پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

کیبورد

توی فکرم یه کیبورد بگیرم ،همیطو درازکش،بقیه کارمو تایپ کنم. ممنوع الجلیس هستم. نه می تونم و نه باید در حالت نشسته ،زندگی رو تجربه کنم . کیبوردم رو با دلی لبریز از مهر و عطوفت به نیما بخشیدم که تا به دکمه های لپ تاپش عادت کنه،بااین دست و پنجه نرم کنه.

زد و کرونا شد و کلاسها آنلاین شد و کامپیوتر خونه رو ارتقاددادن برای اسنفاده ی پارسا و کیبورد قدیمی دیگه جوابگو نبود و اون کیبورد مرحمتی من اومد زیر دست پارسا.

نیما صاحب یه کیبورد جدید شد و پارسا بطور شبانه روزی از کیبوردی که قبلا مال من بود بدگفت و توی سر مال زد که مثل موس نورانی که پیله کرد تا با هدیه ی مالی کارنامه ش خرید، یه کیبورد آر جی بی ؟ هم براش بگیریم.

حالا... من صبر کنم تا پیلگی های بچه به نتیجه برسه و کیبورد طفلونکیم برگرده پیش خودم مثل کفتری که پِرِش میدی بره اگه برگشت مال خودته؟ یا نه... بگم الا و بالله که تویی و همین کیبورد و برم نورانیه رو برای خودم بخرم؟


معلومه به صحرای کربلا می زنم که  قضیه فکر کردن به جراحی دوم رو از ذهنم دور کنم؟

هل من ناصر ینصرنی

لیستم رو از چندماه قبل نوشتم که چندتا وسیله که از بین رفتن رو برای مطبخ و حموم و سرویس بخرم . الان خونه نشینم و باید بسپرم که شوهر و اولاد ذکور برن بخرن ولی نمی خوام بگم بهشون.


میزان تخریب محیطی دلاور مردانم اونقدر گسترده ست که ترجیح میدم چندماه بعد ، پس از تمیز کردن و نظافت و چیدن مجدد مطبخ ، خودم برم بخرم و سرجاش بذارم.


حالا بی فرچه توالت و جاصابونی و دم کن بزرگ و سفره رومیزی تر و تمیز و نو ، ،میشه چندماه دیگه هم سر کرد.


یکی شکلات آب می کنه و توی قالب می ریزه و میاره . یکی با روغن ماهی دستشو می سوزونه. یکی صندلی میذاره جلوی سینک می شینه روی صندلی ، ماهی خردشده رو می شوره. یکی انواع قابلمه و سبد و آبکش و چاقو و ظرف دردار رو در تمام نقاط مسطح مطبخ، روی هم میذاره و آپارتمان درست میکنه.


یکی هم نگاه می کنه و به خودش میگه: واقعا با خودت چی فکر کردی که اونطور تندتند و عجولانه، خونه و آشپزخونه رو بهم ریختی و تمیز کردی که بعد از جراحی، خیالت راحت باشه که تا مدتها تمیز کردن نمی خواد؟!!!

فس ناله

فاصله ی بین مردن از درد تا امیدواری بهبود، چندساعته.

و آدم عادت کرده که دوام بیاره.

مالوف به جراحت

پله پله تا ملاقات خدا،شنیدین؟

اینم بشنوین:

قطعه قطعه تا جراحی بعدی.

کلافه

اینطور که پیش میره دوماه و سه ماه پاسخگوی مشکلات من نیست. احتمالا با فروکش کردن کرونا،من هم دوباره سرپا میشم. فعلا هر دم از این باغ بری می رسد و   چشم انداز پیش روی من همچنان افقی زیستنه.

گاهی که می بینم جونی دارم و خوبم، میرم مطبخ و غذا درست می کنم.و بعد از دوساعت طوری درد و گریه و عرق و اشک قاطی میشه که مسلمان نشنود،کافر مبیناد.

احتمال جراحی لعنتی هست بازم. 

دیروز که از تصور زمان طولانی استراحت و خوب نشدن کلافه و عصبی بودم، رفتاربدی با بچه داشتم. البته حسابی هم درشت و متلک شنیدم.

کلافه ام.کلافه. چقدر درد تحمل کنم. 


شاه پری

بستر روایی داستان، اقلیم و زاد بوم غرب ایران، به طور ویژه ایلام و روستاهای آن است.گرچه بخشی از کتاب در عراق ( با حفظ مختصات جغرافیایی و فرهنگی) می گذرد، اما سهم ایلام از کتاب بسیار بیشتر است. قتل های ناموسی، مجازات های قبلیه ای و انتقام های خونین  طوری در تنه ی داستان روایت می شود که گویی طبیعی ترین و عادی ترین مسایل انسانی جامعه است. کسی به قتل اعتراض شدیدی نمی کند و زهر کینه خواهی را تا سالهای سال با خود حمل می کند. نوزاد نیمه فرانسوی دخترک کولی را با ساک توی دجله می اندازند، روی صورت زیبای زنی که متهم به خیانت است و اثبات نشده، با آهن سرخ ،داغ می گذارند و مرد آنور قضیه را با گلوله می کشند.خانه ی زنهای بی پناه را به استناد حکم شخصی آتش می زنند و در دنیای سیاه و پر از وحشت داستان، شاه پری قد می کشد و قصه ی مادر و پدر و دایی اش را از مبارزات و جنبش های سیاسی دهه چهل تا  دهه ی پنجاه و وقوع انقلاب در ایران روایت می کند.

