پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

میکسولوژی پسرانه

مامان خوش ذوق و قشنگی همان روزهای اول پیشنهاد داد پسرک هامان ، هرکدام تبریک چند ثانیه ای به معلمشان بگویند. ما فیلم بگیریم و یکی از مامانها با میکس این فیلمها کلیپ درست کند و به معلم شان هدیه بدهیم.

هربار یکی از مامان ها فیلم پسرکش را می گذارد دل من غش می رود برای این همه معصومیت و عشقی که پسرکها به معلمشان دارند. صفا و صداقت و عشق توی چشم های همه شان کاملا پیداست.

خوش به حالت معلم جان!


پ ن :

پسرک را نشاندم لب باغچه و ازش فیلم گرفتم. بعدش بلند شد گفت:

-این فیلم مورد علاقه ی تو بود. حالا اونی که من می خوام رو بگیر.

رفت در ورودی را باز کرد. از پله ها پایین آمد و در حین پایین آمدن با معلمش حرف زد و تبریک گفت. به من هم یاد داد کجا فیلم را قطع و وصل کنم تا مثلا کنتورهای گاز توی فیلم نباشد.

خلاصه یک برداشت سینمایی - هنری از تبریک پسرک داشتیم.

این بچه به صراط من مستقیم نیست. صراط خودش را دوست دارد.

فرار کردم

دیروز رفتم دکتر. زانو دردم از مرداد ماه که ساعتهای متمادی دوزانو می نشستم و حواسم به خودم نبود، یکسره درد می کنند. زانوی چپ رسما دارد بیچاره ام می کند.

هر ترفندی از مرداد تا دیروز زدم فایده نداشت. ورزش، رقص، زانو بند، بالش زیر زانو و لای پا موقع خواب، ماساژ عضلات پشت پا،روغن سیاه دانه و روغن زیتون، پیاده روی،هیچ کدام درد را کم نکرد. دیروز فهمیدم که خیلی از کارهایی که کردم حتی بدترش هم کرده.

دکتر تزریق دارو توی زانو تجویز کرد.

خیلی شیک و مجلسی رفتم داروها را گرفتم و دیگر برنگشتم به مطب.

به همین قشنگی از مطب فرار کردم.


مثل مرگ از تزریق های نامتعارف می ترسم. تزریق توی زانو، توی پاشنه ی پا. وای خدااااا. تصورش هم مرا می کشد از ترس!


مطلبی در همین مورد نوشته بودم، چندبار تلاش کردم از تلگرامم کپی کنم اینجا، اما ناقص می آمد.از خیرش گذشتم و برای اینجا یک چیز دیگر نوشتم!

بازگشت

توی این هیری ویری گرونی و بی ارزش شدن پول لعنتی، لپ تاپ چند روز درمیون ادا  درمیاره و غش می کنه . روشن نمیشه. گوشی م که مدتهاست شارژ خالی می کنه و با 60 درصد شارژ خاموش میشه . تبلتم هم هنگ می کنه و ...

خلاصه...

من که ازم برنمیاد هرسه تاش رو نو کنم. حتی یکیش هم برام سخته. پس چاره ای نیست جز خداحافظی با دنیای دیجیتال و بازگشت به غار ماقبل تاریخ.

باس بشینم بیست و سی نگاه کنم و  رادیو جوان گوش بدم.

بد هم نیست. مخصوصا بیست و سی ش!!!


هان... قصه هامم با دست می نویسم. ترجیحا با مداد سیاه. این واقعا عالیه!

امر دیگه؟

شماره 5 گفت:

بادکنک نیارن بچه ها. اونم هلیومی! شلوغ میشه! خود مامانا چهارتا بیارن توی کلاس باد کنن.




در راستای علف نگری

غر غرهایم را می آورم اینجا.

شادی هایم را هم بیاورم خب.

صبح با دختردبیرستانی های 27 سال پیش رفتیم علف نگری! رفتیم به استنشاق بوی علف! رفتیم توی یک پارک بیرون شهر( بین شهر؟ ) صبحانه خوردیم. راه رفتیم. پنبه ی شوهرها را زدیم. غر پسرها و دخترها را زدیم. خندیدیم. بغض کردیم. اه اه و ایش ایش کردیم.

یکی گفت:

- به شوهرم گفتم تو هم بیا... برو برای خودت یه چرخی بزن. حال و هوات عوض میشه. گفت من بیام بین دخترا چیکار؟ هی می خواهین حرف بزنین و بخندیم. من بیام چه بکنم؟

-باباااااااااااااااا...دمش گرم. هنوز ماها  رو  ( دخترا ) می بینه!!!


یکی مامان شد و  روی پیک نیک تخم مرغ نیمرو کرد. سرشیر و شیربرنج  و ارده و خرما و کلوچه ی دزفولی و اهوازی داشتیم.

بچه ها نبودند. خودمان بودیم. خودمان هم فقط از شوهرها و بچه ها حرف زدیم.

خودمان خیلی سال است که دیگر مال خودمان نیست.

گاهی ، سالی یکبار، دوسالی یکبار، بد نیست  چندساعتی  فرار کنیم و غصه ی نحس کنکور و افسارپاره کردن بلوغ بچه ها و درد لاعلاج گرانی  و  درهم بودن  شوهرها و افسردگی و سوگواری های خودمان را توی کیفهامان بیندازیم و زیپش را بکشیم.

اما تا می آیی دستمال کاغذی برداری از کیفت، هرکدام سرک می کشند که زودتر از دیگری بیرون بریزد و موضوع حرفت را عوض کند و دوباره برمی گردی سر خانه ی اول.

