-
پریسا آمد
جمعه 31 شهریور 1396 22:07
خانوم زبان سوم راهنمایی خیلی ازش تعریف می کرد. می گفت عالی جواب دادی. عالی ترجمه کردی. عالی نوشتی. در حالی که من و بقیه متوجه فرق جوابهای اون و خودمون به سوال های امتحان نمی شدیم .انگار کاملا مثل ما جواب داده بود. من برگشتم گنبد. اون موند اهواز. چندسالی بخاطر شغل پدرش ساکن دبی شدن . از فیلیپینی ها و عرب ها و پاکستانی...
-
لاله عباسی
جمعه 31 شهریور 1396 13:55
عطف به پست لاله عباسی باید عرض کنم که باغچه مون لاله عباسی داره . به چه بزرگی. به چه دلبری!!!
-
مورگول
جمعه 31 شهریور 1396 13:45
سیستم مدرسه ی پسرک هوشمنده . از اولین سال به هر دانش آموز یک شناسه ی کاربری و یک صفحه مجازی دادند و اخبار مربوط به هر بچه رو در بخش های مجزا درج می کنند . نمرات، وضعیت انضباطی، وضعیت شهریه، نمرات ماهانه، نمرات مستمر ، برنامه ی هفتگی و ... هفته ی قبل کتابهاش رو گرفتیم از مدرسه. یک برگه هم داده بودند که توش درمورد ورود...
-
سِر
سهشنبه 28 شهریور 1396 18:55
اخبار ایران و دنیا توجهم را جلب نمی کند. بیست و سی می تواند همچنان با دروغهای شاخدارش بتازد .اخبار کشتار و تجاوز و گرانی و اختلاس و مردم فریبی و عوام زدگی ، مثل رد شدن پشه ای از کنار گوشم ، وز وزی می کند و تمام! انگار بی حس و لمس شده ام . لباسهای شسته شده، روی هم کوت شده اند و ظرفهای شسته شده روی هم طبقه طبقه بالا...
-
شکایتی نیست
سهشنبه 28 شهریور 1396 18:41
خراب رفتم ، ویران برگشتم. رفتم که در سکوت شبانه ی سرزمینی سبز، گم شوم. که سیاهی شب تمام اندوهم را در خودش حل کند و با دمیدن سپیده دم ، فراموش کنم آنچه از سرم گذشته، آنچه در حال گذران است . جرات ندارم عکسها را باز کنم. جرات ندارم از حال و احوال موی پریشانش سوال کنم. چقدر پیله می کردیم که کوتاه کند آن گیس بلند و رنگی را...
-
متفاوت
چهارشنبه 15 شهریور 1396 14:17
چندسال قبل که سر و کارم به آن اتاق افتاده بود، خانمی که دکتر بیهوشی صدایش می کردند و منشی محترمی که کار دستیاری دکتر را نیز انجام می داد به من توصیه کردند آیة الکرسی بخوانم. از پخش صوتی که گوشه ی اتاق بود نیز، سوره ی یاسین پخش می شد . به خانم منشی گفتم: -دارین پیش پیش حلوای منو می پزین که . یاسین گذاشتین بالای سرم!...
-
خونه ی مادربزرگه
سهشنبه 14 شهریور 1396 21:30
بچه ها مشغول بازی و سر و صدا هستند . نمی فهمند که شادی پر صداشان باعث آزار است . بازی می کنند. دعوا می کنند. قهر می کنند. دوباره آشتی می کنند . با هم نقشه می کشند که دخترها را بازی ندهندو نقشه می کشند که با هم باشند و آن یکی پسرخاله را توی بازی راه ندهند .نقشه می کشند که ... هی دعوا... هی قهر ... هی اشتی... هی بازی......
-
مهمان مامان
سهشنبه 14 شهریور 1396 21:25
آشپزخانه اش جان دارد . یک گلدان بزرگ دارد . گلی مهاجر . مهمانی از چابهار از سالهای قبل . شاید ده سال. شاید بیشتر. عمو یک قلمه ی کوچک از دیار خودش آورده بود و حالا شده این درختچه ی نازنین .
