عکس بابا را گذاشته ام بالای کتابخانه. روی سقفش. جایی که گاه گداری چشمم بهش بیفتد. الان اعتراف می کنم که دلیلش چیست. چشمم که به عکس می افتاد خشم زبانه می کشید توی دلم.اخم هام در هم می رفت.از اینکه چرا به فکر خودش نبود و بیماری اش را جدی نگرفت و هرچه التماسش کردیم دنبال درمانهای پیشرفته و جدید نرفت و گذاشت تمام جانش زیر چنگال وحشی متاستاز بی جان شود. خشمگین می شدم ازش و عکس را دور از دیدرسم گذاشتم که هی نگاهش نکنم و هی خشم نریزم به جان عکسش.گاهی که نگاهم می رفت آن سمت، زل می زدم بهش و توی دلم باهاش حرف می زدم که( این چه کاری بود بابا؟ چکار کردی بابا؟ حالا حالاها می توانستی بمانی بابا، ولو با کیسه ای روی شکم.).
از مامان عکسی چاپ نکردم هنوز. می دانستم آن عکس را هم با خشم نگاه خواهم کرد. می دانستم جلوی آن عکس هم خواهم ایستاد و استنطاقش خواهم کرد که ( چرا گذاشتی مان و رفتی؟ چرا خانه را خالی کردی و رفتی؟ چرا حسرت مامان صدا زدنت را به دلمان گذاشتی و رفتی؟ چرا بی کس و معلق در هوا ولمان کردی و رفتی؟ )
صورت مامان را توی عکسهایی که خواهرها بزرگ کرده بودند ، توی خانه ی پدری( الان دیگر چه اسم بی مسمای خالی از معنایی شده این اسم)، با سرانگشت لمس می کردم. ناز می دادم. نوازش می کردم. ( هی مامان طفلک من! هی مامان دردکشیده ی من) می گفتم.اما جرات نکردم برای خودم عکسی بزرگ کنم.
توی اولین روزهای ویرانی و پریشانی برای بابا، وسط (صبور باش، تحمل کن، بی تابی نکن) های زنها، یادت هست مامان؟ بهت گفتم( مامان تو رو خدا تو مواظب خودت باش که چیزیت نشه. تو رو خدا مواظب خودت باش مامان. اگه سر تو هم بلایی بیاد من می میرم از غصه. من دق می کنم. تو رو خدا مواظب خودت باش که چیزیت نشه). یادت هست مامان؟
یادت هست گفتی( نگران نباش من چیزیم نمیشه. من هیچیم نمیشه. نگان نباش)
یادت هست ته دلمو قرص کردی مامان؟
چی شد پس مامان؟ چی شد که زدی زیر قولت؟ چی شد که چیزیت شد؟ چی شد که مواظب و مراقب خودت نبودی؟ مامانها قول الکی زیاد میدن به بچه ها. اینم از همون قولها بود مامان؟
خونه پر و خالی می شه از مهمون. زن داییم که عمه ی بچه ها هم هست، چهار طبقه پله رو با کمک برادارش اومده تا این بالا. توی دلم میگم ( کاش اینقدر خودشو به زحمت نمی انداخت.توی این وضعیت کرونا، با این آرتروز پیشرفته، با این پله های تمام نشدنی ما).اما اومد تا بغلم کنه و اشک بریزه و تسلیت بگه و همدردی کنه.
نمی دونم چی توی من دید که هی بهم گفت( غصه نخور. خودتو سفت نگه دار. غصه نخور. جون خودتو نگه دار. غصه نخور. باید سالم بمونی).
سن و سالش بهش اجازه نمیده که اهل رسانه های اجتماعی باشه و از بیقراری های من توی جاهایی که می نویسم با خبر بشه. امشب جلوی مهمون ها گریه هم نکردم. نمی دونم چی دید در من که مدام نصیحت کرد ( غصه نخور).
*
توی گروه خواهرون میرم حرفای خوب خوب می زنم که سودی کمتر بیقراری کنه. امید به آینده میدم. از رفتن همه ی پدر و مادرها حرف می زنیم. سعی می کنیم سودی رو آروم کنیم.
