پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

شکل شناسی بوق هایش

خب دروغ چرا. می ترسیدم. گرچه قریب بیست سال پیش تر هم توی این گور مدرن سفید الکترونیکی رفته بودم، اما ترس مثل ویروس می خزید توی سلولهایم و کم کم می دیدم تپش قلب دارم. به سن و سالم و ترسم می خندیدم. اما خنده که ترس را از بین نمی برد.

چشمم رفت به تابلوهای ون گوک روی دیوار. نقاشی های مورد علاقه ام را قاب سفید پهن گرفته بودند و روی دیوار راه پله های همکف تا زیرزمین  گذاشته بودند؛ شب پرستاره،  گل های آفتابگردان، گندمزار. مثل همیشه شب پرستاره بود که دلم را برد.

یک تابلوی محشر دیگر هم روی دیوار بود.از یک مزرعه ی لَوِندِر ( اسطوخودوس) . آنقدرها نمی دانم از نقاشی که اسم نقاشش را بدانم.

توی گور مدرن ، چشمت فقط سقف سفید در فاصله ی نزدیک را می بیند.توی یک فضای  استوانه ای لوله شده ای. عقب می برندت. عقب تر. عقب تر. دیگر محال است با هیچ حرکتی بتوانی از آنجا بیرون بیایی. مگر مار باشی یا کِرم که بلولی توی استوانه و بخزی بیرون. ترس پیشروی می کند باز. تپش قلب کاملا مرئی و قابل لمس است.نکند آنها آن ورِ شیشه بفهمند و به ترسم بخندند.

صداها از بوق ممتد و مقطع، متغیر هستند. خیالپردازی می کنم که ترس خزنده را عقب بزنم. بوق های ممتد مثل بوق ماکروویو است. لابد فتوچینی شان آماده شده که بوق می زند. بوق  های مقطع مثل بوق راننده های  بی اعصاب است که پشت ترافیک گیرکرده اند.کوتاه و پشت سرهم. آژیر پلیس می پیچد توی کاسه ی سرم. بعد صدای زنبورک می آید.  دخترکی با چارقد ترکمنی  زنبورک گذاشته گوشه ی لبش و آهنگین می نوازد. بوق های بعدی مثل صدای چرخ خیاطی ست. با فاصله ی منظم و صدای قِرقِرقِر. بعد بوق ها ریتم می گیرند. یک دو سه چهار، یک دو . یک دو سه چهار، یک دو.  توی استوانه استعداد موسیقی هم پیدا کرده ام. حتی نت هم می نویسم. آهنگ می سازم. بفهمی نفهمی رقصم هم گرفته.  خنده ام می گیرد.

خیالپردازی حالم را بهتر کرده . ترس رفته. مار رفته. کرم رفته . خنده آمده . دستی را دوست دارم که روی زانوهام بلغزد و صدایی که بگوید:  (نترس. من اینجام) . خنده می آید. نکند آنها آن ورِ شیشه خنده ام را توی مونیتورشان می بینند و به من می خندند.خنده بیشتر می آید. دیوانه ای در گور استوانه ای سفید! خنده بیشتر می شود.

خیلی طول می کشد. بوق ها از سر نو تکرار می شوند. نزدیکم به کلافگی . لرزش خفیف دورکمر و بعدتر گردن را تاب می آورم.

خیال خوب است. باز باید زیر بلیطش بروم. صدای زنبورک  ، صدای چرخ خیاطی، راننده ی بی اعصاب. آژیرپلیس. آلارم ماکروویو،ریتم  یک دو سه چهار، یک دو. تا تمام شود و مسیر رفته ی درون استوانه را برگردم و سرپا شوم و با لب کش آمده از خنده ی غیرقابل کنترل ، به چشم های خیره به در اتاق  که نیم خیز شده  برای پیش آمدن وصل شوم و سرتکان بدهم که خوبم .




- منم آن ترسویی که از ام آر آی می ترسید( می ترسد)

-خیلی هم بجاست این ترس. پس چرا هنوز سرگیجه و سردرد دارم؟


مردک

مردک گفت پاشو بایست. زانو ها جفت به هم چسبیده.

بعد دست انداخت بین زانوها و دستش را حرکت داد در امتداد یک خط راست تا پایین زانو.

