خودت هم می دانی یازدهم هرماه چقدر سنگین است؟
می دانی چه دردی دارد؟
می دانی چه سوزی دارد چشم های دخترت وقتی یادش می افتد که شده پنج ماه؟
کتابه چه بوی بدی میده!
از این عطرایی که فروشنده ها می ایستن جلوی در مغازه یا دکه ی عطرفروشی و نوارهای کاغذی رو به زور می ذارن توی دستت تا مدهوش بوی عطره بشی.
با عرض معذرت هیچ وقت بوی این عطرها رو نتونستم تحمل کنم. نمی دونم چی داره توش. بینی م کیپ میشه و نفسم سنگین میشه. خدا نکنه کسی لباسش با این عطرها بو گرفته باشه. حتما باید ازش فاصله بگیرم.
مورد داشتیم، یکی بدون اطلاعم لباس منو پرو کرده بود و رفته بود. از بوی عطری که به جون لباس رفته بود، متوجه شدم و کلا بی خیال اون لباس شدم.
گرفتار شدیم ها. دستم بو گرفته حسابی. حالا چطوری کتابه رو بخونم؟ بینی م کیپ شد.
ای بابا!
به تاثیر یک معلم روی زندگی بچه ها ایمان دارم . حالا از وجه ادبیاتی بودنم مایه می گذارم و معلم های ادبیات را خاص الخاص در نظر می گیرم و ادعا می کنم که معلم ادبیات تاثیر شگرف و بی نظیری روی سرنوشت یک آدم می تواند داشته باشد. ادبیات جهان محشری ست برای آدمهایی ک درکش می کنند. می توانی معلم ریاضی باشی اما اهل ادبیات . از هر نوعش، کلاسیک، معاصر، پست مدرن یا هرچی. مهم این است که بلد باشی این دریچه ی زیبا را به دیگران هم نشان بدهی و بگذاری هرکسی تصاویر آن سوی دریچه را به میل و سلیقه و با نگاه منحصر به فرد خودش ببیند.
سرنوشت امسال پسرک با معلمی گره خورده که ادبیات را می شناسد. از اولین روزی که مدرسه رفتند با موضوع انشایی متفاوت ، روزشان ساخته شد. موضوع هایی جذاب و متفاوت که هنوز ادامه دارد. ( که غیر قابل مقایسه است با عناوین کسالت آور تابستان را چگونه گذراندید، می خواهید در آینده چکاره شوید، علم بهتر است یا ثروت)
در تمام سالهای مدرسه دفترهای انشا جزو مقدساتم بود. بعدتر دفتر انشای پسرجان را عزیز و گرامی داشتم، بس که قشنگ می نوشت. پسرک ولی چیز درخشانی نشانم نداده بود دراین سالها. شاید توقع من زیاد است که می خواستم تا کلاس چهارم بلد باشد یکی دو بند ادبی و جذاب پای سوالات فارسی اش بنویسد که نمی نوشت. جمله سازی هایش کوتاه و کسالت آور بود( من مداد دوست دارم. من اسب دوست دارم. من تکنولوی دوست دارم. من فداکاری دوست دارم) یا ( من ابر دارم. من انار دارم. من موج دارم . من ...) . تمام جملات کوتاهش به (دارم) و ( هستم) ختم می شد. ذره ای خلاقیت و ذوق خرج نمی کرد. پارسال دیگر دست از سرش برداشتم و ( بیشتر فکر کن، قشنگ تر بنویس، جملاتت رو بلندتر کن و ..) را از دایره ی نصیحت هایم حذف کردم.
انشای اول سالش مرا هم سر ذوق آورد . انشاهای بعدی هم . و امروز با شاهکاری به خانه آمد که هنوز از یادآوری اش دلم می رود. با موضوع( سفر با ماشین زمان) سه زمان را انتخاب کرده بود و برای هرکدام چیزهایی نوشته بود. خودش را الکس، پسرک سیاهپوست، معرفی کرده بود که از تبعیض نژادی عذاب می کشید، از مستندسازی های پلیس برای سیاهان شاکی بود و ... فضاسازی کرده بود، کشمکش داشت قصه اش . شخصیت هاش...!
و من مُردم برای این تخیلی که خودم نتوانسته بودم بشکوفانمش. من تکانش داده بودم، حتی نیشترش زده بودم ، اما تلنگر اساسی را من نزده بودم. پسرک به عشق معلمی که بی چون و چرا می پرستدش یا برای خودی نشان دادن یا به هردلیل دیگری، طوری یک قصه ی خوش چفت و بست نوشته بود که اشکم را سرازیر کرد.
