پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

دلبرم دوباره زنده شده

گل کاغذی را پارسال تابستان بردم  توی باغچه کاشتم. از گلدانی که داشت تُنُک و کم رمق می شد دل کندم بالاخره.

زمستان ، بی برگ و خشک شد. مطمئن بودم که دیگر نباید امیدی بهش داشت. خاله می گفت: ( این گل فقط از سرما عاجزه) . و عجز دیده بود توی سرمای زمستان.

بعد از عید چند وقت بود متوجه برگهای ریزی روی ساقه های خشک و مرده اش شده بودم. امروز کمی توی حیاط چرخیدم. برگها را دیدم که دارند بزرگ می شوند. لبخند به پهنای صورتم دوید .

روی صندلی ماشین که نشستم، در حین بستن کمربند گفتم:

-دیدی گل کاغذی رو ؟ برگ زده!

لبخند بزرگی زد:

-آره. دوباره زنده شده.


*


حکایت عاشقانگی مرا با گل کاغذی می دانید که.

ممیزی خانگی

-مامان تا حالا از کتابهای تو چیزی حذف شده؟ مثلا بهش گیر بدن ، حذفش کنن؟

جلوی سینک، دستم توی کف و ظرف است.

-بله

-میشه بگی چی؟

-همین الان بگم؟ توی این وضعیت؟

-خب آره. این که کتابم نیست که بگم املا بگو . دستت خیس باشه. دفترمم نیست بگم بیا سوال بگیر. با زبونت کار داری. اونم که مشکلی نداره.با دستات داری ظرف میشوری نه با زبونت!

-زبون دراز!

-حالا میگی؟

-نه

-چرا؟

-مناسب تو نیست آخه. به دردت نمی خوره

-یعنی اینقدر منشوری و بی تربیتی بوده؟ شاید هم سیاسی بوده. آره؟ سیاسی نوشتی؟

-نخیر. درست حرف بزن.

-پس چی؟بگو دیگه..

-عزیزم... به درد تو نمی خوره.

-بگو...بگو...بگو...بگو...بگو...بگو...

-اَه...خیلی خب.مال پرتقال خونی بود. یه جایی خانومه میره خونه به مشتری نشون بده. مشتری بهش حمله می کنه.

-مشتری اقا بوده؟

-بله

-خب..بقیه ش...

-همین...

-چطوری حمله می کنه؟ مثل فیلمای خارجی ، جاهایی که بچه ها نباید بببینن؟ جاهای وحشتناک و ترسناک( مارموز می خندد!)

-آره عزیزم..شما هم حاهای وحشتناک و ترسناک مد نظرته.

-بگو...بگو...بگو...بگو...بگو...

-اقاهه  تنومنده . خانومه رو محکم گرفته .خانومه نمی توانه کاری بکنه. برای همین دماغ آقاهه رو گاز می گیره.

قاه قاه می خندد.

-خب اینکه جای بدی نداره. چرا حذفش کردن.

-اینو حذف نکردن. جایی که خانومه داره با خودش حرف می زنه رو حذف کردن.

-مگه چی میگه؟

-حالا...

-بگو...بگو...بگو...بگو...بگو...

- وقتی دماغ آقاهه رو گاز می گیره رژ لبش پخش میشه دور لبش. با خودش میگه  الان هرکی منو ببینه فکر می کنه یکی رو بوسیدم .

ساکت مانده. بعد از چند ثانیه می گوید:

-به نظرم کار درستی کردن که حذف کردن. منم جای اونا بودم حدفش می کردم. آخه..نمیشه که...

-حالا تو ارشاد نشو واسه من

-اگه توی ارشاد کار کنم هرجا ببینم از اینا نوشتن حدفش می کنم!

-اگه گذاشتم تو توی ارشاد کار کنی...از این تصمیم ها بگیر!


*

یادم می افتد برای چند نفر این بخش حذف شده را فرستادم تا بخواند و کیف کند از اول قصه .


مرغ

در تراس را باز می کنم. از جایی نامعلوم صدای مرغ و خروس می آید. آن ور غرغروی ذهنم را ندیده می گیرم که باز شروع نکند ( مگه آپارتمان جای مرغ و خروسه؟ مگه آپارتمان جای حیوونه اصلا؟ یا صدای سگ میاد یا صدای مرغ و خروس).

صدای قدقد قدقد قدقد ممتد مرغ، هوای ابری، خنکای صبح، خیالم را قلقلک می دهد. بگذار فکر کنم اینجا شمال است. یعنی سرم را که در تراس ببرم بیرون یا برگهای درخت پرتقال توی صورتم  می آید یا عطر بهارنارنج و بهار پرتقال و نارنگی، مستم می کند. یک بچه با چکمه های قرمز لی لی می کند دنبال مادرش. ( مثلا  یادم نیست که الان نسل چکمه ورافتاده) . توی خیال که نباید قاعده و قانون داشت. بگذار صدای موج دریا را هم بشنوم. چشمم را ببندم و هوای نمکی را بو بکشم.

