آقایون و خانومای شاد و خوش آب و رنگ درون صفحه ی تلویزیون از ده تا یک برعکس شمردن و بالاخره تحویل سال جدید.
پسرجان و پدرش از جا بلند شدن برای روبوسی و تبریک و عید مبارکی گفتن. من نشسته سرجام ، یکی یکی بغلشون کردم و بوسیدم و تبریک گفتم و لپ هاشون با رژم سرخ و گلی شد. همه که نشستن سرجاشون دیدم پسرک با چشم های باریک شده نگاهم می کنه. لپ هاش سفید بود. لای دیده بوسی ها فراموشش کرده بودم. در واقع از دستم دررفته بود. محکم بغلش کردم و بوسیدمش. با لحن طلبکار و نیش دار و کنایه آلود گفت:
-چه عجب! بالاخره مسئولین به مناطق محروم هم سر زدن!
از چندروز قبل از عید بارون یکسره بارید و بارید. گنبد و اطرافش غرق درآب شده. روستاهای اطراف و چسبیده به گنبد رو تخلیه کردن. زار و زندگی مردم غرق در آبه.
بری مامان و خواهرها نگرانی ندارم. خونه ها محکم و همه طبقه دوم هستن. اما بقیه چی؟ بقیه ی مردم؟ این وقت؟ شب عیدی. روز عیدی. اول سالی.
مامان برای چکاپ و اسکن و ... رفته ساری . همونجا گیر کرده. جاده ها بسته ست. تردد بین شهرها ممکن نیست.
تماس تصویری می گیریم که عید رو تبریک بگیم. خواهرک می خنده .میگه:
-اینها سیل زده ان. اینجا پناه آوردن. داریم براشون دنبال گاز و یخچال و فرش و .. می گردیم که بتونن یه زندگی ساده و معمولی سرپا کنن.
می خندیم. تبریک میگیم. اما دلهامون به شوره .
بهار هم خرابکاری کرد که!
می دانم که تو خیلی خوب بلدی همه چیز را دومینو وار پشت سر هم بچینی و همه چیزت از سر حکمت و درایت و مصلحت و عقوبت و اینجور چیزهاست. اما حق بده که جاهایی که خیلی سخت می گیری، داد مان دربیاید. مثل الان که یاد پارسال افتاده ام.
هیچ سالی نشده بود که روز پدر یا مادر ، کنار بابا و مامان باشم. بچه های مدرسه ای، مرخصی نداشتن، گرفتاری و هزار بهانه ی دیگر، تا پارسال مجالش را فراهم نکرده بود. راستش فکر نمی کردم خیلی هم مهم باشد. تبریک های تلفنی و اس ام اسی را کافی می دیدم.
پارسال همه دورش بودیم. دو تا کیک برایش گرفته بودند. هرکسی با هدیه اش آمد و چشم هایش برق می زد از شادی.می خندید و کنارمان می نشست و می ایستاد و عکس می گرفت.از کجا می دانستیم اولین دورهمی دخترانه و پدرانه مان، می شود آخرینش؟ از کجا می دانستیم که برق چشم ها و خنده ی لبهایش را در روز پدر سال بعد دیگر نخواهیم دید؟
همین هاست که می گویم تو خیلی خوب بلدی همه چیز را پشت سرهم بچینی. لابد می خواستی من هم دیدن شادمانی اش را در روز پدر تجربه کنم. لابد می خواستی او هم دخترانه های کارت پستال های خودش را ببیند و کیف کند. لابد می خواستی هر وقت حرفش می شود بین خودمان هی تکرار کنیم و تکرار کنیم که: ( خوب شد روز پدر همه بودیم. خوب شد شادیش رو دیدیم. دیدین چه برقی می زد چشماش؟ )
لابد برای همین ها بوده.
حالا که اینقدر خوب چینش بلدی، سنگینی این اندوه را هم کمتر کن. مثلا کاری کن که تا چشمم به عکسی می افتد، اشک از نمی دانم کجای وجودم دیوانه نشود به سیلاب . یا وقتی خوابش را می بینم، بگذار توی خواب نفهمم که دیگر نیست و بترسم از دوباره رفتنش.
بی خیال! تو مهره هایت را بچین. من هم حرفهایم را می زنم. کار دیگری هم می شود کرد مگر؟
فقط اگر می شود، از طرف من به او بگو ( روزت مبارک بابا).
