پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

متنوع هوایی

از بعد از ماجرای هواپیمایی که با دوتا موشک زدنش( لعنتیا چرا دومی رو زدین آخه؟) تا هواپیما روی آسمون می بینم دچار استرس میشم که سالم می شینه؟ نمی زننش؟ آدمای توی هواپیما الان چقدر احساس ناامنی دارن؟ الحمدلله نزدیکی خونه به مسیر فرودگاه مهرآباد هم مزید علت شده برای افزایش روز افزون این استرس ها.

خواهرک امروز قرار بود برگرده. توی حرفها شوخی شوخی بهش می گفتیم با موشک نزننت. سالم رسیدی یا زدنتون؟ اولی رو زدن؟ دومی تو راهه؟ می بینیش؟

شوخی های مرخرفی بود اما استرس زیادی داشت.

نوشت رسیدیم  فرودگاه امام اما هواپیما هی داره الکی روی کوهها می چرخه. نمی شینه.

تا بنشینن و بگه که سوار آژانس شدم، دلم مثل سیر و سرکه جوشید.

خدا لعنت تان کند که روز به روز به مدل های استرس هامان تنوع می دهید.

جلسه ی نقد ( فصل پنجم سکوت)

منتقدی که برای این جلسه دعوت شده بود دچار بیماری شد و توی بیمارستان بستری شد و من دعوت شدم برای نقد کتاب.

آقای  محمدرضا بایرامی در مراسم جلال نهم که پرتقال خونی جانم نامزد نهایی شده بود، برنده ی نهایی جایزه ی جلال شد و بودن در کنارشون افتخار بزرگی بود برام.

بسیار خونگرم و صمیمی و خاکی بودند و روز پر انرژی و عالی و خوبی ساخته شد برام.


به آقای بایرامی گفتم وقتی برنده ی نهایی جلال رو اعلام کردن و پسرکم فهمید مامانش برنده نشده خیلی از شما عصبانی شد. قاه قاه خندیدند.



کوثر که هنرجوی تابستانی ام بود برای دیدنم اومده بود


و برام گل آورده بود



 زینب، این دخترک خلاق کتاب چاپ کرده بود و اومده بود هم نشونش بده. هیچ لذتی بالاتر از دیدن حاصل دسترنجت نیست.

ماکت ساز

رفتم برای ماکت بچه ها که یک خیابان بیرون شهری ست،  از فروشگاه ابزار مهندسی، ابزار ماکت خریدم.  چند تا درخت و نیمکت و گل و گیاه های مصنوعی مخصوص ماکت.

گوشی ام مدتهاست که مرحوم شده و خاموش است. دوربین تبلتم هم دوسال است بخاطر ضربه خراب شده و عکس نمی گیرد.منتظر ماندم با گوشی اقای همسر عکس بگیرم.

توی گروه سه نفره ی مامان های جابر اعلام کردم که ابزار ماکت را خریدم و هروقت شد عکسش را می فرستم. مامان شماره ی پنج فوری گفت:

-عه وا...چرا خریدین. من بلد بودم ماکت درست کنم که!

عکس را که فرستادم نوشت:

(چه قشنگن!)

در مورد عشق

اینکه چرا تا الان بیدارم مال این است که ساعت یازده قرصهام را نخورده ام که ده دقیقه بعدش به خمیازه های پشت سرهم بیفتم و فورا خوابم بگیرد. چرا نخوردم؟ چون کتابی بهم محول شد که باید می خواندمش و برای فردا آماده می شدم. کتاب تمام شد. قرص را همین چند دقیقه قبل خوردم و خدا کند تا آخر این یادداشت چشم هام به اشک ننشیند از فرط دهن دره.

الهام فلاح از هفته ی قبل فایل های صوتی توی گروه کتابخوان ها می گذارد که روایت های داستانی خودش از مسایل مختلف است. فایل این هفته را برایم فرستاده بود. همین الان وقت شد گوشش کنم.گوش دادم و لبخند زدم. گوش دادم و بغض کردم. گوش دادم و دیدم نمی شود شنیدش و چیزی ننوشت.این زن طوری می نویسد و می خواند که انگار خودِ خودت را جلوی چشمت می نشاند. دیوانه شدم و الان که یک ربع به دوی نیمه شب است( و قسم می خورم که سه ماه است من این وقت شب را به چشم ندیده ام) دارم می نویسم.