برای کسی که از بیرون به موضوع نگاه کند، شاید چیز غریبی نباشد. خب، توی خانه ای که از در و دیوارش بجای اشیای لوکس و چشم درآور، کتاب و مجله و یادداشت می بارد ، توقعی جز این نمی رود.اما برای منی که می دیدم پسرک اصلا کلمه ها را دوست ندارد و هیچ میلی برای ورز دادن شان نشان نمی دهد، این یعنی اعجاز .
خدا کند هر بچه ای ، یک جایی، یک سالی، در یک دوره ی تحصیلی، سرنوشتش گره بخورد به معلمی که علاوه بر دلسوز بودن، سواد و معرفت هم داشته باشد. که راه دل پسرک های پرشیطنت را بلد باشد و بداند که هر جمله و حرکتش، چطور مسیر بعدی زندگی را نشان بچه ها می دهد .
این متن تقدیس یک معلم نیست. حتی تحسین یک انسان نیست. حرفم تاکید بر تاثیری ست که رفتارمان بعنوان یک معلم و مربی و آموزگار ، روی سرنوشت دیگران می گذارد .
و خدا کند که تاثیرمان خوب باشد. نیک باشد. نیکو باشد.
**********
- ننه قربونت بره... چرا اینقدر بدخطی پس؟ هرجا خودت باید بری انشاتو بخونی که مادر!
-ای ننه... پس چرا هی فِلِش زدی از سر مطلب به وسط مطلب؟ بازم که باید خودت بری بخونیش که. اینطوری کسی سر و ته داستانت رو پیدا نمی کنه خب!
-خب ننه املات هم که واویلا بود. اصر هجر؟
-الکس سیاهپوست ده ساله ی من...! شهر لس آنجلس رو کُشتم اگه بخواد برای بچه م مستند سازی کنه و پلیس دستگیرش کنه!
-یک جا در دم مُردم براش. بعضی زمان بندی هاش این بود: عصرحجر/ معاصر /آینده/ آینده تر. آخه آینده تر؟ واژه می سازی سی خودت؟ من عاشق این (تر)ِ تفضیلی در زمان هستم. خودم هم زیاد استفاده می کنم ( بعدتر ). تو از کجا به فکرت رسید آخه؟
-میگم : مامان تو از کجا این ایده به ذهنت رسید آخه؟ میگه: اگه تو هم عاشق gta بودی می تونستی راحت تر از این در مورد رفتار بد آمریکایی ها با سیاها قصه بنویسی. وی در ادامه افزود: (حالا اگه مود پلیس رو هم برام دانلود کنی، بهتر از این هم برات می نویسم!البته بگم ممکنه محتواش خیلی هم مناسب من نباشه، اما دانلود کن) یعنی ابن الوقت بودنش منو کشته. فرصت طلب!
-چرا داستان رو ننوشتم یا عکس نذاشتم؟ خب دیگه! خواستم سوژه ی بچه لو نره ! حالا یک عکس کوچولو میذارم.

این سیستم توصیفی دبستان از اون پدیده هاییه که بهتره هرچه زودتر بره و تموم بشه که جز تخریب زیرساخت آموزشی هیچ هنری نداره.
قبل از اینکه متن طنازانه ام آلوده به انتقاد و اعتراض بشه، برم سر اصل مطلب.
پسرک ریاضی ماهانه ی مهر ماه رو (خوب ) گرفت. ماهانه ی آبانش هم (خوب) شد. و این برای حضرتش که کلی ادعا و مفاخره داره، دلچسب نبود. ایشون فقط (خیلی خوب) می پسنده. معلم شون کنار این رتبه بندی های مرسوم؛ نمره ی عددی هم بهشون داده بود. به من گفت مهرماه 16 شدم. آبان ماه هم 15. و این برای مامانی که فکر می کنه بچه ش خوب درس می خونه و مسئولیت پذیره یعنی فاجعه. و فاجعه ی اصلی روزی اتفاق می افته که در جلسه ی ماهانه ی کلاس، تراز نمرات شاه پسرامون رو با همون نمره های درخشان می بینیم و آی از خجالت آب میشیم. ( چقدر از "و" استفاده کردم من!! )
بچه جان خودش هم شرمسار بود و قول داد برای امتحان ترم حتما جبران کنه. من هم قول دادم کمکش کنم و درساش رو ازش بپرسم.