بعد شکسته ها و خردشده های خودم رو برمی دارم و آوار میشم سر دوستهای مجازی و واقعی که بهم پیام میدن و ساعتی باهام حرف می زنن و تلاش می کنن با فرستادن فیلم کوتاه طنز یا همدردی، دلم رو آروم کنند.
یادم نمیره. هیچ وقت یادم نمیره این همدلی ها رو.هیچ وقت یادم نمیره این محبت ها رو.
زنگ می زنین یا قبلش می پرسین زنگ بزنم الان؟ ممنون که حواستون همه جوره بهم هست. ممنون که اینقدر خوبین. ممنون که خوبی هاتون رو برای من خرج می کنین. ممنون که دل داغدیده ی آروم نشده م رو نوازش می کنین.
روز سوم از روی خاک تازه که بلندمان کردند و هر کدام مان را تپاندند توی ماشین خودش، یکی بطری آب داد دستمان و یکی شانه مان را مالش داد و توی گوش مان خواند که صبوری کنیم.نشسته بودم روی صندلی جلو و حواسم به خودم نبود که صدایی گفت( تسلیت میگم پروانه جون). از پشت چشمهای پف کرده ی پر ورم نگاهش کردم و گفتم ( ممنون). ادامه داد و با کلماتی دیگر تسلا داد. نمی شناختمش اما هرچه بیشتر کلمه از دهانش بیرون می آمد تُن صدا مرا یاد چیزی می انداخت. از روی صندلی بلند شدم و بی اختیار گفتم( هاجر تویی؟) جواب داد ( آره عزیزم).
سال سومی که بودیم، سال هفتادو سه، وسط روزی آمدند در کلاس دنبال هاجر. گفتند وسایلش را هم جمع کند. هاجر وسط زنگ زفت و فردا فهمیدیم و پدرش به رحمت خدا رفته بود و هاجر را برده بودند بالای سر پدرش.همه ی کلاس دستجمعی از طرف مدرسه رفتیم خانه شان و هاجر توی پیراهن بلند ترکمنی تسلیت هامان را شنید و گریست. بعد از چند روز که به مدرسه آمد بهم گفت ( یه شعر برام بنویس ،برای سنگ قبر پدرم می خوام). برایش نوشتم. بعد از اینهمه سال یادم نیست چی نوشته بودم. اما سرشاعرانگی آن روزهایم درد می کرد برای کلمه کنار کلمه چیدن و شعر نوشتن.
بغضم دوباره ترکید و توی بغل هاجر گفتم( وای هاجر...هنوز یادمه وسط زنگ از کلاس بردنت، برای دیدن پدرت). هاجر گفت:( هنوز هم شعر قشنگت روی سنگ قبر بابامه. هنوز هربار می خونمش یاد تو می افتم. امروز فقط برای دیدن تو اومدم.می دونستم اینجا می بینمت).
هاجر به واسطه با موسسه ی موسیقی همسر خواهرک آشناست و آگهی ترحیم روز سوم را دیده و آمده بود.دیدنش بعد از بیست و پنج سال، آنجا، با تجدید آن خاطره، چیزی بود که نمی دانم اسمش را بگذارم تسلا یا ...
فعلا هنرم این شده که شعر سنگ مزار ها را بگویم. روی سنگ رضا شعر من است. روی سنگ بابا تک مصراع من است. برای مامان هم خواهرها گفتند یک چیزی بنویسم.
چه هنر نحسی! چه هنر دلگیری!