موضوع روایت معشوق پیدا و پنهان شاعران و نویسنده هایی ست که در مظان حدس و گمان اطرافیان شان قرار می گیرند تا بالاخره آن لعبتی که برایش شعر گفته اند یا داستان نوشته اند را کشف کنند. جالب است که همه تجربه های تقریبا یکسان داریم. همه ی ما که در وادی کلمات اهل بخیه ایم. حالا پالان دوز باشیم یا ابریشم دوز.

پانزده ساله بودم که نوشته های پرسوز و گدازم را نشان یکی از اقوام دادم که به نظرم فهمیده و با سواد می آمد. طرف خواندش و چپ چپ نگاهم کرد و گفت: اینها را برای کی نوشتی؟ بعدتر به زنش گفته بود ( باید مراقب این دختر باشند.چیزهای خوبی توی سرش نیست) و من از آن آدم بدم آمد تا همین الان. معلم های مدرسه تشویقم می کردند به بیشتر وبیشتر نوشتن و این آدم ترسیده بود از آبروی خانواده ام که مبادا ته این نوشته ها عشق و عاشقی خیابانی باشد.نوشته ام فقط یک انشای پر احساس در مورد فصل بهار و شکوفه های سپید گیلاس  بود.

از پانزده سالگی تا الان خیلی ها مستقیم و غیر مستقیم ازم پرسیده اند در مورد شعرها و قصه هام. وضع شعر البته بدتر بود.چون ناچاری در کلمات اندک؛ در وزن و قالبی محدود حرفهات را بزنی و هرکس از غزل و دوبیتی و سپیدت چیزی برداشت می کند.( با شوهرش قهر کرده. شوهره دست بزن داره.به زور شوهرش دادن. از بچه ش متنفره. قوم شوهر دخلش رو آوردن و ...). خیلی ها بی پروا  اینها را می پرسیدند و خیلی ها دلسوزانه نصیحت می کردند که این حرفها را توی شعر نگویم چون همه ی مردم می فهمند. یک مدتی قبل از خواندن شعر توی محفلی اول ملت را قسم و آیه می دادم که قضاوت نکنند و داوری . و فقط مثل یک شعر بشنوندش. بفهمی نفهمی خودم هم از قضاوت می ترسیدم و هی اخته تر و بی بخار تر شعر می نوشتم تا بالکل بی خیالش شدم و زدم توی کار قصه.

قصه ی اول را ناشناس نوشتم. دومی را هم. سومی را هم. سومی کتاب شد و قبل از کتاب شدنش باز دوره افتادم که ( جان من و جان شما...قضاوت نکنید).از همین وقتها بود که دیدم چه آدم بیخودی شده ام. شیره ی جانم را می ریزم توی کلمات و کلمات را جاندار می کنم بعد التماس کنم که باورش نکنند؟ که خیالات نکنند؟ که مرا توی قصه هه نبینند؟ اصلا ببینند. زمین به آسمان می آید؟ قرآن خدا غلط می شود؟چی شد و کِی بود خوب یادم نیست.اما از یکجایی آنقدر به کلمه هام دل بستم که هیچ انگ و قضاوت و داوری یی را به هیچ گرفتم و فقط نوشتم و نوشتم. سپیدهایم عاشقانه شد.غزلهایم اعتراضی شد. قصه هایم رئال شد.

