-
خوابید !!!
یکشنبه 6 تیر 1395 01:07
دیروز به خواست پسر بزرگه برای افطار کله پاچه گرفتیم. نزدیک های افطار برامون چند ظرف آش نذری آوردن. دم افطار هم همسایه مون برامون دو کاسه ی پر و پیمون سوپ شیر فرستاد. شب قبل هم خودم سوپ جو، به حد فوران نعمت درست کرده بودم که توی یخچال بود. بعد از افطار باقی مونده ی ، خوردنی های یکی از یکی خوشمزه تر رو توی یخچال جاسازی...
-
آخرین عکس
پنجشنبه 3 تیر 1395 17:17
آخرین عکس ها چه حجم عظیمی از اندوه را به دل آدم می ریزد. چه حجم عظیمی! آخرین روزهای اردیبهشت بیست و چندسال قبل، آخرین امتحان سال دوم دبیرستانم، حیاط درندشت خانه اجاره ای مان در اهواز: بابا ظاهرا یک حلقه فیلم خام بین وسایلش پیدا کرده بود. دوربین لوبیتل روسی اش را آورد. فیلم را توی دوربین انداخت. چهار در تاشوی بالایی را...
-
مثل مُطی
پنجشنبه 3 تیر 1395 16:54
به دوستم گفتن: -یه دختر تهرونی خوشگل و خوش تیپ سراغ نداری برای پسرم؟ پسرشون خارج از ایران، مشغول تحصیلات تکمیلی هستند. ادامه دادن: -حجابش کامل باشه اما مثل مطی حیدری خوش تیپ باشه! * قبلنا نمی گفتن یه دختر خوب و خانوم مثل خودت پیدا کن تا ما برای پسرمون بگیریمش؟؟؟؟؟؟ -دنبال عکس دیجیتالی مطی گشتم،که توی روزنامه ی هفت صبح...
-
خانواده ی شمشیری
پنجشنبه 3 تیر 1395 00:49
دوسال قبل پسرک گفته بود یکی از گلهات رو به من بده تا مال من باشه. گفت می خوام همه ی کارهاشو خودم بکنم. آب بدم بهش. مراقبش باشم. گفتم هر کدومو می خوای انتخاب کن. اما آب دادنش با خودم. چون خودم می دونم کدوم ،کی باید آب بخوره. قبول کرد. این یوکا جان (سمت چپی)وقتی کوچولو بود ، شد گل پسرک. اسمش رو گذاشت ( شمشیر خان).الان...
-
از دلخوشی
پنجشنبه 3 تیر 1395 00:37
دوستی توی نظرات در مورد خیاطی سوال کرده بود. منم که معطل تا یکی حرف از دلخوشی هام بزنه تا دلم بره. گفتم اینها رو بذارم توی وبلاگ جان. ایشون مانتوبا قد معمول شدن ایشون و مشکی همین طرح هم ، هم مانتوی بلند شدن
-
پل های مدیسون کانتی
چهارشنبه 2 تیر 1395 10:58
کتاب را می خواندم و حس می کردم انگار خودم لبه ی پل ایستادم و سوژه ی دوربین شده ام. انگار پل سرپوشیده را عینا می دیدم و لمس می کردم. حتی می دانستم که یادداشتی روی دهانه ی ورودی پل می چسبانم. پیش پیش تصاویری جلوی چشمم رژه می رفت و دلم را می برد. به خودم که آمدم متوجه شدم سالها قبل فیلم این قصه را دیده بودم و حالا ضمیر...
-
بیرون چه خبره؟
سهشنبه 1 تیر 1395 15:01
میگه:مامان ... میشه سوال منو جواب بدی؟ بیرون از این مستطیل چیه؟ میگم: کدوم مستطیل؟ میگه: اصلا مثلث. بیرون از این مثلث چیه؟ میگم: کدوم مثلث؟ میگه: من فکر می کنم آدما همه توی ضلع ها زندگی می کنن، بعد میرن جهنم.مثلا توی یه مستطیل بزرگ یا یه مثلث بزرگ. می خوام بدونم بیرون این مستطیل بزرگ چیه؟ چی هست؟ میگم: همه میرن جهنم؟...
-
قارا چوبان
شنبه 29 خرداد 1395 15:15
عیار نوجوان بی برنامه ای است که حتی خرداد ماه قبول نشده(عمدا یا سهوا) و مادرش مدام دغدغه ی این را دارد که با دایی مجرد و بیخیالش دمخور نباشد و راه و رسم زندگی او را یاد نگیرد. دایی استاد اسطوره شناسی ست. با زنان نرد عشق می بازد و مدتی بی خبر، گم و ناپیدا می شود و سپس باز می گردد. عیار اهل یک جاماندن نیست. حتی نمی شود...
-
اندر حکایات یک مادر بی رحم
شنبه 29 خرداد 1395 00:39
ساعت 12 و نیم شب آمده بالای سرم: -میشه باهام زبان کار کنی؟ دارم دورهمی می بینم. نگاهش می کنم. می گوید: -یعنی دورهمی از زبان من مهمتره؟ نگاهش می کنم. می گوید: -اصلا چرا بعد از افطاری خوابیدی؟ چرا باهام کار نکردی؟ ادامه می دهد: -یعنی الان کار نمی کنی؟ فردا صبح زود بیدارت کنم باهام کار کنی؟ می فرمایم: -یادته چهارشنبه...