القصه، شنبه ریاضی داشتن و ما از چهارشنبه، ریاضی درمانی رو آغازیدیم. با 50تا سوال ریاضی از کتاب و شش هفت تا پرینت برگه های ریاضی مدارس مختلف از سایتها و وبلاگها. پسرک سوالها رو انجام داد و برگه ها رو به پیشنهاد من گذاشت برای غروب جمعه .
شنبه رفت مدرسه و برگشت. اونقدر ریلکس و آسوده پله ها رو بالا اومد که منتظر بودم هرلحظه بگه:
-مامان به پسرت افتخار کن. ریاضی (خیلی خوب) شدم.
حالا مثلا نمره ی بین 18 تا 19 . اما دریغ! هیچی نمی گفت. پرسیدم:
-ریاضی چه خبر؟
-هیچی. خوبی سلامتی!
-خوب دادی؟
-بله
-غلط نداشتی یعنی؟
-آخه من که نمیدونم غلط دارم یا نه. اگه بدونم غلطه که نمی نویسم. من اون موقع فکر میکنم هرچی نوشتم درسته!
-یعنی حس بهتری داشتی نسبت به امتحان مهر و آبانت یا همون حس رو داشتی؟ یا بدتر؟
معصوم و مظلوم نگاه کرد:
-آخه مامان جان... من مهر و آبان هم حس خوبی داشتم وقتی امتحان دادم. اما دیدی که چی شد. الانم حسم مثل همونه. ولی نمره مو نمی دونم!
اللهم هب لی صبرا جمیلا !!!
این ماشین باباست. هرسال سیزده به در او جلوتر می رفت و ما پشت سرش. با هزار هزار گفتن پسرک که( بابا تندتر برو ...از بابابزرگ جلو بزن)، کسی گوش به حرفش نمی داد و بابا تا رسیدن به جایی که بند و بساط مان را پهن می کردیم، جلوتر می راند.
هرسال بابا...
هرسال...
کجایی تو؟
چه شد که رفتی؟
چطوری به نبودنت فکر کنم؟
دنیا، دنیای خوبی است. خیلی خوب.
سرجایت بنشین و خوب به این خوبی ِ دنیا نگاه کن.
آدمها را نگاه کن.
ببین چطور دشنام و توهین و تحقیر و تمسخر، رنگ عوض می کند و می شود کرنش و احترام و تا کمر خم شدن.
دنیا، دنیای خوبی است.
آینه ای قدی ست برای تکرار و تکرار و تکرار !
و آنچه البته پایانی ندارد، خریت و حماقت و بلاهت است.
وقاحت را یادم رفت. وقاحت را نیز پایانی نباشد!
آنچه بر سر مردمان پریباد می آید، تکرار تاریخ این سرزمین است. خوانین آتشخوار دختران زیبا و باکره را می ربایند و تصاحب می کنند، گلوی پیرزنان را می درند تا سوز و گذاز آنها برای کشتار جوانان سینه ستبر و رشیدشان، دیگران را نشوراند. گرچه که جوان بلند بالای این سرزمین از میان کتف هایش بال دربیاورد و از جایی بالاتر از دیدگاه آدمیان، مصیبت ها را ببیند و تحلیل کند، اما در نهایت گرفتار تیر غیب ظلم و ستمگری می شود و خونخواهانش یا دیوانه می شوند یا ناچارند در گورستان بیتوته کنند.
اسطوره و افسانه بر سرنوشت مردم سایه می اندازد بلکه بوی تعفن چاه های مستراح پریباد را هموار کند، اما چاه ها روز به روی بیشتر فرو می ریزند . کافه هالیوود پر از رنگ و نور و صدا، با یک کامیون زن اروپایی خوش خنده و کم لباس، تلاش می کند مغز مردمان را بشوید و آدمیان ترسیده از اسب و هفت تیر و گلوله ی پرده ی نقره ای سینما را مدرن و امروزی کند، اما حاصلی جز مسابقه ی سبزه کُش و درخت سوز ضرطه در کردن، بار نمی آورد.
معادن به لطایف الحیلی به استعمار در می آیند، ملک و زمین و خانه به بهانه های کودکانه به رهن شرکت شراکتی می روند و مردم تا به خود بیایند نه امنیت دارند نه خان و مان.
تاریخ معاصر این زاد و بوم تنیده در اسطوره های هول آور و ترسناک در قالب شهری به نام پریباد روایت می شود تا به یاد بیاوریم که قیام های مردمی به چه علت پا گرفتند و چگونه سرکوب شدند و جان ها و روان ها چگونه بازیچه ی مال اندوزی و خیانت نزدیکان قهرمانان قیام شد.
