-
مردی به نام اوه
چهارشنبه 28 تیر 1396 18:36
دزدان غارتگر سرگردنه، سعی دارند که یک آیپد به اُوِه بیندازند. آیپدی که در عین کامپیوتر بودن، صفحه کلید ندارد. و البته که به کامپیوتر بدون صفحه کلید نمی شود اعتماد کرد . وقتی هیچ چیزی در دنیا سر وقت و روی اصول و برنامه انجام نشود، پس هیچ چیز دنیا هم قابل اعتماد نیست. این فلسفه ی اوه در زندگی ست . اوه 58 سال دارد ....
-
موهای کوتاه مریم
یکشنبه 25 تیر 1396 08:29
مریم میرزاخانی ، هم نسل من است . از روزهای تب المپیادهای شیمی و فیزیک و ریاضی و زیست می شناسمش. از روزهایی که اتوبوس و مینی بوس نخبه ها هی تصادف می کرد، هی چپ می کرد و هی کشته می داد می شناسمش. از همان وقتی که خانمی توی مسیر به شدت تاکید داشت که بچه اش را هرگز به مدرسه ی فرزانگان نمی فرستد، حتی اگر اسلحه روی شقیقه اش...
-
تکه تکه
شنبه 24 تیر 1396 23:02
خوشبختی مثل پیدا کردن دوتا گلدان سفالی بلند سفید رنگ توی جاده ی کرج است . حتی مثل پاک شدن لکه های زرد و جرم گرفته ی لبه ی گلدان ها که به قول خانم فروشنده با سیف پاک شدند و انگار از اول هم نبودند .خوشبختی لبخند یکساعته ی عمیقت است از تصور دلبری کردن سانسوریاهای خوشگل توی آن گلدان های بلند . خوشبختی پایدار نیست . معلوم...
-
ما اینجا داریم می میریم
دوشنبه 19 تیر 1396 21:47
ما- پری های جنگل -گم شده ایم- سرزمین آدمیزادها-جای عجیبی است-طلاپری- سالا را دوست ندارد -کاش همین حالا -یک تکه خوشبختی کوچک-ته جیب آدمیزادها -بگذاریم و برویم -انگار چوب جادویی- جادو شده- غمگین بودن- اتفاق عجیبی است -ما نمی توانیم- دور از جنگل- و دور از طلاپری- مدت طولانی-دوام بیاوریم-بخندیم - و زنده بمانیم کلمات مابین...
-
وقتی سروها برگ می ریزند
شنبه 17 تیر 1396 22:36
این کتاب را خیلی وقت قبل خواندم. خیلی حرف نداشتم در موردش. راستش انتظارم را برآورده نکرد. قبل تر از فهیم عطار، قاب های خالی را خوانده بودم. فضایی مرکب از واقعیت و فانتزی . شبیه فیلم های خوش آب و رنگ هالیوودی .می دانی واقعی نیست، مال فرهنگ تو نیست، اما خوب نوشته شده و برای همین خواندن را ادامه می دهی. اما این کتاب،...
-
وصله ی ناجوری عزیزم. وصله ی ناجور !
شنبه 17 تیر 1396 20:59
آدمهایی را می بینم که به ضرب و زور می خواهند خودشان به به جایی و آدمی وصل کنند. بچسبانند. وصله ی ناجور کنند. شوخی می کنند. جواب می دهند. مخالفت می کنند. تایید می کنند. مجیز می گویند . بالاخره یک جوری می خواهند توی چشم بیایند بلکه طرفی که برایش تور پهن کرده اند، آدم حساب شان کند و نیم نگاهی ولو از سر تفاخر و تحقیر و...
-
تو که کار خودت را می کنی . دیوانه ام که هی حرف می زنم من .
پنجشنبه 15 تیر 1396 16:47
هفت هشت سال پیش، (کولی کنار آتش) و (سیریا سیریا )ی (منیرو روانی پور )را بالای سرش خواندم. وقتی خوابش می برد، کتاب می خواندم برای خودم ، در روزهای دلتنگ و لعنتی بیمارستان. این بار با خودم هیچ کتابی نبردم . نمی خواستم زمان از دست بدهم . خواب بود یا بیدار، فقط نگاهش می کردم. فقط نگاهش می کردم. گفته بودند : ( گریه ممنوع....