چهار پنج سال پیش همکارم توی مدرسه با نگاهی مشکوک و پرسشگر گفت: شعرهات مخاطب دارند؟ محکم و مطمئن گفتم: بله مخاطب خاص دارند. مخاطب های خاص دارند. خشم توی نگاهش دویده بود .گفت: چند نفر؟ مگه میشه چند نفره؟

چه فایده دارد برای کسی که اهل بخیه نیست بگویی یک عکس انتزاعی حسی به جانت می ریزد که قشنگ ترین شعر عاشقانه را می شود برایش بگویی. زن همسایه ات که کوچ می کند و دیگر کسی مثل او برایت شیرینی و کیک نمی آورد، ترا وا می دارد به نوشتن یک سپید سوزناک هجران زده؟پسرت که تب می کند و تب فروکش نمی کند، بند می کنی به ارکان هستی و بندهایی که خدا به دست و پایت بسته بعنوان مادر و همسر؟ یا وقتی حرفهای دونفر را می شنوی شاخکهات تیز می شود که ( این جان می دهد برای داستان شدن و پر و بال گرفتن).

حالا نه که بگویم ابریشم دوز شدم.نه. اصلا من همان پالان دوز. اما پالانم را با نخی که خودم دوست دارم کوک بست می کنم.گو اینکه نخ قرمزی وسط پالان قهوه ای باشد.

چه باک که خواننده ( از هر طیفی) به دنبال معشوق و معشوق های خیالی ؛ سطرها را رج بزند یا مستقیم از خودم بپرسد: عاشقی؟

بله که عاشقم. با تمام وجود عاشقم. تا آخرین لحظه ی زندگی ام عاشقم. عشق تنها موهبتی ست که من از این دنیا می پسندم و می خواهم و خواهمش داشت.

خانم رییس

مامان شماره پنج رو یادتون هست؟ اگه نیست پستهای اردیبهشت امسال رو  در خصوص روز معلم و مراسمش ببینید.

از خجستگی بخت و اقبالم امسال پسرک و دوست صمیمیش با پسر این مامان توی یک گروه افتادن تا توی پروژه ی جابر بن حیان یک طرح پژوهشی رو ارائه بدن .

ما از پارسال هم توی جابر بودیم و چم و خم کارهاش رو بلدیم و  تقسیم کار و  روال زمان بندیش رو می دونیم و ایشون تازه کاره .

دیروز مامانه برام چی پیام گذاشته باشه خوبه؟

نوشته:

-خانوم فلانی لطفا روزنامه دیواری رو شما درست کنین. از روی متن هم یه کپی بفرستین برای پسر من تا اگه بازرس ها ازش سوالی پرسیدن بلد باشه که چی به چیه. کانال جابررو هم بزنین توی اینترنت براتون میاره و اونجا گفته چیکار کنین .دست تونم درد نکنه!

پیامش رو نامحسوس سین کردم و جواب ندادم. چون ممکنه بد جوری واکنش نشون بدم!


آخخخخخ بنده خدا معلم جان پارسال چیا کشیدی از دست این!!!!! آخخخخخخخخ!!



معلم خوب

فرمودن اگه پدر یا مادری بیاد از من شکایت کنه و بگه خوب درس نمیدم، منم ساکت نمی شینم جوابش رو میدم.اگه کار به فحاشی بکشه، به جرم توهین می ندازمش بازداشتگاه.

پسرک  به شوخی هی میگه تو رو خدا نیای مدرسه فحاشی کنی . گفته می ندازم زندان!


شما می تونید خانواده شهید باشید، رسمی اداره باشید، قرآن با صوت بخونین، جوایز جشنواره های قرآنی داشته باشین . بخاطرش نور چشمی اداره  بشین بعد هیشکی نمی تونه شما رو از مقطعی که تدریس می کنید تکون بده که هیچ حتی نمی تونه بهتون معترض هم باشه که  چرا سرکلاس بجای تدریس دروس ، خاطره ی فوت پدرتون، پاره شدن شلوارتون، نامزدی و ازدواج تون و ... رو تعریف می کنید و سرماه هم حقوق تون رو بگیرین و پشت سر بقیه همکاراتون حرف بزنین که فلان ان و بهمان ان.

شما خوبین فقط!

