میدونی...
اینجا، درست وسط سینه، همونجا که میگن قلب آدمه،دل آدمه،همونجا که با دیدنت یهو هری می ریزه پایین،با شنیدن صدات،یهو می لرزه، با دیدن اسمت یهو ، تپشش تندتر میشه،همونجا، وقتی نباشی تنگ میشه،فشرده میشه، مچاله میشه.
دلتنگی اسمش قشنگ و شاعرانه ست،خودش اما بدجوری پدر آدمو درمیاره. دلتنگی که زیاد بشه، دل آدم شروع می کنه به خارهای استخوونی درآوردن. این خارها هی خراش میدن،هیپاره می کنن،هی خونریز می کنن دل آدمو. یه مدت کوتاهی آدم می بینه، دلتنگی رو میشه تحمل کرد، پوست نو میاره، گوشت نو میاره،، زخمش می بنده. باز با دیدن و شنیدن و یه اشاره هوایی میشه و فراموش می کنه چطوری بال بال می زد از غصه. باز تو میری که میری و دل می مونه و حوض خالیش. باز خار استخوونی و جراحت و زخم.
بعد یه جایی، می بینی با دیدن و شنیدن کاری از پیش نمیره،کافیه یادت بیفته. تمومه دیگه.
همزمان که دل پرپر می زنه برای بودنت و دیدنت و شنیدنت، از مغز میگذره که این همونیه که هی زخمیم کرد و رفت،همونیه که هی آتیشم زد و رفت،همونیه که هی دلخوشم کرد و رفت. پس چرا نرفته لامصب؟ چرا هنوز هست؟
ولی هیچکدوم اینا جواب مقبولی ندارن. گیرم جواب هم داشته باشن. دل که گوش نداره که بشنوه. دل فقط هزار تا چشم باباقوری داره که با هر هزارتاش فقط تو رو می بینه و دنبال تو می گرده.
ای دل زبون نفهم.
اینا رو به هممی گفتن:
با فشار حداکثری کف دستم فشار میدم
با سیستم دایره وار می خوام عمل کنم
مثل گاو بندازم تو روغن
کف دستت پهنش کن
آشپز که دوتا شد آش یا شور میشه یا بی نمک،تو برو بیرون
می خواممینی درست کنم
یکباردیگه من شما رو اینجا ببینم من میدونم و شما
ظرفیت تکمیله بسه دیگه
جا داره هنوز دوتا دیگه درست کن
من مستقل عمل می کنم برو بیرون
بیلبیلکها رو بده کنار، می خوام برعکس کنم این یکی رو
چه غلطی کردم گفتم بیا،برو بیرون
رو اعصاب من راه نرو
غدای منه،برو بیرون
دور وایستا نگاه کن
اولین کتلت آماده شد
اون جا داره هنوز.بذار بپزه
کتلت درست می کردن
زندگی درازکش و افقی این سه هفته طاقتم رو برده. ایستادن و راه رفتن و نشستن به خیال راحت ، جزو چشم اندازهای چندماه آینده م شده. کتاب می خونم بلکه وقت بگذره.
هر دو سر کلاس آنلاین اند. از آشوب های طالبان و موش دواندن های روسیه و شنود و تله کردن عاشقی برای رسیدن به مقصود سیاسی نوشته و توی ذهنم یادآوری میشه که : پس اون اطلاعات دقیق ازبک ها و افغان ها و حزب ها و دسته ها، که یکی دوسال قبل در صفحه ی اینستاگرام نویسنده می خوندم، خرج این داستان شده.و ارج و قرب نویسنده بیشتر میشه برام.
یکی درمیاد که:
_ مامان...باورم نمیشه. سر کلاس ریاضی بچه ها هم میکروفون دارن. می تونن سوال بپرسن. اصلا باورم نمیشه.
اون یکی هم صدا می شنوه و میاد:
_ امروز دیگه پیتزا. چند تا خمیر بگیرم؟
این یکی:
_ فکر کنم بخاطر آزمون آخره که همه ریاضی روپایین زدن. باورم نمیشه.سر کلاس ریاضی صدای کسی غیر از استاد بیاد.