قدقد قدقد قدقد...

بچه ام. نمی دانم چند ساله. یک قدقدقدقدقد ممتد توی سرم صدا م کند. مرغ سفید هی قدقد می کند.قدقدهای آخرش بلند و کشدار است. معلوم است که دارد درد می کشد. می ترسم. دلم می سوزد. بعد مرغ سفید تخم می گذارد. صدای قدقد قطع شده .

*

برمی گردم به خودم  . جلوی آینه، لوله ی ماتیک را می چرخانم. خدا کند بانک خیلی شلوغ نباشد.

هنوز صدای مرغ و خروس می آید.هوا ابری ست. عمیق بو می کشم. بوی هیچ بهار مرکباتی نیست. بروم ببینم این شهر سرب و سیمانی امروز چه تخم دو زرده ای برایم می گذارد.

راهنمای کشورگشایی

رفته توی اتاق خواب ما و روی تخت ولو شده و داره درس می خونه. از پنجشنبه تا شنبه، روزی هفت تا درس مطالعات اجتماعی . رسیده به بخش جغرافی.

-پارسا... در تراس رو ببندو لامپ اتاق روشنه. الان پشه ها هجوم میارن.

میگه:

-یه دقیقه بیا..جون من بیا...فقط یه دقیقه.

میرم. خودم در تراس رو می بندم. میرم کنارش. کتابش رو نشونم میده.نقشه ی ایران و همسایه های اطرافشه :

-میدونی اگه من بخوام کشور گشایی کنم برنامه م چیه؟

تبذیر و تبشیردهنده نگاهش می کنم، چنان که تمییز بین تشویق و ملامت نداند. میگه:

-اول با افغانستان و پاکستان دوست می شدم. یه ارتش متحد تشکیل می دادم. بعدمی رفتم ارمنستان و آذربایجان رو نابود می کردم و می گرفتمشون. بعد با ترکیه دوست می شدم. ارتشم بزرگتر میشه . بعد عراق رو نابود می کردم و می گرفتم. بعد که قدرت خیلی بزرگ شدم می رفتم روسیه رو می ترکوندم. بعدش هم با امریکا و عربستان صلح دایمی می کردم. نقشه م خوبه مامان؟

نگاه تحذیری و تبشیریم رو از عمق چشمام  جمع می کنم. خودمو می زنم به ( چی میگی تو واسه خودت) و میگم:

-شب می خوام بخوابم..نبینم توی تختم خرده ریز خوراکی و از این چیزا باشه ها...



اون فقره ی صلح دایمی ش منو کشت. آدم تا این حد نون به نرخ روز خور، آخه؟؟

هیس بچه !

بچه ها  یکی یکی جلو آمدند تا شاخه گل رز و  کادوهاشان را  تقدیم کنند. یکی از پسرک های شیطان مشغول دادن هدیه اش بود که پسرکم او را صدا زد. پسرک برگشت و نگاهش کرد. گفتم:

-هیس! پارسا!

منظورم این بود که آن بچه را صدا نزند تا برنگردد و عکسشش خراب نشود.

همین سوژه شد:



-چرا گفتین هیس؟ / صدا می رفت توی عکس ، عکس خراب می شد؟ / اگه صدای پارسا می اومد عکس خوب نمی شد؟ / صداش می رفت توی عکس؟ / بچه ها موقع عکس گرفتن کسی حرف نزنه...عکس خراب میشه. / بچه ها هیس...عکساتون خوب بیفته!


خلاصه که!

افتاده بودیم در گرنه ی حیران

مجموعه داستانی درخشان و قابل تحسین، با قلمی پخته و حرفه ای.

غم غریبی به دل می نشاند هرکدام از داستانهای این مجموعه. غمی از نبودن و گم بودن آدمهایی که هرکدام دلیلی موجه و منطقی دارند برای نبودن. یکی را سکته می برد، یکی را آب، یکی به تیرغیب می رود، یکی به هجوم وحشیانه ی خاک.

روایت نویسنده از این نبودن ها آنقدر ملموس و محسوس است که گویی آنها را زیسته و زندگی کرده . آدم های هر قصه، گرچه (گم) و (نیست) اند اما وزن حضورشان در زندگی آدم های به جامانده، سنگین و قابل لمس است.

گاه روایت ها بازسازی وقایع اطراف ماست. مثل یونس که ماهی شد.یا دوستان یونس که دست بسته زیرخروارها خاک ، ناپیدا شدند. گاه شبیه خاطرات شخصی کسی ست که روایت می کند، مثل بابای دختربلا و داماد محبوب مانجان. گاه نیز آدمها بر لبه ی سورئال و فراواقعیت ایستاده اند و به جهان واقعی نیم نگاهی انداخته و محو می شوند، مثل قادر ایستاده بر لبه ی دره و مهراب مانده بر لبه ی چشمه.

