یک مامان هم هست که شال آبی قشنگش رو تمام مدت دور دوشش میندازه و به عالم و آدم پز شالش رو میده .
میگه از جوونی آرزو داشتم یکی از این شال ها برای خودم ببافم. هربار می گفتم حالا سال بعد می بافم. سال بعد...سال بعد...
و فقط برای بچه ها بافتم و برای خودم ژاکت و ژیله و ... . اما شال دور دوشی نبافتم.
بالاخره الان بعد از جراحی و بسته شدن لنف ها که دستم از کار افتاده و حرکت نداره، یکی برام بافته و منو به آرزوم رسونده.
برای هرکی از راه می رسه قصه ی شال شمالی رو تعریف می کنه و قربون صدقه ی دخترش میره.
من ترا عاشق دختر مامان ام.
بخواهیم نخواهیم سیل گره خورده به زندگی مان. از یادآوری عکس قایقی که در خیابان منتهی به میل گنبددر آب انداخته بودند،هنوز قلبم تیر می کشد . مداد گنبد از پشت بام خانه ی پدری بسی نزدیک و قابل دسترس است. مگر چقدر راه است تا فرورفتن خانه های محل های اینطرف، تا کمر در آب؟
یکی دخترخاله ها به معنای واقعی سیل زده شده. خانه و زندگی اش وسط دریای سیل است. از روحیه ی بالای ماست یا از بیعاری، نمی دانم، اما شوخی هایی که با این طفلی می کنیم، خنده ها و قهقهه های مشترک زنانه و دوستانه، یک سمتش می رود به تشویش و دلهره ی درونی همه مان.
یکی از خواهرک ها به واسطه ی شغلش وآشناهایی که دارد، کمک های نقدی و جنسی خیلی خوبی جمع آوری کرده و می کند. راه می افتند تا آق قلا، تراکتور می گیرند و بسته های تفکیک شده را از تریلی وصل شده به تراکتور بین مردم پخش می کنند.دخترخاله می گوید : قایق و تراکتور و نفربرهای ارتش، تنها وسایط نقلیه ی این روزهای آق قلاست.
وقتی از آبی می گوید تا تا پیش سینه شان بالا آمده بوده، گوشی هایی که در میان آب به دندان گرفته بودند و فریادهایی که برای کمک پیدا کردن می زدند، دلم هری می ریزد. بغلش می کنم . می گویم: ( سیل زده جان... خعرات تو) . می خندیدم. اما دلم همچنان به لرز است.
خواهرک به من می گوید : ( اگر توی جاده گرفتار سیل شدی ، اصلا غصه نخور. یک پتو و یک قوطی کنسرو از سهمیه ی سیل زدگان، پیش من داری.)
گویا دیروز چهار نوزاد در کمپ به دنیا آمده اند. کلی پمپرز و پد بهداشتی و شیرخشک و ست لباس نوزادی بردند آق قلا . شنیدم که خانمی از دوستانش سه میلیون تومان لباس نوزادی و دیگری همین حدود لباس یک تا چهارساله برای مردم فراهم کرده و به خواهرک سپرده.
از همتش لذت می برم. روی سکوی چرخ بزرگ تراکتور می نشیند. رو به پسرکی که می گوید: ( به من هم بسته بده) ، داد می زند:
-تو شیرخواری؟ چندسالته؟ اینها مال شیرخواره هاست. برای تو چیزای دیگه دارم.
می دانم که از این جراتها ندارم که به آب بزنم.یا حتی پیشقدم بشوم برای کمک جمع کردن. اما آدمهای جسور را تحسین می کنم.پارکینگ خانه اش پر و خالی می شود از کمک های مردمی.
-کی باشه به جرم اختلال در کمک رسانی بگیرنت.
-کی باشه بگن چرا شماره حساب دادی و پول جمع کردی و بگیرنت
-کی باشه ...تو که از اون دختره نرگس کلباسی قوی تر نیستی
به حرف هیچ کس محل نمی گذارد.پتو جمع می کند. لباس جمع می کند. پول جمع می کند. پوشک و نواربهداشتی ، قند و چای و کنسرو جمع می کند. می نشیند توی پارکینگ این یکی خواهرک یا توی آرایشگاه آن دخترخاله، همه را پک می کند و بسته های آماده را پشت وانت می برد تا شهر و روستاهای آب گرفته. تراکتور می گیرد و بسته ها را تقسیم می کند.
