فکر می کنم از نظر روحی آمادگی ورود به عالم اعتیاد بسیار شدید و وخیم رو دارم. دست و پاهام اونقدر درد می کنه و دردش اونقدر وحشیانه ست که تمام شب رو ناله می کنم و بدم میاد از خودم که مثل پیرزنها داره نک و نال می کنم از درد جسمی.
این بود آرمان های ما عزیزم؟
قرار بود من جراحی کنم، برش دارم بره و من هم از دردهاش راحت بشم.
چه وضعشه آخه؟
یه چی رو بردی چهارتا چی جاش آوردی؟
به تاسی از اجداد و نیاکان ، پلیز سنتی . تریاک لطفا. با وافور!
اگه دوسال قبل یکی بهم می گفت همچین جملاتی می نویسم می کشتمش.
هر سلامی دریچه را باز نمی کند. بخدا که نمی کند.
ریسمان پاره شده، بیشتر از آنکه گره خورده، آدمها را نزدیکترکند، ترس و بیم دوباره پاره شدن به دل آدم می اندازد.
سلام بی علیک. سلام بی ...
تمام شو.
بگذار فراموشت کنم.
چرا اینها را نوشتم؟ چرا اینقدر خودم را عریان کردم؟ چرا حالا که ناچارم به مرور کردن و بازخوانی، اینقدر بهم می ریزم؟ مگر همه ی اینها من نیستم؟ مگر ما نیستیم؟ دیدن من و ما از وجهی دیگر چقدر پریشانی دارد مگر؟
به رویا گفتم چندبار خواب نوزاد دیدم. دوبار خودم زاییده بودم و یکبار مال یکی بود که یادم نیست خواهرم بود یا دوستم. نوزاد مردم را به اصرار می گرفتم تا کارهاش را بکنم. غذا بدهم، جاش را عوض کنم و با عشق این کار را می کردم.
آن دوست گرامی که به محبت وافر،احوالپرسم است گفته بود نقصان آزاردهنده ای است. خندیده بودم که : آنقدر ازش شکارم و شاکی که به نبودش اصلا فکر نمی کنم.
و من که عشق نی نی ها نیستم و اصلا دوست ندارم برای نی نی کسی ادا دربیاورم و بخندانمش و هیچ نی نی ای دلم را نبرده جز بچه های خودم، خواب نوزاد می بینم و دلم غش می رود برایش.
به قول رویا شاید آن ته مه های وجودم چیزهایی هست که الان دارد بیرون می اید و در عالم خواب نمودار می شود.
می خوانم و رنج می کشم. می خوانم یادم می آید برای نوشتنش توی این دو سال و خرده ای چقدر گریستم و چقدر خفه شدم و چقدر آزار دادم خودم را.
و فکر می کنم که چه لزومی دارد این همه تلخی و غصه را بدهم دست مردم که بخوانند و غصه دار شوند و گریه کنند.
چه جنون بی درمانی داریم ما نویسنده ها. چه جانی داریم ما که این چیزها را زندگی می کنیم و باز زنده می مانیم.
امروز پر از گریه ام. دلتنگم؟ نمی دانم؟ پریشانم؟ بله هستم. ویرانم؟ بله هستم. زیر سایه ی راه راه درخت چنار عظیمی دراز کشیدم و به آبی آسمان و پنبه ی ابرها از لابلای شاخه های تازه سبز شده و برگهای جوان درخت، نگاه کردم و دلم خواست های های گریه کنم.
چندروز قبل به رویا گفته بودم احساس پیری مفرط می کنم. امروز صبح در نزدیک ترین وضعیت به صورت او ( وقت صبحانه) خواستم بپرسم: تو هم متوجه شدی من چقدر پیر و چروکیده شدم؟ سرک کشیدم توی آینه ی بزرگ و دیدم فقط نحسم و تلخ. از پیری خبری نبود. چشم که از آینه برداشتم دوباره مطمئن بودم زیرچشمهام پر از چروکهای کهولت است.
گر می گیرم.نه ده دقیقه و یک ربع. یک ساعت و دوساعت. توی عرق سرد غرق می شوم. می لرزم. استخوانهام تیر می کشد. پاهام سنگین می شود و تکان نمی خورد. دفعات اول خودم را زدم به خریت و گفتم: دارم خواب می بینم. بیدار که بشوم از هیچکدام از این خل بازی ها خبری نیست. اما بیدارم. بیدار بیدار.پیرم. پیر پیر. دوست دارم یکی مخدری، روان گردانی، چیزی دستم بدهد و بگوید بزن و برو به عالم بی دردی. انگاردیگر آن آدمی نیستم که از بوی سیگار و قلیان دماغم را بگیرم و اخم و تخم کنان نگاهش کنم. از دست رفته ام. طاقتم بریده. شاید افتادن و سقوط کردن از همین لحظه است.شاید سقوطی در کار نباشد. شاید بی دردی عالمی خوش و خرم باشد که به همه چیز بیارزد. جانم آزرده است از این همه درد.از این همه علایم بالینی جدید و غیرقابل تحمل.
یکی اون موقع که هنوز شروع نکردی و نمی دونی ته ش چی میشه و هی دل نگرونی و فکری هستی و کفری میشی که ( نکنه اصلا نشه. نکنه خوب پیش نره. نکنه خراب بشه. نکنه گند بزنم). یکی اونجا که تموم شده و می بینی شدنش که شده. خوب نشده ولی. خراب هم شده. گند هم زدی.
کاش توی هردو موقعیت لال بشیم، کر بشیم، فلج بشیم، اما کور نشیم.
