حالا می نشینم پشت موتورش. مرا می برد طرح کاد.مدرسه ی پشت پاساژ .غر نمی زنم که ماشین را بیرون بیار. پام با اگزوز موتورت سوخته.من با موتور نمیام.
لباس می پوشد و سینه سپر می کند جلوی خیل مردمانی که به طرفداری پسرک قصه ی پرتقالم می خواهند مرا ادب کنند.
توی بلبشوی خون و جنون و غارت قشون روس ، میان مردمانی ژنده پوش و ترس خورده، پیدایم می کند و تکه نانی دستم می دهد و می گوید توی این گودال مخفی بمانم تا برگردد و مرا ببرد.
به مدل خاص خودش روی دوپا می نشیند و در کمال آرامش حرف می زند و هرگز گمان نمی برم که رفته است.
یکبار هق هق زدم که چرا ماها رو دوست نداشتی.چرا ؟ فقط نگاه کرد و هیچ نگفت.
چاله های روح و روانم است که توی خوابها دارد پر و خالی می شود. حفره های جسم و تنم است که دارد ذوب می شود.
نمی دانم!
#بابا
از دوسال پیش که ناشر خبر داد می خوان پرتقال خونی رو ترجمه کنن و بفرستن برای ناشر مصری و ممکنه پذیرفته بشه یا نشه، یه فانتزی اومد توی ذهنم. برای همه تعریف کردم و با هم خندیدیم.
فانتزیم چیه؟
ناشر مصری منو دعوت کنه قاهره و من دلم پر از پروانه بشه برای دیدن قاهره و اهرام ثلاثه و دیدنی های قاهره . البته من اعلام می کنم که تنها نمیام و با خانواده م میام و همه با هم میریم دیدن اهرام و خیابونهای قاهره.
مهم نیست اتفاق بیفته یا نه. همین که فانتزی منه و کلی باهاش خندیدیم و کیف کردیم ، عالیه.
اینبا خبری منتشر کرده مبنی بر انتشار کتابهای ایرانی با ترجمه ی عربی و عرضه ی اونها در نمایشگاه بین المللی قاهره که از 2 تا 15 بهمن در مصر برگزار میشه.
دیدن پرتقال خونی در کنار سمفونی مردگان، چشمهایش، ملکوت، ارکستر شبانه ی چوبها و ... اگه افتخار نباشه برای من، پس چی باشه؟
خدا رو هزاران بار شاکرم که این اتفاق برای پرتقالم افتاد.
خبر رو ایـــــــــــــــــــــنجا ببینید.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، نمایشگاه کتاب
قاهره بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان عرب به شمار میآید که پنجاهویکمین
دوره آن از روز 22 ژانویه (دوم بهمن) افتتاح شده و تا 4 فوریه (15
بهمنماه) ادامه خواهد داشت. اما آنچه این دوره را برای ایرانیان مهم
میکند انتشار و حضور بیش از 20 عنوان کتاب از ادبیات ایران، در این
نمایشگاه است. این کتابها به قلم استادان زبان و ادبیات فارسی دانشگاههای
مصر ترجمه و از سوی سه موسسه انتشاراتی الربیع، الجسور و اروقه عرضه
شدهاند.
از جمله رمانهای ترجمه شده به عربی که در این نمایشگاه عرضه میشوند
میتوان به «پرتقال خونی» رمانی به قلم پروانه سراوانی، «زیبا صدایم کن»،
اثر فرهاد حسنزاده، «پیش از بستن چمدان» نوشته مینو کریمزاده، «کافه
خیابان گوته» حمیدرضا شاهآبادی، «حتی یک دقیقه کافی است» نوشته آتوسا
صالحی، «سمفونی مردگان» اثر عباس معرفی، «چشمهایش» بزرگ علوی، «تهران» از
امیرحسن چهلتن، «همنوایی شبانه ارکستر چوبها» از رضا قاسمی، «ترلان»
نوشته فریبا وفی، دیدوبازدید جلال آلاحمد و «ملکوت» بهرام صادقی اشاره
کرد. گزیدهای از داستانهای ایرانی هم به انتخاب و ترجمه احمد موسی منتشر شده است.
السلم یأتی بالصباح به معنی «نردبان صبح را پایین
میآورد»، گزیده شعر امروز ایران از نیما تا به امروز است که با انتخاب و
ترجمه موسی بیدج عرضه شده است. همچنین رجل لایصلح للحب «مردی که صلاحیت عشق ندارد» گزیده شعرهای این مترجم و شاعر کشورمان است که به زبان عربی سروده شدهاند.
