پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

دلم تنگته

چی شده؟ باز توی سرمی . جلوی چشمامی. شبا نمی تونم بخوابم. قشنگ حس می کنمت. می بینمت.

اسم بی آر تی میاد، یاد روزهایی می افتم که نشون به نشون  مسیر رو یادگرفتم و می اومدم تا بیمارستان. اسم عطش ماه رمضون میاد، یاد عطشت می افتم که آب یخ می دادیم بهت و هی می گفتی آب گرم نیارین. یخ بندازین توی آب.

شاید مال گرمای هواست.

گفته بودم از هوای گرم بدم میاد دیگه. نمی تونم تحملش کنم دیگه.

هوا گرم شده و خاطره های تلخ دارن می تازن و می تازن.

چطوری این همه ماه گذشت؟ پارسال همین وقتها تازه شروع شده بود. تازه شروع شده بود.

گریه هم کاری از پیش نمی بره دیگه. سبکی نمیاره دیگه.

ترس

بارها پیش آمده که به طور کامل یک چیز را از دست بدهم.، مثلا یک فایل ورد یا موسیقی، محتوای چندساله ی وبلاگ بلاگفایم را ،یک دوستی را ، یک رابطه ی خونی را، اعتماد به کسی یا جمعی یا چیزی را  ،ایمان به یک باور را  و ...

سالها قبل تر می نشستم به غصه خوردن. افسوس خوردن. گاهی گریه کردن. اول تعجب می کردم. باورم نمی شد. بعد انگار که باور توی جانم ته نشین شود، واکنش  هایی که گفتم را نشان می دادم.

شاید تنها چیزی که بعد از همه ی این تجربه ها ، دارم خیلی سخت و بد می پذیرمش، رفتن بابا باشد. چیزی که هنوز هم میخکوبم می کند. به خودم می آیم و می بینم دارم عکسش را نگاه می کنم و می گویم: ( مگر می شود که دیگر نباشد؟ مگر می شود که دیگر نبینمش؟ دیگر صدایش را نشنوم؟ )

*

از (بابا) بگذرم. چون با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.

*

دوست دارم فکر کنم وقتی چیزی از دست رفت، دیگر رفت. وقتی کاری از دستم بر نمی آید، وقتی چاره ای ندارد، نباید برایش غصه خورد. اما قبول کردن به آسانی گفتنش نیست. زلزله ی دوسال پیش را برای خودم مثال می زنم،  که چطور تنها دارایی ارزشمندم شد یک فایل ورد  از نوشته هایم  و هیچ چیز دیگری ( از مادیات) برایم ارزش نجات دادن نداشت. به خودم نهیب می زنم: فکر کن همان را هم از دست دادی، بعدش چه؟ غصه بخوری برمی گردد؟ بارها لپ تاپ هنگ کرد و طوری خاموش شد و بالا نیامد که کلا امیدم را از دست دادم و از تمام محتویاتش دل کندم.

امسال سیل بود. به این هم فکر کردم، که اگر تمام دار و ندارت در عرض چند ساعت مطلقا نابود شود، چه؟ غصه کاری از پیش می برد؟

این روزها پسرجان به شدت نگران ناوهای امریکایی و جنگ و سربازی و کنکور و حواشی آن است. جوک های مربوط به ناو و ترامپ و جنگ را برایش می خوانم تا بخندد. می خندد و بعدش برای هرکدام نیم ساعت تفسیر و تحلیل تاریخی و سیاسی و جنگی می کند. سند می آورد از چیزهایی که توی کتابها خوانده و می خواهد اوضاع امروز را قیاس کند با دانش جدیدش . گاهی از من عصبانی می شود:

-تو نمی ترسی؟ برات مهم نیست منو ببرن جنگ؟ نمی ترسی خونه و شهر و کشور نابود بشن.از بمباران نمی ترسی؟ از خرابی نمی ترسی؟ از قحطی نمی ترسی؟ چرا عین خیالت نیست؟

می خندم. می ترسم. اما  از ترسم حرف نمی زنم.  بخشی بخاطر اینکه ترسم مسری نشود و ترسش بیشتر نشود، بخشی هم بخاطر اینکه می دانم بالاتر از سیاهی رنگی نیست. مثل آدمی که از شدت درد بیحس شده، بی حس ام به همه چیز. یک نوع بیعاری بیمارگونه.