نقش کردهای مرزنشین در قاچاق اسلحه و تامین نیاز انقلابیون به آن در دل قصه جاگرفته و به صورتی غیرموکد، به تاثیر گذاری به سزای آن پرداخته شده. تعقیب و گریز گروهک های قبل و اوایل انقلاب، اختلافات آرمانی، تقابل مردم عادی و حکومت و انقلابیون، در کنار سنت های قومی قبلیه ای و بومی دست به دست هم داده تا داستانی پر از تعلیق و پرکشش از شاه پری بسازد.

ریتم تند و پرشتاب داستان، خواننده را جا می گذارد و مشتاقانه او را در پی خرده روایت های قصه می کشاند. حوادث آنقدر تند و سریع اتفاق می افتند که هول و هراس روییده در دل شاه پری و ایناس به خوبی به کلمات منتقل شده.

خونسردی ترس آور مردمان قصه به انتقام جویی و مجازات و قتل های قبلیه ای، فضایی گوتیک و دهشتناک ایجاد کرده .

شاه پری از کودکی و نوپایی آواره ی کوه و دشت و محلات پایین دست ایران و عراق است. همدم کولی ها و دخترک رقاصه در کافه می شود و از باغ داوود زردآلو و گردو می دزدد و برای سیرکردن شکمش ناچار به رقصیدن برای مردهای عراقی و ایرانی است.

تصویر سازی های قصه از جمله نقاط قوت نویسنده است. تصاویر اقلیمی و بومی چنان زنده و ملموس به رشته ی تحریر درآمده که بوی دجله و کافه ی الکل آلود عبید، باغ های سرسبز قریه و رود خروشان بین دوباغ به عینه قابل دیدن است.

رد پای عشقی به دل کشیده و ناکام در تمام خرده روایت ها دیده می شود. هر زنی مردی را آرزو می کنذ و هر مردی خواهان زنی ست.اما هیچ کدام سر به سامان نمی برند و رشته ی محبت همچنان بی سر در میان قصه ها موج برمی دارد و فضای داستان شاه پری را آکنده می نماید.

شاه پری

زهرا امیدی

انتشارات هیلا

-علیرغم کاهلی در کتاب خواندن، خیلی سریع خواندم.

-از زهرا امیدی باز هم خواهم خواند. فضاسازی قصه اش  نمک گیرم کرد.

-داستان ایرانی نیازمند حمایت و خوانده شدن و معرفی کردن است. این توجه از داستان ایرانی دریغ نکنیم.

-شاه پری داستان قوی و خوش ساختی دارد.

-کتاب را در همخوانی باشگاه کتابخوانی دچار خواندم



گروه انتشاراتی ققنوس | شاه پری

قانونی

دو ساعت قبل عمل، میاد بالای سرت، خودش رو دکتر فلانی معرفی می کنه. چندتا سوال می پرسه. چندتا جمله ی خبری و تاکیدی می گه . یه برگه میده امضا می کنی. بعد می پرسی ایشون متخصص زنان هستن؟ و می شنوی: پزشک قانونیه.  


همین قدر جذاب و خوفناک . 



الان یادم افتاد

تیمارداری

فاصله ی دستم تا بسته ی قرص مسکن، نیم متره. خودمو کش بیارم ،از روی تخت هم دستم بهش می رسه. که البته نمیشه کش بیارم. زیرا از هم می شکافم!

بطری و فلاسک آب، دستگاه بخور، باندهای کشی برای لخته نشدن خون در پا، کیسه ی آب داغ از اتاق رفته. بدم می اومد مدام جلوی چشمم باشن.

توی این هفته ی تنهایی ،شبهای زیادی از درد گریه کردم.پسرها نگران و حیران دنبال راه درمان و من عاجز از پنهان کردن کم قوتی. ‌بیشتر شبانه روز توی اتاق و تختم. اغلب خواب. پسرجان میگه: کاش داروی خواب آور داشتی ،ده روز کامل می خوابیدی،بعد بیدار می شدی و کاملا بی درد بودی.

از آپارتمان سازی پسرها متنفرم و این روزها آبچکون ظرفشویی ،نمایشگاه دائمی آپارتمان سازیه. ظرف های بی ربط روی هم از ثری تا ثریا.