ممنونم.
گل ببرم؟
کتاب ببرم؟
شاخ نبات مثلا. یا مجموعه شعر جهان. یا ...
دکوری؟ تزیینی؟
چی؟
سخت است. خیلی سخت
گفتم ( موهامو رنگ می کنی؟)
طوری نگاه کرد که انگار بهش گفته باشی بیا سرخاب سفیداب کن و برو بیرون. همینقدر عجیب غریب و احتمالا شرم آور.
شب، رنگ را درست کردم و فرچه ی رنگ را توی گذاشتم و صدایش کردم. آمد.
-بیا ببین اینطوری باید انجامش بدی. فقط روی ریشه های مو رنگ بذار . ببین همین دو سه سانت مو. روی بقیه ی موهام رنگ نره. حیفه! همه ی مش هاش میره. رنگ فقط ریشه ها رو بگیره.
-خب حالا. اینقدر توضیح نده. میرم ها!!!!
نرفت. ماند و تا آخرین تار مو را رنگی کرد. چطوری فرچه را می مالید روی موها؟ طوری که یک بچه ی بی حوصله فرچه را توی آبرنگ فرو کند و بمالد روی کاغذ سفید. حالا نمال کی بمال !
-اینقدر ایراد نگیر. میرم ها!!!
موها را که شستم اثری از آثار مش ها توی موهایم نبود. همه یکدست قهوه ای شده بودند. طوری که انگار مامان بجای یک دختر مو مشکی، از همان اول یک دختر مو قهوه ای زاییده باشد.
سشوار کشیدم. چشمهاش برق می زد.
-خوب شده؟ راضی هستی؟ ببین چقدر خوب رنگ زدم برات. کدوم آرایشگر تا حالا اینطوری مو درآورده بود؟ نه جدا؟ عالی نشده؟
پسرک گفت:
-برق برقی موهات رفته. دیگه تاریک روشن نیستن. الان همه ش تاریکه. کاملا برق رفته!
پسرک قبل تر سربسرم می گذاشت . می گفت: ( وقتی موهات رو رنگ می کردی هی چراغا رو روشن خاموش می کردی نه؟ چون یه جاهایی تاریکه یه جاهایی روشنه. قشنگ معلومه که هی برقها رقته هی برقها اومده.)
حالا کاملا برق رفته بود. همه جا تاریک بود.
میگه:
-یادت بخیر
فکر کردم می خواسته بنویسه ( یادش بخیر).میگم:
-یادت؟ یادش؟
-نه...یادت بخیر
-مگه مُردم که یادم بخیر؟
میگه:
-اگه بخوام فلسفی حرف بزنم، همه ی ما توی گذشته مون مردیم دیگه!
*
این روزها فلسفه دارد مرا می کشد.
سخت می شود همه چیز.
با بچه ها سخت می شود. با بچه ها سخت می شود.
گاهی می بُرم دیگر. کم می آورم. بلد نیستم چکار کنم.
گاهی گریه می کنم. کم نه.
بخندید به مادرانگی های گریه ناکم. بخندید.
اگر بدانید چه ها می کشم به دلم تا بزرگ شوید و قد بکشید.
اگر بدانید.
باید یک روز صبح بلند بشوم، بی اینکه به کسی چیزی بگویم ، بزنم بیرون. یک پارک پر از درخت و گل و بوته پیدا کنم، بنشینم روی زمین. زل بزنم به حرکت گیاهان. ببینم بهاری در کار هست یا نه؟
آنقدر لای ازدحام چمن و آسمان و زمین غرق بشوم که نفهمم مثلا چهارساعت گذشته.بعد برگردم خانه.
بایستم جلوی اجاق و ناهار درست کنم.
کسی نخواهد دانست چه بر من رفته و گذشته. من هم به کسی چیزی نخواهم گفت.
چندروز است بدجوری دچار این طغیانم.
من سلیقه ندارم
من سلیقه ندارم
من سلیقه ندارم
من اصلاااااا سلیقه ندارم
گلدون ها رو هرطوری می چینم، باز زشت میشه. قشنگ نیست.
پذیرایی شده قهوه خانه ی مش قنبر. فقط یک حوض آبی و قلیون های دورش رو کم داره.
هان..تخت های چوبی هم بدک نیست برای این قهوه خانه ی زشت شده !