یکی از نوجوان های کارگاه داستان نویسی همیشه پر از سوال است و تشنه ی بیشتر فهمیدن و دانستن.
بعد از خوانش داستان یکی از هنرجوها و اما و اگری که بعضی توصیف ها داشت، پرسید:
-من یک مشکلی دارم. اینه که تا چه حد می تونم نزدیک بنویسم؟
-نزدیک؟
-مثلا من می خوام...
نمی توانست راحت حرف بزند. مِن مِن می کرد.
-مثلا می خوام زن و شوهر کنار هم...
سکوت محض حکمفرما بود. همه گوش شده بودند برای شنیدن. چشم شده بودند برای دیدن شرم و خجالت پسر. بالاخره تمام کرد جمله را:
-کنار هم خواب باشند.
باز هم سکوت و وقفه ای چند ثانیه ای. ثانیه هایی به شدت کشدار و محسوس.
ادامه داد:
-آخه زنه باید با چاقو بزنه توی شکم مَرده.
کلاس ترکید. از خنده رفت رو ی هوا.
خنده ها که کنترل شد گفت:
-آخه داستان من نیاز داره همچین چیزی داشته باشه. وگرنه به هم می ریزه. اما یک مشکل بزرگ دارم. اگه از این چیزها بنویسم مادرم دعوام می کنه. می ترسم بخونه دعوام کنه!
کلاس دوباره منفجر شد از خنده!
آرزو می کنم حال دلت زود زود خوب بشه.
دوست نداشتم از سختی های راه و موانع و خرابکاری ها و تلخی هاش بگم که هم حال خودم با یادآوریش بد بشه ، هم تو رو ناامید کنم.
برای خرید کتاب باید برنامه ریزی کرد. مثلا پس انداز چندماهه و سالیانه.
به کتابخونه عمومی پیشنهاد بدین کتاب جدید بیارن. من دارم عینا می بینم که بچه های اینجا چطور با درخواست کتابهای مورد نظرشون ، بهش می رسن.
انجمن و کلاس و کارگاه رفتن، خوبه، اما حیاتی و ضروری نیست. خوندن مکرر و نوشتن مکرر بهتر از هر کارگاه و انجمنی آدم رو می سازه.
دیگران نویسنده ان یا نه، چطوری کارهاشون چاپ شده، بمونه برای همون دیگران. وارد بازی ها نشو. خودت باش و دفتری که داخلش می نویسی. انرژیت رو متمرکز کن برای خودت. فقط خودت. بازی ها و بازیگری ها همه جا هست. همه جا...!
بعد از صبحانه، در حال پوشیدن لباس فرم مدرسه، به عادت همیشگی آنقدر توی هال و اتاق و آشپزخانه راه می رود تا لباس پوشیدنش کامل شود.
نزدیکم می ایستد.
-عینک شنام هنوز توی سطل آشغاله!
-توی سطل آشغال چیکار می کنه؟
-نیما انداخته ش. دیشب دعوام کرد. گفت وسایلتو جمع کن. بعد از توی ساک ورزشی درآورد، انداختش توی سطل آشغال.
-خب چرا برش نداشتی؟
-چون اون انداختش. من که ننداختم!
-به همین راحتی؟ مگه عینک تو نیست؟ مگه تو نباید مراقب وسایلت باشی؟
-من همون دیشب هم بهت گفتم . اما تو خودتو زدی به نشنیدن. من هم بر نداشتمش!
و ...
ادامه ی ماجرا را مادر_پسری حدس بزنید.
و این چنین روزمان از اول صبح ساخته شد! بسی نیکو و دلربا و فریبا!
داستان ترکیبی از واقعیت و افسانه است.انبانی ست از اطلاعات تاریخی و اسامی و اشخاص حقیقی از دوره ی ناصری تا سلطنت احمدشاه قاجار و اواخر مشروطیت و سلطنت رضاشاه، که در قالب داستانی خواندنی و جذاب بیان شده.
نویسنده با نثری فاخر و پاکیزه ، متناسب با محتوای تاریخی کتاب، داستان کاکو افراسیاب را آمیخته به روایات و افسانه های محلی، مقابل چشم خواننده می گذارد. افراسیاب راهزن بی رحمی ست که با دیدن نقش زنی در یک قالیچه و شنیدن صدای لالایی زن، از خود بیخود شده و سرنوشت دیگری برای خود رقم می زند.
اشاره به حرفه ها و مشاغل سنتی قدیم ایران مثل کاشی سازی و نقاشی و سفالگری با توجه به تسلط و مهارت نویسنده به هنرهای تجسمی ، با باورپذیری و انتقال عاطفه ی هنری عمیقی همراه شده .