ببخشید هنوز مردک نشده. تا اینجا دکتر بود. محترم و متشخص.

-خوبه. پاهات کج و کوله نیست. کج و کولگی نداری. عمل و جراحی نمی خواد.

از اینجا به بعد مردک است . بیشعور است. اصلا خاک برسر است.

-پاشو دوباره ببینم. زانوها جفت.چسبیده به هم...

و باز همان کار را  تکرار کرد.

بارسوم که خواست باز با فاصله ی زانوهای به هم چسبیده و جفتم بازی کند، تیز خیره شدم توی چشم هاش. گفت:

-خوبه. کج و کولگی نداری.

از مطبش بیرون رفتم و دیگر برنگشتم.




این،  آن دکتری ست که  حدود یکماه قبل رفتم و می خواست کورتون  تزریق کند توی زانو و می گفت این آمپول عضله ساز است و بهترین درمان برای زنو درد است.

الان یادم افتاد در موردش بگویم. کصافط!


کایروپراکتیک چیه دیگه؟!

سارا برای زانو درد یک متخصص کایروپراکتیک بهم معرفی کرد که همسرش  همونجا برای دست و گردن مشغول درمانه ، خودش هم قبل تر کمردردش رو اونجا درمان کرده . بعد از چند هفته استخاره کردن و آره و نه گفتن، رفتم.

یک خانه ی ویلایی دوطبقه با کلی خدم و حشم و پرسنل و برو بیا در یک جای خوش آب و هوا و خوشگل کرج.

قراره  ام آر آی و عکس رادیولوژی  برای دکتر ببرم تا درمان رو با دستگاه هایی که شنیدم( ندیدم هنوز) با فیزیوتراپی فرق دارند، شروع کنم.

تا اینجا تشخیص آرتروز زودرس و تخریب مفصل زیر کشکک زانو( اینو از بیست و چهارسالگیم دارم) ، داده شده و پله مهم ترین عامل ایجاد و تشدیدش هست.

مِن بعد برای رفت و آمد به خونه که با احتساب پارکینگ میشه طبقه ی چهارم، باید سوار قالیچه ی سلیمان بشم یا وردی بخونم  که  در یک آن ناپدید بشم و  بین این سه چهار طبقه تردد کنم.

والله!



قلب سگی

پروفسور پری آبراژینسکی در آپارتمان مجللش که حاضر نیست حتی یک اتاق آن را به مردم بسپارد، با پیوند اجزای حیوانات به بدن ثروتمندان، عصاره ی جوانی را به آنها هدیه می دهد. در طی عملی ، هیپوفیز و غدد جنسی مرد مرده ی جوانی را به مغز یک سگ پیوند می زند. سگ زنده می ماند و تغییرات جسمی و درونی اش روز به روز ظاهر می شود. حرف می زند، تمایلات غیر قابل کنترلی به حرف های رکیک ، الکل و زن ها پیدا می کند و موجب دردسرهای زیادی برای پروفسور می شود.

آمیخته شدن واقعیت های جامعه ی روسیه با فضای فرا واقعیِ سگ آدم نما و ماجراهایش ، نمادی از روسیه ی زمان لنین است.

سگ تحت جراحی ناخواسته ای قرار گرفته ، کتاب هایی فراتر از درک و دریافتش می خواند، حرفهایی بزرگتر از خودش می زند و به سمت هر بادی که می وزد خم می شود. آرمان هایش پایدار نیست. به محض آشنا شدن با همسایه ها، یا به آنها دست اندازی می کند یا ادعای مالکیت بخشی از آپارتمان پروفسور  را دارد. در کنار همه ی این تغییرات خوی اولیه اش را هم حفظ کرده و وحشیانه گربه ها را می کشد.

دکتر در چهاردیواری شاهانه اش، نه غم مردم دارد نه جامعه. مردم از فرط فقر گوشت اسب مرده می خورند اما او غذا و خوراک و پوشاک مجللش را همچنان حفظ کرده و همه را حق مسلم خود می داند.  دنیای او برگرداندن میل و غریزه ی جوانی به پیرمردان پولدار است. سگ را جراحی می کند تا نژاد اصلاح شده ی دست آموزی را خلق کند که مطیع و فاخر است اما در نهایت این موجود تازه خلق شده، به خوی اولیه اش برمی گردد و تصورات و برنامه های دکتر را به هم می ریزد.


