پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

من از دست غمت مشکل برم جان

مشغول فرستادن پست کتاب هستم. برایم عکس می فرستند. بین ردیف مستطیل های سیاه.

عکس ها هنوز باز نشده،  در محوناکی  عکسها سایه ی مردی دورتر ازشان پیداست. قلبم می ایستد. می ایستد. اسکلت بندی و ایستش چقدر شبیه است.

من که می دانم او نیست.

چانه ی لرزان خواهرک، نگاه  مامان که با ابروی گره خورده  به سمتی جز سنگ  سیاه خیره مانده ، می کشد مرا.

گریه کورم می کند.

کورم می کند.


از دو که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم

اولین تجربه ی موراکامی خوانی ام، ناداستانی( نانفیکشن ) در مورد عادت سی ساله ی نویسنده است. در مورد دویدن. او دویدن را از بیست و چندسالگی شروع کرده. از همان سال های ابتدایی شروع نویسندگی.

مردی بسیار جوان و اکتیو ناگهان میل سرکشی به نوشتن پیدا می کند و متوجه می شود نوشتن امری ست نیازمند پشت میز نشستن های بسیار و این با سرشت پرجنب و جوش بدن او سازگار نیست. موراکامی برای جلوگیری از دردسر اضافه وزنی که پشت میز نشینی به همراه دارد، دویدن را شروع می کند. هرروز هشت کیلومتر می دود. حداقل سالی یکبار در مسابفات ماراتن شرکت می کند و در تمام این سالها این عادت روزانه را ترک نمی کند.

کتاب شرح تجربیات موراکامی از دویدن های اوست. نگاه و احساسش به این عادت خودخواسته و تاثیرش بر روال زندگی حرفه ای او بعنوان یک نویسنده .

اهمیتی که موراکامی از عنفوان جوانی به سلامتی بدنش داده و آینده نگری او برای حفظ سلامت جسمش ، نکته ی درخشان این کتاب غیرداستانی ست.


از دو که حرف می زنم ، از چه حرف می زنم

هاروکی موراکامی

نشرچشمه




پیرمرد

پیرمرد بادمجان ها را توی سبزی فروشی برمی داشت و می بوسید. عاشقانه می بوسید و گریه می کرد.

-خیلی بادمجون دوست دارم. می دونی چندساله بادمجون نخوردم؟ دلم ضعف میره اینا رو می بینم.  دستام می لرزه، نمی تونم پوست بگیرم، سرخ کنم. روغن می پاشه ، خودمو می سوزونم. کسی نیست برام درست کنه. حالا کسی هم درست کنه خودم نمی تونم بخورم. قاشق اونقدر می لرزه توی دستم که همه چیز ازش می ریزه بیرون. برم به کی بگم بیا به من غذا بده؟

گریه می کند و بادمجان ها را می بوسد.

*

دکترها پیرمرد را جواب کرده اند. افتاده به بستری که هزار چشم منتظر دو ر و برش هست. یکی از پسرها گفت:

-خودت مادرت رو بردی گذاشتی سالمندان. توقع داری ما برات پرستار بیاریم؟ می دونی چقدر میشه پولش؟ پولهای خودتو بدیم برای پرستار؟ چرا بدیم؟  دوزار نمونه برای ما ؟ اونم بدیم پرستار؟

*

مردم یادشان نرفته که پیرمرد تا هفتاد سالگی خودش و نودو پنج سالگی مادرش، مادر را روی چشم هایش نگه می داشت.برایش غذای مخصوص می پخت . توی دهانش می گذاشت. او را روی سنگ توالت سرپا می گرفت. حمام می بردش. لباسهایش را با دست می شست.

پارکینسون پیرمرد که شدید شد و نشد دیگر چیزی را توی دست نگه دارد، مادر را به سرای سالمندان سپرد. شبها از ظلمی که  می گفت به مادر کرده، گریه می کرد . همسر پیرمرد چپ چپ نگاهش می کرد و چشم غزه می رفت. از اول شرط کرده بود که  کاری به کار مادرپیرمرد نداشته باشد و تمام کارهای پیرزن فرتوت را پیرمرد به عهده بگیرد.

*

پیرمرد

*

کاش قصه بود!

گوش شنوا

باید پارچه ی مشکی را تحویل خیاط می دادیم. خانم خیاط نیم ساعت زمان خواسته بود. زود رسیدیم و در پارک روبرو، روی نیمکتی نشستیم. گرگ و میش غروب به تاریکی رسید.

حرف زدیم. حرف زدیم. حرف زدیم. چشمم به نم نشست. صدایم لرزید. حرف زد. حرف زد. حرف زد.

بال چادرش را پیچید دور تنش .سرد شده بود. گفت:

-بریم؟ فکر کنم الان دیگه اومده.

سبک تر بودم. بهتر بودم. چشم هام باز تر بود شاید.



- خدات در همه حال از بلا نگه دارد!

آقاشون

پسرک رسما کشت ما را با این آقای شان.

راه می رود و ناخودآگاه برای (آقاشون) شعر وترانه می خواند. امروز یک کاره گفت:

-مامان..می دونی آقامون زن نداره؟

بعد:

-وقتی بهمون میگه شما داداش کوچکتر من هستین، من واقعا باور می کنم. چون خیلی واقعی حرف می زنه.

