بساطم رو روی میز مطبخ پهن کردم. جهت مراقبت و توجه ویژه،یه پارچه زیر لپ تاپ انداختم که لک یا چربی احتمالی از رومیزی به لپ تاپ منتقل نشه.
دوخط تایپ کردم.هوا گرم بود. پنجره تا منتهی الیه باز. نسیم کم زور بازیگوشی می کرد و خنک نمی کرد. موهام فرفری و آماده عرق ریزان ، کلمه ها فراری، یهو یکی اومد جعبه ابزارش رو گذاشت روی میز، آچار،پیچ گوشتی،انبردست درآورد که بره کولر رو سرویس کنه . ابزار رو گذاشت بغل لپ تاپ. یکی تازه بیدارشد و اومد از روی سیم شارژر پرید و آب خورد و حال و احوال صبح جمعه ای فرمود و دوباره از روی سیم پرید و رفت . از یه اتاق هم صدای استاد می اومد که فضا رو علمانی کرده بود.
دیدم در شاهراه طبیعت نشستم و این می ره و اون میاد. جمع کردم اومدم بیرون.
صبح های جمعه مگه قاعدتا نباید همه بگیرن بخوابن تا لنگ ظهر؟
حالا که پر از کلمه ام و امکان ثبتش در محل مناسب نیست، بذارین خرج اینجا بکنم.
یک پارکبان جوان و مست و ملنگ توی پارک هست که بارها دیدم روی چمن دراز کشیده و ز غوغای جهان فارغ طور، یا دستش توی بینی شه یا چشماشو بسته.
امروز صبح روی شکم دراز کشیده بود و با چشمای بسته ، انگشتش توی بینی می چرخید و ...
جاروش هم کنارش روی چمن.
چند دالان اونورتر، چند پیرمرد پاکبان،زباله های روی چمن و برگهای روی سنگفرش رو با دست و جارو جمع می کردند.
یکگروه دختر و یکگروه پسر نوجوان توی فضای باز پارک ردیف شدن و شروع کردن به نرمش و دو.
مربیهاشون ایستادن وسط و بچه ها دور محوطه می دویدن.
کیف کردم از دیدن شون.
امیدوارم فردا خبر منتشر نشه که پارک فلان، محل فسق و فجور شده و دختر و پسر در هم می لولن و ...
خداکنه این مدل معاشرتها بیشتر و عادی بشه.
دیروز صدای مامان رو به وضوح شنیدم که صدام کرد و چیزی گفت.
برنگشتم سمت صدا. می دونستم #مامان دیگه نیست. ولی کیف کردم که صداش رو با این کیفیت و زنده شنیدم. گفتم بذار فکر کنم اومده اینجا به من سربزنه.
گاهی با خودم این بازی ناجوانمردانه رو انجاممیدم. سعی می کنم صدای #بابا و #مامان رو توی سرم زنده کنم. و انجاممیشه. خوشحالم که صداشون هنوز توی ذهنم هست.
می دونم که صدا رو فراموش می کنیم،حتی تصویر و چهره رو نمی تونیم کاملا توی ذهن بازسازی کنیم،اما هی اینکار رو می کنم که از باقی مانده ی آنچه در ذهنم مونده، نهایت لذت رو ببرم.
و بعد از به یاد آوردن به خودم می گم یعنی دیگه صدای واقعی شونو نخواهم شنید؟ یعنی به همین راحتی دیگه بابا نیست،مامان نیست، کسی نیست که با این صدا با من حرف بزنه و باهاش حرف بزنم؟
به خودممیام که زندگی چه احمقانه ست. حسرت یه صدا،یه چهره، یه آغوش، ما رو می کشه. چرا اینقدر نقص داریم ما در وجودمون؟
مردها بدجوری ازش می ترسن. مردهای خودم رو می گم. یکی شون میگه :بیمارستان بودی،اومدم برم باگت بخرم، این داشت از جلوی در رد می شد. به فاصله هفت هشت قدم جلوتر از من بود. هی بر می گشت فحش های ناجور می داد می گفت دنبال من نیا.
یکی توی پارک از دالانی که این نزدیکش خوابیده رد نمیشه. میگه: وحشیه.یهو شروع می کنه به فحش دادن.
فحشهای رکیک. رکیک.رکیک.
امروز جای خوابیدنش رو عوض کرده بود. روی چمن کنار گذری که من عاشقشم ،طاقباز دراز کشیده بود.نگاهش نکردم. منم از فحش شنیدن می ترسم. توی دور برگشت، یه وری درازکش شده بود. جرات کردم نیم نگاه سریعی انداختم. چشماش بسته بود. سیگار توی دستش می سوخت.
