در آخرین جلسه ی مدرسه یکی از اولیا از معلم بچه ها پرسید:
-مطالب تاریخی و دینی ِ درس تاریخ و هدیه های آسمان گاهی خیلی با واقعیت تناقض دارند. بچه ها هم کنجکاوی می کنند و ما هم در می مانیم جواب درست را بدهیم یا همان مطالب نادرست و غیر واقعی را تایید کنیم. نظر شما چیست؟ چه کنیم؟
آی خندیدیم. آی خندیدیم.
عیدی هایش را با پدرجانش برد بانک یک حساب باز کرد. پدر جانش هم مقادیری بهش اضافه کرد و از همان لحظه تا الان که رفت بخوابد، ماجرا داریم.
اول از همه فرمول حساب کردن سود بانکی را یاد گرفت. بعد نشست با ماشین حساب چرتکه انداخت که ماهی فلان قدر و سالی فلان قدر سود گیرش می آید. خدا شاهد است که سود سه سالش را هم حساب کرد.بعد مدعی شد که بانک کلاهبردار است و باید از همین فردا سود را بدهد. بعدتر گفت دیگر برای کسی کادوی تولد نمی خرد چون پول تو جیبی هایش را از این به بعد توی بانک خواهد گذاشت.
پدرجانش گفت رمز کارتش را عوض کند. گفت خودش یک عدد را پیشنهاد بدهد. چی گفته باشد خوب است؟
-سالی که هلاکو به ایران حمله کرد خوبه؟
-سال حکومت چنگیز خان چی؟ خوبه؟
-سال تولد نادرشاه رو خیی دوست دارم. همین باشه؟ خب؟
-سال حمله ی هلاکو و سال حمله ی چنگیز رو با هم جمع کنیم. چطوره؟
القصه..!
بچه دوزار پول گذاشته بانک و در حد اوناسیس و ترامپ دارد فرمانروایی می کند و اُرد می دهد.
خب حالا می توانم در موردش بنویسم. چند روز است دارم جان می کنم.
چند ماه قبل، توی دل زمستان، حضوردر کلاس یکی از هنرجوها که هم سن و سال خودم است، نامرتب شد. وقتی آمد تعریف کرد که ناگهان متوجه سرطان پیشرفته ی پانکراس در مادرش شده اند. و حالا نه درمان فایده ای دارد نه می شود از شدت درد دست روی دست گذاشت. شیمی درمانی را برای کاهش درد، برای دلخوشی، نمی دانم به چه دلیلی، انجام می دادند. ( مثل خودمان که که روزهای آخر به هرچیز مزخرفی چنگ انداختیم و تن دردمند بابا را سپردیم به رادیو تراپی).
دکترها خیلی راحت ، بیمار را جواب کرده بودند. هنرجوی زیبایم می گفت ( حتی نمی خواهیم براش پرستار بگیریم. می خواهیم تا روز آخر خودمون کنارش باشیم و کارهاشو بکنیم تا دلش آروم بگیره).
بارها موقع احوالپرسی و دلجویی گریه ام گرفت. پسرجان هشدار داد که ( دیگه وقتی داری به خانم فلانی دلداری میدی، خودت گریه نکن).
چندروز قبل روی پیشانی ساختمان روبرویی بنر تسلیت زدند. نزدیک ظهر خیابان بشدت شلوغ شد. تابوت را از آمبولانس بیرون آوردند و دقایقی در پارکینگ ساختمان گذاشتند تا سنت را رعایت کرده باشند. صدای جیغ های ترس خورده ا ش را می شنیدم و از پشت پنجره ی آشپزخانه ام، زار زار گریه می کردم.فریاد می زد( مامان جونم..مامان جونم)...
می فهمیدمش. وقتی تابوت لعنتی را می بینی تازه انگار متوجه می شوی که تمام شد. دیگر تمام شد. انگار آن جسم پیچیده در پتو، دیگر متعلق به تو نیست و رفتنی ست. و همین آنقدر ترا می ترساند که جز جیغ های از ته دل، جز جیغ های تیز و ترسناک واکنشی از تو ساطع نمی شود.
آنقدر جیغ زده بودم که تا یکماه صدایم خفه بود. آنقدر تیز و بلند و ترسیده جیغ زده بودم که پسرکم هنوز می ترسد. آنقدر ممتد و وحشیانه جیغ زده بودم که دخترخاله ها تا عید مرا دیدند گفتند( هنوز صدای جیغات توی سرمه.سرم درد گرفت. ترکید از درد)
جیغ ها برایم آشنا بود. خیلی آشنا.