چند روز قبل بخش سیو مسیج تلگرامم را  اشتباهی حذف کردم. کلی عکس و فیلم و آهنگ و متن و ... آنجا داشتم که هرکدام به دلیلی مهم بود. حذف که شد، اول تعجب کردم. بعد لب و لوچه ام آویزان شد. بعد چندتا چیز را یادم آمد که  آنجا بود حالا دیگر نیستند. بعدتر گفتم:

-رفت که رفت! به درک! چه کار کنم؟


*


همه ی اینها را گفتم که یک چیز را نگویم.

نمی گویم.

شاید یک وقت دیگر.

شاید یک جای دیگر.

آبله ی ماکیان

شروع کننده علی بود. علی هم از خواهرهای دوقلوی خوشگل چشم رنگی شش ساله اش گرفته بود.

علی عاشق پسرک است. خانه شان در همین خیابان، دویست سیصد متر پایین تر از ماست. هر روز جلوی خانه مان از سرویس پیاده می شوند و جلوی در می ایستند.حرف می زنند، قرار می گذارند، گاهی توی حیاط چرخی می زنند و بعد علی پیاده می رود تا خانه خودشان. علی پسرک را دوست دارد.این را می فهمم.

آبله مرغانِ علی به پسرک رسید.همزمان با پسرک سه تا از بچه ها هم مبتلا شدند. امروز یکی از پسرها، آمد امتحان ترمش را داد و برگشت خانه. بعد از امتحان دوتا از پسرها تب کردند و بیحال شدند و رفتند خانه.

آبله مرغان دارد کلاس پنج دو را تعطیل می کند.

خدا می داند معلم جان شان در بچگی مبتلا شده یا در بزرگسالی در معرض خطر است.


جوجه خروس های کلاس پنج دو، آبله مرغان گرفته اند!



1-خدا مرا ببخشد که به این شیوع می خندم . می خندم . می خندم!

2-به پسرک گفتم از معلمت فاصله بگیر. نزدیکش نشو.مبادا مبتلا شود. پسرک گفت: (نشستم روی صندلی تکی که بچه ها ازم نگیرن. دقیقا نزدیک آقامونم! خیلی بهش نزدیکم.)

3-هیچی دیگر... همین!

برتر جان

داشتم می بردمش دکتر تا آبله مرغان را تایید کند و پماد معروف کنترل خارش جای دانه های قرمز را بدهد. یکی از اقوام را دیدیم.

-دیروز عکست رو دیدم پارسا

فکرم رفت به ( اینستا؟ تلگرام؟ کانال؟ کجا؟ کدام شاهکاش را نوشته ام که دیده و می خواهد در موردش بگوید).

-کجا؟

-توی سایت مدرسه. می خواستم پسرم رو ثبت نام کنم. عکس پارسا توی صفحه ی اول بود.

-هان! عکس بچه های شورای مدرسه ست فکر کنم.

-نه...زیرش نوشته بود دانش آموزان برتر.

لبخند خزید روی لبهای پسرک.

*

آقای پدر پرسید:

-خب..دکتر چی گفت؟ تایید کرد؟چی گفت؟

-چیز خاصی نگفت. چندتا دارو داد . مراقبت خاصی نمی خواد جز اینکه جای دونه ها رو نخارونه.

پسرک از آن طرف می گفت:

-مهمترین قسمت ماجرای امروزم برای بابا تعریف کن. بگو دیگه.

از آن لحظه تا همین حالا چندبار برای آقای پدر و برادرجانش ، مهمترین  قسمت ماجرای امروز را تعریف کرده ام. و آن چیست؟

(پسرک بعنوان دانش آموز برتر، رصد شده!! )


پسرک هربار لبخند می زند!

He has chicen pox

نیمه شب ناگهان از توی جا بلند شدم و با اشتیاق گفتم:

-فکر کنم آبله مرغونه!

و همه با لبخندی آرام، آرام گرفتیم.

سه روز تب کرد و بی حال بود. بعد پشه کبابش کرد. دلم برایش سوخت با این پوست حساس و نازکی که از طرف من به ارث برده و با کوچکترین تحریک بیرونی یا کبود می شود یا مثل کهیر بیرون می ریزد، تمام تنش جا به جا قرمز شده بود.