زن های داستان افراسیاب، منفعل نیستند و برای حفظ حریم و ساختار خانواده دست از جان شسته و تا پای مرگ همراه و همدل مردشان هستند.حتی در حالت جنون و سودازدگی، میل به مبارزه دارند.
شخصیت های سوررئال ( سلوم، زن درون نقش قالیچه، درویشان و عارفان) ، در آمیزش با افسانه های کهن، اندیشه های ارزشمندی را در دل داستان نشانده اند. شادمانی برمرگ بجای سوگواری، ریاست جوانان بر قبیله بجای پیران سالخورده ، ایستادگی در برابر غارتگری فرهنگی بیگانگان، وطن پرستی، تحسین و تکریم زن و خانواده، از جمله این موارد است.
شب و قلندر
منیژه آرمین
انتشارات سوره ی مهر
-خواندن کتاب نوجوان بعد از سالها، آرامشی غریب و دوست داشتنی به همراه داشت.
در حاضر جوابیش که شکی نیست. جواب میده اندازه ی آن دیو سپید پای دربند! عصبانی بشی...بده! نشی، نمیشه خب!
این چندروزه که داریم با هم امتحان میدیم، بجای تواضع و کرنش و سراندر جیب مراقبه فروبردن، بازهم حاضرجوابی می کنه. هر برنامه ریزی فرهنگی و فاخری رو پس می زنه و همون سرگرمی ها و شیطنت های روتین خودش رو داره.
هرکاری می کنم از پای تلویزیون کنده بشه، انگار آب در هاون می کوبم( این ضرب المثل مورد علاقه ی این روزهاشه! دیشب هاون کوچک زعفران کوب رو برداشت و گفت میشه آب در این هاون بریزم و بکوبم تا معنی ضرب المثل رو بفهمم؟؟!! ).
دیشب مشغول مطبخ و کتلت سیر دار و بلال آب پز و .. برای شام بودم. نشسته بود پای تلویزیونی که تا اون موقع سه بار با اخم و تخم و دستور مادرانه خاموش شده بود.
-خاموشش کن!
-آخه من خیلی به تلویزیون علاقه دارم. بذار روشن باشه. من نگاه نمی کنم. فقط روشن بمونه.
گفتم:
-میدونی چیه؟ روان شناس ها معتقدن بچه هایی که از سنین کودکی به بعد همچنان به تلویزیون علاقه ی شدیدی دارند، از نظر ذهنی مشکل دارن.
-یعنی چی؟ چه مشکلی؟
-فکر کنم منظورشون اینه که ذهن شون رشد نکرده. کوچک مونده.
-ذهن من کوچک نمونده! من خیلی هم باهوشم! برو از معلم مون بپرس. درس هام خوبه. این همه مسابقه رو اول شدم یا مقام آوردم. نمی بینی؟ کی گفته من کند ذهنم؟
-من نگفتم کند ذهن. بعد هم نمرات ماهانه ت رو یادت بیار باهوش جان!
-ببخشید ها..اون افت تحصیلیه. ربطی به باهوشی من نداره من باهوشم.
-افت تحصیلی جان! خاموشش کن تا ...
*
تلویزیون خاموش شد. کتلت آماده شد. درس و مشق انجام شد. نشون به اون نشون که حتی درس امتحان فرداش رو هم تمام و کمال خوند و با شجاعت گفت: بیا ازم بپرس!
*
یکساعت بعد، مشغول آماده کردن برنامه ی کلاسی فردا و مقدمات خواب ( مسواک و هزار بار آب خوردن و دستشویی و دوباره آب و دستشویی و آب و ...) صدای تبلیغات تلویزیون بلند شد و پسرک شروع کرد سه چهار تا پیام بازرگانی رو با هر تبلیغی خوندن و همراهی کردم. از گوشه ی چشم نگاهش کردم، گفت:
-می بینی...همه رو بلدم. همه رو حفظم.
شیطان رجیم درونم غل غل جوشید و بخار کرد و دودسپید پراکند. گفتم:
-اتفاقا روان شناس ها معتقدن از نشونه های ذهن رشد نیافته اینه که آدم بعد از کودکی همچنان به تبلیغات بازرگانی و اشعار احمقانه شون علاقه داره و اونها رو حفظه!
-ماماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...!
این صدای پسرک بود که شنیدید!
همچین مامان فرصت طلبِ روان شناس شناسی هستم من!
امسال زهر بود. زهر.
