تا خود صبح...تا خود صبح...تاخود صبح...
در تمام لحظاتی که خواب بودم سرم پر از صدا بود. پر از حرف بود. پر از کلمه بود. پلک هام از زور خستگی از روی هم بلند نمی شد. جان کندم تا لای چشم هام باز شد. سفیدی روشن روز زد پس تخم چشم هام . هنوز سرم پر از صدا و حرف بود. تاخود صبح. تا خود روز.انگار اصلا نخوابیده بودم و تمام ثانیه ها را یک بند حرف زده بودم و حرف شنیده بودم .
هنوز راه می روم و صداها با من راه می رود. کلمه ها با من راه می رود. جمله ها با من راه می رود.
چه عجایب سحری بود و چه دیوانه شبی!
( شعر مردم رو خراب نکن دختر! )
برای مهمون های کوچولوش کلی دستور و اوامر داد.
کیک بپز. ژله درست کن. خونه رو جارو کن، آبروم میره. گردگیری کن آبروم میره . بستنی بخر،آبروم میره . غذا چی می خوای درست کنی؟ برامون شیرینی بخر . آجیلم بگیر. راستی فلش سبزه ت رو هم بده من بیام هر آهنگی کف گفتم برام بریز. فلش های دیگه ت به درد نمی خودن. همه غمگین ان؛ آبروم میره. آهنگ های مورد علاقه ی منو بریز.به نیما بگو توی اتاق نخوابه،آبروم میره. بره توی یک اتاق دیگه. می خوام وایت بردم رو بزنم به دیوار .بگو نیما کاری نداشته باشه به من. بگو تختشو مرتب کنه.آبروم میره.بگو بابا مرخصی بگیره خودش بیاد دنبالمون، آبروم میره.
القصه!
همه باید بسیج می شدن تا آبروش نره.
کارهام رو به روال خودم انجام دادم و به دستور و فرمایشاتش کمابیش خندیدم.
دوستش اومدن و رفتن. می دیدم که بهشون خوش می گذره .غروب که خونه خالی و خلوت بود و بعد از روزی پرتلاش از ساعت شش صبح تا تاریکی روز که سرپا بودم و مشغول برو و بیا به موسسه و مدرسه و بشور و بساب و پخت و پز در آشپزخونه، دیدم از خستگی جان در بدن ندارم. دور و برم رو نگاه کردم. مردان رشیدم هررکدوم در اتاقی ،یک طرفی افتاده بودند به لالا. پسرک در واپسین لحظات بیداری، با چشمهای خمار از خواب گفت:
-راستی مامان پذیراییت خیلی خوب بود.
چشماش داشت می رفت .گفتم:
-آبروت نرفت مامان؟
-مامااااااااااااااااان!
و خوابید!
*
-گفته بودم کیم بخرم براتون؟ گفته بود آبروم میره. کیم؟ نخیر. باید بستنی بزرگ بخری. کیم؟ نمی خوام. اصلا هیچی نخر. گفتم: هیچی نمی خرم خب! می خواستم مگنوم بخرم. دیگه نمی خرم.
نخریدم!
مدتی ست متوجه شدم پسرکم از حضور من خجالت می کشد . و (ما ادریک) مادری که پسرش از وجودش شرم کند.
اول دبستان که بود می گفت: ( تو چرا معلم ریاضی نشدی که من باهات توی مدرسه پز بدم؟معلم فارسی و عربی که نشد معلم!پز دادن نداره.معلم ریاضی بشو که ریاضی منم خوب کنی و من باهات پز بدم.)
امسال که خودم زبان می برمش تا از تیر و ترکش و نوازش های بردارانه بین راه رفت و برگشت در امان باشند، چندباری دستش را وسط گذشتن از لای دل و جگر ماشین ها، بیرون کشیده و فاصله ی محسوسی بین مان درست کرده. یا توی پیاده رو ناگهان سکوت کرده و گفتگوی مادرپسری مان را ناکار گذاشته .
-چی شد؟ چرا ساکت شدی مامان؟
-..
-پارسا؟ چی داشتی می گفتی؟
-....
بعدکاشف به عمل می آید که دوست همکلاسی اش از نزدیک مان رد شده و پسرک دوست ندارد جلوی دوستش با مامانش حرف بزند یا مامان دستش را گرفته باشد.
* درکش کردم. گرچه دراولین واکنش پسرک حسابی رنجیدم.
