پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

تمامش کن دیگه لعنتی

تمرین خریت و کوری و کری  راه حل خوبی برای پذیرفتن این گند و نکبتی که اسمش  زندگی ست، نیست.اما چاره ای هم هست؟ از کدامش بنالیم؟ گرانی؟ ناامیدی به آینده ی بچه ها؟ ( خودمان که به درک اسفل السافلین! ) ، سیل؟ زلزله؟ سرطان؟ ایست قلبی؟ بی مهری آدمهای اطراف؟  ظهور پرغرور عراقی و سوری و ... در خیابان های ایران؟

کدام را اسم ببریم که چاره ای داشته باشد؟

بنشینیم ببینیم این بی پدرها کی تمام مان می کنند؟

خب نشسته ایم که.

بخدا خیلی وقت ها خریت هم راه چاره نیست.

اصلا نیست.


آموزش کتابخوانی غیرمستقیم

خیلی خوبه که سرگرمی تون کتاب خوندن باشه و فرزندان از جان عزیزترتون مدام شما رو درحال خوندن یا نوشتن ببینن.

علما ! میگن در محیط و فضایی که شما هی کتاب دست تان باشد ، آن نوردیدگان هم به مطالعه علاقمند میشن و نسل بعدی کتابخوانان مجنون کتاب در دامان شما به رشد و اعتلاء خواهد رسید. 

اما ‌جونم براتون بگه این فرمول همیشه هم کارآمد نیست. نمونه ی بارز و شاهد زنده ش ، #پسرک هست.

چهار ساله بود. تازه از نمایشگاه کتاب برگشته بودیم خونه. خریدهامون هنوز وسط خونه پخش و پلا بود. کتابهامون مثل برج افتخار قد کشیده بودند روی زمین. 

پسرک بی توجه به خستگی ما، مشغول شیطنت بود. به کتابها لگد می زد و آن نشانه های فرهنگ و تمدن رو می نواخت. بعد از اینکه به زبان نرم و درخواستهای پرمهرم در مورد آسیب نزدن به کتاب ها  توجهی نشون نداد ، اندکی ، فقط اندکی تحکم در صدای مبارک ریختم و مبل رو نشونش دادم و گفتم:

_ می ری اونجا می شینی و دیگه این کار رو نمی کنی. خب؟!!!

( و این مربوط به زمانیه که هنوز مهربان بودم و جز با مهر و عطوفت فراوان با وی سخن نمی گفتم، پس این نوع کلام، بسی درشت و سخت محسوب می شد).

پسرک آرام گرفت و نشست. ما نیز دراز کشیده و چشم برهم نهاده و مشغول استراحت در فضایی بس فرهنگی و قشنگ!

بعد از دقایقی ، کسی به شانه ام زد. چشم باز کردم. پسرک بود:

_ میشه بلند بشی بشینی،مامان؟

صورت قشنگ و شیرینش وادارم کرد ‌که در جا اطاعت کنم. نشستم.

_جونم مامان...؟ چی می خوای؟

_ دستاتو باز کن،بیار جلو. می خوام یه ‌چیزی بهت بدم.

_ قربونت بره مامان! چی می خوای بدی؟

_چشماتم ببند.

بستم. پسرک چیزی کف دستهای مشتاقم ریخت. 

_حالا چشماتو باز کن.


واحیرتا! شگفتا! یا خدااااا...

یک مشت کاغذ ریز شده توی دستم بود.

_اینو اینجوری کردم که یادت بمونه دیگه منو دعبا ( دعوا) نکنی.



پسرک چند صفحه ی اول یک کتاب کودک گلاسه ی قطور رو با قیچی ریزریز کرده بود و کف دستم ریخته بود تا درس عبرتی باشه برای من!

کتاب رو هنوز داره.

من هم اونقدر بزرگواری نشون دادم که پسرک رو هنوز دارم!



فلش قورباغه ای من

گاهی اشیاء نیز بخشی از زندگی ما را در خود حمل می کنند. مثل مادری که جنینش را. 

#پسرک شش ماهه شد که جرات کردم بگذارمش و بروم دنبال کارهای دفاعم. چند جلسه ی دفاع را به تماشای عبرت نشستم تا یادبگیرم. بعد راهی کتابخانه ی ملی و کتابخانه های عمومی تهران و کرج و ... شدم تا منبع و مرجع پیدا کنم. از صوفی گری تا شاهدبازی تا تاریخ نگاری و عرفان و عاشقانگی را خواندم و خواندم و خواندم و نوشتم تا شد هشت نسخه پایان نامه که هربار خط خورد و اصلاحیه گرفت و کم شد و تغییر کرد تا بالاخره تمام شد. 