چیزهای وحشتناکی می شنوم از تعرض نیروهای ( ...) به زنان سیل زده . از دزدی از انبارهای کمک های مردمی. از زیاده خواهی خانواده هایی که خانه هاشان چندان آسیبی ندیده ، اما با همه ی اینها، خنده و شوخی اگر نباشد، زیر سنگینی این بار خم می شویم. همه مان. چه اویی که مستقیم آسیب دیده، چه اویی که فقط می شنود و غصه می خورد.
میگه :
-برای یک بیماری قدیمی یک اسم جدید ترکیبی درست کردم.
-چی؟
-دُر وادِر
-دُر یعنی door ؟ یعنی در ؟ درِ آب ؟ آب ِ در؟
عاقل اندر سفیه نگاه می کنه:
-نخیر! دُر یعنی مروارید. مگه تو ادبیات فارسی نخوندی؟ چطور اینو نمی دونی؟ دُر یعنی مروارید! وادِر هم که آبه. دُر وادِر یعنی آب مروارید!
-عجب!
-بله! ترکیبی از فارسی و انگلیسی. حالا اسمش قشنگ شده!
*
نمیدونم راهکارهاش چرا منو یاد مسعولین مملکتی میندازه! صورت مسئله رو یا بزک دوزک می کنن یا باالکل پاکش می کنن!
آدم بزرگی میشی مامان جان! بلکه م مسعولی چیزی شدی!
والله!
از موزاییک های لق متنفرم. از سنگفرش های لق بدم می آید.
وقتی صاحب مغازه دارد جلوی فروشگاهش را آب پاشی می کند، با احتیاط مرگ آوری از روی موزاییک های خیس راه می روم. معلوم نیست کدام شان لق شده اند و چه حجم چندش آوری از آب کثیف و بویناک زیرشان جمع شده که با اندک تلنگری بپاشد به کفش . پاچه شلوارت.
بعضی جاها را می شناسم. می دانم موزاییک های لق دارند.اما یادم نمی ماند که دقیقا کجا و کدام یکی. به بچه ها گفته ام وقت راه رفتن به من نچسبند. کمی فاصله بگیرند که ناگهان پایشان نرود روی موزاییک لق و محتویات زیرش بپاشد بیرون. همیشه هم همین اتفاق می افتد و خنده ی شرمنده شان ، هارمونی مضحکی با کفش و شلوار خیس و کثیف شده ام ایجاد می کند.
از موزاییک های لق سنگفرش خیابان بدم می آید.از آنها دوری می کنم. آن کثیفیِ بعد از آب پاشیدن را بر نمی تابم.
از آدم های لق هم بدم می آید. نمی توانی بفهمی زیر این آدمها چه حجم متعفن و نفرت انگیزی از کلمات و جملات و افکار مشمئز کننده پنهان شده. نمی توانی بفهمی کدام تلنگر باعث می شود که ترشحات آن حجم بپاشد به سر و رویت. نمی توانی حدس بزنی هربار آماج این کثیفی ها شدن چقدر روح و روانت را می کاهد.
آدم های لق را اساسا باید دور انداخت. از بیخ و بن. مدارا و ملاحظه با آدم های لق فایده ای ندارد.
گفتم:
-یادته بچه بودی به یکی گفته بودی از من خیلی بدت میاد. خیلی ها. خیلی بدت میاد.
بنده خدا خجالت کشید. گفت :
-شرمنده. بچه بودم. اصلا نمیدونم چرا این حرف رو زده بودم. اصلا کی اینو به تو خبر داده بود؟
گفتم:
-می بینی چقدر پلیدم که الان بعد از بیست سال یادت آوردم.
گفت:
-اون که البته. اما شرمنده ام بخدا!
ملت خندیدند!
یه آدمایی هم باورشون شده که پیام های اخلاقی و پند و اندرزِ ( عیده بیایین آشتی کنیم / سال نو شده بیایید کدورت ها رو دور بریزیم / بهار اومده برید اونا رو ببخشید / و ...) واقعیه!
حالا بگیم مغزاشون فندقیه. آلزایمر دارن . یا جنون ادواری می گیرن با بسامد اشتباهات مکررِ فاجعه آمیز!
توی خونه شون آینه پیدا نمیشه؟
هیچی! همین!
چرا فکر می کنن هر اشتباهی قابل بخشیدنه ؟
اونایی که قاتل رو پای چوبه ی دار می بخشن مال قصه های اشک آلوده. اینجا از قصاص و مجازات و تنبیه خبری نیست.