ولی کور می شیم. کور.
بجای کلمات (موقع ) و (موقعیت)این گرینه ها رو می شه جایگزین کرد:
عشق. ازدواج. بچه آوری. انتخاب رشته. انتخاب شغل.
و الی ماشالله...
نخ های گلدوزی رو بالا پایین می کردم. میگه: کی تموم میشه این یکی؟ میگم: نمی دونم. هنوز دوختنش رو شروع نکردم. میگه: خب اگه شروع کنی چی؟ چقدر؟ یک ماه؟ دوماه؟ میگم: اگه دست بگیرمش و مرتب بدوزم، کمتر از یکماه. میگه: حتما بعدی هم می خوای یکی دیگه شروع کنی. میگم: آره.حتما. خیلی وقته براش برنامه دارم. بلافاصله شروعش می کنم. میگه: پس کی می خوای داستان بنویسی؟
محل رویش شاخ هام ر خاروندم.
یعنی باید یادش بندازم که وقتایی که می نوشتم چیا بهم می گفت ؟
در خصوص آزاده نامداری واکنش هایی از آدمهایی که فکر می کردم می شناسم شون می بینم که واقعا جل الخالق.
آدم شک می کنه که دم شون به کجاها وصله. یه طوری وارد سیستم ماله کشی و شستشوی ذهنی مردم شدن که آدم میگه خاک بر فرق سرت که فکر می کردی اندیشه برای این آدمها مهمه.
اندیشه چیه؟ نرخ نون امروز چنده؟
دور نیست. نزدیک هم نه چنان. می بینمش. به حد کفایت. هنوز پارس نمی کند. هیبتی نشان می دهد و دُم زنان رد می شود. قرص شبانه یکی درمیان شد. دو تا درمیان شد. سه تا درمیان شد. خواب نمی آید. می رود. تا خود صبح، تا سپیدی روز، بال بال می زنم برای نیمساعت خواب عمیق. بدنم هشیار است به عمیق شدن خواب. تا بخواهم که غرق شوم در خلسه ی نابیداری، یکهو چشمهام باز می شوند که ببینم نور تند از پنجره ی اتاق آنوری توی مغزم می تابد و آن نیمخواب می پرد که می پرد. شاید باز باید هرشب هرشب یک حبه قرص بالا بیندازم و بگذارم یک عامل فیزیکی به خوابیدنم کمک کند که روزم آرام باشد.
تمام طول شب سرم بیدار است. هزار آدم شناس و ناشناس توی سرم راه می روند. می رقصند. لبخند می زنند. قایم باشک بازی می کند. آدم های ناشناس را دوست دارم. رنگ و رخ شان به دوستی می ماند. لبخند های عمیق می زنند. کلاه از سربرمی دارند به احترام و لای هم می لولند و گم و پیدا می شوند.سرگرم می شوم به پیدا کردن شان از لای ازدحام. بی خوابی شیرین می شود.اما خستگی تن، مجال لذت نمی دهد. خواب می خواهم. اتاقی تاریک. تاریک. تاریک و بی صدا.
هیبت سیاهش، تکان های دمش. سکوتش.
سگ سیاه.
ظاهرا همه بجز خانواده ی ما رفتن سفر. به تمام نقاط ایران.
ساختمان که کاملا خالیه.
دوست و آشنا و فامیل هم طبق روایت استوری ها و پستهاشون مشغول جوج و نوشابه در جاده شمال و جنگل های مکان مذکور از کرانه ی شرقی تا غربی دریای خزر می باشند.
آخ چقدر دلم هوای سفر داره. دلم جاده می خواد . گنبد می خواد. مامان و بابا می خواد. خونه ی خالی و پر از غم شون رو می خواد.
ص چندبار گفته ( من صد سالمه ). سبب خنده ی پرستار و بقیه ای که براشون تعریف می کنه شده.
دیشب به آقای همسر گفته: من دیگه صد سالم پر شده. به من گفته بیشتر از صد سال نباید عمر کنم. ازش پرسیده کی بهت گفته. جواب نداده.
قبل از گفته بود تازه چهل سالم شده. یکبار هم پنجاه ساله. اما روی این عدد صد تاکید داره انگار.هفتاد و سه ساله ست.
دوروز قبل رفتم دیدمش. لاغر شده. اما حرکت دست و سرو گردنش خیلی بهتر و سریعتر شده. گفتن خودش قاشق دستش می گیره غذاش رو می خوره.
قبل عید براش سبزه گذاشته بودم و فرستاده بودم. بهش گفتم چه سبزه ی قشنگی داری. خودت گذاشتی؟ خندید. به بقیه گفته خودم گذاشتمش.
به آقای همسر چندبار گفته تو منت میذاری سر من. وقتی خودمو خیس می کنم منو اذیت می کنی. منت میذاری.چندباری هم گفته برو. نمی خوام تو بیای تو منت میذاری برای اومدنت.( شاید می ترسه به آقای مبلی این حرفها رو بزنه . آقای همسر رو جایگزین اعتراض هاش می کنه. نمی دونم)
پسربزرگه خیلی ناراحت میشه و حرفای بدی می زنه. هرچی بخوام با بهانه ی آلزایمرش، تاثیر حرفهای بد آقای مبلی و اصلا کهولت سن و کم طاقتی ص براش توجیه کنم مساله رو، زیربار نمیره. میگه کارهاتون زحمت بیهوده ست. آخرش بهتون بی احترامی میشه.
مهم نیست. واقعا مهم نیست.
مهم اینه که این زن بی پناه، هرچند وقتی که قراره زندگی کنه، حرمتش رعایت بشه.