چند کتاب پژوهشی هم با موضوع تاریخ و ادبیات ایران در این نمایشگاه حضور
دارد. «ادب فارسی»، پژوهشی درباره ادبیات فارسی است که از سوی دو محقق مصری
و عراقی نوشته شده است. «طهران» نیز نوشته هاشم محمدهاشم الکومی است که به
ایران از نگاه جهانگردان ژاپنی در روزگار قاجار پرداخته است. «فرهنگ
ایرانی» پژوهشهایی در فرهنگ ایران از سوی محمد نورالدین
عبدالمنعم استاد دانشگاه قاهره مصر است. «رباعیات خیام» نیز پژوهشی درباره
ترجمههای انگلیسی و مقایسه با ترجمههای شعری عربی رباعیات خیام است اثر
مومن محجوب است.
همچنین رمان «نردبانی رو به سوی آسمان» رمانی برای نوجوانان و در حوزه دفاع
مقدس و نوشته یوسف قوجق است که در این نمایشگاه عرضه شده است.
مجید جعفری اقدم، مدیر آژانس ادبی ترجمه پل در پاسخ به ایبنا و به این پرسش
که نقش ایران در ترجمه و انتشار این آثار چه بوده گفت: از میان کتابهای
عرضه شده در نمایشگاه کتاب قاهره دو کتاب «پرتقال خونی» و «کافه خیابان گوته» با قراردادی که ما با انتشار الجسور بستهایم منتشر شده است و سایر کتابها از سوی ناشران مصری ترجمه و منتشر شدهاند.
چند سال قبل که هنوز می توانست ببافد و لنف بسته ی دست چپ ممانعت انجام کار با دست برایش نیاورده بود، از تکه کامواهایی که از بافتنی هاش باقی مانده بود، یک شال رنگی منگی بافته بود. نشانم دادش و گفت: اینو دیدی؟
کلی از رنگهای شادش تعریف کردم و چشمم برق زد. گفت: برش دار. مال تو.
بقیه قبل تر شال را خواسته بودند و بهشان نداده بود. گفت: از اولشم گفتم این شال مال کسیه که استفاده ش کنه. می دونم تو ازش استفاده می کنی . نمیندازیش یه گوشه.
دو سال بهش دست نزدم. نخواستم استفاده بشود که کهنه شود با پرز بگیرد.که یادگاری اش بماند برای روزهای دلتنگی. دیروز ولی، دل زدم به دریا و انداختمش دور گردنم. سوز سرمای آخرین روز آذر را با شال رنگی منگی از سر گذراندم و توی راه از مطب دندانپزشکی تا پارچه فروشی، حس کردم دستهاش دور گردنم است و ازم مراقبت می کند.
دیشب ناگهان انرژیم افت کرد و رفت زیر صفر. نه توان ایستادن داشتم نه بلند شدن. حتی شنیدن صدای معمولی حرف زدن بقیه هم مثل ترکیدن بمبم توی سرم صدا می داد. خزیدم توی تخت و دراز کشیدم.خوابم نمی برد، اما پایین رفتن مداوم انرژی را همچنان حس می کردم.
تا آقای همسر بیاید توی ذهنم چند تا جمله آماده کردم که بهش بگویم و وصیت کنم که اگر مُردم کاری ازم روی زمین نماند. تا من دهانم را بجنبانم به حرف زدن، صدای خر و پفش بلند شد و من وصیت نکرده سر جایم باقی ماندم .
صبح بهتر شده بودم. توانم برگشته بود اما سرم همچنان قیقاج می رفت. سرصبحانه ماجرای وصیت و خواب نوشینِ دوشین اش را گفتم. چشم دوختند به دهانم.گفتم:
-حرفام اینا بود: داستان تموم شده م رو بدین به فلان ناشر. بعد از من ازدواج کن. تنها نمون. میدونم حواست به بچه ها هست. اما به فکر خودت باش. هان اولین حرفم این بود که که منو ببرین گنبد خاک کنید. اینجا نذارین بمونم. حلال تون نمی کنم.
پسرجان غرید که:
می دونی داری در مورد چی حرف می رنی اول صبحی؟
آقای پدرش در آمد که:
-تو ( پسرجان)مرگ حقه! بیخود شلوغش نکن. تو( اینجانب) رو هم من نمی برم گنبد. گنبد دوره. بعد ما چطوری این همه راه رو هی بیاییم و بریم؟ من نمی برمت!