-
گل های تشنه
سهشنبه 14 شهریور 1396 21:22
گلدان های راه پله خشک شده اند. انگار صد سال است کسی از راه پله عبور نکرده .گل ها را ندیده و دلش برای این همه تشنگی نسوخته . سه چهار خوشه انگور از ساقه های موج دار درخت مو ، که سایه انداخته روی ورودی خانه، آویزان اند .این مو را خوب یادم است. چند سال قبل، یک ساقه ی کوتاه و لاغر و چند برگ بود. امروز درختی شده به بلندای...
-
زنی با رویای باغچه
جمعه 3 شهریور 1396 01:36
خانم همسایه ی طبقه ی دوم تازه به این ساختمان آمده. ( اصولا در طبقه ی دوم ، هر دوسال یکبار یک همسایه ی جدید داریم) . غروب امروز بعد از مدتهای مدیدی ، من و مادر دخترک موطلایی توی حیاط نشسته بودیم. خانم همسایه ی طبقه ی دوم، زن مسن محترمی است. این را از اولین روزهای قبل از آمدنش که زنگ واحد ما را زد و در مورد یک سری چیزها...
-
با اون قسمتها واقعا چیکار دارین؟؟؟؟
پنجشنبه 2 شهریور 1396 12:50
خیلی وقت نیست که خودم را مجاب کرده به نشستن و نگاه کردن. دارم روی خودم کار می کنم که به چیزی اهمیت ندهم. که بگویم فوقش صبحی از خواب بیدار می شویم و می بینیم دوباره جنگ شده و دوباره باید جان برکف، از چیزهایی دفاع کنیم که کیسه ی سلاح فروشان بی صلاح را پر کند و ما را پریشان تر از قبل باقی بگذارد .که بدتر از اینی که هست...
-
به بهانه ی کتاب / چراغ ها را من خاموش می کنم
دوشنبه 30 مرداد 1396 22:44
از شب خوانی های اخیرم، ( چراغ ها را من خاموش می کنم ) ِ زویا پیرزاد بود . سال ها قبل این کتاب را خوانده بودم و باز دلم خواست بخوانمش . شبی ده دقیقه، تا خواب، چشم های خسته ام را از رو ببرد .با پنج شش صفحه ی اول به خودم گفتم: ( خب یک کتاب معمولی . جمله های معمولی. بی خلاقیت. که چی؟ این همه سال توی ذهنم داشتمش که چه؟ )...
-
چه زشت!
یکشنبه 29 مرداد 1396 23:36
( چه زشت!! ). این تکیه کلام را بیشتر از صدبار توی حرفهایش شنیدم ، در کمتر از پنج ساعت . به جای ( چه بد) ، ( چه عجیب) ، (واقعا) و چندتا کلمه ی دیگری که در موقعیت های مختلف می توان گفت، می گفت : ( چه زشت! ) . دور هم و با هم حرف می زدیم. پسرش هم گفت: ( چه زشت! ). لبخند زدم. گفتم: -جالبه که تکیه کلام هر دوتون یکیه. -چیه؟...
-
تصرف عدوانی
شنبه 28 مرداد 1396 02:07
آدمی به نام استر نیلسون ؛ فلسفه خوانده . برای روزنامه های سوئدی مقاله می نویسد و هستی را چنان که هست تجربه می کند. عینی و ذهنی برایش یکی هستند . اهل تجملات و ولخرجی نیست و جز خواندن و نوشتن مسئله ی مهم دیگری ندارد . او با مردی که همسرش نیست زندگی مسالمت آمیزی دارد و شش سال در کنار هم به سر می برند و نیازهای روحی و...
-
مفاخر خاندان
جمعه 27 مرداد 1396 15:38
در مورد حافظ و سعدی و چیزی که توی مدرسه ی پسرش، درگوشی شنیده حرف می زنیم . معلم ادبیات پسرش برای یک جمع خصوصی از شاگردهای اهل ادبیات، سربسته گفته که سعدی.... می پرسد: -راسته؟ می خندم. -یعنی راسته؟ نه امکان نداره. من باور نمی کنم. اینا اهل خدا پیغمبرن. قرآن رو از حفظن . این همه آیه و حدیث توی شعراشونه . مگه ممکنه؟...