و بعد با آهنگ ( ایران ِ سالارعقیلی) دم گرفت:

-وای بر من اگر ببینم که...

کسی آقامونو اذیت بکند...


ما همه به شیدایی اش  می خندیدم. و او بی توجه به ما همچنان می خواند و عشقولانه می تراواند از خود.

قهروی لوووووس

یکشبنه ها و سه شنبه ها را دوست دارم.

تمام روزهای هفته را هم قهر باشد، بداخلاقی کند، غذا نخورد، در اتاقشان را ببندد، یکشنبه ها و سه شنبه ها خودش خودبخود عاقل می شود و آشتی می کند.

حتی شده توی مسیر رفتن با چندقدم فاصله از هم راه برویم...اما موقع برگشتن پر است از حرف و ایده و نظر .طوری که هرچند جمله باید بهش بگویی:

-مامان جان آروم تر. کسی دنبالت نکرده!



- یکشنبه ها و سه شنبه ها کلاس حافظ و شاهنامه خوانی و داستان نویسی دارم.

خواهش

خودت نشانی بفرست.

بوی اشتباه را حس می کنم. حس می کنم. حس می کنم.

خودت نشانی بفرست.

الان بیراهه ظلم است .

لطفا!

بچه ی تیز بین

-فکر کردی نمی دونم چرا دستمال کاغذی های پذیرایی زود تموم میشه؟

-چرا؟

-فکر می کنی من نمیدونم وقتی میای پای لپ تاپت یه عالمه دستمال کاغذی هم کنارت میذاری؟

-خب لازمم میشه.

-فکر می کنی نمیدونم عکس نگاه می کنی توی لپ تاپت؟

-خب بکنم.

-فکر می کنی من نمی دونم وقتی عکسها رو نگاه می کنی گریه می کنی و دستمال کاغذی هات تموم میشن؟

-....

-خیلی هم خوب می دونم. همیشه...همیشه...همیشه. هربار می دونم که گریه می کنی. اصلا یک بارم بی گریه نبودی. خودم خوب می دونم!

-...

-خوب هم می دونم عکس کی رو نگاه می کنی!

مامان تمام وقت

زیادی که سرم توی کتاب باشد و بخوانم ، توی تبلت باشد و نت گردی کنم ، پای لپ تاپ باشم و بنویسم، هی سراغم می آیند.هی حرف می زنند.هی سوال می پرسند:

-چی می خونی؟ قصه ش چیه؟

-با کی حرف می زنی؟ چی میگن؟

-چی می نویسی؟ کتابه؟ وبلاگه؟

آنقدر می روند و می آیند که باید جمعش کنم. تمرکزم را می برند.

پسرک  که درست و حسابی سرش را می آورد توی امعاء و احشاء آدم تا ببیند داری چکار می کنی!

وقت آهنگ گوش دادن و فیلم دیدن هم برنامه همین است. درست وقتی به آهنگ خوبی می رسی، برایت خاطره تعریف می کنند. دستور پخت کیک می خواهند. نظرت را در مورد داستانی که نوشته اند می پرسند( البت باید داستان را هم بخوانند برایت)

خلاصه که این وقت خصوصی و حریم خصوصی اصلا  شوخی زشتی ست که دنیا با من دارد!

*

بلند که بشوم و بروم توی مطبخ، صدای نفس راحت شان را می شنوم. انگار که دیگر من از چنبره ی چیزهای حواس پرت کن خلاص شده باشم. سالهای قبل تر این موضوع برایم دردناک و آزاردهنده بود. دوست نداشتم مرا فقط متصدی کافی شاپ ببینند و هی سفارش بدهند و سرویس بخواهند.حالا آرام ترم.  حق می دهم که یک ایستگاه امن و آرام بخواهند برای خودشان.که کسی را برای احساس امنیت داشته باشند.

بازهم گاهی غر می زنم، اعتراض می کنم، داد و بیداد می کنم، اما در نهایت اغلب با عشق می ایستم پای اجاق گاز و گاه چندنوع غذا برای سلیقه های از هم دورشان درست می کنم.

نه اینکه همیشه فرشته خصال و نیکو سرشت باقی بمانم ها!... روزهای فوران خشم و  اعتراض هم زیاد داریم البته! اشتباه هم زیاد دارم!

به قیدهایی که بکار بردم دقت کنید ( اغلب، گاهی، باز)، این یعنی همه چیز نسبی ست. هیچ مطلقی برای خوب و بد بودن وجود ندارد.


باز هم شهود

یک چیز خطرناک و خطرساز پیدا کرده ام.

دیروز بعد از رساندن پسرک به مدرسه، پیاده که بر می گشتم ناگهان ذهنم روشن شد. مردم روبرو را نگاه کردم  زن های روبرو را می دیدم. مانتویی، چادری، بچه هاشان، دستهاشان با کوله ی های بچه ها ... و پیداش کردم.

حتی اگر محال و شبهه برانگیز باشد، باید فکری برایش بکنم. چه چیزی بشود.


( سنگ بزرگ علامت نزدن است! )

والله!