می ایستم کنارشون که برای اولین بار ،ناشیانه پیاز پوست و خرد کنند. که پلومخلوط با چرخ کرده و نخودفرنگی بپزن و بگن این دیگه چه غذاییه؟ که مرغ بپزن و بگن دیدی چی پختم؟ که کوکوسبزی که ازش متنفرن رو برای من بپزن و بگن چطوری اینو می تونی بخوری؟ که ببینم خوابن و کسی نیست قابلمه برداره و هویج و سبزی و جو و مرغ برداره و من گرسنه ام و  بغض کنم و صداشون نکنم و برگردم توی تخت و سوپ از ساعت۱۲ ظهر بپزه و شب آماده بشه. که ببینم بچه ای که حتی میوه ش رو من پوست می کردم و قاچ می کردم،بدون اعتراض، پیاز رنده می کنه. 

از امشب که آقای پدر رو داریم، باشد که بخشی از  تالمات روحی و جسمی رو سرش آوار کنیم .

و از همین امشب سکوت محض حاکمه و پسرها خیلی وقته خوابیدن. انگار که با بودن آقای پدر، شونه هاشون از تحمل بار مراقبت و نگرانی ، رفع خستگی می کنه و همه چی رو سپردن به پدرشون.




-نگم کار با لباسشویی رو یاد گرفته.خودش می شوره.خودش پهن می کنه.فقط چون شاکیه طوری در تراس رو با عصبانیت می کوبه که قشنگ سه تا بخیه م می شکافه از هول !


-نگم  ماهیتابه تفلون رو سیم کشیده برام!


-نگم پفیلا درست کرده،قابلمه داغ رو گذاشته روی سفره پلاستیکی،بجای زیرقابلمه ای!


-نگم از چاقوهامون خوشش نمیاد روزی چندبار میگه: دوتا چاقوی سالم بخر!


-نگم دم و دقیقه میگه: من فقط وسیله ام. خوب ازم کار می کشی. من کودک کارم. من تحت ستم ام و ...

با پسرهای مامان


روال مون اینطوری شده که صبح هرکدوم شون رو بیدار و فارغ از کلاس آنلاین پیدا کنم، ببرم مطبخ، سر اجاق گاز، که با تشریک مساعی، غذای خانواده فراهم بشه.

معمولا می ایستم و کمتر می شینم و میگم چی رو خرد کنن و سرخ کنن و بپزن و دم کنن و الخ...



گفت سالهای زیادیه ( از دو هفته قبل تا الان )  که ماکارونی نخوردیم. امروز بپزم؟

گفتم بپز.

بعد از خرد کردن قارچ و فلفل دلمه و پیاز، فرستادمش سر کلاس آنلاینش و مایه ماکارونی رو درست کردم .

قابلمه رو تا گردن آب کرده،گذاشته روی شعله. با کفگیر ایستاده سر قابلمه و داره آب خالی رو هم می زنه و صلوات می فرسته. چپ چپ نگاهش می کنم.میگه: هاااا؟؟؟ چیه؟؟؟ دارم نذری می پزم. 

و زیر لب میگه:  جوش بیا. جوش بیا. جوش بیا.



ده دقیقه گذشته. هنوز صدای هم زدن آب قابلمه با کفگیر میاد.




ظرفها رو با آب سرد  و سبزی و میوه رو با آب گرم می شوره.

ظرف رو با اسکاچ در حد نوازش سطحی، ارتباط میده و بعد مستقیم زیر فش فش آب می گیره و خلاص. 

شانس بیاری ظرفی که مایه ی کتلت یا کوکو داخلش بوده، همونطور چرب و چیل، توی سینک نباشه.وگرنه ظرف اندکی کف مال شده رو توی آبی که در ظرف مایه کتلت یا کوکو  جمع شده ،قربه الی الله، غسل ارتماسی میده و تقبل الله .




تخم مرغ و سیب زمینی آب پز رو با رنده درشت، رنده می کرد برای الویه. از زمانی که اینها رو پوست گرفت ،تا وقتی رنده کردنش تموم شد، یک بند گفت:

_حالم به هم‌می خوره. واقعا حالت تهوع دارم. اینا چیه شما می خورین؟ برای سلیقه ی غذایی تون‌متاسفم. نمی دونین چیزای حال بهم زن مناسب نیست. اینم شد غذا؟



و اون الویه و از این به بعد هرتخم‌مرغ و سیب زمینی آب پزی،کوفتم خواهد شد. بس که ابراز  تهوع کرد.



هیولا

میگم: دوباره بشور. ته ظرف هنوز لکه مونده.

میگه: همه ش داری با دشمن فرضی می جنگی ها...! کو؟ لکه کو؟



به همین موجود امروز میگم: بسه،اینقدر سیم نکش ته ظرفو. خط انداختیش. مگه لکه ش نرفت؟

میگه: نه عزیزم.لکه نداره که.  دارم با دشمن فرضی می جنگم.



خدا سر و کار مامانها رو با بچه هیولاهای حاضرجواب نندازه.