-
هنوزهم...
جمعه 28 خرداد 1395 01:13
هوای تو هنوزم به سرم هست
-
وقت است که...
جمعه 28 خرداد 1395 01:12
دل بی تو به جان آمد ...
-
آدم های روستایی خوب
یکشنبه 23 خرداد 1395 18:30
آدمهای روستایی این کتاب،در واقع آدمهای خوبی نیستند. در کمال خونسردی آواره ی لهستانی را زیر تراکتور له می کنند و فقط نگاهی با هم رد و بدل می کنند. برای داشتن توجه همسری که هم زشت است هم حامله، پشت تن شان، خدا را خالکوبی می کنند، اما در نهایت با بی توجهی روبرو می شوند. پای چوبی دخترکی که دکترای فلسفه دارد را به بهانه ی...
-
باحالا
جمعه 21 خرداد 1395 00:28
میگما ... تا قبل از اینکه خانواده ی باحال بیاد خندوانه، بازیگرا از سوپر استارش تا درجه سه ، چهارشون، یه ابهت و تصویر ذهنی شیکی توی ذهن مون داشتن . اما الان با این خل و چل بازیای افراد خانواده شون ، کلا نابود شدن رفت! نه؟ کلا پوز ماهواره و شبکه های اجتماعی و اینا رو زدن رفت، تموم شد!!
-
من و پسرش :))
یکشنبه 16 خرداد 1395 20:06
ببین از سرچ چی رسیدن به وبلاگم!! چقدر خواهون داریم ما !
-
حیفه وا...
یکشنبه 16 خرداد 1395 12:48
شاعر می فرماد: حیفه که من و تو یار نباشیم عطر گل این بهار نباشیم بعله!
-
بی نازنین + شب یک، شب دو
شنبه 15 خرداد 1395 15:46
خودتون برید تحقیق و تفحص در مورد این دو تا کتاب اگه خوشتون اومد بخونید من حرفم نمیاد بی نازنین کیوان ارزاقی نشر افق شب یک، شب دو بهمن فرسی افست، چاپ قبل از انقلاب اینجا و اینجا
-
ضرب المثلی با تره و حسنی بسازید :)
جمعه 14 خرداد 1395 13:46
چندروزی هست که متوجهم می رود توی اتاق کار و بی سرو صدا کارهایی می کند. گاهی سوال می کنم: کجایی؟ در چه حالی؟ مشکلی نداری؟ کمک نمی خوای؟ همیشه هم با خنده های مشکوک جواب می دهد: خوبم. نگران نباش. کار بدی نمی کنم. چندبار گفت( شما یه ضبط قدیمی توی کمد دیواری دارین. میشه اونو بدین به من؟) .گفته بودم:(اون خرابه. اصلا کار نمی...
-
پایان باز
جمعه 14 خرداد 1395 13:40
توی فاصله ی کمی که تا صبح خوابیدم، فقط این چیزها را یادم هست. پاک کن های سیاهی که صفحه ها را سفید می کنند. یک گلدان شمعدانی اژدر. یک باغچه پر از گلهای پرپشت رز. چقدر گل چیدم و توی گلدان گذاشتم . آوردم سرمیز. چقدر چیزهای رنگی رنگی دیدم . لبم از خنده های شادمانی بسته نمی شد. هیچ قصه ی تمام و کمالی از خوابهایی که دیدم...
-
باز نشرنقد (پاییزفصل آخر سال است) در سایت نشر چشمه
پنجشنبه 13 خرداد 1395 23:57
برای دیدن بازنشر نقد کتاب ( پاییز فصل آخر سال است ) اینجا را ببینید
-
روزهای مقاومت
پنجشنبه 13 خرداد 1395 14:49
یکی از راه های مقابله با ناملایمات این روزها هم این است که هی بیایم وبلاگم را نگاه کنم و هی به خودم بگویم: -نه. نمی نویسم. من از مشکلاتی که هست نمی نویسم. نه. نمی نویسم. من هنوز می توانم تحمل کنم. هنوز می توانم به نحوی بردبار باشم. هنوز می توانم جز نوشتن در موردشان، فقط به وبلاگ نگاه کنم و بکویم: نه ، نمی نویسم!
-
سونوگرافی کفشدوزکانه
چهارشنبه 12 خرداد 1395 13:50
برگه های عربی 3 رو تحویل گرفتم و از مدرسه زدم بیرون. صندلی عقب تاکسی یک خانم میان سال نشسته بود و صندلی جلو یک مرد جوان که گرم صحبت با راننده بود. وقتی نشستم متوجه شدم خانومه دستش رو طوری با احتیاط گرفته که انگار آدم باید حواسش رو جمع کنه تا بهش نخوره . زیر چشمی نگاه کردم ببینم دستش باند پیچیه یا مشکلی داره؟ خنده م...