دیروز روزمان بود. صبح آزمون داشت. بردمش موسسه زبان. بین راه می گفتم و می خنداندمش که استرس نداشته باشد. هرپسرک هم سن و سالش را توی خیابان می دیدم می پرسیدم:
-دوست توئه؟ همکلاسیته؟
بعد بلند تر می گفتم:
-پارسا جون...مامانی جونم..دستت رو بده از خیابون ردت کنم. مامان من زمین نخوری. پسر قشنگم بیا این طرف و ...
پسرک رنگ به رنگ می شد و بازویم را توی چنگ می فشرد و می گفت:-
ماماااااااااااااان...ماماااااااااااااااان...
-از من خجالت می کشی مامانم؟ پسرکم؟بیا بریم پیش دوستت خودمو معرفی کنم بگم مامانتم. خجالتت بریزه.
دستم را می کشید تا متوقفم کند.که مثلا نروم سمت دوستش. کدام دوست؟ نمی شناختمش اصلا. این اتفاق با برادرجانش هم افتاده بود. او را هم وادار به سکوت و کناره گیری کرده بود جلوی دوستانش. برادر جانش اما به اقتضای غرور جوانی، تاب نیاورده بود . توی خیابان حرف شان شده بود.
شاید باید آنقدر سروکله بزنم تا پسرک با پذیرش وجودی همه مان بزرگ شود و رشد کند. شاید باید نرم نرم بفهمد ما هرچه هستیم، باید پذیرفته شویم. خجالت نداریم برای هم. مایه ی شرمساری هم نیستیم. حتی اگر هم باشیم، باید بلد شویم که به وجود هم احترام بگذاریم .
القصه، آنقدری که من سرصبح سرد زمستانی خندیدم و کیف کردم ، این بچه حرص خورد و غر زد.
این بود رسالت مادری دیروزم!

پسرک با دوتا از همکلاسی هایش مشغول یک پروژه ی دانش آموزی اند. یک جور اختراع و خلاقیت جدید. بماند که کل تجهیزات و ساخت و ساز را یک نفر انجام داد و این دوتا فقط قطعات را سرهم کردند و روند عمل و نتیجه گیری را سه تایی با هم تماشا کردند. ( یاد دوران دانش آموزی خودم افتادم که مثلا گروهی روزنامه دیواری درست می کردیم . شعرش را خودم می گفتم. جدولش را طراحی می کرد. متن را دستی می نوشتم و نقاشی یا عکس اگر می خواست و ... . آخر سر پای همه ی کارها اسم خودم نوشته می شد و خجالت می کشیدم که کارگروهی اش کجاست پس
بعدتر تصمیم گرفتم کمتر از این کارهای گروهی تک نفره انجام بدهم که خب البته دیگر دوران مدرسه تمام شده بود 
*
امروز صدای خنده و شادی و شیطنت پسرکهای یازده ساله خانه را پر کرده بود.
چیزی که گوشم را تیز کرد و دلم را برد، شنیدن نام بردن گل های توی پذیرایی بود. کفگیر به دست از مطبخ همایونی ، سراغ پسرکها آمدم:
-کی اسم گلها رو بلده؟
هردو گفتند ( من).
-این سانسوریاست . این نخل ماداگاسکار ، این بنجامینه، این پتوسه . این گندمیه . این قاشقیه . این یوکا ، این ...
-خاله سانس وریا یا سانسِوریا
گفتم :سانسِوریا
چندباز (س) را با کسره تکرار کردند برای خودشان.
-از کجا اسم گلها رو یاد گرفتین؟ گل دوست دارین؟
-بله. ما هزار تا گل داریم
-خونه ی ما هم پر از گله. چهارتا نخل ماداگاسکار داریم.
دلم پر از پروانه شد از حرف زدن با پسرک های گل شناس قند عسل.
*
باران تند شد، پسرکها رفتند پایین به تماشایش. تگرگ گرفت، دوباره رفتند پایین به تماشا، برفِ نرم نرم شد، جیغ های شادمان می کشیدند و از پشت پنجره نگاه می کردند و کیف می کردند.
*
پسرکها رفته اند .اما هنوز صدای (پتوس و گندمی و سانسوریا )گفتن هاشان توی سرم زنگ می زند و باغ باغ شادمانی می رویاند در دلم .