از پنجشنبه شبی که مینا گفت ( مامان خوب خوب شده بود. دیگه درد نداشت. برگه ی ترخیصش رو گرفتیم اما بازدردهاش شروع شد و زیاد شد و غیر قابل تحمل شد)، از جمعه صبح فرداش که سودی هشت صبح زنگ زد و به نیما که گوشی را برداشته بود گفت( نه مامانتو بیدار نکن) و من گوشی را گرفتم و پرسیدم ( مامان بهتر شد؟) و سودی سعی کرد گریه اش را مخفی کند و آرامش بریزد توی صدایش و بگوی( مامان دیشب تشنج کرد. بیا دور و برش باشیم که روحیه بگیره ) و من ترسان پرسیدم( راستشو بگو..چیزیش شده؟) و گفت ( نه...فقط بیا)، و من حیران طول هال را قدم رو رفتم و دستهام را با فشار به هم مالیدم و نمی دانستم چه غلطی باید بکنم، تا وقتی آقای همسر را جلوی چشمم دیده که گفت: ( میری؟ منم باهات بیام؟)و گیج چرخیدم توی اتاق که ندانم چی بردارم و چی برندارم و آقای همسر کمک کرد که لباس گرم بپوشم و کارت بانکی ام را شارژ کرد و پول نقد داد و مرا رساند ترمینال شرق و گفت(تا هروقت لازم بود بمون. ما از پس خودمون برمیاییم.نگران ما نباش) تا سرشب که من برسم سه بار تشنج کند . تا هفته ای که توی اتاق آی سی یو گاهی که پرستارها زنگ می زدند که ( بیمار بیقراری می کنه، ممکنه از روی تخت بیفته)، نوبتی و ساعتی رفتیم پیشش ماندیم و دو شب را کنارش صبح کردم.تا وقتی خیابانهای گنبد را دنبال دکتر مغز و اعصاب، و رساندن نتیجه ی ام آر آی مغز( که گفته بودند متاستاز داده به مغز) و پیدا کردن فوق تخصص گوارش و بیرون کشاندندش از اتاق کولونوسکوپی و نشان دادن اسکن شکم و تایید گرفتن انسداد روده و نیاز مبرم به جراحی، تا سه شنبه ی جراحی و پنجشنبه ی چکاپ جراحی و خبر عفونت گسترده ی محل جراحی و ناتوانی بدن برای پس زدنش، تا جمعه ی سیاهی که بی عوض کردن کفشهام با دمپایی های بخش آی سی یو دویدیم و فریاد کشیدم ( با مامان من چیکار کردین) و بوسیدن تن هنوز گرم و چشمهای بسته اش، از رفتن به خانه ی خالی و سرد مامان و دیدن چای توی قوری مانده ی ده روز پیشش که دردمند رهاش کرده بود و راهی بیمارستان شده بود، تا آمدن خاله و همسایه و فامیل و دوست و آشنا و رباعی کردن توی گوش ما پنج دختر مامان، تا غسالخانه و شنیدن غر غرها و تهدیدهای زن مرده شوی که داشت بیرونم می کرد که چرا گریه و بیقراری می کنم، از دیدن تن تکه پاره شده اش، چشمهای بسته اش، لب به لبخند فرم گرفته اش،پشت کبودش، زیر تلی از خاک رها کردنش، سومش، هفتمش، برگشتن به خانه ی خودم، فقط دو هفته گذشته. فقط دو هفته گذشته.
بعد این دو هفته من نه بابا دارم نه مامان. بی کس و پادر هوا، معلقم.