-
جاده
چهارشنبه 14 تیر 1396 19:16
جاده ی فیروزکوه خوراک همیشگی مان است. یکساعت بیشتر راه داریم، اما ترافیک ندارد لااقل. جاده هراز چندسال یکبار ما را می بیند که تا پارک جنگلی میرزا کوچک خان، آنور آمل، آمده ایم و مانده ایم توی ترافیک و از همان جا برگشته ایم سمت قایمشهر تا خروجی فیروزکوه را دوباره زیارت کنیم و والسلام.همین. این مدت جاده ی هراز، پنجشنبه،...
-
تهدید است! خیره سری ست .
دوشنبه 12 تیر 1396 02:16
مرده شور ببرد دردها را که می آیند تا آدم را بزرگ کنند. دردهایی که تمام نمی شوند. رنگ و شکل عوض می کنند و از نو از یک جایی در می آیند. اما تمام نمی شوند لعنتی ها. اسمش درد است. رنج است. بیماری ست. هرچیزی که هست ، بدجوری درد دارد. مثل افتادن از بلندی ، مثل زمین خوردن، مثل سیلی خوردن ناغافل . آیا عاقل تر شده ام که فقط...
-
آدم باید عاقل باشه. هرچی می بینه باور نکنه ! بعله!
شنبه 10 تیر 1396 14:23
عکس های before و after را که می بینم به خودم می گویم : -اینا از اولش اون یکی ( لاغره ) بودن. بعد شدن این یکی ( چاقه ) . بله! بعد با خیال راحت می نشینم زندگی ام را می کنم و غصه ی کم نشدن وزنم را نمی خورم. بعله!
-
آمین
جمعه 9 تیر 1396 14:10
احتمال جراحی ، تخلیه، داروهای دردناک، شعاع های سوزان.... شما پنج تا... همه ی پنج نفرتون ... هر پنج تاتون... تو از همه بزرگتری...مادری...خواهری... همه کسی... نیمه شب دوتایی... نیمه شب گپ و گفت... نیمه شب ویرانی... گوش هایم را با دو دست گرفته ام. نمی خواهم بشنوم. نمی خواهم بشنوم. خودت رحم کن.
-
صبحانه در تیفانی
جمعه 9 تیر 1396 08:58
کتابی کم حجم و داستانی کوتاه . اولین تعریف صبحانه در تیفانی این جمله ی نیم بند بدون فعل است. زن جوان و زیبایی که در نگاه اول همه را خیره می کند و از روابط باز و ولنگارش طوری عادی و معمولی حرف می زند انگار که از طلوع و تابیدن خورشید . این اولین دیدگاهی خواننده به اوست.با مرور هر اتفاق و آدم جدیدی که به داستان می آید ،...
-
دلخوشی های گلکی
پنجشنبه 25 خرداد 1396 02:32
موس کوچکم خراب شده. کلا رفت قاطی قازورات . دارم بی موس کار کردن را یاد می گیرم فعلا نمی شود که بین عکس ها فاصله ی عمودی انداخت . بلت نیستم خب اولی گل ناز ، دوتا گلدان آویز گرفتم. توی یکی گل ناز و دیگری نازیخی کاشتم و از نرده ی محافط پنجره ی آشپزخانه آویزان کردم. اقای همسر و پسرجان یک خط در میان هشدار می دهند که ممکن...
-
دختر نازم
پنجشنبه 25 خرداد 1396 02:21
خیلی وقت بود حرفی از دلخوشی ها توی این وبلاگ نبود. دل خوشی ها کم نیست، اما گاهی آنقدر همه چیز درهم می رود که یادت می رود به خوشبختی های نزدیک فکر کنی. مدام آدمها و اتفاقات زشت و ناگوار را به یاد می آوری. باید اعتراف کنم که این هفته، به عشق دیدن روی ماه این دخترهای خوشگلم ، هررور صبح از هشت صبح بیدار بودم و هی رفتم پشت...
-
باید گلبرگ های گل را یکی یکی پرپر کنم تا بفهمم آری یا نه
پنجشنبه 25 خرداد 1396 02:04
مثل همیشه، هربار که وقت رفتن نزدیکی می شود، هزار بار از خودم سوال می کنم: -رفتن برای چه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ پای نرفتنم محکم تر است از رفتن. دلیل های نرفتنم قوی تر است از رفتن. و این دلیل های یکی از یکی محکم تر ، هی دارند گردن کلفت تر می شوند. هی دارند، قلدر تر می شوند .