دست خودت نیست. آنقدر می ترسی از دیدنش در تابوت که جیغ از هزار توی وجوت بیرون می ریزد. آنقدر می ترسی از نبودن و رفتن همیشگی اش که بند بند وجوت، سلول سلول وجوت جیغ می شود و به صدایی تیز و گوشخراش از جسمت بیرون می ریزد.
آنقدر می ترسی از دیگر نبودنش که دوست داری همان لحظه، همان جا تو هم بیفتی و بمیری و ادامه ی این ترس را تجربه نکنی.
وقتی ببینمش بغلش می کنم، توی بغلم می فشارمش و برایش آرزوی صبوری می کنم.
کار دیگری از دستم بر می آید؟
*
آقای همسر همیشه می گفت( تو خیلی متفاوت گریه می کنی. آروم و بی صدا فقط اشک می ریزی)
آن روزها بی صدایی سرم نمی شد. خدا می داند توی گریه های هق هق ، چه ها بلند بلند گفتم و ناله کردم و جیغ زدم و فریاد کشیدم .
*
نوشتن در موردش را عمدا انجام می دهم. باید شانه هایم را سبک کنم. باید ...!
از فاصله ی نزدیک به دستهای کوچکش نگاه کردم. به صورت کوچکش نگاه کردم. چشم های کوچک. بینی کوچک. ابروهای تابدار کوچک.
دستهای کوچکش. دستهای کوچکش!
بزرگ بود اما.
خیلی وقت بود از ما کناره گرفته بود. گفته بود گرفتاری هایش زیاد است و حوصله ی خواندن حرفهای ما را ندارد.حرفهای مفتی که گاهی شبها تا هزارپیام چرت و چرند می شد. اصلا از یک وقتی به بعد همه مان کمتر با هم حرف زدیم انگار. هرکدام توی پیله ی خودمان فرو رفتیم و نفهمیدیم امشب تولد کیست، سالگرد ازدواج کیست، سالگرد نامزدبازی کیست، سالگرد مشهد دوران عقدرفتن کیست، کی از چه ساعتی آرایشگاه بود، ناخن هایش را چه طرحی درآورد، هایلات هایش چقدر خرج روی دستش گذاشته، قارچ را کیلویی خریده یا بسته ای، سبزی را از کدام خیابان گرفته، کفش امسالش قرمز است یا مشکی، تی شرتهای میکی موس اش چند تا رقیب پیدا کرده،کلاس زبان چه خبرها داشته، مادرشوهر چند شب مانده،پسره یا دختره چندبار قهر و آشتی کرده و... و ... و ...
از یک وقتی به بعد من فقط گزارشگر تشخیص و درمان و مراحل شیمی درمانی و ریختن موها و رادیو تراپی و سوختگی پوست بودم. خودم شرم کردم و تمامش کردم تا وقتی دکترها جوابش کردند و ...
از یک وقتی به بعد ما نفهمیدیم پرستار مهربان مامان و بابایش، از کی سکوت کرد و بابای مبتلا آلزایمر چه ها گفت و نگفت.
از یک وقتی به بعد ما نفهمیدیم توده ی معده و هزار جای دیگر کی دوباره شروع به رشد کرد .
از یک وقتی به بعد نفهمیدیم خانه ها و شهرها کی عوض شد.
از یک وقتی به بعد سکوت بود.
بعد ناگهان بعد از تعطیلات عید، یکی نوشت: ( بابای مهسا فوت کرده. از پروفایلش فهمیدم)
و فقط عکس روی پروفایل بود که ما را یکی یکی متوجه کرد.
از یک وقتی به بعد آنقدر دور بودیم که حتی حس و حالی برای یک دورهمی جدید نداشتیم و هربار به بهانه ای کنسلش کردیم.
حرف می زنیم، تسلیت می گوییم، همدردی می کنیم، اما خودمان هم می دانیم هیچ کدامش به درد نمی خورد. هیچ فاصله ی دور و مجازی ای دلگرمی نمی آورد.دلخوش نمی آورد.آغوش باید واقعی باشد.لمس باید واقعی باشد.
در سنه ی 1226 به دوران سلطنت محمدعلی شاه قاجار ، پالکونیک لیاخوف تهران را میدان یکه تازی های سربازان روس می کند و مجلس را به توپ می بندد. در جریات بمباردمان مجلس شورا، قزاق، مشروطه را به تیر می زند. هرجا و هروقت میلش کشید ، انگشت می اندازد توی کاسه ی چشم هاش و تخم چشم ها را بیرون می کشد. بدنش را با شوشکه قطعه قطعه می کند و قطعات را به نشان دلاوری و وفاداری سردست می گیرد و در کوی و برزن نمایش می دهد. هرکه با هرکه عداوت و خصومتی دارد، او را به مشروطه گری متهم می کند و از کلاه و سرداری گرفته تا تنکه و لباسهای زیرین، همه را از تن و برِ آن دیگری بیرون می کشد و او را بی عورت و برهنه، در شهر می گرداند و بی سیرتش می کند. بریگادهای تحت نطارت ارتش روس، با گلوله ی شرنپل ، در حوالی مجلس و مسجد ویران شده، هرجنبنده ای را هدف قرار می دهند.