دور بعدی چندثانیه بیشتر نگاهش کردم. صورت بی روحش، پاشنه ی ترک خورده و سیاه پاهاش. یه نگاه روی دورتند به سرتاپاش. دور بعدی دلم خواست ازش بپرسم اسمش چیه. دور بعدی دلم خواست به اسم صداش کنم بگم سیگارت دود شد. انگشتت نسوزه. دور بعد...
از خودم تعجب کردم. دلم خواست بشینم کنارش. بپرسم شماره پات چنده؟ لباس برات بیارم می پوشی؟ ناهار چی؟ بیارم،می خوری؟ می خوای حموم بری؟ می خوای با هم حرف بزنیم؟
دیدم حتی پی حرف رکیک شنیدن رو هم به تنم مالیدم. دیدم دارم به این فکر می کنم که کی،کجا، رهات کرده که تو اینطوری خودت رو سپردی به چمن های پارک و موادفروش ها . مثل اون روز که زیر شیشه ی ورم کرده پایپ ،فندک گرفته بود و جلوی چشم همه خودش رو می ساخت و دنیا به هیچ جاش نبود.
میدونم کسی که موهاش رو رنگ می کنه و ریشه موهاش دورنگ نیست،حتما یه دلخوشی غریب توی این دنیا داره که بخاطرش در عالم خماری و نشئگی، موهاش رو رنگ کنه.
دلم خواست از دلخوشیش برام بگه.
خدارو هزار مرتبه، اصلا هزارهزارهزار مرتبه شکر. دردهای کشنده رفتن پی کارشون. اینهایی که باقی مونده قابل تحمل هستن.
تجربه ی حالات جدید بیولوژیکی و کنار اومدن باهاش رو دارم تمرین می کنم. گاهی افسرده م می کنه که چرا زودتر رفتم به استقبال پیری ، گاهی عاقلانه خودم رو آروم می کنم که کارِ شدنی رو بایست می کردی.
غرق عرق سرد و معلق بین گرمای شدید و سرمای شدید، روزگار می گذره خلاصه.
امروز که به حول و قوه ی الهی پسربزرگه از ساعت ش و نیم صبح تا غروب خوابیده، این مبل پذیرایی از اشغال غاصبانه ش دراومده و من تونستم نیمساعتی در تنها مکان باقی مانده برای نشستن و نوشتن، مستقر بشم. که البته بیدار شد و اومد کلی حرف فلسفی زد و خاطره تعریف کرد و در نهایت گفت: نیمساعت هم برای بچه ت وقت بذار.
به هردوشون میگم خوش به احوالات تون. توی اتاق هاتون هرکدوم دوتا میز گذاشتین. کاش من توی اتاق شماها زندگی می کردم. نیم متر جا برای نشستن و تمرکز کردن و نوشتن ندارم.
آقای همسر میگه: من هم همینطور.
میگم: تو طفلی که دیگه کامپیوتر هم نداری. لااقل سرکار می رفتی یه دونه شخصی داشتی. اان که کامپیوتر خونه هم تحت تملک پسرکوچیکه ست.تو اصلا بیا بغل خودم.
مرد خیلی جوان و دختر خیلی جوان تر به زن آنطرف شیشه گفتند: ده روز قبل گفتن قلبش تشکیل نشده. ده روز بعد بیا. الان اومدیم. مرد عصبی بود. سلطه گر، توی دست و پای بیمارها می لولید تا همسر باردارش زودتر پذیرش شود و بروند برای سونوی جنین که صدای قلبش را بشنوند. جلوی باجه ی صندوق، آمد توی دست و پای من. جلوی آب سردکن بخش سونو، جایی که همه لیوان به دست هی آب می خورند تا مثانه ورم کند، هی توی دست و پایم بود. از آنهایی به نظر می رسید که بخاطر انجام کار خودش، حاضر باشد همه را له کند و برود. دوست داشتم بگویم: آقای محترم، فاصله را رعایت کن. توی لیوان منی.
*
زن میان سال پتوی صورتی پشمکی را توی دستهاش گرفته بود و صدای متصل زنگ موبایل، سالن را پر کرده بود.زن کم سن رنجوری از عقب سرش از پله پایین می آمد. راه می رفتم که شش هفت لیوان آب پایین برود، سمتش رفتم.پتوی صورتی را گرفتم. صورتم را عقب کشیدم که دم و بازدمم از پشت ماسک سمت نوزاد توی پتو نرود. زن جوان رفت پذیرش.مامان زن، تلفنش را جواب داد و نی نی را از من گرفت و تشکر کرد.