سلام آقای پدر
سلام برادربزرگه
چیطورین؟
( با لهجه ی داعشی فیلم حاتمی کیا بخوانید)
1-خدا جان برای بار هزارم اعتراف می کنم ( عاشقتم). کی جز تو می تواند ارکان هستی را طوری بچیند که اینطوری بشود. هان؟ هیشکی! فقط خودت.
2-ناز هم می کنید طوری ناز کنید که بشود جمعش کرد. طوری نکنید که طوری بشود که خودتان دربمانید در کرده تان!
3-بلند گفتم: خوب کاری کردی. بعد شیطانی و خبیثانه خندیدم و گفتم: دلم خنک شد.دل خنکی از آن چیزهایی نیست که روحم را راضی کند.اما اینجا خیلی چسبید!
4-آخ اگر می شد تعریفش کرد. آخ!
5-



بعد از جلسه ی مدرسه ی پسرک ، از پله برقی پل هوایی پایین می آمدم . روی نوار نقاله دوتا خانم به فاصله ی کم پشت سرم بودند.یکی شان به دیگری گفت:
-وای ... چه بوی چیپسِ...
کر شدم که بقیه ی حرفش را نشنوم. ترسیدم بگوید بوی چیپس سرکه نمکی می آید.
ای توی روحت کراتینه ی گیاهی با پایه ی سرکه ی سیب!
سه روز است طبق دستور موهایم را نشسته ام که مواد مغذی جذب موها بشود و گیسو کمند نازنینی بشوم برای خودم.
بوی سرکه کشت مرا !
یک وقتهای از در و دیوار می بارد. از آسمان و زمین می بارد. از غریبه و آشنا می بارد.از همه جا...از همه کس.
نمی دانی چکار کنی. نمی دانی با چه کسی حرف بزنی. نمی دانی با چه کسی حرف نزنی. نمی دانی چکار کنی.
آنقدر زیربار تحمل کردنش کم می آوری که تا خفگی، تا بریدن، تا له شدن، تا خرد شدن فاصله ای نداری.
آغوش و بوسه درمانت نمی کند، حرف و نصیحت کاربردی ندارد، قدم زدن افاقه ندارد، خواب هم چاره نیست، کابوس می بینی.
شاید اگر بلد باشی نفرین کنی، فحش بدهی، داد و فریاد کنی و ...
نه این روش ها زیادی احمقانه اند.
می رسی به اینجا ( من چنان گریه می کنم که خدا مگر بغل کند مرا)
از شعر و ترانه هم که کاری بر نمی آید.
بر نمی آید!
همه چیز شامل مرور زمان خواهد شد. گرچه دیر، گرچه کند. گرچه به سختی.
اما تا این زمان بیاید و بگذرد و برود، صدبار می میری و زنده نمی شوی.
خدا به دادت برسد، خدا به دادت برسد، خدا به دادت برسد ، ای که روز و شب آدمها را تیره و سیاه می کنی.
سیاه...سیاه...سیاه...!
صورتِ سیاه، دست و پای سیاه، قلبِ سیاه،نگاهِ سیاه، دنیای سیاه...!
خدا آینه گردان جهان است. آینه که برگردد سمت سیاهی، انعکاسش چشم تماشای همه را کور خواهد کرد.
این کتاب سفرنامه ی حج نویسنده است که در فضایی زنانه وآمیخته به طنز انتقادی، نوشته شده. عزیزجان پیرزنی ست که در ابتدای سفر او را به زنی جوان تر می سپارند مبادا که عاجز وتنها بماند در سفر. عزیزجان به فراخور سن و سالش از گفتن هر درست و نادرستی با صدای بلند ابا ندارد و بی ترس از داوری و قضاوت مردم، رفتار می کند.
پیرزن دیگری که در این داستان با او آشنا می شویم، خانم مدبری ست که حرفها و رفتار خودخواهانه و غیرمنصفانه اش، نماینده ی قشر غالب جامعه است. او به جز به راحتی و آسایش خودش به چیزی فکر نمی کند و به مردم به چشم زیردست و خدمتگزار نگاه می کند. در عین غلط بودن رفتار اجتماعی، با حس عمیقی از خودشیفتگی و برتری نسبت به دیگران ، شکی در صحت و صواب رفتارش ندارد و مدام در حال شکوه و شکایت و نیش و کنایه زدن به هم اتاقی هایش است .
مناسک وآداب سفر حج در بینابین متن با اشاره ای به فلسفه ی هر عمل، شرح داده شده و خواننده فارغ از تحمیل نظر و عقیده در تماشای آنچه در یک سفر اتفاق می افتد، آزاد است تا خود ببیند و حلاجی کند.