-
شنوندگان عزیز
جمعه 27 مرداد 1396 15:13
اولی: - از سال قبل که دوباره افسردگی اومد، حجم مشکلاتم زیاد شد و تنهای تنها بدون کمک همسر و خانواده و ... خودم تموم کارهای بچه ها ، مدرسه، کلاس های متفرقه و آب و برق و گاز و تلفن و وام و ... خونه رو به دوش کشیدم. ببخشید که خیلی وقته نیستم و وقتی هم که میام حرف از غصه و غم می زنم. اسباب کشی رو تنها انجام دادم . مشکلاتم...
-
دلخوشی های گل گلی
سهشنبه 24 مرداد 1396 23:48
بریم که داشته باشیم مقادیری بمب انرژی جهت تسهیل تحمل زندگانی !! - باشد که سانسِوریاهای نازنینم، هی برگ هاشون بزرگ و پهن بشه و هی پاجوش بزنن و هی خوشگل بشن ! حالا دور برگهاش رو هم بستم که یعنی مثلا خیلی زلف پریشون داشته و لازم بوده ببیندمش ایشون همون گلدون سفیدی هست که جفتش در پارکینگ افتاد زمین و خرد شد . خب... من از...
-
خربزه
شنبه 21 مرداد 1396 18:54
داشتم می رفتم باغچه رو آب بدم. صدای پای دویدن دخترک موبور طبقه بالایی می اومد. به پسرک گفتم برو ببین آسی پولیکا هم میاد حیاط یا نه. آقای پدر گفت: -اِه... نگو . الان پسرک هم میره بهش میگه آسی ...همین که خودت گفتی! -خب بگه. مگه بده. خوشم میاد ازش که اینطوری صداش می زنم. فلانی هم وقتی پسرجان بچه بود بهش می گفت زی زی...
-
کتاب های تابستان
جمعه 20 مرداد 1396 14:34
به وقت کتاب ، در طرح تخفیف تابستانه
-
هزار توی خواب و هراس
جمعه 20 مرداد 1396 13:30
علاقه ام به ادبیات افغانستان ، انکار ناپذیر است . زبان غنی و کلمات اصیل فارسی دری ، چیزی است که مرا شیفته و هوادار این ادبیات نگه داشته . در آمیختن ادبیات افغانستان و ایران، در سال های بعد از انقلاب ، سبب تغییرات قابل مشاهده ای در زبان نویسندگان و شاعران افغان ساکن ایران شده ، اما همچنان پایبندی به جادوی فارسی دری ،...
-
قصه های ملّی
چهارشنبه 18 مرداد 1396 22:20
همان سالی به دنیا آمده که صنعت نفت ملّی شد. برای همین تا سالها او را ملّی صدا می زنند . این نوع نام گذاری عجیب نیست. اسم مادرش هم روسیه است . قصه های ملّی مجموعه داستان های کوتاهی از رضا فیاضی ست که خاطرات نوجوانی پسری به نام ملّی را روایت می کند . موضوعات مختلفی ازجمله قتل برادر به دست برادر جلوی بساط یخ فروش دوره...
-
من خیلی می فهمم
شنبه 14 مرداد 1396 01:11
سالن انتظار مثل همیشه شلوغ است. مملو از زن و مرد و بچه و حتی نوزاد .تازه عروس و داماد، پیرزن، پیرمرد، دختر و پسر جوان، بچه های نوپا و پنج ساله . آنقدر صدای حرف زدن و گریه و نق زدن و جیغ بچه هست که دیوانه می شوی . دلم می خواهد از سالن بزنم بیرون و توی راه پله های مشرف به آسانسور بایستم، اما هم راه پله تنگ است و در مسیر...
-
نفر سوم
جمعه 13 مرداد 1396 00:00
سال چهارم، هرسه روی نیمکت اول ، ردیف وسط می نشستیم. آقا فلانی، دبیر فیزیک، هم خدمتی یکی از عموهایم در آمده بود و کل سال را به من متلک می انداخت و مرا ( مدیرکل) صدا می زد و می گفت ( بهت نمره نمیدم . فکر نکنی بخاطر عموت می تونی نمره بگیری ازم ) . این دو بعدها هم دوره ی فیزیک تربیت مدرس هم بودند . بعدترش عمویم آن ور...