خلاصه که دل سوزانیدن برای تنهایی بعد از خود برای همسر چنین عواقبی نیز دارد! بیخودی دل نسوزانید!
خون خورده روایت بخشی از تاریخ این سرزمین در دهه شصت خورشیدی ست. بخش اعظم آن در سال شصت اتفاق می افتد و سرنوشت چهار پسر کریم سوخته را در هم می پیچد و بخشی به سال شصت و شش که قصه ی یوسفِ زیبارو و کم سالِ پسران سوخته است. گرچه که قطع کتاب، مصور بودن و مستند بودنش آن را از لحاظ شکل ظاهری با سایر کتاب های رمان متفاوت کرده اما این مستند و مصور بودن ،کتاب را به سمت و سوی مستند نگاری و تاریخ نگاری سوق نداده.
یکی نه...چندین داستان اند پر آب چشم. خرده روایت هایی که مابین حکایت پسران سوخته تنه ی داستان را ساخته اند، به قوت و استحکام بدنه خوب خدمت کرده اند. زبان روایت پرمایه و جذاب است و بازی های فرمی در روایت آنچه در مقدمه، حقیقت و واقعیت ذکر شده، غنای داستان را بیشتر کرده.
پایان هر داستان که وصل می شود به داستانی دیگر به غایت تکان دهنده و مهیب است به گونه ای که می خواهی از این باور فرار کنی که این همه مصیبت محال است برسر یک پدر و مادر ببارد و باز جان به در ببرند از سنگینی اش. پسران سوخته هریک به شیوه ای بسیار تلخ و غمبار از خانواده کنده می شوند و زیر غبار و خاکستر تاریخ این مملکت محو و ناپیدا می گردند.
خون خورده
مهدی یزدانی خرم
نشرچشمه
-از آن کتابها که هنوز حرفها دارم ازش. به هرکس برسم توصیه اش می کنم. پسرم حتما باید بخواندش.
-جنگ منفور و نکبت است. نفور و کبره ی سیاهی اش را این کتاب به قوت و قدرت نشان داده.
-اختلافات حزبی و فرقه ای سبب کشتارهای بی شماری در تاریخ شده اند ، از ابتدای خلقت با هابیل و قابیل تا همین امروز. بخشی از ایت کشتارها را با موشک اسکاد، اسلحه ی مارونی ها، اعدام های دستجمعی و ... در این کتاب می بینیم.
-ایران امروز از بی قراری های تاریخی و سیاسی فراوانی گذر کرده. در هر دوره ای گروهی و دسته ای خود را محق به مالکیتش دانسه اند. این قبیل کتابهای مستند، به خواننده گوشزد می کنند که هیچ پدیده ای پایدار نیست. نیر، هر پدیده ای به تناوب در دوره های مختلف تکرار می شود.
-کتاب را در دوره ی همخوانی (باشگاه کتابخوانی جمله) به همت الهام فلاح، خواندم.اولین تجربه ی گروهی ام است و خیلی هم عالی گذشت.
-از خواندنش بسیار لذت بردم و بسیار درد کشیدم.
مدتیه جایی خیلی کمرنگ شدم. سردار رفت و کلی اختلاف گذاشت روی دست ما.
یکی که خیلی عجز و لابه می کرد برای رفتن و سردار و اینکه دیگه مثلش رو نداریم و باید بریم بمیریم که دنیاهست و ما هستیم و سردار نیست، طبق روال همیشه ش مدام استیکر های پورن میذاره لای حرفای عادی و معمولی روزانه.
من یکی نمیدونم گریه ها و حال خراب ملی حماسی مذهبیش رو باور کنم یا تمایل دیوانه وارش رو به مسایل خاکبرسری.
به ما هم التیماتوم داده که حق نداریم سیاسی حرف بزنیم و باهاش مخالفت کنیم چون حالش بد میشه و میاد توی گروه که حالش خوب بشه.باید از چیزای خوب حرف بزنیم.
البته من یکی از خوبای مورد علاقه ش سررشته ندارم.خودش بیشتر و بهتر بلته!
فکر کنم فامیل این زینبه ست که گفت هرکی دوست نداره جمع کنه از ایران بره.
والله بخدا!