قلب سگی

میخائیل بولگاکف

نشرماهی

 



یک عکس مناسب از این کتاب گرفته بودم. اما از بس خوش حافظه ام پیدایش نکردم.


بی رحمِ بی ملاحظه ی دیوانه ای که ماییم

با  (زن پیشامدرن ) ِ نام کوچک من بلقیس ، بغض کردم. بدجوری بغض کردم.

با بخش بعدی اش ( پاسداشت بدن) ، ترکیدم. آنقدر زار زدم که جانم بالا  آمد.

قربان سر نترست، قشنگ جان!

زانو درد امانم را بریده دیگر.  کمتر بیرون می روم. تاب پایین آمدن از سه طبقه پله را ندارم.  قبل تر همه راضی نشدند به نصب آسانسور توی ساختمان. الان با این گرانی ها محال است حتی بهش فکر کنند.

امروز سه شنبه بود. کارگاه داستان داشتم. تاتی تاتی پله ها را پایین آمدم. با هر پله زانو تیر کشید و ماهیچه ی پشت پا، جیغ زد.

پایین، نزدیک گل های برگ یخی گل زرد باغچه های کنار حیاط، بین سه تا پروانه گیرافتادم.

پروانه ها دورم می چرخیدند. روی گلهای زرد قشنک می نشستند و بلند می شدند و دورم می چرخیدند.

دلم آنقدر روشن و شاد شد که نمی دانم بگویم چند تا.

چه خوب که آنقدر زیاد هستند که دورت پرواز می کنند. چه خوب که نمی ترسند. چه خوب که هستند.

انگار مسلک و مرام زمین واقعا عوض شده.  سگ ها و گربه های خیابانی و قمری هایی را که دیگر از آدم ها نمی ترسند، زیاد دیده ام. گاهی خندیده ام و گاهی تعجب کرده ام.

اما این سرنترس پروانه ها را بسیار دوست می دارم.



- چه تنبل شده ام من. عکس ها را توی کانال تلگرام و اینستا می گذارم و زورم می آید که اینجا را هم رنگ رنگی کنم.

چند گیگ رایگان

خو نذارین من این پسرک رو ببرم زبان و بشینم توی اتاقی که مادرها می شینن. چون در پوستین خلق می افتم و هی ازشون قصه می نویسم.

*

پسرک سبزه ای داشت تند تند در مورد سیزده گیگ رایگان نت که با تبدیل سیمکارت تری جی به فورجی به دست آورده بود حرف می زد:

-یک گیگ آهنگای ترکیه ای دانلود کردم.  یه عالمه فیلم دانلود کردم. هنوز یازده گیگ رایگان دارم.

در مورد آهنگها و فیلمها هم توضیح می داد.

خانومی که پسرش توی یک کلاس دیگر درس داشت ، کنارم بود. برگشت رو به من:

-سیزده گیگ؟ شما هم شنیدی؟ میگه سیزده گیگ.

لبخند زدم. حواسم به پسرکم بود که لابلای حرفهای همکلاسی اش مزه می پراند. اختلاف سنی در کلاس زبان  کمابیش دیده می شود. پسرک سبزه رو کلاس هشتمی بود.

خانومه گفت:

-پسر من سی گیگ رو توی یک هفته تموم کرد. همه ش فیلم و برنامه ی آنلاین تماشا می کرد. حالا این بچه میگه سیزده گیگ ، خیلی خوبه. خیلی قانعه.

رو به پسرک گفت:

-تو مصرفت خیلی کمه. خوش به حال مادر و پدرت. خیلی کم مصرفی!

پسرکم از لابلای سر خانومه و پسرک مرا نگاه می کرد. با چشمهایی پر از تذکر و هشدار.

پسرک سبزه رو گفت:

-براش روبیکا نصب کنین که بدون نت هم بتونه فیلم ببینه. اینطوری دیگه نت مصرف نمیشه.

خانومه گفت:

-نه..روبیکا مال گوشی های ایرانیه. روی گوشی های ما نصب نمیشه.

پسرک سبزه رو گفت:

-مگه گوشی ایرانی هم داریم؟

-بله.سامسونگ ها و بقیه ایرانی ان. مال ما آیفونه. روی اینها نصب نمیشه.

