یه رژیم غذایی بهم دادن برای کم شدن التهاب مفاصل که غیر از سیب زمینی آب پز ، همه چی توش ممنوعه.
رب، گوجه، هندونه ، خربزه، بامیه، گوشت، لبنیات،ترشی و ... از دم ممنوع.
دیروز هرچی فکر کردم چی بخورم که علاوه بر رعایت این رژیم ، چربیش برای مشکل کبد و کلسترولم هم بد نباشه، دیدم تمام راه ها به سیب زمینی آب پز ختم میشه.
به هرکی هم گفتم غذای مناسب بهم پیشنهاد بدین، نشست یکساعت به این برنامه ی غذایی خندید. خلاص!
اسم کایروپراکتیک رو جایی آوردم، یکی پیام خصوصی داد:
( عموی من دکترای فیزیوتراپی داره. آمریکاست. اونجا کلینیک داره. میگه کایروپراکتیک الکیه. فایده ای نداره. کاری ازش برنمیاد. پول بیخودی میگیرن از مردم).
یاد اون جمله افتادم که میگه هروقت اتفاقی میفته که از قضا یک سرش محرمانه و سِرّی و امنیتیه ، هرکی رو می بینی یه دوست، فامیل، همساده! یا آشنایی توی اون بخش سرّی و محرمانه داره که اطلاعات عوامانه ی قشنگی هم در اختیار این عزیزمون گذاشته و الان ایشون اطلاعات سری و امنیتی رو به ثمن بخس به ماها تقدیم می کنه!
نیمه ی شب بعد از وسطی و پینگ پونگ و پتوی شریکی و رقصیدن با فیروزه قشنگه،با شروع جاده، بغض نشست وسط سینه ام. چنبره زد اصلا . چهار زانو نشست. طوری که هیچ رقمه نمی شود فرستادش برود پی کار خودش.
به لکه های کبدی که تازه پیدایشان کرده ام فکر می کنم ، به فردا که شروع درمان زانو است، به لباسهای سردرگم آویخته به در و دیوار ، به بالش و پتوهای پریشان بین شکاف تخت و دیوار، به پله هایی که قاتل شده اند، به گرمای تابستانی که یادآور چیزهای تلخ و پر اندوه است، به کلسترول، به اضافه وزن، به ...
شاعر می فرماد:
دل تو کوتا بیاد؟
کو...تا... بیاد!!!
بعله!
همینقدر فاخر و قشنگ!
بقیه ش رو هم متعاقبا میگم
اعتراف می کنم که چندین و چند بار نیمه شبان ، اسم کانالم را عوض کردم و گذاشتم ( پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من).
و بعد از نگرانی سرک کشیدن دیگران به اینجا ، چند دقیقه بعدترش اسم را برگرداندم به همان قبلی.
روم به دیفال
بعد از آقامون جنتلمنه...جنتلمنه...جنتلمنه ، حالا چی افتاده باشه توی دهنم خوبه؟؟
هان؟؟
یه آب خوش از گلومون پایین نرفته!!!!!
-باس یه برچسب بزنم زیر بعضی پستهام با عنوان ( خاکبرسریجات)
مساله ی اصلی مرگ است.. هر آدمی به کیفیتی از مرگ به آن دچار می شود. یکی با بیماری مزمن می میرد، یکی با انفجار در قایق قاچاقچی ها تقریبا از روی زمین محو می شود ، بعضی ها در آتش سوزی زندان و شهر خاکستر می شوند، بعضی ها در اثر تعصبات قبایل آسیای جنوب شرقی قطعه قطعه می شوند و هزاران نفر نیز در برابر سرطان از پای در می آیند.
پدر به پسر تاکید می کند که آدمها برای فرار از مرگ، چیزهای نامیرا اختراع می کنند. کتاب می نویسند، تولید مثل می کنند، کارخانه می سازند، تا چیزهایی نامیرا پس از مرگ محتوم شان از آنها در این دنیا بماند.
برادرها با هم رقابتی خونین دارند. پدران و پسران نیز. مادران از عطوفتی که باید، برخوردار نیستند. معشوقه ها به اقتضای تعریف لغوی اما ، سریع تر از آنچه باید، دست به دست می شوند. جامعه آکنده از مردمانی ست که در کمین بهانه ای کوچکند تا انتقامی سبعانه از یکدیگر بگیرند. گله ای و دستجمعی برای مجازات کسی که دیگر دوستش ندارند اقدام می کنند. گاهی بیست سال مراقب و پرستار کسی هستند اما این مصاحبت باعث ایجاد علقه و انس نمی شود ، بلکه آتش کینه و انزجار را شعله ور تر می کند.
کتاب پر است از داستان های در هم تنیده از آدمهای اصلی و فرعی قصه. آکنده از جملات قصار فلسفی . هم می شود از داستان لذت برد هم جملات فیلسوفانه اش را چشید.