انبان نویسنده پر است از واژه و زبان و گویش های مختلف. همانقدر که به لهجه ی مردم مشهد و تبریز مسلط است، گویش مردم افغان را  نیز خوب می نویسد.

آدم های این قصه ها باورکردنی هستند. مرگ و نبودن همانقدر فضای قصه ها را  گرفته که عشق و دلدادگی و زندگی . آدم ها گاهی گم می شوند. ردی ازشان نیست. گاهی پیدا می شوند و باز هم ردی از آنها جز در خواب و خیال نیست و این همه ، این مجموعه را خواندنی و تحسین برانگیز نموده.


افتاده بودیم در گرنه ی حیران

حسین لعل بذری

نشرنیماژ

 

-می شود یک نفس و یکی دو ساعته کتاب را خواند.اما حیف است که در فضای هرقصه نفس نکشی و مزمزه اش نکنی و دنیای هرکدام را درک نکنی.

-مجموعه داستانی که حتما توصیه اش می کنم و حتما خواننده کارهای بعدی نویسنده خواهم بود.

-هرقصه این قابلیت را دارد که به طور مجزا مورد بررسی و تحلیل قرار بگیرد و  لذت کشف عوالمش را به خواننده بدهد.



کف!

شماره 5 وسط های جشن وارد کلاس شد. نیم ساعت طول کشید تا مثلا ماها را ببیند و بیاید احوالپرسی.

ظهر که عکس های بچه ها را توی گروه مادرها فرستادند شماره 5 گفت:

-عکس پسر من خیلی بده. نه خودش خوب افتاده نه آقاشون.

و چی شد؟

مامانی که عکس می گرفت ناگهان ده تا عکس در حالتهای مختلف از پسرمامان شماره5 و آقاشون فرستاد توی گروه.


اینجانب از این همه درایت و آینده نگری و مدیریت بحران کف کردم!

تاک

سراغ انتشارات تاک و آمو رفتم. نیم طبقه ی بالای شبستان.

سال قبل یک عنوان کتاب را نشان کرده بودم که بعد از نمایشگاه بخرم. اما نمی دانستم که ناشر افغانستانی بیرون از نمایشگاه کتاب، جایی برای فروش کتاب ندارد. امسال فورا رفتم سراغ کتاب.

عنوان ها آنقدر جذاب و رویایی بود که دلم می خواست ده بیست تا کتاب بخرم. اما هم کتابهای منتخبم  از 50 تومن شروع می شدند هم پول من ته کشیده بود. دوتا گرفتم و تمام!

آنها که توی غرفه بودند، از زن و مرد، رسما هول شده بودند. دستپاچگی شان مشهود بود. این وضعیت را دوست نداشتم.

آقاهه محجوب و شرمناک  پرسید:

-اینجا را کی به شما معرفی کرده؟ کتاب را به عنوان خواستید. کتاب را کی به شما معرفی کرده؟


چه کرده ایم با همزبانانی که زبان شان هنوز همان زبان آبایی و اجدادی ماست؟ دریغ و درد  که توهم برتر بودن مان ، اینقدر مهمان را نگران و ترسان کرده باشد.

پسرک علمی یی من

زل زده به صورتم. مثلا دارد زبان می خواند. می پرسم:

-چشمای من از پشت عینک درشت تر دیده میشن یا اندازه ی معمولی ان؟

می گوید:

عدسی عینکت محدبه یا مقعر؟

-یه سوال معمولی ازت پرسیدم. لازمه که با قوانین فیزیک چشم منو اندازه بگیری؟

عادی گفت:

-آخه من که اندازه ی همیشگی چشمای تو رو از حفظ نیستم  که. فقط هم از طریق  نوع عدسی ها می تونم به اندازه ی واقعی چشمات برسم. چون من آدم علمی یی هستم!

پودر دوست داره

یکی از بچه ها خورده زمین و صورتش بدجوری زخمی شده. مامانش صبر کرد تا زخم ها بهتر شوند و از پسرکش فیلم بگیرد برای روز معلم. بالاخره دوشب قبل فیلم را فرستاد. پسرکش عینک زده بود و تبریک گفت. مامانش گفت چون صورتش هنوز زخمی ست خجالت کشید بدون عینک ازش فیلم بگیرم.


شماره 5 گفت:

باید یه ذره پودر می زدی به صورتش. فیلم می گرفتی. نباید به حرف این بچه ها گوش داد که!



- با خودم فکر کردم اگر این موضوع برای من پیش می آمد چه می کردم. قادر بودم پسرک را راضی کنم که بدون عینک با همان شکلی که صورتش دارد ازش فیلم بگیرم؟

بعد یاد عکسهایی افتادم که در آنها چانه ی پسرک کبود است. بدجوری زمین خورده بود. و هربار با دیدنش یاد آن روز بد و گریه ها و دردش و ریش ریش شدن قلبم می افتم و دوباره قلبم درد می گیرد.

به نتیجه می رسم که مامانه عقل کرد که عینک زدن بچه ا را پذیرفت.