*
مامان بزرگ برای کاری بیرون رفت و مادر جوان و نوزادش توی سالن ماندند.آن طرف مرد جوان خشمگین و حق به جانب پشت در اتاق سونو ( یا فاطمه ی زهرا) گفت.راه می رفتم. صورت نی نیِ این یکی مامان از توی پتو بیرون بود. ماه بود. صورتش نورانی بود. می درخشید اصلا. چشمم به مرد افتاد. یک آن از ته دل خواستم صدایش کنم و بگویم: بیا اینجا. بیا این نی نی رو نگاه کن.چندماه بعد خدا یکی از همینا بهت هدیه می ده. مطمئن باش. بیا نگاهش کن کیف کن. اینقدر جوش نخور. چندبار قدم رو رفتم سمتی که ایستاده بود اما زبانم یارایی نکرد.
*
مامان نی نی داشت در مورد با پا دنیا آمدن بچه حرف می زد و اینکه باید سونو بدهند تا مطمئن شوند لگن نی نی مشکلی نداشته باشد . مرد جوان و همسر جوانش کارشان تمام شد و آمدند سمت من که نزدیک در خروجی بودم. از جلویم که رد شدند، بی اراده پرسید : صداش اومد؟ زن جوان با لبخند گفت: آره خداروشکر. کلمه در دهانم یخ زد. ندانستم الان چی باید بگویم. یک چیزی پرید بیرون که من نبود: مبارک باشه. مرد که می خندید گفت: سلامت باشین. دختر جوان گفت: قربون شما.
*
قاشق و چنگال، هرکدام ۵۰۰ تومن
بشقاب و لیوان هرعدد ۱۰۰۰ تومن
قابلمه و ماهیتابه ۱۰۰۰۰ تومن
اجاق گاز ۳۰۰۰۰ تومن
جاروبرقی ۳۰۰۰۰ تومن
نرخ گذاری پسرک برای انجام کارهای خونه در شرایط اضطراری مثل بیماری مامان و اومدن مهمون و غیره.
از اینی که هستم متنفرم. نگاه می کنمش که ... نه. که ندارد. به او حرفی نمی زنم.نخواهم زد.
کاش هرچیزی که قرار است سر آدم بیاید یکهو و یکباره بیاید و خلاص. کاش یکی یکی پشت هم و با فاصله های غیرقابل پیش بینی نیایند و این زمان انتظار کشنده، دیوانه ات نکند از فکر و خیال.
چطوری بنویسم که بچه ها نخوانند،او نخواند،بقیه نخوانند و نگویند: اه باز این زن و گره های بی شمارش.
آیا این گره است؟ گره ای خوش یا بد؟
اگر برگردم به بهمن،باز همان تصمیم را می گیرم؟
فرسودگی دیگر حس نیست، تعریف زندگی این روزهاست.
چرا گریه از من فراری ست؟
مرگمفاجا و توی خواب و بیهوشی را به هرکسی هدیه نمی کنند که. گاهی اینطوری ست که باید از راه رفتن و خوابیدن و نشستن و خواندن و نوشتن بیفتی، بعد اگر حضرت اجل رخصت داد، تشریف ببری. اگر نه که همچنان این قصه سر دراز دارد.
نیما به پدرش گفت: بابا گوشی قشنگه ت رو ببر. می خوام برات طنز بفرستم. ببر.
آقای پدرش گفت:نه نمی برم. دفعه قبل که بردم ص همه ش می گفت " گوشی رو بذار روی میز. الان خرابش می کنی. دست نزن. خراب میشه."
فکر می کرده آقای همسر بچه کوچولوست یا گوشی مال خودشه و اون داره خرابش می کنه.
خیلی خندیدیم.
*
قبل عید پرستار ص زنگ زد حال و احوالم رو بپرسه.بعد از حرفهای خودش گفت گوشی رو میدم با ص هم حرف بزن. هی میگه داری با کی حرف می زنی. سلام و احوالپرسی و اینا و پرسیدم: دست و پات درد نمی کنه.گفت نه.گفتم ورم پاهات خوب شد. گفت یه کم ورم داره هنوز.قبل تر با پرستار حرف زده بودم . اینکه گوشت قرمز نده دیگه تا ورمش خوب بشه. به ص گفتم یه کم راه برو.قدم بزن تا بهتر بشی. گفت من که نمی تونم حرکت کنم. کار نمی تونم بکنم. از کار افتاده شدم. گفتم: نه نمی گم کار کن. میگم ده تا قدم بزن و بشین روی تخت. تحرک داشته باش تا ورم پات خوب بشه. داشتم حرف می زدم که گفت: کاری نداری؟ خب خدافظ. به سلامت. خدافظ.
و گوشی رو قطع کرد.
برای اینکه یه وقت به پرستار نگم راه ببرش و بذار قدم بزنه، وانمود کرد که من حرفام تموم شده و خداحافظی کردم.
اونقدر قشنگ پرستار رو پیچوند که من اینور غش کردم از خنده.بعد برای بقیه تعریف کردم جریان چی بود.