شب ها ارواح سرگردان در پریباد بیتوته می کنند ، می توان هاله ی دور هرکسی را بی واسطه و بی نقاب دید.یکی گوشت لهیده از دهان اژدها می خورد و یکی زمین را پر از سوسک می کند.
پهلوانان و عیاران ستاره های سوسو کننده ی شب این روزگارند که تک تک یا دستجمعی قلع و قمع می شوند.
وبالاخره بیداد و ستم چنان بالا می گیرد که به آه پیرزالی ، پریباد می سوزد و نابود می شود. طوری که گویی از اول نیز نبوده.
پریباد
محمدعلی علومی
نشرآموت
-از آن کتابها که دوست داری چندباره بخوانی.
-حتی اگر عاشق اسطوره نباشید، اشتیاق غریبی به اسطوره در شما بیدار خواهد شد.
-تاریخ این سرزمین ، بیدادگری های زیادی به خود دیده. هرچه می خوانی می بینی تکرار ِ بی عبرت است.
حالا من یک روز رفتم کلاس پارسا، قدر یک ماه خاطره دارم ازش. خاطره هم نداشته باشم، برام خاطره سازی می کنن.
وسط هیاهوی بزن برقص های پرانرژی ، نشستم روی نیمکت. بعد از حرف زدن با فرانچی، ازش برگه ای گرفتم تا چیزهایی یادداشت کنم.
حالا اینکه چی... مهم نیست. اصلا هرچی!
این رو به شما نمی گم. خطاب به پسرک هاست. چون ثانیه ای یکبار یکی شون می اومد سرک می کشید که: خانوم چی می نویسین؟ الهی بگردم... یکی از پسرها اومد گفت:
-خانوم منو توی بدها ننویس. بخدا من نرقصیدم. ببین فلانی و فلانی دارن می رقصن همش

یکی اومد گفت:
-خانوم..خوب ها رو می نویسین؟ منم بنویسین!( این دیگه مرزهای خودباوری رو یک تنه جابجا می کرد)
خلاصه اونقدر توی برگه سرک کشیدن و حتی برگه رو از زیر دستم کشیدن که ببینن من چی می نویسم، که برگه رو کلا تا کردم گذاشتم توی جیبم و از خیر یادداشت کردن گذشتم.
امروز پسرک بهم گفت:
-مامان... فلان دوستم گفته من می دونم مامان پارسا .... اون روز چی می نوشت. اسم اونایی رو که خوب می رقصیدن یادداشت می کرد تا برای تولد پارسا ... دعوت شون کنه.
این فرضیه دیگه آخرش بود. اونقدر خندیدم که صدای پسرک بلند شد.
*
چی نوشته بودم؟ چیکار دارین خب؟
مدیونید فکر کنید از هر آهنگی که پسرها می خوندن یک جمله یادداشت کرده بودم که یادم بمونه چیا می خوندن و بعدش بیام اینجا روزنگاری کنم.
*
عنوان پست رو امروز توی یک فروشگاه شنیدم. با صدای بلند می خوند ( جون مادرت برقص). خیلی هم قری بود
و از دلخوشی هام که اصلا هم لاکچری و مفاخره آمیز نیست ( اصولا هیچکدام ار دلخوشی هام از این دست نیستند) ، غش و ضعف رفتن برای بوی اسفند پشت چراغ قرمز است.
گمانم این عشق ، پا به پای شیدایی برای نرگس های پشت چراغ قرمز پیش می رود.
مورد داشتیم وقتی عمو و خاله اسفندی ها از کنار ماشین رد می شوند و شیشه ی ماشین بالاست، با تمام وجودم هوا را بو می کشم تا بالاخره ، سلول ها بوی اسفند را به قدر چند قدم آنور تر، گیر بیندازم و بفرستم ته ریه هام.
پاشم اسفند بریزم سی خودم.
اسفند دونه دونه..اسفند سی و سه دونه...
ماهیت غم طوری ست که وقتی به تو وارد می شود، فکر می کنی بدتر و سنگین تر و فجیع تر از چیزی که تو تجربه می کنی، امکان وجود ندارد. تنهایی از پا در می آوردت، غصه پشتت را به خاک می رساند، بی کس تر و بی چاره تر از خودت، کسی را در تمام هستی نمی شناسی.
و
ماهیت شادی طوری ست که هرچه بیشتر باشد، بیشترش می خواهی. زیادش هم کم است. هیچ وقت حس نمی کنی به کفایت رسیده.
و عجیب که غم ماندگار و شادی گذراست.