بعدتر که شاه کله پرگوشت وا می دهد و سلطنت از او منقطع می گردد، حتی به خانه ی خواهر شاه شهید هجوم می برند برای غارت. قزاق ها و سربازهای سیلاخوریِ پاچه ورمالیده مثل گله ی بز که زده باشد به یونجه زار به خانه ی ملکه و عمه و عموی شاه و شازده و ... وارد می شوند و با وحشیگری و سبعیت غنیمت جمع می کنند.
درمیان این هروله ی قیامت، میرزا یعقوب عتیقه فروش به دنبال نسخ ارزشمند کتابهای قدیمی ست. کتابها را از مردم می خرد و به بهایی گزاف به اجنبی ها می فروشد. آنها که به او کتاب می فروشند گاه دزدان کتابخانه ی سلطنتی اند. کتابهای مهر شده ی سلطنتی را از وجود مهر پاک کرده و مجلدی تازه بر آن گذارده اند و معامله اش می کنند. تا حدی که شانزده هزار جلد کتاب کتابخانه ی شاه شهید به شش هزار جلد تقلیل یافته در دوران مظفری .
میرزا یعقوب دلبسته ی کتابهاست. هرگاه کتابی نایاب و گرانبها ببیند، آن را در گنجینه ی شخصی خودش نگاه می دارد حتی اگر شده چند صفحه ی نگارگری شده ی کتاب را پاره کند و صفحه پاره ها را روی هم صحافی کند و پنهانی به تماشای شان بنشیند.
کتابی به دستش رسیده که خواهان سفت و سختی دارد.کتاب به رمز است و داستان ضحاک را نقل می کند. میرزا یعقوب با مرارت و سختی بسیار کتاب را می یابد اما...
تسلط نویسنده بر زبان و نثر پاکیزه ای که بازه ی زمانی تاریخ قاجار و اساطیر نخستین را روایت می کند از نکات درخشان این کتاب است. خشونت غیرقابل انکاری بر متن سایه انداخته. نویسنده نیز از تقویت آن ابایی ندارد. شکنجه های قجری و کشتار مردم به دست قزاق ها، با جزییات دلخراشی روایت شده اند. علاوه بر خشونت تصویری، زبان روایت نیز به تلخی و گزندگی آلوده است. و این به باورپذیری ناآرامی و بلبشوی جامعه در زمان به توپ بستن مجلس، کمک شایانی می کند.
نویسنده رفتارهای اجتماعی و فرهنگی زمانه را به قوت و قدرت در متن قصه اش نشانده و داستانی را در بستر تاریخ روایت می کند که گرچه واقعیت ندراد اما آمیخته با حقایق انکار ناپذیر تاریخ ایران است.
بی کتابی
محمدرضا شرفی خبوشان
انتشارات شهرستان ادب
-از درخشان ترین نثرهایی که تا به حال خواندم.
-آنقدر قشنگ و تر تمیز که توصیه می کنم حتما بخوانید
-کتاب برگزیده ی جایزه ی جلال است.
به زانو درد حالا، مثل یک چیز شگفت نگاه می کنم.
گلسنگ نشسته بود که جادو کند. نکرد.
سرمای دوقطب هجوم آوردند که جادو بکنند، نکردند.
دست داغ شد، یخ کرد. جادو نشد.
زانو تیرکشید . تمام مساحت پا تا کف ،سوزن سوزن شد. اما جادو نشد.
.
.
جادو شد. جادو شد.
جادو تلاشی بود که انجام شد. همتی بود که شکل گرفت. نیرویی بود که خرج شد. انرژی یی بود که صرف شد.
جادو شده بود.
جادویی شده بودم.
اندوده به جادویی عزیز و دوست داشتنی. آمیخته به جادویی شگرف.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد
خیلی حال و احوال خجسته ای دارم من، (جزء از کل ) هم قششششنگ فاتحه می خونه توی روح و روانم .
حال و هوای این پدر و پسر مثل پدر و پسر( سهره ی طلایی ) هست.
در مورد (سهره ی طلایی) چیزی ننوشتم که فراموشش کنم.
اما نمی دونستم که دست بی تربیت تقدیر ، یکی پرزورتر و خوشگل ترش رو برام آماده کرده!
دیوانه ها!
اَه!