به جان خودم من خیلی خر بودم. تا ده پونزده سال پیش فکر می کردم هرکی نماز می خونه و روزه می گیره بچه ی پیغمبره. نه فیلم بی تربیتی نگاه می کنه نه جوکای بی تربیتی بلده.اما توی همین ده پونزده سال عینا دیدم هرکی مدعی تره توی حجاب و مذهب و نماز و روزه استاد تر و کارکشته تره توی فیلم و روایات و جوکهای پورن.
این یکی که منو دیوانه کرده.
کی باشه بزنم بکشمش! ( بله در من هم ژن زینب ابوطالبی وجود داره! )
امسال پسرک دو تا معلم دارد. یکی همان معلمی ست که نمی خواستم حتی روزی یکساعت ببیندش. اما نصف روز را با او می گذراند.
امروز بچه های کلاس در مورد هواپیما و کشتگانش حرف زدند و گفتند حیف شد همه نخبه بودند.
معلم فرموده:
نخبه بودن؟ غلط کردن که نخبه بودن. بیجا کردن که نخبه بودن. کسی که درس می خونه و میره به غربی ها خدمت می کنه کودنه نه نخبه.
کاری به نخبه بودن و نبودن شان ندارم. اما معلم ما جزو خانواده های نور چشمی ست. رسمی آموزش و پرورش است. سهمیه ی شهدا دارد. سرکلاس بجای درس دادن از خاطرات نامزدی و عروسی و خشتک پاره اش برای بچه هاتعریف می کند. وقتی سوال درسی بپرسند آنقدر می پیچاند که بچه ها برایش دست گرفته اند که ( جواب سوال رو بلد نیست داره می پیچونه).به مدیر مدرسه که معترض شوی می گوید( نه..آقای فلانی یه عالمه تقدیر نامه از اداره برای جشنواره های قرآنی داره. حرفاتون خصومت شخصیه).
نخبه معلم ماست که با کوره سواد خواندن و نوشتن نشسته به کلاس ششم ها درس می دهد و کسی نمی تواند جایش را عوض کند و مدام بچه ها را از جهندم می ترساند و وادارشان می کنر که مامان هاشان را چادری و با حجاب کنند تا به بهشت بروند.
مطمئنم هیچ روزی پسرکم نمیاد و نمیگه : مامان امروز آقامون گفته در مورد هواپیمای سقوط کرده با موشک انشا بنویسیم تا ببره اداره و به بهترینش جایزه میدن.
مطمئنم نمیاد و نمی گه. چون می دونه برای این مدل اشتباهات و خطاهای انسانی پیش پا افتاده و معمولی که جایزه ای به معلم نمیدن. بچه هم غلط می کنه بخواد در موردش بنویسه.
یک هفته را در پریشانی و نگرانی و دیوانه بازی های ملتی که خودش هم نمی داند بالاخره کدام طرفی ست سرکردیم.
آن سر دنیا یک دیوانه ی بزرگ دهانش را باز می کند و هرچی دلش می خواهد می گوید و این سر دنیا دیوانگانی سینه سپر می کنند برای خونخواری جنگ و سیراب شدن از خون هموطنان شان. آدمهایی که سی سال قبل را یادشان نیست. جنگ و بمباران و شبهای خاموشی را یادشان نیست. اصلا ندیده اند که بفهمند جنگ چقدر نکبت است.
سرشان پراست از شور و جنون و فکر می کنند جنگ مثل بازی های کامپیوتری ست.
انتقام سخت را هم گرفتند. هیچ کس هم نفمید چقدر سخت بود.
از خنده ی انتقام سخت داشتیم می مردیم که هفتاد هشتاد نفر زیر دست و پا خفه شدند. از بهتش بیرون نیامدیم که صد و چهل نفر سوختند.داشتیم دیوانه می شدیم از این همه مرگ که نوزده نفر رفتند توی دره.
می دانید، سِر شده ام. نمی توانم گریه کنم. اما سرم دارد منفجر می شود. قلبم داره پاره پاره می شود. چطور این همه مرگ پشت سرهم ؟ این همه بزرگ و غریبانه؟
توی تشییع جنازه می میریم. توی قطار می میریم. توی هواپیما می میریم. توی اتوبوس می میریم.توی خیابان می میریم. بخاطر بنزین می میریم. بخاطر حقوق کارگان می میریم. بخاطر نشت گاز می میریم.مدام در حال مردنیم. تمام نمی شویم و همچنان می میریم.