-
آنته کریستا
یکشنبه 21 خرداد 1396 11:04
بلانش ِ شانزده ساله که تازه وارد دانشگاه شده، درونگرا و کم حرف و بی اتکار به نفس است . در اولین روزهای ورود به دانشگاه کریستا را می بیند و آرزو می کند با او دوست باشد . کریستا، زیبا و جذاب و فعال است. کریستا برای ایجاد رابطه با بلانش پیشقدم شده و از سختی راه و مسافت چهارساعته ای که از بلژیک تا فرانسه برای رسیدن به...
-
وظیفه ی مادر
جمعه 19 خرداد 1396 04:55
- مهم ترین وظیفه ی یک مامان اینه که صبحها بیدار به و به بچه ش صبحونه بده. نه اینکه روزه بگیره و تا صبح بیدار بمونه و بعدم تا ظهر بخوابه. بعدم بیدار بشه به بچه ش ناهار بده و صبحونه نده! پسرک این جمله را تقریبا هرروز با مقادیر متنابعی چشم و ابرو و غر غر ، به من می گوید. امشب می گفت : -سحری حتما بیدارم کن. می خوام غدای...
-
آخرین ضربه رو محکم تر بزن
پنجشنبه 18 خرداد 1396 12:48
بارها تهدید کرده بودند. بارها اقدام کرده بودند. بارها درس عبرت گرفته بودند ، اما در نهایت اتفاق افتاد . واقعی یا نمایشی، آمدند به یکی از امنیتی ترین نقاط کشور . مثل آب خوردن. ارباب رجوع، کارمند، تماشاچی، پرسنل فضای سبز، فرقی نمی کرد کی یا چی، 12 نفر را مثل برگ خزان روی زمین ریختند . حوادث و مصایب ناگهانی ، ترس و وحشت...
-
صبحونه
سهشنبه 16 خرداد 1396 17:05
بدون خجالت عرض می کنم که تا لنگ ظهر، بلکه هم تا کمر ظهر می خوابم. خوب می کنم!!!!! نیازم به خواب هشت ساعت است. حالا بگو شش ساعت! ساعت 4 و نیم صبح هم که بخوابم ، تا ساعت 12 خوابیدن، حق مسلم ماست. نیست؟ هست!! تا بیدار می شوم ناهار پسرها را آماده می کنم . اگر شیرینی یا خوردنی دوست داشتنی ای توی یخچال و کابینت ها داشته...
-
امتحان داریم
سهشنبه 16 خرداد 1396 00:02
تا 25 خرداد امتحان داریم . من و پسرجان. رمضانهای این سالها را تا اذان صبح بیدارم. گاهی گتاب می خوانم و بیشتر فیلم می بینم. پسرجان هم شب های امتحان بیدار است و طفلی از من تشکر می کند که بخاطرش بیدار می مانم. ( برو بچه... ما خودمون دغال فروشیم. ) * از ماجراهای ثابت روزها و شب های امتحان ، زیاد شدن پیام های خصوصی ام است....
-
الان کجایی همکلاسی؟
یکشنبه 14 خرداد 1396 14:42
گرسنه نیستم، تشنه هم نیستم. اصولا 16 ساعت ِامسال خیلی بهتر و راحت تر از این سال های اخیر می گذرد . جلوی اجاق ایستاده ام تا برای پسرها ناهار روبراه کنم. فلفل دلمه ای خرد شده را توی ماهیتابه، کنار سیب زمینی های خلالی تف می دهم. پسرک فلفل دلمه ای را فقط اینطوری دوست دارد. کنار سیب زمینی سرخ شده. محال است خام یا آب پزش را...
-
سوال ؟
پنجشنبه 11 خرداد 1396 18:41
داشتم کمی جو تمیز می کردم تا بشویم و برای سوپ افطاری، نیم پز کنم. فکرم رفت توی یک رستوران. ختم یکی از آشناها افتاده بود توی ماه رمضان . روی میز بساط افطاری پهن بود. سوپ چو هم بود. هنوز مزه ی سوپ زیر دندانم هست. بعد از دومین قاشقی که خوردم گفته بودم: -چه سوپ خوشمزه ای خانمی که روبرویم نشسته بود غمزه ای آمد و گفت:...