-آخ..آخ..همه جاشو خورده. آخه پشه ی نیم وجبی چطوری زیر لباس رو هم زده؟ تموم پشتش نقطه نقطه قرمزه. لای انگشت پا رو ببین. پیشونی ش رو ببین. توی موهاشم زده.

( و ماادریک ، مادری که نشانه ها را نمی شناسد!! )

*

حدس ناجورمان پیدا شدن ساس بود. تراس مان فرودگاه قمری های نترس و سمج است. روی دودکش طبقه ی پایینی  لانه دارند و پشت سرهم تخمگذاری می کنند و جوجه تولید می نمایند! گاهی ساس ( یا چیزی شبیه آن) می بینیم. آقای پدر کلافه از این پشه یا ساس بی رحم، نشست به ضدعفونی کردن تمام جاهای نیش ها با پنبه الکلی. صد و یک جا را با پنبه الکلی مالید و هی گفت: امشب توی هال بخواب. توی اتاقت نمون!شاید اونجا حشره رفته.

پسرک رفت دستشویی و  وقت بیرون آمدن داد زد:

-مامان...صورتم بیشتر شده. نگاه..این جای نیش ها وقتی رفتم تو، نبود.

و من از جا بلند شدم و شادمان گفتم:

-فکر کنم آبله مرغونه!


موی تو..روی تو...طاق ابروی تو...برده قرارم

موهای زیر ابرو و پشت لبش رو می شد بافت. به جان خودم می شد بافت! از فرط بلندی.

چادر را کشیده تا روی ابروها. آرام و بی رمق حرف می زند. اما نیش دار و گزنده.

-مادره ، دختره رو با یه تیکه پارچه برمی داره میاره توی خیابون. فکر کن با همین تیکه پارچه. دختره دیگه بچه نیست که. بزرگه. با  این وضعیت می افتن توی خیابون.


( دخترکی که می گفت یک روسری سه گوش را پشت گردنش گره می زند و موهای بلند قشنگش را گاهی از روی دوش ها، جلوی بدنش  می اندازد . گاهی پشت سرش. ریزه میزه  و بامزه است.لباس هایش هم همیشه پوشیده و منطقی ست )


یکی دیگر را نشانم می دهد. دخترک را می آورد جلو:

-این الان موهاش خوبه . دیده نمیشه. اما همینو هم من قبول ندارم. گلوش بیرونه. دختر رو نباید اینطوری بار آورد.


(این یکی دخترک، دختر همکار خودش است. مامان این دخترک دارد نگاه مان می کند و می شنود. دخترک فرم مدرسه تنش است. مقنعه را داده بالا و انداخته پشت سرش. طوری که همه ی موها توی مقنعه پنهان شده. یقه ی لباس فرمش اما دیده می شود. دکمه ی یقه زیر چانه بسته شده. رسما چیزی به نام گلو در این منطقه روئت نمی شود)


*

شاید بعضی زن ها زنانگی بلد نیستند. شاید بعضی زن ها در فضای تاریکِ نگاه جنسی و جنسیتی اسیر مانده اند. شاید بعضی زن ها بشدت دچار بیماری جنسی اند، به خصوص نسبت به هم جنس. شاید بعضی زن ها  دچار اختلال شخصیت هستند.

حالا کلمه ی (زن ها) را برداریم و با  کلمه ی (آدم ها) عوض کنیم.


اما آخ که دردش از جانب زن ها خیلی بیشتر و شدیدتر است. آخ که ظلمِ ( زنان علیه زنان ) وحشیانه تر است.آخ که درمان این دردها تا آخرالزمان ، بعید و دور به نظر می رسد.

برای تو و خودم چشم هایی آرزو می کنم که...

دیروز دوبار قلبم درد گرفت. قبل ترش ترتیب اعصابم داده شده بود.( این یکی بماند)

حسین و ایلیا دوتا کلاس پنجمی اند که با هم همکلاس اند. کارگاه داستان نویسی را تازه کشف کرده اند. خنده از لبهای حسین و ایلیا گم نمی شود. حسین با صدای بلند می خندد ، اما خنده ی ایلیا محجوب و شرمگین است . اصلا یک جورِ  قشنگی. یک محمدرضا هم با این دوتا ،هم تیمی ست که ازشان بزرگتر است. کلاس نهمی ست و پسرعمه ی حسین. قصه هایشان پر از طنز و شکیلک خنده ی خودشان است که ما را هم می خنداند . دیروز  ایلیا و محمد رضا با تِمی که داده بودم، قصه ای خنده دار نوشته بودند. موتیفی که در هردو قصه تکرار شده بود قلبم را فشرد.

