5 مهر 1398 20:49
گفت ( زیاد به بابا فکر می کنی؟) گفتم ( آره. خیلی زیاد) نقش های قهوه ای فنجان را برگرداند سمت من . گفت( ببین این آدم تکیه داده به جایی. زانوهاش رو بغل کرده. یک عکس روبروشه. یعنی داره با آدمی که نیست حرف می زنه یا بهش فکر می کنه.با کسی که نیست . ) گفت: شروع افسردگیه. نباید فکرت رو درگیر کنی. گذشته رفته. تموم شده....
-
زشت
جمعه 5 مهر 1398 20:42
از دیروز دیگه میشه بهش گفت: ( برو توی اتاقت به کارهای زشتت فکر کن). والله اتاق فسقلیش اونقدر خوشگل و دلبر شده که منم دلم می خواد دم و دقیقه برم اونجا و به کارهای زشتم فکر کنم. و بیرون نیام!
-
دامت برکاته
پنجشنبه 4 مهر 1398 08:25
آقای معلم در مذمت تتو کردن گفته بود : -خالکوبی کار آدمای لات و لوت و اراذل و اوباشه. گناه داره و آدمو از خدا دور می کنه و ... یکی از پسرکها گفته: -آقا ..! مسی هم تتو داره. برای همین هم نمی تونه خون بده. اما مسی ورزشکار جهانیه. لات و لوت نیست. آقا جواب داده: -مسی لات و لوت نیست. اما عقده های پنهان شدیدی داره. خالکوبی...
-
قیامت
پنجشنبه 4 مهر 1398 08:22
خونه قیامته. وسایل دو تا اتاق کار و اتاق پسرها وسط هال ولو شده. امروز هم خواهر جان میاد که سرا راه سوغاتی های بلاد کفرشو رو بده بهمون. برم ناهار درست کنم یا وبلاگ بنویسم؟ دارم اتاق پسرها رو جدا می کنم. یکی تا دیروقت با صدای بلند از صفحه ی گنده ی تبلتش چیز میز می بینه و یکی باید سرشو بکنه زیر پتو بلکه به زور بخوابه. و...
-
آستین سرخود
پنجشنبه 4 مهر 1398 08:15
طوری نباشین که هنوز دانشگاه نرفته آدم چشماش قد بشقاب گرد بشه و قلبش هزارتا بزنه کصافطا. شب برای خاله ش تعریف می کنه: -مامان تا شنید چشماش گرد شده بود از تعجب. تا یکساعت هنگ بود .حرف نمی زد. بعد از یکساعت شروع کرد دعوا کردن. با آن خاله ی شیطون هر هر خندیدند به ساحت مادری من! ماشین دوستشش رو گرفته بود و انداخته بود توی...
-
باشه تو خوبی
سهشنبه 2 مهر 1398 15:26
بس که یکی از معلم ها خواهان داشت و آن یکی مورد بی مهری والدین بود، برای بچه های ششمی طرح معلم شناور گذاشتند. یعنی سه چهارتا درس را یکی از معلم ها و سه چهارتا را آن یکی برای هردو کلاس درس می دهد. مثل سیستم راهنمایی و دبیرستان که کلاس ها متغیرند و معلم ها ثابت. حالا پسربچه ها مقایسه می کنند و نتایجش را هر ظهر به محض...
-
اینقدر زنگ نزن. سرمون شلوغه!
سهشنبه 2 مهر 1398 15:17
فکر کن اگه باهاشون رفته بودم ثبت نام تا الان برنگشته بودم خونه. پسرک گشنه و تشنه می اومد خونه و ویلون و سیلون می شد. البته که گرسنگیش رو با گوگل کردن!! کابینت ها و رد زنی خوراکی ها برطرف می کرد و سراغ همه ی سوراخ سمبه های پیدا و پنهان هم می رفت. نه اینکه همین الان هم پدر تلویزیون رو با کانال یابی دستی و حذف و اضافه ی...
-
آخرین انار دنیا
دوشنبه 1 مهر 1398 22:32
مظفرصبحگاهی پس از بیست و یکسال از زندانی در دل ریگ و شن های بیابان رها می شود و در قصری میان باغی سرسبز و انبوه از گل و گیاه ساکن می شود. فضای بهشت گونه ی باغ او را راضی نگه نمی دارد و برای یافتن آنچه در این بیست و یکسال ذهن و دلش را مشغول کرده بود، راه گریزی پیدا کرده و راهی دنیای جدیدی می شود که سالیان طولانی از...