-چرا اتفاقا آی یو اس هم داره روبیکا.  روی گوشی شما هم نصب میشه.

بعد خانومه شکوا و شکایت کرد از پسرخودش که شارژ گوشی های مامان و بابا و خودش را تمام می کند و بازی می کند. شارژ لپ تاپ خودش را هم خالی می کند و بازی می کند. و مامانه گلایه داشت که پسرش خیلی پرمصرف است.

پسرک سبزه رو در مورد سه تا بوگاتی یی که در جهان تولید شده حرف زد. در مورد موتورهای هیبریدی اطلاعات داد. در مورد عشق ماشین بودنش و اینکه کیف می کند از شستن ماشین بابایش گفت . برای همه تعریف کرد بابایش در شش سال اخیر ، سر هر سال ماشینش را می فروخته و ماشین صفر می خریده. قیمت می داد و کیف می کرد.

خانومه گوشی اش را گرفت دستش. عکس پسرخودش را نشانم داد. چشمم خوب نمی بیند. گوشی را عقب تر گرفتم که پسرش را ببینم. گفت:

-عکسای گوشی ای آیفون خیلی تمیزه. عجیبه شما گوشی رو بردی عقب.

*

پسرک امروز املا داشت. بردمش و منتطر نشستم توی کلاسی خالی که اینجور وقتها  به مادرها اختصاص می دهند. با خودم کتاب برده بود. لای صفحه باز مانده بود.  با این همه حرف و ماجرا، نشد که بخوانم!

*

منتظرم پسرکم جایی گیرم بیندازد و بگوید:

-دیدی چقدر اینترنت استفاده می کنن دوستام؟ دیدی همه گوشی دارن؟ دیدی مامان اون بچه هه چی می گفت؟ دیدی تو به ما اجازه نمیدی؟ دیدی تو برام گوشی نمی خری؟ دیدی سیمکارت داشت؟ دیدی تو نمیذاری من سیمکارت داشته باشم.

*

خیلی سختگیرم؟ نه؟

نگاه اول

به حس اولیه ای که از آدمها می گیرید، اطمینان دارید؟

فرقی نداره با دیدن  مستقیم یک آدم،  شنیدن در موردش، خوندن در موردش یا دیدن فیلم یا مستندی ازش ، آیا حس اولیه ای که در شما ایجاد میشه، ( منفی یا مثبت یا خنثی) براتون قابل اعتماد هست؟ طی روند رفت و آمد و شناخت بیشتر، اون حس تغییر می کنه یا نه؟



-تازگی ها چقدر دلم می خواد اینجا چیزی بپرسم و جواب بشنوم

آن بهاری که همه جا پر از پروانه بود

صبح توی پیاده رو و خیابان ،  پروانه ها توی سر و صورتم بودند. به قدری نزدیک،  که مخمل بالهاشان را می دیدم.

باید قصه ای بنویسم با جمله ای ، که در اول هر فصل از قصه تکرارش کنم:

( آن بهاری که همه جا پر از پروانه بود....)

و هر فصل را روایت کنم.

مهم نیست محتوای روایت ها چه باشند. مهم پروانه ها هستند که باید در اول هر فصل ، حضورشان تاکید شود.

دلتنگی

دلتنگ که باشی ، باد تند که بیاد و گرد و خاک بیاره توی چشم و چارت ، کفری میشی و اخمهات رو می ریزی توی ابروهات و  زمین و زمان رو تحمل نمی کنی دیگه!

از خیر گلدون خریدن و خاک خریدن و زولبیا و بامیه خریدن و سبزی کیلویی خریدن می گذری و از فرغونیِ سرچهارراه ، هفت هشت ده تا دسته سبزیِ  نوارپیچ می گیری و برمی گردی خونه.

ساقه ی سبزی ها رو می بُری و برگهای چروکیده و پژمرده رو ول میدی توی غرقابه ی آب سینک. چنگ میزنی توی آب و سبزی و نمیشه که نمیشه.

چشمات وا نمیشن. هی روی هم میان. خاک رفته توی چشمات اما خودت می دونی که کار از جای دیگه ای بیخ پیدا کرده . چشمات از چیز دیگه ای وا نمی مونن. سفید شدن بس که به راه موندن.

دلتنگی . دلت تنگه !





-غرض عرض دلتنگی بود ، اما دیالوگهای نعمت الله طور شد!