نه درخت دیدم نه گل و گیاه. نه دریا دیدم نه کوه و جاده. امسال سفر نرفتم. حتی یک روز. حتی دو روز.
یکی گفت: چرا سفر رفتی که! دوبار گنبد رفتی!
آره رفتم. خیلی هم نزدیک به هم رفتم. یکبار برای دیدن بابا که گفتند زود بیا . دیگه نمی تونه از جاش تکون بخوره. دیگه نمی تونه غذا بخوره. بیا. فقط بیا.
و بعد دوساعت مانده تا برسیم ، هی زنگ زدند و هی پیام دادند و دوباره و دوباره هی زنگ زدند که ( جایی نایستید. فقط بیایین). سه ساعت ، سه ساعت، فقط سه ساعت کنار بسترمحتضرش نشستم و ...
بار دوم هم رفتم. فورا رفتم. برای چهلم بابا. و زود برگشتم.
سفر رفته ام. به فاصله ی نزدیک .
پایم پیش نمی رود به رفتن دیگر . هرچقدر بگویند بیا و بیا و بیا، نمی توانم که بروم. نمی توانم بروم. نمی توانم بروم.
کی تمام می شود این رنج؟
کی تمام می شود این سهمناکِ ناگزیر؟
کی تمام می شود این مردگی؟
دیروز دنبال الیاف ویسکوز دانه دار بودم تا برای لم دادن های شاه و شاهزاده های لوس و پرتوقعی که خودم پرورده ام، تشکی کوچک و نرم درست کنم. قبل تر یکی درست کرده بودم و مورد اقبال عمومی قرار گرفت. این دومین تجربه ام بود. ( دیر نیست که دوچرخه ای بردارم، کمانی پشتی وصل کنم و در کوچه های شهر جار بزنم: لااااف دوزم! لاااااف می دوزم! .. لاف همان لحاف است البت! گرچه این تشک است اما قرابت معنایی و کاربردی خاصی با لحاف دارد. ندارد؟ )
ویسکوز را خریدیم و خیابان های آرام جمعه را رد کردیم و رد کریدم تا خیابانی پر از محافظ و نگهبان مسلح و ماشین های امنیتی . صدای فریاد های ( مرگ بر...مرگ بر...مرگ بر...) پیچیده بود توی خیابان. هنوز به فلان و فلان مرگ می فرستادند که خیابان را رد کردیم. فرق مرگی که ما در دوران مدرسه به آسمان هدیه می کردیم با مرگی که الان بالا می رود، فقط در تفاوت اسامی ست. ما می گفتیم منافقین و صدام، دیروز می گفتند منافقین و دشمن.ما می گفتیم بنی صدر و بازرگان، دیروز می گفتند ...
فکر کردم: چهل سال است مرگ می فرستیم به تمام ارکان جهان، به تمام مردم جهان ، به تمام هستی، به تمام عناصر اربعه. کجای مرگ فرستادن هامان ایراد داشت که گرفتار همه شان فقط خودمانیم؟ مرگ مان مرگ نبوده؟ آسمان مان گیرنده ی خوبی نبوده؟ فرستنده مان خوب فرکانس نمی داده؟یا اصولا سوراخ دعا را گم کرده ایم؟ نکند اصلا دعایی در کار نیست؟
ظهر جمعه بود و مردم از جایی که (مرگ بر...) از آن می بارید، چندنفر ، چندنفر بیرون می آمدند تا به خانه بروند وناهار جمعه شان را میل کنند و احتمالا روی تشک نرم و قشنگی که جلوی شومینه برایشان پهن شده، قیلوله بفرمایند.
نه که غرغرو نباشم. نه! هستم. متاسفانه هستم. بیشتر از اینکه بلد باشم راه حل پیدا کنم، گریه می کنم و غصه می خورم و می آیم اینجا غرش را می زنم.
چه کنم. یک چیزهایی هست که با هیچ کسی نمی توانی در موردش حرف بزنی. با هیچ کسی. حتی همسرت. حتی دوستت. حتی خانواده ات. با هیچ کس.
یک چیزهایی مال درونِ درون خودت است، گرچه مساله ای عمومی باشد.گرچه خیلی ها از آن باخبر باشند.گرچه فکر کنند می شود باهاش کنار آمد و برایش راه حل پیدا کرد. من بلد نیستم قوی باشم. بی خیال باشم. ببینم و بگذرم. عین خیالم نباشد. تلافی کنم. پدرصاحاب طرف یا طرفها را دربیاورم.چشمش را کور کنم. زبانش را بند بیاورم.