برای درک فضاسازی، گفته بودم با  چند  مولفه ی آشنا که برایشان نام برده بودم، قصه ای در مورد یک زندانی در زندان بنویسند. زندانی ایلیا و محمدرضا به یک دلیل مشترک توی زندان بودند. یکی برای دزدیدن دو کیلو پیاز و دیگری برای دزدیدن دویست گرم پیاز. همه خندیدیم اما نکته این بود که مسایل روز و مصایب جامعه و فجایع اقتصادی، چطور این پسرکان کم سال را درگیر کرده که در نهانی ترین زاویه های ذهن شان، بهانه ای می شود برای خلق طنز و خنده.

*

داستان یکی از با استعدادهای کلاسم، در مورد کانون اصلاح و تربیت بود. دردنامه ای سوزناک و قابل تامل .

رسم داریم که داستان خوانده شده را جمعا تحلیل می کنیم. یکی از دخترکان خوش ذوق و خوش قلمم گفت:

-تمام اینهایی که گفتی ، هست. وجود داره. اما نباید اینقدر درموردش گفت و نوشت. نباید اینقدر همه رو ترسوند. من الان می ترسم از این دنیا. از این وضعیت. از این آدمها.

دردهای توی قصه را می گفت. مصایب شخصیتی و روانی آدمها را می گفت. اعتیاد را می گفت. روان پریشی و اختلال عاطفی را می گفت.


چند روز قبل ترش پسرکم به من گفته بود: منم مثل تو دیگه نمی خوام اخبار رو نگاه کنم. چون از آینده ی دنیا می ترسم. از اینکه نمی دونم چی قراره اتفاق بیفته می ترسم. خیلی هم می ترسم. همه ش فکر می کنم با بدترین وضعیت یا می میریم یا ما رو می کشن .


قلبم درد گرفت. چه کردیم با دنیای بچه ها!  چطور نا امن کرده ایم دنیای کوچک شان را. با علنی حرف زدن در مورد کثافت دنیای واقعی! با بلند فکر کردن در مورد پدرخوانده های دنیای بی رحم سیاست. با بی ملاحظه حرف زدن در مورد نگرانی  های مالی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی مان . آن هم در فضایی که کوچکترها در کنارمان، هزار گوش می شوند برای شنیدن و فقط یک ذهن دارند برای تحلیل و تفسیر و فقط یک دل دارند برای ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن!


*

خدا کند همه ی بچه ها فقط خندیدن بلد باشند. فقط شاد بودن بلد باشند. فقط رقصیدن بلد باشند.

و کر شوند و کور شوند و عاجز شوند همه ی آنهایی که تا به حال این حق طبیعی را از بچه ها گرفته اند و قصد دارند که باز هم بگیرند.


خاک زوهر

سردرگمی و تنهایی انسان معاصر، مثل اکثر داستانهای امروزی، پیرنگ این داستان کوتاه است. دختری ساختارشکن که تن به قوانین ِ برو و بیای خانواده نداده و روابط و آمد و شدش را طبق میل و علاقه ی خودش چیده و از قطع رابطه با خانواده ابایی ندارد.

ذهن به همه چیز منتقد و زبان تیزش او را شخصیتی عصیانگر و  ناسازگار نشان می دهد. خیانت چندان آزارش نمی دهد، چرا که خودش هم کم اینکار را نکرده و نهایتا  از آن به ( دور زدن آدمها ) یاد می کند. برای رسیدن به خواسته هایش، حتی ذهن شکاک و بدبینش را کنار می گذارد. ارثیه را می گیرد، دوست دور زن اش را ملاقات می کند و حتی مهمانش می شود.

شاید تنها کسی که کمتر از ذهن و زبان درون او زخم خورده، عبد است که شباهت پررنگی با خودش دارد. او نیز فارغ از تعهد و قید و بند، با دوست دوران دانشجویی ، سفرچندروزه می رود و خوش می گذراند.

