پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب
پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

پروانه ای روی شانه ی دلتنگی من 2

روزانه نویسی - شعر- ادبیات- معرفی کتاب

غلط کردی دوستش داری

متوجه شدم وقتی توی یه جمعی اعم از خانوادگی، دوستانه، کاری ، اجتماع و ...  از کسی خوشم بیاد، تعریف کنم، ابراز محبت کنم؛ تحسین کنم با هر نوع واکنش مثبتی در جمع بهش نشون بدم از جانب بقیه با یک هجمه ی عظیم مواجه میشم که می خوان طرف رو خراب کنن و از چشم آدم بندازن. و در مرحله ی بعدی این رابطه ای که اصلا ممکنه شکل واقعی نداشته باشه و فقط همون تحسین و مهر باشه رو خراب کنن. مرحله ی بعدترش تخریب خود آدم در جمع و در ملاء عامه.

این حجم از نفرت پراکنی در آدمیزاد رو هرگز درک نکردم.

وجود این خیل عظیم از نفرت پراکن ها رو هم اصلا نمی فهمم.

جان من چی خلق کردی بار پروردگارا! از اول قصدت همینا بود یا از دستت دررفته؟


عمدا نوشتم خانوادگی تا شامل طیف وسیعی از ارتباطات خونی و غیر خونی و قبیله ای باشه.

خواننده ی خواب عمیق گلستان

ضحی کاظمی زنگ زد و خندان و شاد در مورد گلستان حرف زد. از داستان خوشش اومده و می گفت بازیهای فرمیک زبانی و زمانی کتاب رو دوست داشته. می گفت با خوش بینی سراغ کتابم نرفته( یعنی فکر می کرده زرد نویسم؟؟؟ ) و از نگاه داستان به جنگ و دوران جنگ و زندگی یی که زیر پوست جنگ در جریان بود، اعم از عروسی ها، دوستی ها، خواهرانگی ها، عاشقی ها و شیطنت های دخترهای نوجوان تعریف می کرد.

بهش گفتم داستان رو توی چه دسته ای قرار میدی؟ گفت: رمانس خانوادگی با ارزش ادبی  .

خب... معلومه که کلی کیف کردم و کلی ذوق کردم و کلی دلم قیلی ویلی رفت که نویسنده ی کاربلد و ژانر نویس کتابم رو بخونه و علاوه بر خوندن ازش خوشش بیاد تا حدی که شخصا بهم زنگ بزنه و نیمساعتی در مورد کتاب حرف بزنه و هی تحسین و تعریف کنه.

یکی منو بگیره که نرم آسمون. یا غش نکنم بیفتم روی زمین!

اینها رو بذارم کنار این موضوع که اصولا ضحی خونگرم و صمیمی و صادقه و واقعا خوشحالم که باهاش ییشتر آشنا شدم.

گفت پرتقال خونی رو هم می خونم. از قلمت خوشم میاد. با خلوص و خوب می نویسی.

خب دیگه... بیشتر از این تعریف نکنم و خواننده ی وبلاگ رو دچار ایموجی ( ایششششششششششش) نکنم.


پیشگو

فهمیدم چرا دوشنبه هوا آلوده میشه و تعطیل میشه!

نهم دی ماهه!

افلاطون

معلم فوق متعصب مذهبیِ پسرک رو دیدم و درس و اخلاقش رو پرسیدم. گفت:

-خیلی خیلی راضی ام ازش.  آینده ی روشنی در پیش رو داره و حتما آدم موفقی میشه.

سرکلاس هم پسرک رو بلند کرده و همینها رو توی کلاس بهش گفته.

پسرک اومده به من میگه:
-الان من باید بر حال خود بگریم. چون جاهلی مرا ستوده و بر حال خود باید گریست.


بعد رفته حکایت افلاطون رو آورده که یکی بهش گفته فلان جاهل ترا ستوده و افلاطون می زنه زیر گریه و میگه: وای بر من که جاهلی مرا ستوده!

خوش سلیقه ها

سلیقه ی کتابی مون اونقدر مخالف و متضاد همه که میگه:

-بذار من این کتابه رو بخونم. اگه خوشم اومد تو نخون

یا

-تو بخون...اگه خوشت اومد من دیگه نمی خونم!

