پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

انشا نویس

عطف به پست قبلی:

بچه یه انشایی نوشته که بیا و ببین.

هر کی انشاش رو بخونه قسم می خوره که ( وی در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود)

کشته

فی الْحُبّ وَ فی الحَرب...
یُقتَلُ الأبْرِیاء... دائماً!

در عشق و در جنگ...
بی‌گناهان کشته می‌شوند... دائماً!

"نجیب محفوظ"

خلاقیت فوری

از بچه دبستانی ها امتحان شفاهی ترم اول بگیرین، هرسوالی که جواب ندادن چهار نمره و پنج نمره کم کنین و بعد به اونی که 16 شده بگین 4 نمره ، به اونی که 7 شده بگین 13 نمره، به اونی که 10 شده بگین 10 نمره بهتون میدم اما فردا باید یه انشا در مورد سپهبد قاسم سلیمانی بیارین که بیست بشه نمره ی امتحان شفاهی تون.

اصلا هم سوءاستفاده ی ابزاری و هوشمندی شخصی شما برای پررنگ کردن رزومه ی کاری تون به نظر نمیاد.

شما یک معلم خلاق و با وجدان هستین. بله!

همین الان تبدیل به سوسکم کن

عزیزم تو به ما چند سال خواب راحت، چند سال روز پر از آرامش، چند سال لبخند از سر امنیت مالی و جانی و چند سال قهقهه های مستانه بدهکاری.

نگی ندادم اینام نفهمیدن.

عزیزم تو به ما خیلی بدهکاری.

ما نه خودمون خواستیم اینجا دنیا بیاییم نه خودمون خواستیم 98  درصد آری بگیم نه خودمون خواستیم جنگ راه بیفته و پسرها و پدرها و شوهر ها و برادرهامون برای ارضای خونخواری خون آشام ها کشته بشه.

تو به ما خیلی بدهکاری.

یادت نره هنوز خون جوون هامون کف خیابون خشک نشده.

:))

از وقتی گفتین مدل خودپسندانه ای دارم، خجالت می کشم دیگه چیزی از خودم بگم.

حالا خوب شد من دچار بحران خود نپسندی شدم؟ خوب شد؟

محبت محبت فزاید

جواب ( چرا منو دوست داری) ها رو که می خونم چشمام پر میشه. چی باعث میشه که بقیه تو رو خوب ببینن در حالیکه خودت می دونی از این خبرها نیست. می دونی در تو هم خشم و کینه و بدی وجود داره و به ضرب و زور و بلا خودت رو کنترل می کنی که خوب باشی و بمونی و بدی هات بیرون نزنه و دیده نشه.

فکر می کنم حرفایی که زدن از روی مهر و لطفه.

و اونایی که حرفی نزدن و سکوت کردن ترجیح دادن بجای دوستت ندارم، حرفی نزنن.

مرا با توست چندین آشنایی

خب... من می شناسم تون

اون جمله کاملا درست بود و مورد نگارشی نداشت اصلا

چالش راه بندازیم

پیرو حرفهای قبلیم می خوام یه مساله ای رو مطرح کنم. اگه دوست داشتین به پیج اینستام بیایین و در موردش حرف بزنین. یا همینجا بگین.

تو که هم خون منی، تو که فامیل منی، تو که دوست نزدیک یا دورمنی، تو که همکار منی، تو که همسایه ی منی، تو که خواننده ی منی، تو که گذری راهت افتاده به اینجا،منو دوست داری؟

اگه آره...به من بگو چرا؟

چی به ذهنت میاد در مورد دلیل اینه منو دوست داشته باشی.

هدفم از این سوال اینه که توی این روزهای تلخ و پر از غم به یادمون بیاریم که همو دوست داریم. دلایلش رو به هم بگیم و عشق و انسانیت رو منتشر کنیم. نفرت رو چال کنیم و نگذاریم کسی از سیاهی نفرت در وجودمون سوء استفاده کنه و ما رو مقابل هم قرار بده.

#بگو_چرا _دوستم_داری


عاشقی

پسرم جلوی اجاق گاز، وقتی مایه ی ماکارونی رو تف می دادم ازم پرسید: مامان عاشقی؟

نگفت عاشق بودی یا عاشق شدی. بی مکث گفتم: البته که عاشقم.همیشه عاشق بودم.

مدتیه که داریم در مورد این مساله (فرایند عشق و تحولات عاشقی)با هم حرف می زنیم و از زوایای مختلف بررسیش می کنیم .خنده ش گرفت از مصداق های عشق برای من. از صدای بلبل خرمای پشت پنجره. از بچه های شیطون توی مطب دندونپزشکی. از بابای خسته ، از برادر مهندسِ ویرانگرش، از بابا و مامان، از خواهرها و خواهر زاده ها ،از شاگردهام، از گل و گیاهام، از معلم های بچه هام، از دوستهای دور و نزدیکم، از خواننده هام.

براش گفتم که توی سن تو عشق فقط یک بُعد و یک معنی داره اما توی سن من عشق یعنی همون حس لطیفی که به اشیا و پدیده های طبیعی و غیر طبیعی داری. و چه خوبه که آدم هرچه زودتر بفهمه که وجودش پر از عشقه و باید عشق رو خرج عالم کنه و نفرت سیاه و لعنتی رو از خودش دور کنه.

زبان نیم منی را تکان بدهید و حرف بزنیدش

چندماه قبل یکباری که محل درد عضلاتش را ماساژ می دادم، درست وسط یک صحنه ی دراماتیک سانتی مانتال از همدلی و مهرورزی و شفقت و همراهی مسیر حرفها رفت به جایی که خیلی عادی و بی جبهه گیری گفت:

-تو که دوستم نداری.

لال شدم. به معنای واقعی لال. پس اینهمه مراعات؟ این همه مراقبت؟ این همه تر و خشک کردن؟ این همه حواس جمعی به تند و شور و بی نمکی غذاها؟ به آستین های بلند لباسها؟ به فاق بلند شلوارها؟ به تشک جلوی شومینه؟ به خواب عصر؟ به خاموشی لوستر روبروی اتاق؟ به هزار و یک چیزی که با دقت حواسم بهش بود چی بود اگر معنی اش دوست داشتن نبود؟

یکی دو جمله  ی پرت گفتم نه برای اثبات دوست داشتن و این چیزها.بعدتر فکر کردم اگر جای او بودم و همینقدر مراقب و حواس جمع بودم و بهم می گفتن دوستم نداری چه می کردم.

یادم افتاد بارها و بارها نه به زبان که توی سرم گفته بودم دوستم نداری.

دیدم عوض گله ندارد.

لال ماندم.


#قصه