اما دور انداختن و انداختن توی سطل زباله ، همچنان برقرار و مستدامه.
عزت زیاد!
یک نشانه هایی هست که عقل ناقصم میگه انکار نشدنیه. میگه کورِ خدا! چشمات رو باز کن. ببین. خود خودشه. بفهم!!! جمع کن برو دیگه. تمومش کن. خلاص!
اما...
همیشه این (اما) ی لعنتی کار رو خراب می کنه.
کاش (اما) بلد نبود دلم.
کاش دل نبود اصلا!
خیلی غرغرو شدم
خیلی غرغرو شدم
خیلی غرغرو شدم
دیگه اصلا نمی تونم تاب بیارم و حرف رو قورت بدم. میگمش. خودمو نمیشناسم.
میگه: قبلا اینطوری نبودی. زبون درآوردی.
از این خودِ زبون درآورده بدم نمیاد.
خیلی غرغرو شدم.
از عوارض دهه ی چهارمه؟
گفت:
-هندی ها فیل داشتن. نادرشاه اسب داشت. سپاه شونو میگم ها. اسب در برابر فیل هم که معلومه شکست خورده ست. نادرشاه دستور داد به دُمب اسبها سوزن زدند. اسب ها روی پاهای عقب بلند شدن و فیل ها ترسیدند و نظم سپاه هند به هم خورد . نادرشاه به هند پیروز شد.
این بخشی از روایت نادرشاه از زبان پسرک بود. اعتراف کنم که تاریخ هند را هیچ وقت به این خوبی نفهمیده بودم. شاید برای شما هم تعریفش کنم.
نکته:
(دمب ) که می گوید منظورش(دُم) آن عضو مو بلند زیبا و فریبای پشت اسب نیست. کمی پایین تر است و زیر همان عضوی که بعنوان دُم می شناسید .
جهت گرفتن قباحت و کمرنگ کردن الفاظ نه چندان ناموزون، من هم مثل همین فیلتر های فرهنگستانی عمل می کنم و سانسورچی درونم همه ی واژه های کاف دار را جور دیگری به بچه ها یاد داده. در حوالی ما ( دمب) ، همان اندامی ست که اگر سوزن بهش بزنی ، اسب روی دوپای عقبش بلند می شود . رم می کند.
برای تکالیف عید اول قرار بود روزی بیست تا سوال بنویسند. هرروز پنج سوال از چهار درس. مامان ها آه و ناله کردند. مخالفت کردند و درهرحال این مساله منتفی شد.
بعد پسرک با خبری جانکاه به منزل آمد و وارد تعطیلات عید شد.
-تکلیف عیدمون فقط نوشتن یک داستان و نکات علومه.
آه از نهادم برآمد. این هم شد تکلیف؟ فقط داستان؟ فقط نکات علوم؟ فقط...؟؟؟ پس دانش اندوزی و علم آموزی و دوره ی دروس و افزایش اندیشمندی و دانشمندی و تولید فخر و افتخار برای ایران و ایرانی چه می شود؟
القصه...
پسرک یک بسته برگه کلاسور گرفت و مشغول پاک نویس نکات علوم شد. با کمی دقت و غور در دفتر اصلی، متوجه شدم دفترنکات علوم، عجب چیزی است. قریب هشتاد برگ پر از نکات دل انگیز و جانفزای درسی. که اگر تقسیم بندی نکند و هر بخش را سر روز خودش ننویسد، کلهم اجمعین، تعطیلاتش به فناست.
شیطان درونم خرّم و خندان از این تکلیف عید ، هر روز از دستخط و نظم و ترتیب پسرک تعریف می نماید؛ مبادا که انگیزه اش از بین برود. شیطان می فرماد: ( هاهاها...پسرم..تاوان عشق همین است دیگر! )
این شیطان رجیم زبان به دهان می گیرد مگر؟ هی دوست دارد وراجی کند. امروز به پسرک گفتم:
-یعنی آقای ... ( معلم جانش) کاری با شماها کرد که نادر با هند نکرد! عججججب تکلیف عیدی داد بهتون! دست گلش درد نکنه.
شیطان رجیمم در معیت آقای پدر غش غش می خندد.
yes! we are such evil parents!!!!
ترجمه کنم؟ خیر! خودتان در پی علم باشید! از ما همین بس که خاطرات و مکنونات شرم آور قلبی مان را در ملاء عام منتشر نماییم!
پسرک با شنیدن اسم نادر، گفت:
-می خوای ماجرای نادرشاه رو برات تعریف کنم؟