فقدان

دیشب که چهلم کشته های آبان بود، باز صدای تیراندازی می اومد. باز کیا رو کشتن که بندازن توی سد کرج؟

دیشب آقای همسر تا یازده و نیم توی محل کارش همراه بقیه ی پرسنل موندن .چرا و برای چه کاری نمیدونم. مجبور بودن بمونن تا شلوغ نشه. فرضا شلوغ می شد چه کاری می تونستن بکنن؟ بگن ما رو آتیش نزنین؟ بگن بمب نندازین توی محل کارمون؟ چی بگم که دهنم بسته بمونه؟

چند ساعت توی ساعتهای همیشگی خونه نبود و ما سه تا داشتیم دیوونه می شدیم.

چی کشیدن مادرایی که پسرهای جوون شون چهل روز پیش رفت و اجازه ی عزاداری و ضجه زدن و گریه کردن و در آغوش دوست و آشنا غش کردن نداشتن؟

مقدر

آخرهای تابستون، دقیقا یکی دوهفته مونده به مهر، یه پیشنهاد کار وسوسه انگیز داشتم برای معاون پرورشی  بودن یا معلم انشای دبستان پسرانه.

همینجا هم رمز آلود در موردش نوشتم.

دلایل زیاد و موانعی در کار بود که نشد قبولش کنم.

گاهی که به یادش می افتم نمی دونم این که نشد جزو تقدیرم بود یا جزو خرّیت هام؟

بخشیش خرّیت محض بود و بخشیش...

من به تقدیر معتقدم!

من به تقدیر معتقدم!

بجز دماوند و فیروزکوه

بعد از دو هفته ی آلوده و کثیف و پر از سرفه و بی حوصلگی و آسمون سربی؛ صدای چلیک چلیک از توی خیابون میاد. بارون میاد و  دلم خوش شده به اینکه چند روز بارون داشته باشیم.

اما پیش پیش خوندم که دوشنبه باز هوا آلوده ست و مدارس تعطیل.

پسر اعظم به مامانش گفته بچه های طالقان لیسانس گرفتن، ما هرروز تعطیلیم و آخرش هم کلاس چهارم مون تمون نمیشه.

اعظم کرجه و استان البرز بجز آسارا و طالقان تعطیل بود.

تهرانم که بجز دماوند و فیروزکوه.

این روزها به پسرک میگیم می بریمت دماوند و فیروزکوه ثبت نامت می کنیم لااقل ششمت تموم بشه.

مترجم

چند روزه مترجم عربی پرتقال خونی عضو کانالم شده.

هم دلم می خواد برم بهش خیر مقدم بگم. هم دستم پیش نمیره روال عادی پست گذاشتنهام رو ادامه بدم. می گم الان به خودش میگه:

-این بود اونی که کتابشو بردیم مصر؟ این؟ با این تمایلات ؟ با این ادبیات؟

شما ساکت باش

آقاهه از میان سالی به بعد رفته دیپلم گرفته و تا سپید مو شدن فوق لیسانش شو تموم کرده. توی هشت سالی که مشغول تحصیل در شهری دور بوده، زار و زندگی رو سپرده به خانمش.اصلا و ابدا کاری به یک قرون و دو زار زندگی نداشته که کی و کجا خرج شده( متمول هست الحمدلله)،  امورات درس و مشق بچه ها یا آب و برق خونه، کلا  رسیدگی به تمام امور با خانومه بوده. بعد که درسش تموم شده هی بالای منبر می ره و به محض حرف زدن خانومش فقط یک جمله میگه:
-خانم...شما ساکت باش. حرف نزن. شما که تحصیلات دانشگاهی نداری. حرف حرف منه، چون تحصیلات دانشگاهی دارم!


نتیجه اخلاقی اجتماعی استراتژیکی:

نذارین شوهرهاتون سر چلچلی یاد ادامه تحصیل بیفتن!


توصیه بعدی:

البته که  نتیجه م شوخی بود. زگهواره تا گور دانش بجوی!