با عزیزجان در عزیزیه
فرخنده آقایی
انتشارات ققنوس
-اگر مومن و معتقدید، اگربه هیچ کدام از عقاید مذهبی اعتنایی ندارید، اگر توجه و بی توجهی به مذهب برایتان علی السویه ست، این کتاب کاری به عقایدتان ندارد. خودتان می خوانید و درستی و نادرستی رفتارها را تشخیص خواهید داد.
-لزوما هرکه گذارش به حج افتاد، نیکو خصال و فرشته صفت نیست. زشتی ها و نازیبایی های فراوانی در آدمهاست که در همسفری با دیگران نمود پیدا می کند.حتی اگر عرفانی ترین سفر زمین باشد.
-از دست خانم مدبری حرص خواهید خورد. به شدت و بسیار! ( بیا این لباس های منو بشور تا ثواب نصیبت بشه. دارم بهت لطف م یکنم که ثواب گیرت بیاد! )
ما بلدیم ابتدا به ساکن حرف بزنیم. این موضوع جزو استعداد های نهانی مان نیست. گویش مان این گونه است . از کودکی یادش گرفته ایم.
امروز با چند کلمه ی ابتدا با ساکن( کلمه ای که حرف اولش ساکن است . فتحه و کسره و ضمه ندارد، سکون دارد) ، لبخند و حیرت و تعجب دیدم.
همه چیز از آنجا شروع شد که قرار شد خوی را تلفظ کنیم. با سکون (خ) ، فتح (و) و سکون (ی) .
خوی در فارسی دری، یعنی عرق .( آب بدن که در اثر گرما یا هیجان از پوست خارج شود)
و سلسله جنبان این مبحث این بیت شاهکار بود:
" زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست "
1-البت ... خوی در این بیت، به ضرورت وزن ، خَی خوانده می شود.
2-دوست دارم (البته) را (البت) بنویسم!
3-ما عمولا در مقام تایید و تاکید ، بجای (حتما)، (مسلما) ، ( تحقیقا) ، (بی شک) و قید هایی شبیه این، از قید ( البت) استفاده می نماییم!
4- ما سیستانی هستیم !
آخرین شاهان ایرانی پیش از حمله ی اعراب به ایران،شاهان سلسله ی ساسانی بودند. اردشیربابکان با شکست دادن اردوان چهارم، آخرین پادشاه اشکانی،سلسه ی ساسانی را بنا کرد. شاپور یکی از پسران اردشیر، قهرمان این داستان است.
شاپور به آناهید ،دختر یکی از دشمنان پدرش، دل باخته و علیرغم مخالفت اردشیر صاحب فرزند نیز شده اند. کلیت داستان به کشورگشایی ها و فتوحات شاپور و دل نگرانی های آناهید برای مردم و کشور و شاپور، می گذرد.
نویسنده به اسامی غذاها، پوشش و آرایش، مراسم آیینی و مذهبی زرتشتیان، ابزارآلات جنگی و طبقات اجتماعی اشاره کرده و با شرح برخی تاکتیک های جنگی( حمله ی گازانبری، سرب داغ ریختن از بالای برج و باروخای قلعه روی سربازان دشمن، شبیخون زدن) و مناسک آیینی و اجتماعی ( تن شستن در آب نهرها در جشن تیرگان ، آتشی بزرگ افروختن در جشن سده، چشم فروبستن هنگام مواجهه با بزرگان، آیین پرسه به معنی پاسخگویی مردگان به پرسش های آن جهانی) ، قصه ای تاریخی را برای خواننده ی نوجوان،به صورتی جذاب و آموزنده خلق کرده .
واژه های کهن نیز به کمک باورپذیری داستانی تاریخی آمده .واژ ه هایی مثل( نخجیربد، آخوربد، درفشبند،استَبد،هیربد،سگبان،شهربان،بزرگ فرمدار و اسواران ، پایگان و ...)
در متن داستان، به برخی باورهاو سخنان مانی، برمی خوریم و کشمکش میان مانویان و زرتشتیان را شاهدیم .
بازگویی بخشی از تاریخ ایران در قالب داستانی آمیخته به تخیل، شیوه ای پسندیده برای ایجاد میل و اشتیاق در نوجوانان برای آشنا شدن با پیشینه ی این سرزمین است.
آناهید ملکه ی سایه ها
جمال الدین اکرمی
محراب قلم
