بعد از هشت ماه ریمیکس 48 دقیقه ای که عید پارسال از خواهرک گرفته بودم را زدم به گوشم و تکان تکان تکان...عرق ریختم.
دستم پیش نمی رفت به این همه نزدیکی انرژی و اکتیویته به گوشم.
احمقانه نبود که با هر تکه آهنگ یادم می افتاد( من دیگر بابا ندارم) ( من دیگر بابا ندارم) ( من دیگر بابا ندارم).
نبود.
درد داشت.
تکان هام یخ می کرد. ثابت می ماندم.
بعد...
فقط تند تند راه رفتم.
عاقااااااااااااااااا
از وقتی اینستا نصب کرده ، میره پای پستهامون ، کامنتها رو دونه دونه چک می کنه. بعد میره طرف رو چک می کنه.
در مورد بعضیا هم نظرات ویژه داره:
-چرا قلب نداد؟
-چرا قلب داد؟
-چرا واکنش نداشت؟
-چرا خندید؟
-چرا ...
-کی بود؟
-کیه؟
اسیر شدیماااااااااااا

پسرجان پنج شش تا چیز را برای تولد پسرک پیشنهاد داد. با همه مخالفت کردم.
-نه. خطرناکه
-نه. دردسر میشه
-نه. نمیشه
-نه. به درد نمی خوره
-نه...
چند تا چیز را هم من پیشنهاد دادم که او قبول نکرد.
آخر سر گفت:
-پس تنها گزینه ای که برام می مونه اینه که قول بدم برادر خوبی براش می شم!
دیوار روبرویم حالا دوست داشتنی و تماشایی شده. تمام و کمال.خیلی سال طول کشید تا این شکلی شود.
گاهی گوش گرگی ری کرده بود روی دیوار. گاهی تابلوی سه تکه ی لاله . گاهی نیز خالی ماند.
حالا دو گلدوزی دست دوز دارم و یک سرامیک سماع. هرکدام یادگار کسان و لحظاتی خوب اند.
حالا مگر می شود روروی این دیوار نشست، لپ تاپ را روی پا گذاشت و چیزی ننوشت؟
باز بیماری کتاب نخونی م عود کرده.
کتاب می بینم انگار وبا دیدم. فرار می کنم ازش.
می خونم ها..اما به زور و زحمت . انگار دارن کتکم می زنن.
خدایا اشفی!
دوتا مهمون موندن که بیان.
هردو رو ، هم از ته دل می خوام که بیان. هم بشدت لوس ان و برای اومدن تعارف می کنن.
ببینیم چی میشه.
*روی کاغذ نوشته ( شیر، شکلات ، تخم مرغ). اما فقط کنسروهلو می خرد. ( دیگه خرید نرو! دیگه کنسرو هلو نخر! خودم خرید های خونه رو انجام میدم! تو هیچی نخر! )
*ساعت زنگ می زند. یادش نیست چرا تنظیمش کرده که زنگ بزند.
*بچه می شود. کنار خواهرش است.
*پیرشده. کنار دختر و نوه اش است. گاهی آنها را نمی شناسد ( این زنه کیه؟ این دختره کیه؟)
*صدای غرش می شوند. صدای جاروبرقی را نمی شناسد.
*یک ردیف فنجان چای سرد شده در آشپزخانه ردیف شده.هربار دلش چای خواسته، درست کرده و یادش رفته بخورد.
*همه جای خانه کاغذ چسبانده شده ( چای – طرز تهیه سس مفید – قهوه- دستشویی...) . حافظه ی کاغذی!
*اسم غذاها را در منوی رستوران می خواند، اما یادش نمی آید هر اسم چه معنایی دارد.چه مزه ای دارد. چه شکلی دارد.