خصومت و دشمنانگی پگاه با پدر و به ویژه مادرش، نقطه ی عطف دو فصل زندگی اوست. بخش اول حضور اجباری درمیان خانواده و بخش دوم دل کنده و رشته ی مهر بریده از آنها. طوری که حتی نسبت به خواهرانی که مورد مهر پدر و مادرهستند نیز احساس ناخوشایندی دارد.

صراحت و صداقت پگاه با خودش قابل توجه و تحسین است. به خودش دروغ نمی گوید و تلاشی برای لاپوشانی و ترمیم حفره ها و چاله چوله های شخصیت و روحش نمی کند. در واقع همان دید انتقادی بی رحم را به خودش نیز روا می داند.


خاک زوهر

نرگس مساوات

نشرثالث

 

-داستان خوشخوان است و  کم حجم  و یک نفس قابل خواندن.

-دوستش داشتم

-فرم گراست. پس اگر اهل فرم هستید بخوانیدش.

زوهر، به سکون (ه) به معنای فدیه و نثار و نذر است. نوعی بلاگردان.



هیس! بس!

خانوم..

باز داری اینجا پرحرفی می کنی ها!

چه خبره هی تند تند پست میذاری؟

گاهی هم خودم هستم

می گفت: امکان ندارد نازلی و گلستان را زندگی نکرده باشی و اینطوری ازشان نوشته باشی. اینقدر زنده و واقعی و طبیعی . می گفت: هنوز یادشان می افتم اشکم سرازیر می شود.


البته که خیلی محبت داشت. البته که خیلی لطف داشت.اما یاد ندارم داستانی خوانده باشم و فکر کرده باشم که نویسنده دارد زندگی واقعی خودش را برای من حکایت می کند. چه آن وقتها که بیشتر از قصه توی حال و هوای شعر و قافیه و ردیف بودم ، چه بعدتر که قصه تمام زندگی ام را گرفت و شعر سایه ی کمرنگی از گذشته شد.

فکر می کرد سختی ها و بدبختی های این دوتا زن را شخصا تجربه کرده ام. نمی دانم من خیلی بی تخیل و یخ ام یا این دوستان خیلی رویاپرداز و  خوش تخیل اند؟


برایش گفتم:

-کلیتِ زندگی آدمهای هیچ قصه ای واقعی نیست. نویسنده از هرچیزی که برای بقیه عادی و معمولی ست، سوژه پیدا می کند. به آن شاخ و برگ می دهد، خیالش را پرواز می دهد و پایان بندی متفاوتی برایش رقم می زند،جوری که ممکن است هرکسی خودش را توی آن قصه ببیند و نبیند. انگار که آدم قصه خودش هست و خودش نیست.

گفتم :

-البته که من و بقیه ی نویسنده ها عناصری از خودمان را ( شخصیت مان، رفتارهامان، عادات مان، ...) را توی دل قصه جا می گذاریم. مثلا آواز خواندن با مامان هامان در بچگی را، مثلا عاشق گل و گیاه بودن را، مثلا ضعف یا قوت جسمانی مان را، مثلا تجربه ی بیماری ها و مشکلاتی که از سر گذرانده ایم، اما هیچ وقت شخصیت قصه هامان عینِ عینِ خودمان نیست. آن عینِ عینِ خودمان چه لطفی دارد آخر؟ شخصیت قصه باید با من فرق داشته باشد تا عاشقانه دوستش داشته باشم و برایش تلاش کنم تا آخر و عاقبتش را آنطور که دلم می خواهد رقم بزنم.

گفتم:

-گاهی قسمتهای خوب و بد آدمهای دور و برمان را هم توی قصه جا می کنیم. آدمهای قصه مان را همرنگ و بوی آدمهای دور و برمان می کنیم. این هم باز معنی اش این نیست که آن آدمها را تمام و کمال نوشته ایم. تمام و کمال آدمها به درد همین دنیای واقع می خورد. دنیای قصه باید متفاوت باشد. باید آنطور که منِ نویسنده می خواهم باشد. باید مال خود خودم باشد. مال ذهن و تخیل من باشد. وگرنه چه کاری ست که روزها و ماه ها و گاه سال ها عمر بگذاری پای یک قصه و چیزهایی را که همیشه دیده ای و شنیده ای، بازنویسی کنی.


این حرفها باشد برای تمام دوستانی که سوال های شبیه به این می پرسند و گویی قانع نمی شوند به جوابی که می شنوند.