پسرک را بغل می کردم و می رفتم خیابان ویلا. معمولا هم بدون آسانسور تا طبقه ی پنجم . کارمند آموزش جیغ جیغ می کرد.  استاد نبود. کتابخانه شلوغ بود. برمی گشتم انقلاب تا از کارم پرینت بگیرم. فلش را می دادم  و چشمم دنبال پسرک بود که شیطنت می کرد. توی اتوبوس ، آدمهای نشسته ، پسرک را از من می گرفتند و بغل می کردند و روی پای شان می نشاندند و قربان صدقه ی لپ ها و کلاه سفید بافتنی اش که شل بافته بودم ، می رفتند . ناگهان یادم می آمد فلشم را از پرینتی پس نگرفتم. پیاده می شدم و چند ایستگاه را دوباره برمی گشتم. 

_ آقا فلشم جامونده. یه قورباغه وصله بهش.

امسال پسرک،چندبار فلش قدیمی ام را برای کارهای درسی اش برد مدرسه. هربار بعد از تاکیدم برای (مراقب باش.گمش نکنی.برام مهمه) ،خندید و قدیمی بودنش را ریشخند کرد. 

نمیدانست که این شئ نیم وجبی پر است از خودش و من و روزهای پرعجله و استرس قریب ده سال پیش. 

نمی داند مثل همین قورباغه که وصل است به فلش، وصل بود به من. بند بود به من. چسبیده بود به من. ایستگاه به ایستگاه،طبقه به طبقه، شهر به شهر . جان به جان!

مهمون مون برق می زد

فقط خدا می دونه که من دیشب چندبار نزدیک بود منفجر بشم از خنده  ی قهقهانه .  و  خنده ی زیر جلکی م رو پیوند زدم به ادامه ی حرفی و صحبتی و با چه مکافاتی خودم رو کنترل کردم که ناگهان نگم:

-بچه ها... یه چیزی بگم؟ همه تون دارین برق می زنین!


مدیونید فکر کنید دو  روز پیش دوتا پارچه ی لمه برش زدم و چیزکی دوختم و تمام خونه و زندگیم برق برقی شده و پر از اکلیل های پارچه. و البته که اکلیل ها  تا مدتها توی موی ابرو و سر و ریش و دست و پای همه مشغول درخشیدنه!


( بچه ها یه چیزی بگم؟... همه تون دارین برق می زنین)


روم به دیفال!

آرام تر رشد بنمای فرزندم!

از دو سه سال پیش که فهمیدم   رشد گوش  و لب و بینی آدم تا زمان مرگ همچنان بی وقفه ادامه داره، افسردگی گرفتم.

حالا لب یه چیزی ! بسی هم خوب و زیبا و فریبا!

اما  آخه بینی؟ گوش؟

و توی عکسها هی می گردم دنبال میزان افزایش حجم بینی م نسبت به سالهای قبل که بسیار باریک و قلمی بود. اصن یه وضی!

اه! رشد بی وقفه ی بینی و گوش!! ازت متنفرم!



نمیری یه وخ!

نمی دانم من یک مرض مد روز گرفته ام یا مد روز تصمیم گرفته مرض مرا هی به رویم بیاورد؟

هر کانال و صفحه ای را بازمی کنم ده تا تبلیغ در مورد طب سنتی و مدرن و داروهای تلفیقی آنها می بینم که هشدار می دهند به کشندگی و مرگ آوری کبد چرب با توضیحات دلخراش و ترسناک.

خب بابا...ترسیدم!!


اضافه کنم که دوستانی هم که درگیر بیماری های مختلف مثل فشار خون، چربی،قند،  آریتمی، گشادی آئورت و ... و گاها  همزمان گرفتار چندتا  از این بیماری ها هستند، طی دید و بازدید های سال نویی ، طور غریبی  سر به افسوس و حسرت برایم تکان می دادند و مرگی زودرس و دردناک و مفاجا برایم پیش بینی می کردند.



از انواع رژیم های غذایی و داروییِ پیشنهادی دیگه نگم براتون!



آلوت

در جهانی خیالی با المان های آشنای دنیای واقعیِ دوران معاصر، فخرالدین به دنیا می آید . کودکیِ رقت انگیز و بی هیجان و عاری از هوش و رفتارهای طبیعی را سپری می کند تا جایی که همه فکر می کنند ( از این بچه آدم در نمی آید)، اما ناگهان زبان باز می کند. نوجوانی اش در مدرسه ی دینی می گذرد و از آغاز جوانی ملای ده و شهر و ... می شود. در بزرگسالی چنان حرفش بُرش دارد که سرکردگی جماعتی تکفیری و سلفی را به عهده دارد و حکم به کشتار و خونریزی و انتقام گیری از مسلمان و غیرمسلمان می دهد.