اون یکی:
_کارم در اومد. توی سه تا درس نماینده شدم. کلاسم تموم شد میرم خمیر بگیرم.
صدام درمیاد:
_وسط کتاب خوندن که نیاز به تمرکز دارم، اینجا چیکار دارین؟ برید سر کلاس هاتون.
_آخه نمیدونی چقدر عجیبه. دبیر ریاضی میکروفون داده به بچه ها. یعنی مدیر بهش گفته؟ بهش تذکر دادن؟
_کتاب همیشه هست. قدر ما رو بدون. ما همیشه نیستیم که بیاییم اوقاتت رومفرح کنیم .
و کوچیکه بحث رو می بنده:
_ ببین مامان... زندگی توی غرب وحشی خیلی از شرایط الان تو سخت تره. پس بهتره ما رو تحمل کنی.
کتاب رو می بندم و میگذارم کنار. نمیذارن متمرکز بخونم، به محض بستن کتاب و کنار بالش گذاشتنش، هر دو غیب میشن و میرن توی اتاقهاشون،جلوی مانیتور کلاس آنلاین.
کتاب و پسرها، مصداق عینی جن و بسم الله ان.
زبان منسجم و قوی سودابه فرضی پور، آینه ی تال را بسیار خواندنی و خوشخوان نموده. زن جوان در گیر و دار خود کم بینی سرشتی، بت انگاری معشوق، دلسوزی و شفقت برای مردمان و حقایق صریح و بی رحم جامعه، بین ژست دلقکی و صندلی های کرایه ای و چلوکباب و جوجه ی پایین شهری و عروسی مجلل بالاشهری، دل حال له شدن است.
آینه ی لالمانی گرفته با یک جمله، راه دل بستنش به نادرخان صوفی مسلک و سرخوش را بند می آورد و با بذار و بردارِ افراطی پیش روی بهرامِ تکیه داده یه عصا، مردانگی را در تن فرتوت و فرسوده ی او بیدار می کند تا در کافه ای جوان پسند، از او خواستگاری نافرجامی کند و با توهین از خانه و زندگی بیندازدش بیرون.
آینه ی تال پر است از خرده روایت و جزییات و برای خواننده ی شیفته ی جزییات، شرح و وصف چرخاندن یک جشن و مرام از صفر تا صدش، تا غر زدن نیسان غذا و پیشکش کردنش به کوچه های تنگ و ترش پایین شهر، چر است از جذابیت بصری.
زن جوان سفت ایستاده پاس حفظ جمع خانواده. حتی بدون کامران.حتی بدون نادرخان. آینه اما از اول تا آخر قصه، مثل بختک افتاده روی سینه ی بختش و آتش تردید و دودلی را در دلش تیز می کند تا جایی که یکدله می شود و از پشت آیفون طلبش را وصول می کند یا ایمیل می زند و دلخوش می شویم که شاید حالا که سرپا شده، این بار کامران را لای زروزق و پرقو نگه ندارد و بخواهد که مرد زندگی باشد.
داستان در بستری روانشناختی ارائه شده. اثرات نداشتن پدر و دنبال تکیه گاهی با این عنوان بودن تا روزگار حال، باعث مراقبت افراطی زن از مردان زندگی و پیرامونش است. کامران از پای کنسول بازی رفته به آغوش هلن درآن سر دنیا، نادر بالاخانه را پاتوق خرید و فروش ممنوعی جات کرده، مرتضی بخاطر دو عدد قابلمه، کار و آبروی کاری زنان را زیرپا له کرده، بهرام با جواب منفی شنیدن، خانه اش را به زن جوان و بچه ی کوچکش حرام کرده .یکی که هنوز پسرک است، راه و رسم مردبودن از نوع مردان زندگی زن را بلد شده و اعتراض می کند و گناه نبودن پدر را به گردن او می اندازد.
آینه ی تال قصه ای است برای زنان.
آینه تال
سودابه فرضی پور
انتشارات هیلا

دستیار دکتر بخیه رو کشید . دکتر اومد برای دیدن و چک کردن.
از مشکلی که پیش اومده گفتم.گفت تحمل کن. اگه بدترشد برو پیش جراح عمومی.