خودم مادرم، همسرم، اما آن بندهایی که باید باشند و مرا به زمین بند کنند، از من بریده شده. حال خودم را نمی فهمم.انگار قصه ی کسی را تعریف کردم که نمی دانم کیست. چطور می شود ظرف ده روز دردکشیدن و توی بیمارستان ماندن، بی مادر شد؟ چطور می شود ظرف یک هفته اثری از لباس های مامان توی کمد و چمدان و بقچه ها نباشد و هرکس تکه ای یادگاری بردارد ؟ چطور می شود توی خانه مامان یک هفته پذیرای مهمان ها باشیم و خوودمان بمانیم و غذا بپزیم و دوش بگیریم و چای بخوریم و مامان خودش نباشد. بنشینیم برای سوم و هفتم برنامه ریزی کنیم و کرونا را در نطر بگیریم که مردم می ترسند از حضور در گردهمایی های عمومی و خودمان کرونا را به چیزی حساب نکنیم و نترسیم ازش، چون ترس بزرگتر و عظیم تری توی دلمان لانه کرده؟
چطور می شود تاب آورد که بی بابا و مامان می شود به زندگی ادامه داد و فکر کرد که همه چیز عادی ست؟
هنوز سی سالم نشده بود. اواخر دهه ی بیست بودم. بیست هفت یا هشت. ناگهان شوق عروسک سازی افتاد توی جانم. چند تا کتاب گرفتم و از این ور و آن ور الگو پیدا کردم و پشت سرهم عروسک های پولیشی درست کردم. طوری شد که تبلیغات vox , RTL آلمان را می دیدم و از انیمیشن های عروسکی اش الگوی ذهنی می کشیدم و عروسک می دوختم. پنگوئن لینوکس را هم همینطوری ذهنی الگو کشیدم و دوختم. هرچه بیشتر می دوختم عروسکها قشنگتر و خوشگل تر می شد.
مثل هرکاری برای اولین کار از خرده پارچه های بیخودی استفاده کردم که ببینم اصلا اینکاره هستم یا نه. از اضافه های مخملهایی که بلوز دوخته بودم الگوی یک گربه را بریدم و دوختم و تویش را هم با خرده پارچه پر کردم.( یعنی آنقدر مهم نبود که بخواهم برای داخلش پشم شیشه یا ویسکوز بگیرم). عروسک را نشان نیما دادم که آن وقتها مهد کودک می رفت. پرسیدم: قشنگ شده؟
بچه پرید هوا و کلی ذوق و شوق نشان داد. از اشتیاقش به این موجود زشتوک تعجب کردم. گفتم: می خواهیش؟ گفت: خیلی دوستش دارم. گفتم: پس براش اسم بذار.
منتظر بودم اسمش بشود (جک)( بن) (آلفرد) (میومیو) یا هرچیزی شبیه اینها. نیما گفت: اسمشو میذارم ( مَپَخ). گفتم: چی؟؟؟ گفت: مَــــپَـــخ !!
حالا مپخ چی بود و از کجا به ذهنش رسید نمی دانم. خودش هم نمی داند. چند روز پیش از توی صندوق قدیمی اسباب بازی ها پیداش کردیم و گفتم: نیما اینو بندازیم بره یا...؟ فورا چنگ زد به گربه هه و گفت: این عشق دوران بچگی منه. کجا بندازیش؟
و مپخ دوباره صدر نشین شد توی قفسه ی کتابهاش.
توی شبهایی که برایش گلستان می خواندم و محل نمی گذاشت و سرش به بازی با روتختی و بالش و لگو و ... بند بود، گفتم:
-بیا اتفاقی یه حکایت رو انتخاب کنیم بخونم برات.شاید خوشت اومد.
یک حکایتی آمد که درش از باد معده ی یک بزرگزاده گفته بود. پسرک حسابی خندید و گفت:
-از این بامزه ها برام پیدا کن بخون!
اخم کردم و حکایت دیگری را انتخاب کردم. گفت :
-بده این بار من فال بگیرم با سعدی. هرچی اومد می خونم.
فال گرفت و شروع کرد به خواندن:
-نشانه های بلوغ سه چیز است. ...و... و برآمدن موی پیش و ...
بعد شروع کرد:
-مامان بلوغ یعنی همینی که پسرا هم می گیرن؟ بزرگ میشن؟
مامان برآمدن یعنی چی؟
مامان موی یعنی چی؟
مامان پیش یعنی چی؟
با هر هر و کر کر کردن های برادر بزرگه ش فهمید که حکایته حسابی مورد برای ریز شدن دارد و تا آخر خواندنش و هی سوال کرد که این یعنی چی و آن یعنی چی؟ به زبان علمی و با ژست (چیزی نیست که. یه مساله ی طبیعی و عادیه) برایش توضیح دادم و خنده های بیشتر خودش و برادرش را سبب شدم.
ای توی روحت با این فال گرفتنت ننه!