هیچ غلطی نمی تواند بکند

امسال دو تا معلم دارند.یکی ریاضی و علوم درس میده. یکی فارسی و مطالعات. اون معلم پسرک که ادبیات درس میده، بجای درس روی تخته وایت برد نقشه ی ایران رو کشیده و ذکر مصیبت پایگاه های امریکایی دور تا دور ایران رو برای بچه ها گفته و از پایداری و صلابت و رشادت سپاه ایران داستانها سروده و بچه ها رو مطمئن  کرده که امریکا هیچچچچ غلطی نمی تواند بکند.

بعد امتحان فارسی گرفته و سه تا از سوالهاش رو پسرک غلط نوشته.

بهش میگم ( واقعا تو نمی تونی تشخیص بدی که وقتی منادا میاد توی جمله میشه شبه جمله و ما یک جمله در نظر می گیریمش؟ چرا تعدا جمله ها رو اشتباه نوشتی؟)

پسرک جواب میده: آخه اقامون هنوز درس نداده ش. از کجا باید می فهمیدم.

-اگه درس نداده چرا سوال داده؟

-آخه سوالهاش رو میره از قفسه ی اون یکی آقامون یواشکی برمیداره و به ما سوال میده. حواسش نیست کجاها رو درس داده کجا ها رو نداده.

-پس حواسش به چیه؟

-به ناوهای امریکایی توی تنگه ی هرمز و پایگاه امریکایی ها توی قطر که مثلا دوست ایرانه!



این همون معلمه که مسافرای هواپیمای دی ماه رو به غلط کردن واداشته بود.

باز هم نت

یا للعجب که این صفحه باز شد.

چهار روزه که دارم التماس می کنم به نت که اینجا رو باز کنه.

از چهار روز قبل نت خونه حلزونی شده. هیچی رو باز نمی کنه.خدا می دونه چه خبره.

زخم شیر

مجموعه داستانی رئال و مبتنی بر احوالات و ویژگی های اقلیم جغرافیایی جنوب ایران. رابطه میان انسان و حیوانات به طور ویژه ای در داستانهای این مجموعه مورد توجه قرار گرفته. اسب ، خروس، بلبل خرما، بز حنایی و گاوهای شیرده و سگ موجوداتی اند که ارتباط تنگاتنگی با آدمهای قصه دارند. گاه عشقی شبیه به جنون در آدمها ایجاد کرده اند و گاه نخ اتصال زندگی آدمهای جنگزده اند به زنده ماندن.

آدمهای داستان ها غالبا از طبقه ی فرودستند با علایق و رفتارهای خاص خود. مهر و عاطفه همانقدر در روابط انسانی جاری در قصه ها دیده می شود که کینه توزی و حسادت و نفرت. آدمها خودشان هستند. بی نقاب و پرستیژی که بخواهد بهتر نشان شان بدهد. خونسردی راوی در بیان رفتارهای غیرانسانی  قصه هایی تکان دهنده را می سازد. ( به آب سپردن نوزاد بلافاصله بعد از تولد توسط پدر نوزاد، لو دادن هم خدمتی و به کشتن دادنش، تنها گذاشتن خواهر جوان و فرار از زیر بار مسئولیت، کشتن سگ).

در خلال داستانها نقد اجتماعی به برخی آداب و رسوم دست و پاگیر وارد شده.

زخم شیر

صمد طاهری

نشر نیماژ


سه ماه

به دکتر گفتم :

-با این قرصهای تازه باز باید یک دوره ی خواب آلودگی و خماری رو تجربه کنم تا جسمم عادت کنه و دیگه زیاد نخوابم؟

گفت:

-با قبلی های زیاد می خوابیدی؟

-بله.

خندید. گفتم:

-اما یک خوابهایی می بینم که خیلی کیف می کنم. یک جاهایی می رم، با یک آدمهایی توی خواب روبرو می شم که باورم نمیشه. هیجان انگیز و پر از ماجراست. دنیای خوابهام رو بیشتر از دنیای بیداری دوست دارم. زیاد می خوابم اما با اشتیاق می خوابم و منتظرم که این بار عالم خواب چی توی چنته ش داره  برای من.

لبخند زد و داروهای جدید را توی دفترچه نوشته. برای سه ماه بعدی.