*صابون را نمی شناسد( چیز چهارگوش پاک کننده)
*مزه ی توت فرنگی چیست؟ بوی بد ( گاز خانگی) چیست؟
این بار در مورد کتاب نمی نویسم. در مورد خودم می نویسم. چندسال قبل اتفاقی دوبار برای مان تکرار شد و ترس زیادی به جانم ریخت. تنها دغدغه ام این بود که درد کدام بیشتر است. مادری که با دچار شدن به سطوحی از بیماری فراموشی فرزندانش را نمی شناسد یا فرزندانی که مادر را می بینند اما شناخته نمی شوند. آن سال به این باور رسیدم که رنج و غم آن فرزند بیشتر و عمیق تر است. فرزند آن مادر هستی اما به رسمیت شناخته نمی شوی. به خاطر نمی آیی. فراموش شده ای. بخش مربوط به تو و خاطراتت دچار نابودی و زوال شده.
سالها رفت و غم مادرفرزندی و ترس از فراموشی همچنان همراهم آمد. تا این کتاب.
از اولین سطرها اشک ریختم و گوشه کنایه شنیدم ( که: تحمل نداری. باید با مسایل سخت کنار بیایی. باید بپذیری و ...) . الیزابت خود راوی قصه است و فراموشی اش را با سادگی و خود ندانم کاری روایت می کند. هرجا که عادی ترین اشیا و پدیده ها را نمی شناخت، گریه سرازیر می شد. هرجا که به کسری از ثانیه اسم و نشان آدمها را گم می کرد، گریه سرازیر می شد.
روایت دردناک آلزایمر در یک زندگی فرتوت و سالخورده، چنان تاثیر گذار بود که شاکله ی معمایی و هیجانی قصه را برایم کمرنگ کرد.
قصه ی خوبی داشت. کتاب خوبی بود. غم درست حسابی و سنگینی داشت.
الیزابت گم شده است
اما هیلی
نشرآموت
نوشتم تعرض. ده تا واکنش دیدم که تعرض؟ تعرض؟
چندنفر گفتن برات دردسر میشه. گفتن اصلا حرفشو نزن. بده. نباید حرفش رو پخش کنیم. از اثبات و بازجویی و ... گفتن.
بله جانم. تعرض. در همین نزدیکی. در همین حوالی. به همین راحتی .
حذفش کردم.
این قدر ترسو.
آدمهایی که نمیذارن شاد باشی و شاد بمونی رو چیکار کنیم؟ اونهایی که خندیدنت رو دوست ندارن. اصولا خنده ت انگار آزارشون میده و توی نق نقوی غمگینِ بداخلاق رو بیشتر دوست دارن.
بذاریم شون کنار؟ اگه نشه چی؟ اگه به اقتضای هزار و یک مناسبت و ارتباط نشه کنارشون گذاشت چی؟
ندیده بگیریم شون؟
بذاریم تلاش شون رو برای ضدحال زدن و خراب کردن حالت بکنن و فقط لبخند بزنی و شادی رو مثل مهمون پشت سرهم به دلت دعوت کنی تا بالاخره بشه صاحبخونه و ...
شدنیه؟
خیلی سخته. خیلی سخته.
اما تلاش کردن براش می ارزه به از دست ندادن باقی مونده ی عمرت.
یک دختری هم بود که عاشق چشم های درشت مردی بود که مژه های خیلی خیلی بلندی داشت. می گفت می خوام نی نی مون رو روی مژه های باباش بذارم. و باباش با تکون دادن سرش، نی نی رو بخوابونه!!!! حالا باباهه کی بود؟ آشنای همه مون بود. بماند!
یک چشم درشت با مژه های بلند روی تخته سیاه کشیدیم و نی نی قنداق شده ای روی مژه ها گذاشتیم و نوشتیم: ( نی نی بنفشه در حال لالا کردن) و حالا نخند، کی بخند.
الان که تیر خنجر این مژگان بلند هی در هم گیر می کنه و با پلک زدن های پشت هم باید از هم بازشون کرد هی یاد بنفشه می افتم و چشم درشتی که روی تخته کشیدیم.
یادت بخیر دخترک خیال پرداز عزیز اون روزها!