-
چای دوستانه !
پنجشنبه 12 مرداد 1396 23:40
می خواستم با تو حرف بزنم. اما نه... هیچ حرفی نمی زنم. هیچ حرفی. فقط می نشینم و نگاهت می کنم. هرچه زور داری بزن. هرچه در چنته داری رو کن. هرهنری داری ، هنرمندی کن. دیگر به بودنت عادت کرده ایم. ترس؟ مرا نخندان. از تو نمی ترسیم. آن وقتها بی تجربه بودیم که می ترسیدیم و از ترس های های گریه می کردیم. بیا ... برایت چای ریخته...
-
بیل بیلکش کار می کنه
چهارشنبه 11 مرداد 1396 23:27
موس ابتیاع نمودیم. آخیش... راحت شدم. عضلا ت و رگ ها و تاندون و کانال کارپال دست راستم ، الان در خوشبختی عظیمی به سر می بره. باورم نمیشه...بیل بیلک وسط موس هم کار می کنه. دوسال بیشتره که من فراموش کردم با بیل بیلک کار کنم
-
سَرا....
چهارشنبه 11 مرداد 1396 23:17
دو هجای اول فامیلی مان با هم یکی بود . تازه از اهواز برگشته بودیم شهر خودمان و با او همکلاسی شده بودم. با همان دو هجای مشترک ، یکی از دوستهای قدیمی اش را سر کار گذاشتیم. گفتیم ( ما دخترعمو هستیم. اما بنا به دلایلی ، پدر هامان تصمیم گرفتند فامیلی شان را عوض کنند. برای همین آخر فامیلی مان با هم فرق دارد .طفلک دخترک...
-
برای همین چند خط می شود به اندازه ی صد مجلد ، گریه کرد !
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:48
اگر برای ابد، هوای دیدن تو ، نیفتد از سر من چه کنم؟ هجوم زخم تو را ، نمی کشد تن من ، برای کشته شدن چه کنم؟ هزار و یک نفری ... به جنگ با دل من! برای این همه تن چه کنم؟
-
لاله عباسی و سوزان روشن
شنبه 7 مرداد 1396 19:19
همانقدر که من عاشق لاله عباسی هستم، آقای همسر دل خوشی از این دلبر زیبای فریبا ندارد . هروقت کنار پیاده رویی ، جایی ، بوته ی رنگارنگ لاله عباسی می بینم و با حسرت می گویم: -وای... کاش ما هم تو باغچه از اینا داشتیم. ایشان به ضرص قاطع می فرمایند: -از این گل ها؟ محاله! اصلا! ابدا! ریشه ی دشمنی دیرینه ی ایشان با لاله عباسی...
-
گریز دلپذیر
شنبه 7 مرداد 1396 18:33
مشهورترین اثر آناگاولدا ، کتاب ( من او را دوست داشتم) است. گرچه سایر آثار او نیز در میان کتاب خوانان ، مورد اقبال و توجه بوده اما کمتر به اندازه ی کتاب ذکر شده ، به آنها پرداخته شده . دوخواهر و یک برادر ، درست هنگام مراسم دعا و موعظه ی جشن عروسی پسرخاله شان در کلیسا، به طور ناگهانی تصمیم می گیرند که از مجلس فرار کنند...
-
نوعی خوراک باقالی
چهارشنبه 28 تیر 1396 20:15
سارا گفت: -41کیلو شد. مردم تا پاک کردم و بسته بندی شدن. مریم گفت: -حالا چرا 41کیلو؟ 40 کیلو می کردیش سرراست. اون یک کیلو کجاتو درمون می کرد. سارا با تکیه کلام همیشگیش گفت: -مرضی نگیری تو . یک کیسه خریدیم. یارو کشید. گفت 41 کیلو. من که نگفتم بیا 41 کیلو باقالی بده بهم . همه با شکلک های تلگرام خندیدیم. تمام اردیبهشت ماه...