کلا خوش شون میاد بیمار رو قطعه قطعه ببُرن و تموم کنن.
درازکش و یک وری، قصه هم نوشتم.
گفت ساعت بده. یه زمانی که سرو صدا نباشه و سکوت داشته باشی. گفت حس سرما توی پاهات. گز گز . تپش قلب. گرما کف دست .گوش .سر یا کف پا واسه چند لحظه انجام میشه . واسه هرکسی یه جوره .
گفتم خو من برای این علایم پاشدم رفتم دکتر قلب و فلان و بهمان و ... حالا وصل بشم به شبکه که این علایم رو ببینم؟
القصه...
ساعت مقرر کردیم. سایلنت و قطع نت و نگران به سرتاپا تا آن اتفاق بیفته و دردها غیب بشن.
دیدم آی چه خوابم میاد . چشمام گرم شد و یهو دستم با یک تکانه ی شدید پرت شد روی بالش. گیج از مستانگی اوایل خواب ذهنم زمزمه کردم: لابد تشعشع دفاعی بوده. ردش کردم. الحمدلله.
صبح بیدارشدم.براش نوشتم.
بیدار بشه و دودمان مونو به باد بکشه که قدر شبکه ی هوشمندشو نمیدونیم و ...
روزی بیاد که دوباره باور کنم بدون درد وگریه میشه خوابید. بدون درد میشه بیدارشد .
دندونها،مو،ناخنها،بندبند استخوونها، سانت سانت ماهیچه ها،همه آکنده از درده.
گریه هم درد داره حتی.
لیست خرید ماهانه رو ده-دوازده روز قبل نوشتم.گفتم آخرماه میریم خرید و دو روز گنبد بریم برای سال مامان و بعد جراحی کنم. تردد بین شهر ممنوع همچنان موند و جراحی جلو افتاد و امروز پدر- پسر رفتن خرید.
لیست رو برداشتن و پرسیدن: از هرکدوم چندتا؟ و تازه متوجه شدم چون خودم همه چی رو چشمی و ذهنی میشناسم ،علاوه بر اسم برند و تعداد ، حتی نیازی به نوشتن بعضی اقلام ندیدم.
لیست و گرفتم با یه خودکار که شرح و توضیح اضافه کنم. مثلا جلوی پنیر یه چارت سه شاخه کشیدم.شاخه اول: خامه ای،مارک فلان .بزرگ. شاخه دوم: سفید مارک فلان،بزرگ.شاخه سوم:فلان مارک جعبه ای. یا جلوی دستمال توالت: چهاربسته دوتایی.دستمال کاغذی یک بسته سه تایی گلدار..جلوی ..
دیدم لیستم شد طومار.شلوغ و ناخوانا. شفاهی توضیح دادم چی رو از کجای فروشگاه بردارن.بعد دیدم افاقه نمی کنه.پاشدم بعضی چیزا رو از توی یخچال و کابینت نشون دادن،که: از اینا.
الانم هر دودقیقه یکبار تلفن زنگ میخوره که: فلانچیزو از کدوم نوع؟
بیان ببینم چه کردن.
میگه: مامان احساس تیزی یی، چیزی نمی کنی؟
میگم: چطور؟
میگه: آخه با دردهایی که می کشی من مطمئنم دکتر یه قیچی یی، چاقویی، چیزی توی شکمت جا گذاشته که با سرفه ، می خوره به داخل شکمت.
*
سرفه های پشت سرهم و فشار کشنده به بخیه ها بزرگترین مشکلمه. خواب ندارم.تا دراز می کشم انگار توی گلوم دو تا خار درشت از طرفین بیرون می زنه و شروع می کنن به رقصیدن. و سرفه و سرفه و ...
کلی توصیه و راهنمایی گرفتم از دوست و آشنا. بهتر شده. اما خوب نشده.
فکر می کردم توی بیمارستان سرما خوردم. اما ظاهرا سرفه ها بخاطر داروی بیهوشیه و دربیهوش های عمومی که ترشحات ریه چند ساعت در کمترین تحرک ممکنه، شایعه.