زیرکی نویسنده در پراکندگی نشانه های آشنای اهالی سیاست و حکومت در شخصیت های داستان ، سبب می شود در شناسایی آنها گیج شوی اما همچنان از دیدن این شاخصه های واقعی در آدمهای خیالی، پیگیر دنباله ی ماجراهای سوررئال آن باشی.

فخرالدین قصد فتح اصفهان دارد. در یک شب چهارزن اختیار می کند. به سیاهی دلبرانه ی مو و پوست همسر زندانبان می اندیشد. از جمال نیفه مال متنفر است. دکتر و اطبای جدید را انکار می کند. جوانان را به جهاد در ولایت همسایه تحریض می کند.

شاه سطان حسین صفوی هوشمندانه ترین شخصیت فرعی قصه است. از روسیه می ترسد و گوش به فرمانش آماده به خدمت است.

بالاترین دغدغه ی اروپایی های عضو سلفیان این است که چون عقد نکاح پدر و مادرشان در مکانی مذهبی ثبت نشده، مبادا زاد و ولدشان نامشروع باشد و برای این زنازادگی گریه می کنند و استغفار می طلبند.

آلوت ملغمه ای از افکار تندرو و نامطبوع افراطیان مذهبی و سیاسی ست تا جایی که شیطان انبیا را با پرسشهای خود به چالش می کشد .


آلوت

امیرخداوردی

نشرنگاه

 

-نویسنده درس خوانده ی حوزه ی علمیه و مطلع از علوم دینی و نقب های آن است.

-قصه سهل و ممتنع است. سخت خوان و خوشخوان

-خرده روایت ها، سبب جذابیت تنه ی اصلی داستان بود.

 


چرا منو نمی شناسی لعنتی؟!!!

پیام ناشناس. با اسم تلفیقی از پدیده های طبیعی و غیرطبیعی


-سلام

-....(جواب نمی دهم)


سه روز بعد


-فلانی ام. دختر( ...) ت   . تحویل نمی گیری!

 دختر یکی از اقوام نزدیک بود.


*


پیام از یک آیدی با حروف الفبای انگلیسی


-سلام (پریِ ....) / اسم کاربری سایتی که چندسال قبل در آن بودم را می آورد.

-سلام

-نشناختی نه؟

-نه متاسفانه . خودتونو معرفی می کنید لطفا؟

-اسمت پروانه ست. اسم خواهرت هم سودابه ست. اسم پسرهات هم نیما و پارساست. کتابهات هم چاپ شدن. نشناختی؟

-.........


*


با اینا چیکار کنم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دموکراسی در روز روشن

بعضی وقتها به غذایی واکنش منفی نشان می دهند و جهد می کنند که نه تنها آن غذا را نخورند، که تخریبش هم بکنند.

اخیرا پسرک از آبگوشت بدش آمده. هربار با کلی خواهش و تمنا و التماس و در نهایت تهدید و ارعاب ، نیم ساعت بعد از همه می آید می نشیند سر میز و غذای یخ کرده ی به درد نخور را می خورد. دل و جگر گوشت توی ظرفش را تکه تکه جدا می کند و می اندازد دور و می گوید( اینا چربی بود. نمی خورم)

این بار گفتم:

-این آخرین باره که تو آبگوشت می خوری. از همین الان باهاش خداحافظی کن. هر لقمه ای که می خوری باهاش حرف بزن و بگو ( آبگوشت جان...خداحافظ. دیگه نمی بینمت. چون من دیگه هرگز! هرگز! اجازه نمیدم تو آبگوشت بخوری! )

غذا را به هزار ادا و اصول و  عق زدن و ابراز تنفر خورد و وقتی از سرجایش بلند شد گفت:

-می تونم بعد از خداحافظی یه چیزی هم به آبگوشت جانت بگم؟

نگاهش کردم. گفت:

-خیلی ازت متنفرم آبگوشت.چه خوب شد که دیگه نمی بینمت. ازت متنفرم!

هارمونی کلمات اتفاقی

دارد با پسوند ها و پیشوند ها کلمه می سازد. من هم که به حکم ازلی ، از عهد الست مامورم که کمکش کنم.

می گوید:  با ( بر) کلمه بگو

چند تا کلمه می گویم. می گوید( تکراریه. یکی دیگه بگو)

می گویم: برانداز

-بعدی...

-برکنار

-بعدی...

-برقرار

می نویسد. بعد از نوشتن می گوید:

-کلماتت خطرناک ان ها... کلا کلمات  انقلابی گفتی. یعنی چی آخه؟