-شوهرم...

-پسرم...

-دخترم...

-کارم...

-خانواده م...

- جامعه...

-...



این نوشته هم رنگ غصه گرفت... نه؟

جونت رو بردار و فرار کن شماره 5

شماره ی 5 هنوز در حال دستور دادن و گوهرفشانی ست.

خدایا قدرتی بده که وقتی دیدمش، نزنم  بکشمش.



خشمم از شماره 5 شاید افراطی و احمقانه به نظر برسد.

آخخخخخ که چیزهایی از این شماره ی پنج هست که بخودم  اجازه نمی دهم در موردش چیزی بگویم. آخخخخخخخ

از اول سال پدر همه را رسما درآورده.


خدا قوت معلم جان.

چطوری تحمل می کنی این حجم از فشار را ؟

رستم بوَد پهلوان

باهات سر جنگ دارم دنیا.

دیگه نمی تونم تحملت کنم.

خیلی بیشتر از حد تاب و توانم داری بد تا می کنی.


خودت کوشی؟

از خوشی هایمان حرفی نمی زنیم. مبادا چشم بخوریم.

از بدبختی و بدبیاری و ناخوشی هایمان حرفی نمی زنیم مبادا مردم فکر کنند عجب موجودات مفلوک بیچاره ای هستیم و به ما بخندند.

کلا پشت نقاب های الکی ، قایم شده ایم.


شماره5

یک حکایت یا جوک بود با این مضممون که:

طرف وصیت می کند برای عزای من  به هیچ وجه سیاه نپوشید. از قضا می میرد و عده ای سیاه می پوشند. گروهی که شاهد وصیت بودند به سیاه پوشان در مورد وصیت می گویند. گروه سیاهپوش می فرمایند: ( مرحوم به ما هم وصیت کرده بود. اما غلط کرده بود. ما به احترامش می پوشیم)!


بخدا این جوکها را از روی شکم سیری و حماقت نمی سازند. معادل واقعی شان در دنیا حی و حاضرند که بعدتر تبدیل به جوک می شوند.

*


معلم بچه ها در یکی از جلسه های قبل از عید با اصرار تاکید کرد که برای روز معلم به هیچ عنوان پولی جمع نشود و کارت هدیه و سکه و از این چیزها برایش نگیرند. مدل شخصیتش اش هم از آنهایی نیست که بگوید (نه) اما منظورش ( بله) باشد. یا بقولی ناز کند و تعارف کند و از این حرفها .آدمی ست با شخصیتی محکم و با ثبات .  واضح  و مشخص گفت هیچ کس چنین کاری نکند. و بنا شد حالا که  شخصا مخالف است، هرکسی به سلیقه و میل خودش هدیه ای برای روی معلم تهیه کند. یک سری کار جانبی هم پیشنهاد و برنامه ریزی شد تا انجام بشود و جشن خوب و مناسبی برگزار کنیم. و حرفی از پول جمع کردن نباشد تا به خواسته ی آقای معلم احترام گذاشته باشیم و هدیه ی مالی بجای خوشحالی سبب کدورتش نشود .


حالا درآستانه ی روز معلم ، گوش جان بسپاریم به فرازی از سخنان قصار اولیا   ( منظورم اولیا الله نیست ها!  اولیای بچه هاست ! )


1-گفته باشه نمی خوام. ما وظیفه مونه بگیریم.

2-من هم توی مهمونی هام ناز میدم میگم برام هیچی کادو نیارین. اما خدامیدونه تا وقتی مهمونام برن چقدر دارم توی ذهنم حدس می زنم در مورد کادوهایی که آوردن.

3-اون آقاست.  متوجه نیست . ما که خانومیم باید کار درست رو انجام بدیم. پول جمع می کنیم کارت هدیه می گیریم.

4-نه سکه. سکه بهتره.

5-متاسفم که  بعضی خانوما مخالفت کردن با پول جمع کردن. من نمی فهمم. این که توهین به معلم نیست که. خیلی هم از هدیه گرفتن شخصی  بهتره.

6-حالا بگه نمی خوام. مطمئن باشین هیچ کس از پول بدش نمیاد. داره تعارف می کنه

7-اصلا چرا بحث می کنین. مگه کسی از پول بدش میاد. اصلا جمع کنید پولو بدین به من..خخخخ


دوباره شماره5-لطفا هرکسی کاری رو به عهده بگیره. سر روزش شد نگین من نمی دونستم. من یادم نبود. پول خیلی هم خوبه.


مدیر گروه: وظایف تقسیم شده. هرکسی خودش کارش رو انجام میده. نگران نباشید.


شماره5-بادکنک برای چی اصلا؟ شلوغ میشه.  سکه خیلی خوبه.

باز هم شماره5- باید از ساعت 7 و نیم بریم برای تزیین. باید از اول پول جمع می کردیم. من رفتم هدیه گرفتم.

نیززززز شماره5-عکس برای چی؟ شاسی چرا؟ روی برگه چاپ کنید. پول خوبه.

الله اکبر..باز شماره 5-گل زیاد میشه. خیلی زشت میشه 24 تا گل. کمترش کنیم. یک دسته بگیریم کافیه. پول بهتر از هدیه ست.


و شماره 5 همچنان مشغول ور زدن است.

( معلوم است چقدر به شماره 5 ارادت دارم. نه؟ )



اینقدر کنترلچی و رییس مآب و فضول و همه کاره ی هیچکاره ی حال بهم زن نباشین.

شماره 5 نباشین. چون بشدت ازتون متنفر میشن.



بشین سر جات

این دل آدم هم چه غلط هایی می فرماید یه وقتایی!