-
دل سنگ ترُش روی تو...
یکشنبه 9 خرداد 1395 16:43
چای را بالای سرم ، روی پیشخان آشپرخانه گذاشتم. مشغول پست معرفی کتاب( پست قبلی) بودم. حواسم بود که چای یخ نشود. پسرها زل زده بودند به تلویزیون. تخته گاز می دیدند. نت قطع و وصل می شد. پست را سه بار ارسال کردم و نشد. بالاخره موفق شدم. حالا وقت چای بود. لیوان گنده را از بالای سرم رد کردم و تکه آبنبات را هم گذاشتم توی...
-
روزی مثل امروز
یکشنبه 9 خرداد 1395 16:22
نادیا از او پرسیده بود چه درکی از احساس خلاء دارد. گفته بود خودش وقتی احساس خلاء می کند که کمبود عشق داشته باشد و جای خالی کسانی را که از دست داده حس کند. آندرآس جواب داده بود: نه تصور بخصوصی از احساس خلاء دارد و نه علاقه ای به این مفاهیم مبهم و ناملموس. آندرآس معلم زبان آلمانی در یکی از شهرهای اطراف پاریس است.سالهاست...
-
نخواب!
شنبه 8 خرداد 1395 18:32
گفته بودم که با پسرک قرار کتاب - تبلتی گذاشته ام. اگر روزی چهار قصه یا چهار صفحه کتاب برایم بخواند، می تواند نیم ساعت با تبلتم بازی کند. در یکی از بعدازظهرهایی که سوزنش روی کتاب خواندن گیر کرده بود، من حسابی خسته بودم. حسابی خوابم می آمد. ناهار را خورده بودیم و خواب مثل هیولای هفت سر، خیمه زده بود روی ارگان های هشیاری...
-
مصایب مامان
شنبه 8 خرداد 1395 16:23
این روزها حسابی درگیرم. حسابی. پسرک از 10 روزی هست که تعطیل شده، از خواب که بیدار می شود میز و جعبه می چیند جلوی مبل و کتابها را از قفسه بیرون می کشد و روی میز و جعبه ها می گذارد و نمایشگاه کتاب راه می اندازد و اصراردارد از کتابهایش خرید کنم. پسر بزرگه اگر مدرسه نباشد ، توی اتاقش در حال درس خواندن است و هر نیم ساعت...
-
با یک دنیا سلام رفته بود
پنجشنبه 6 خرداد 1395 19:39
توی راسته ی ساختمان ما، هفت هشت ساختمان بالاتر، همیشه ی خدا یک پیرمرد سفید موی تپل روی صندلی، جلوی در می نشست و هربار که من و بچه ها و آقای همسر از جلویش رد می شدیم، آقای همسر و پسرها سلام می دادند و جواب می شنیدند. از آقای همسر سوال کرده بودم: -می شناسیش؟ کیه؟ و گفته بود: نه..بنده ی خداست. همینطوری سلام می کنم. -چرا...
-
بازنشر نقد ( بی باد، بی پارو) در سایت نشر چشمه
چهارشنبه 5 خرداد 1395 00:36
برای دیدن بازنشر نقد کتاب ( بی باد ، بی پارو ) در سایت نشر چشمه ، اینجا را ببینید
-
وقایع نگاری سنسور دیفراست و شیطان درون
چهارشنبه 5 خرداد 1395 00:13
ساعت 7 و نیم عصر دیروز غروب همه با هم پایتخت می دیدیم. بلند شدم دوتا لیوان چای دم غروبی را توی سینک بشویم و فکری برای شام اهالی کنم. برای یک لحظه صدای نقی معمولی و ارسطو عامل قطع شد. فقط برای یک لحظه! نگو همان یک لحظه نوسان برق داشتیم. تلویزیون خاموش شد و تا روشن شدن محافظ و برگشتن تصویر خانواده ی مشنگ بابا پنجعلی،...
-
گم شدن تدبیر بُرش!
یکشنبه 2 خرداد 1395 12:34
از مهرماه سال قبل، هر بار رفتم دیار کودکی، هی پارچه نخی خریدم و انبار کردم. هی خیال بافتم برای مانتو و دامن و شلوار نخی و هی هربار سروقت کمد رفتم، پارچه ها را عاشقانه نگاه کردم. مدتهاست تصمیم گرفته ام دامن داشته باشم. دامن های گل گلی و چین دار. دیدم خیلی وقت است توی لباس هایم چیزی به نام دامن مفقود است. طوری که وقتی...
-
پاییز فصل آخر سال است
یکشنبه 2 خرداد 1395 12:14
سه دختر هستند. از اولین روز دانشگاه به هم گره خورده اند و بعد از فارغ التحصیلی و فضای کار و زندگی ، هنوز با هم در ارتباطند. در عین نزدیکی ، دنیاهاشان با هم فاصله دارد. لیلا خموده و افسرده و ناامید، فقط به رفتن همسرش فکر می کند و تمام فعل و انفعالات دنیا را با بودن و نبودن همسرش می سنجد. کودکی لیلا در بستری از آسایش و...