آقای نویسنده از پارسا پرسید ( کتاب می خونی؟)
پارسا سر تکان داد و زیرلبی گفت( ای..)
آقای نویسنده گفت( خودت با علاقه داری یا با زور مامان می خونی؟)
پارسا تصمیم گرفت تمام صداقت و شجاعت و راستگویی یی که در نهاد و سرشتش قلمبه شده بود را یکجا خرج کند، پس گفت( با زور مامانم...)
(میدل مارچ) روستایی کوچک در انگلستان در دوران ارباب رعیتی محور اصلی داستان است. سه رابطه ی عاشقانه در خلال اتفاقات اجتماعی مطرح می شوند و دلایل موفقیت و عدم موفقیت آنها با ریز بینی راوی که گاه گاه مستقیم خواننده را مورد خطاب قرار داده و تلاش دارد او را به آنچه رخ داده راضی و قانع کند، بیان می شود. طوری که در پایان جز آنچه روی داده چیزی موجه تر و طبیعی تر مورد انتظار نیست.
نویسنده سیستم انتخاباتی کشیش و نماینده ی پارلمان از این روستا را با فعالیتهایی که افراد برای جذب آراء انجام می دهند از زبان ساکنین محلی مورد انتقاد قرار می دهد و تلاش رقبا برای تخریب چهره ی یکدیگر را صراحتا به تصویر می کشد.
مثل همه ی ادوار تاریخ در این دوره هم پول حرف اول را می زند و کم و زیاد شدن مقدار میراثی که از یک مرد ثروتمند به افراد ذینفع می رسد، سرنوشت و مسیر زندگی شان را تعیین می کند.
میدل مارچ با زبانی روان و آمیخته به لغات خوش آهنگ ادبی مسایل متعددی از قبیل موضوعات مربوط به زنان،شیوه و دلایل ازدواج، علم پزشکی نوین، سیاست، فرهنگ، هنر،دین و مذهب، راه آهن و ... را در متن داستان روایت می کند.
میدل مارچ
جورج الیوت
نشردنیای نو
-خوشخوان و روان است
-خواننده از اول می داند کدام ازدواج محکوم به شکست است. چرا نویسنده نمی داند؟ (یک شوخی لوس از جانب نگارنده!!)
-پیرمرد دم مرگ دچار تحول شد اما دیر بود و همه را با ندادن میراث حسابی چزاند.
-کشیش مسن و دختر جوان! وا حیرتا!
-اگر مثل من به دوره ی کلاه و لباسهای چین دار و چند لایه علاقمندین، این کتاب خوراک شماست.
داستان کتاب اقتباس از مکبث شکسپیر است. در مکبث پادشاه با نروژی ها می جنگد و در بازگشت با ساحران پیشگو روبرو می شود. پادشاه و ملکه شخصی را در خوابگاه می کشند و لیدی مکبث در نهایت به جنون مبتلا می شود. این مولفه ها را در بیست زخم کاری می بینیم. مکبث تراژدی یی مبتنی بر آسیب های جسمی و روانی در کسانی ست که عطش قدرت دارند . در این کتاب نیز آدمهایی را می بینیم که دیوانه وار در پی کسب قدرت و مال اندوزی اند و جاه طلبی شان جز با مرگ سیراب نمی شود.
سیر تند جنایاتی که در طی این داستان اتفاق می افتد ریتم قصه را بالا برده و خواننده را بی خستگی دنبال خود می کشاند و او را حیرت زده وسط میدانی پر از خون و کف باقی می گذارد. تقابل میان خیر و شر در آدمی و پیروزی محتوم شرارت بر نیکخواهی، آن پیام سخت و درشتی ست که از طبیعت به نهاد بشر صادر می شود. آدمیزاد برای ارضای خودخواهی و قدرت طلبی دست به هر جنایتی می زند و از انجام هیچ کاری ابا ندارد.
زبان ادبی و پالوده ی نویسنده غنای داستان را بالا برده و لذت خوانش را چند برابر می کند.
بیست زخم کاری
محمود حسینی زاد
نشر چشمه