پوچی انسان ، بی اعتباری زندگی، بی ثباتی خوی آدمی، قدرت ذهن و تقدیس اندیشه ف موتیف هایی ست که شاکله ی جزء از کل را پایه ریزی کرده .
جزء از کل
استیو تولتز
نشرچشمه
-روان خوان است.
-تمام که شد بغض چنگ انداخته بود به جانم. هم بخاطر نحوه ی مرگ پدر، هم بخاطر آدمهایی که همچنان در بیهودگی دست و پا می زنند اما هنوز زنده اند.
-جمعی از روان به هم ریختگان ( مادر-پدر-پسر-برادر-همسایه-...) آدمهای قصه را ساخته اند.در واقع این آدمها ماییم و این کتاب این دنیای پر از ما.
-آنقدر که ترس از مرگ پررنگ بود، مساله ی زندگی و کیفیت زنده بودن هیچ اهمیتی نداشت. گویی خلق شده ایم تا هرکدام برای شکلی و شیوه ای خاص بمیریم. و شکل مردن مهم ترین بخش ماجرای خلقت بود.
-امیدی به بهبود بشر نیست.مگر اینکه خدا سیم برق را از پریز بکشد و تمام!

ده ماه شد بابا جان. ده ماه.
حتی به حرف هم آسان نیست. حتی به فکر هم آسان نیست. چقدر پوست کلفت است آدم که ده ماه بی بابا می ماند و هنوز زنده است.
می دانم... می دانم...
می دانم که سالهای سال حتی ممکن است آدم بی بابا و بی مامان بماند و زنده باشد. می دانم.
و باگ خلقت انسان همین است که می تواند بدون نداشته هایش هم زنده بماند.
ای وای که از پارسال همین روز چه چیزها یادم می آید. چه چیزها جگرم را می خراشد. چه چیزها گریه ام را در می آورد.
دلم برایت تنگ شده بابا. دلم برایت خیلی تنگ شده بابا
خب.. تا دو سه شب دیگر استشمام بوی ماهی سرخ شده و سبزی پلو و میرزاقاسمی و ماکارونی و بادمجان و قورمه سبزی و هرچیز بودار دیگری ، در حدفاصل ساعت دوازده تا دو نیمه شب، از توی تراس تمام می شود.
می روی دراز بکشی که بخوابی دیگر، اما بوی غذاهایی که توی آن دقایق دارند سرخ می شوند، قُل قُل می کنند یا دم می کشند، نیمساعتی خوابت را با تاخیر می اندازد.
چیزی که باعث می شود این ساعت نیمه شب بیایم سراغ اینجا و بنویسم، شور و هیجان نویسندگی نیست. داشتن دوتا اُسوه ی کتابخوانی در فاصله ی دومتری ام است که دو تنه!! می خواهند سرانه ی مطالعه ی کشور را بالا ببرند.
از نیمساعت قبل بهشان آلارم داده ام که بروند بخوابند. ساعت یک نیمه شب است.بوی دم کشیدن غذای سحری دیگر درآمده. تا یک ربع دیگر باید خاموشش کنم.توی این فاصله کتاب را باز می کنم که بخوانم.حرکت محسوس شان را که بدون ذره ای مخفی کاری، شرم آلودگی یا عذاب وجدان از (گوش ندادن حرف مامان) است، را می بینم. خیلی عادی و حق به جانب ، یکی روی مبل روبروی من می نشیند و از زیر چشم می بینم که آن یکی سراغ مبل پشت سرم می رود. صدای ورق زدن کتاب می شنوم. بله! کتاب خواندن شان گرفته. بعد از شخم زدن تلویزیون و سربسر هم گذاشتن و توی آشپزخانه پرسه زدن و صدبار در یخچال را باز کردن و درکابینت ها را باز و بسته کردن، حالا، همین حالا ویرشان گرفته کتاب بخوانند.
از آن یکی که روی مبل پشت سرم نشسته صداهای مخصوص به خودش می آید. خششش خششش ( دارد کتاب ورق می زند) . زارپ...( کتاب را محکم و با ضرب می بندد) . فششش ( برگه های قطر کتاب را با انگشت سریع رد می کند) . فیششش فیششش ( کتاب را بادبزن کرده دارد خودش را باد می زند). شترق( کتاب را دوباره با ضرب از جهتی دیگر محکم می بندد).لازم نیست معرفی اش کنم که؟!
از کتابی که می خواستم بخوانم چیزی نمی فهمم.
-درست رفتار کن . بس کن این صداهای...
-نترس..کتاب خودمه. مال کتابخونه نیست که نگرانی خراب بشه. مال خودمه. از نمایشگاه گرفتم!
بوی غذا حسابی توی بینی می نشیند. می روم اجاق گاز را خاموش می کنم. برمی گردم. آن یکی پرسرو صداهه نیست. رفته بخوابد.
این یکی هنوز روی مبل لم داده و کتاب می خواند. بی سر و صداست. بی آزار است.( فعلا). دستم می رود که لامپ را خاموش کند. نمی کنم.
می آیم و می نویسم.