-
موسی در گهواره
سهشنبه 9 خرداد 1396 01:45
با خواهرک گُل بازی می کنیم. عکس گل هایمان را می فرستیم و برای گل ها بوس و قلب می فرستیم و عشق می کنیم. یکی از گلهایی که چند سال است دارد، خیلی دلبر و خوشگل است ، گلی است که اسمش را بلد نبودیم. چند روز قبل اتفاقی اسم گل را پیدا کردم. به خواهرک گفتم: -میدونی اسم گلت چه؟ -نه -موسی در گهواره... -جدی؟ و می خندیم. آی می...
-
سوسک
سهشنبه 9 خرداد 1396 01:09
همسایه ی جدید به محض ورود ، آشنا شده و نشده گفت: -وای این مالک قبلی خونه چقدر کثیف و هپلی بوده. تموم دیوارا چرک! تموم درزهای سرامیک ها چرک! تموم کمد دیواری ها پر از خاک! تموم کابینت ها پر از حشره! وای ! وای ! توی عمرم زن به این کثیفی ندیده بودم من! سه ماه باید فقط تمیز کنم و بسابم تا این خونه به دلم بشینه و تمیز بشه....
-
بی معرفت
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 23:56
حرف از دوست های قدیم زدم، این یکی هم یادم آمد. سه سال قبل یکی از همکلاسی های خیلی قدیم، شاید 25 سال قبل، نشانی به نشانی پیدایم کرد. حال و احوال و اینها . توی این سه سال در فواصل دور، گاهی پیام می گذاشت و گاهی حرف می زد. خیلی رسمی و کوتاه. ماه قبل پیام پرمحبت و صمیمانه ای فرستاد و چندتا عکس از دورهمی های همکلاسی های آن...
-
شورا
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 23:46
یکی از نفرت انگیزترین چیزهایی که بقیه از آدم می خواهند این است که برایشان پیام تبریک تولد و تبریک روز زن و مرد و معلم و فلان و فلان، بفرستی. پیامه هم حتما باید تک و آس و عالی و بی رقیب باشد. اگر هم خودت توانایی نوشتنش را داشته باشی، ای... ممنون می شوند. در دوران مدرسه جمله ی ( برام انشا بنویس ) ِبعضی از همکلاسی ها، ،...
-
#نه_به_جنگ_طلب
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 09:44
خیابان ها پر شده از تراکت و برچسب و بنر و بیلیوردهای کاندیداهای شورا و ای گاهی هم ریاست جمهوری.شیشه ی مغازه ها، دورتادور ماشین ها، درختها، کابل های برق، شیشه ی خانه ها در طبقات اول تاششم و هفتم، کف خیابان حتی، برچسب ها و تراکت ها را می بینی. از باندهای بزرگ، ترانه های حماسی وطن پرستانه با بلندترین صدای ممکن ، پخش می...
-
دوستِت دارم خب!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 00:04
-بیایین می خوام باهاتون درد دل کنم. از من نه رنجشی به دل بگیرین نه ناراحت بشین. اگه هم رنجیدین حلالم کنید. چون من خیلی شما رو دوست دارم. بخدا جدی می گم. دروغی هم ندارم. من جای مادربزرگ شما. باید حلالم کنید. وگرنه من خوابم نمی بره. - ( به جای فکرهای توی سرم، شکلک می گذارم ) - اصلا از همون اولم که من شما رو دیدم، از...
-
سرایت
شنبه 23 اردیبهشت 1396 16:18
آی ..ای دختری که پشت سرم نشسته بودی و آقای راچستر رو مسخره می کردی و به غُد بودن و مغرور بودنش اعتراض داشتی، آی ... ای دختری که بعدش اومدی کنارم نشستی و پک و پوز جین ایر رو مسخره کردی اما وقتی توی لباس عروس دیدیش گفتی (وای ... چه خوشگل شده...) ، میدونی که مریضم کردی؟ تموم استخون هام درد می کنه. مفاصلم. ماهیچه هام......
-
میرسلیم
شنبه 23 اردیبهشت 1396 14:30
کاری به تمایلات سیاسی خودم و بقیه ندارم. می خواهم نگاهم به یک آدم را جدای از دید سیاسی، بیان کنم.اصلا کاری به آدم خاصی هم ندارم. هدفم تحلیل رفتار یک آدم است. در مناظره ی اول ، شبیه همان معلم پرورشی بود که توی جوک ها ازش ساخته بودند. کاری به کسی نداشت. آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه. در مناظره ی دوم مشت و لگد می...