خیلی چیزها درد است. زخم است. مثل زخمی در جایی شرم آور در بدنت که نه می شود به کسی نشانش بدهی، نه می توانی باهاش مدارا کنی. گاهی وقتها این درد مشترک است اما هرکس به شیوه ی خودش درمانش می کند. و تا من راه درمان را پیدا کنم، می میرم.
گاهی چیزهایی اینجا می نویسم. خودم می دانم چه گفته ام و به کی گفته ام. اما این هایی که به خودشان می گیرند و پیام می گذارند و پسغام می دهند، واقعا نوبر هستند.
چی فکر می کنند؟
کس یا کسانی که درد بی درمانم را سبب شده اند، تا هزار سال اهل وبلاگ خوانی نیستند.
خلاص!
بعضی ها صبرشون کمتره. بعضی ها شعورشون کمتره. بعضی ها درصد وجدان شون کمتره. بعضی ها مهر و مهربونی شون کمتره. بعضی ها اندازه ی مغزشون کمتره. بعضی ها کنترل احساسات شون کمتره. بعضی ها کنترل زبون شون کمتره. بعضی ها شرافت شون کمتره. بعضی ها ادب و حفظ حرمت شون کمتره. بعضی ها عفت شون کمتره.
خب قربون سرت برم من...
جهد کردی که همه رو با هم نشونم بدی؟
چنین به نظر می رسد که ارواح پیرسالی دورهم جمع شده اند و حکایت کودکی تا لب گورشان را برای هم بازگو می کنند. گاهی این حکایات فصل مشترکی بین این ارواح دارد و گاهی هر روحی راوی قصه ی خویش است. اینها ارواح مردمان سالخورده ای هستند که طی دو نسل، با مرارت و مشقت، به سالخوردگی ِ جسمانی رسیده یا نرسیده، به مرگ مبتلا شده اند.
مرگ یکی از مسایل مهم و اصلی این آدمهاست. مرگ هرکدام شان به تفصیل و با شرح جزییات ، بیان می شود و همذات پنداری قوی و عمیقی در خواننده بر می انگیزد. برخی از فرط گرسنگی و بی آب و نانی مرده اند، برخی، در اثر کهولت، برخی به درد سرطان خون و تصادف جاده ای و برخی زیر شکنجه های وحشیانه ای که نصیب انقلابیون می شد. و هر مرگی قصه ای دارد سوزناک و پر درد.
مردمانی از دیار خراسان، در پیوند با مردم ایوانکی و تهران ، با کندن کلخچ ، خرد کردن کلوخ و خاک یخ بسته، سلمانی و سرتراشی، پادویی مغازه و گرداندن پاتوق تریاکی ها ، از کودکی به نوجوانی و جوانی و میان سالی و سالخوردگی می رسند و مدام در غم نان اند و روزگاری که بهتر نمی شود.
متن داستان آغشته به جادوی اقلیم و جغرافیاست. بیابان های سرد و خشک و یخبندان را در کنار خرده فرهنگ ها، روایات شفاهی ، خرافه باوری،تن آسانی و اعتیاد، نسلی را روایت می کند که در فقر و فاقه دست و پا می زند اما از شیطنت با زن ها و منگی با تریاک نمی گذرد.
خلیفه چالنگ، پس از ادعای شبه نبوت ، با ماهیتی سوررئال ، سوار بر کالسکه ی مرگ، در طول سه جلدِ کتاب، مردمان را بیم و انذار داده و به دیگر سرای می برد و آنقدر قدرت دارد که قمری دندان را نامیرا و خسته از بی مرگی نگاه دارد.
اقلیم باد، برزخ خس و پایان جغد سه مجلد از روزگار سپری شده ی مردم سالخورده را با زبانی فاخر و وفادار به اقلیم اصلی داستان، روایت می کند. کلمات اصیل فارسی ، برگرفته از گویش های خراسانی ، لذت وافری به خواننده ی داستان فارسی، منتقل کرده و دامنه ای از کلمات مهجور و فراموش شده را یادآوری می نماید.
روزگار سپری شده ی مردم سالخورده
محمود دولت آبادی
نشرچشمه
-خواندنش چهارماه طول کشید.
-لذت نوشیدن کلمات فارسی ، فارسی خراسانی، فارسی نیم روز، فارسی دری،قابل وصف نیست.
-چقدر اشتراک هست بین زبان مادری و پدری ام و زبان این کتاب. لَچَّر، بَل بَل و ... کلماتی آشنا و بشدت جذاب، که در طول خواندن، لبخند می آفرید.